به عقيده برخي از فلاسفه «تأثيرات فلاسفه هند و مصر(پيرو عقايد رمزي اسرار آميز تصوف) که اولين بانيان حکمت شناخته شده اند تا عهد يونان در برخي از آثار حکيمان اسلامي ديده مي شود که به تاريخ حکمت اهميت خاص قايل اند و نظريات حکماي قبل از سقراط مانند : پرمانيدوس و پروتاگوروس و ذيمقراط و هر قليطوس را نمي پذيرند، زيرا عقايد آن ها متوجه امور مادي است.»
«فلاسفه و حکيمان اسلامي دامنه الهيات را از حد تعقل يوناني گذرانده اند» برخي از دانشمندان انديشه هاي عارفانه ي فلاسفه شرق و غرب، قديم و جديد را در تشابه و باهمي تا حدود زياد هم سنخ مي دانند و به مکتب هاي فلسفي مختلف تقسيم بندي کرده اند که مهمترين آن عبارتند از :
حکمت اشراقي(تصوف)
حکمت وحدت وجود و يگانه جويان
حکمت سوفسطايي و شکاکان
حکمت مثاني و معتقدان به براهين لمي ذاتي
حکمت عيني و معرفت مادي و طبيعي
حکمت التقاطي
جوهر عقايد اصحاب هر کدام را انديشيده بيان مي کند
« به گمان ماني دوعالم از هم جدا و در هر يک ازين عالم دو خداوند فرمانرواست . يکي عالم ظلماني … اين خلقت به اين صورتي که مي بينيم شيطاني و ظلماني است، و بايد آن را بر انداخت تا روح آسماني به وطن اصلي خود که عالم نور است پرواز کند .»
« پلوتينوس بر اين باور بود که مراد حقيقي”روح” دريافت روشنائي و نظاره زيبايي حقيقت است که با نور خويشتن روشن شده و نور اوست که سبب ديدار مي شود . اما چگونه مي توان به ديدار زيبايي خدا رسيد؟ – به وسيله قطع علاقه از همه چيز.»
« تفکرات و مفاهيم فلسفي راجع مي شوند به “تصور معني وجود و عدم” اعم از اين که در ماده اعتبار شوند مانند نور، حرارت، برودت، حرکت، سکون، وحدت، کثرت، حسن، قبح،جذب و دفع يا خارج از ماده تصور گردد يعني در نشأ ذهن مانند کلي، جزي، اثبات، حدوث، قدوم، علم، جهل، جوهر، عرض، علت، معلول، کمال و نقص»
فلسفه عرفاني از جهان مادي به جهان معنوي مي رسد، سقراط گفته است هرگاه خودت را شناختي خدايت را شناخته يي، «خداشناسي طبيعي استدلال خدا شناسي دروني نيز است » و به عقيده کانت، « در آسمان پرستاره بالاي سر و قانون اخلاقي در دل هستي خدا را ثابت مي کند .»
اصول علمي حکمت به ما حکم مي کند که غرض فهميدن بيشتر مسايل بايد به وجود و عدم بفهميم .
« وجود» منبع کل شرافات و کمالات است و «عدم» منشأ کل نقايص تمام کمالات به وجود مي رسد مانند: علم، وحدت، قدرت، حيات، حيات، حرکت، حرارت و شعاع . و تمام نقايص به «اعدام» بر مي گردد .
مانند : جهل، سکون، ظلمت، عرضيت، حدوث، و غيره، تمام ممکنات مرکب اند از «جهات وجوديه» و «جهات عدميه» .
« وجود مطلق و عدم مطلق را به کنه تصور نمودن
محال است و تصور بالوجه هر يک عين تصديق به ديگري است و همه مشاهدات ما وجود مخلوط به عدم است ونور آميخته با تاريکي چنانکه از مرگ زندگي، و از صغر مطلق اعظم مطلق پديدار مي گردد .
وحدت مرادف وجود است و منشأ انتزاع هر دو يکي است . و همين حالت موجود است ميان نور و ادراک، و کمال بقا و ثبوت و حيات و مانند آن ها .»
علاوه بر فلاسفه و متفکرين جهان «برخي از روانشناسان معروف جهان مانند: ويليام جيمس امريکايي در اثر مشهور خود به نام «اشکال آزمايش ديني» محلي براي نيروي عرفاني و روحاني قائل شده .»
همچنان «ليوبا» در اثر به نام «روانشناسي عرفاني ديني» مسائل عرفاني را زير بحث قرار داده است و عرفان را تعامل و تداعي متفکره و واهمه خوانده است .
غزل هاي شاعران دوره ساماني نوع از اشعار غنايي دل انگيز است که در وصف زيبايي هاي معشوق مجازي و يا هم توصيف مناظر و رنگيني طبيعت سروده اند .
شاعران اين دوره در باره ي ديدار يار و رنج هجران دوست، شراب و کباب غزل سروده اند و بعداً برخي از شاعران در هر دو سبک، سبک عراقي و سبک خراساني غزل هاي عرفاني سروده اند و به غزلهاي عشق مجازي رنگ و سوز، تصوف داده اند
(کلمه عرفان MYSTIFICATION از معرفت و شناسايي گرفته شده يعني شناختن آن چه که مرموز است و «پي بردن به رموزات فوق علوم اکتسابي و به واسطه ي رياضت و امساک جسماني و روحي رسيدن به مرحله اي که ذهن انساني به مقام کشف معنوي ارتقا مي جويد و از علم کسبي به علم شهودي يا حضوري مي رسد»
و آن چه که در تلاش آن است او را در مي يابد و راز آفرينش بر او مشهود مي گردد، در همه کائنات به جز معني چيزي نمي يابد و هر چه است اوست، او اي که منبع الهام اوست، چنانچه فيلسوف عالم بزرگ کشور ما بوعلي سينا در کتاب (اسرارالتوحيد في مقامات شيخ ابو سعيد ابي الخير 457-440 ه.ق)
درباره ابوسعيد ابي الخير گفته :
« آن چه من مي دانم او مي بينيد » همچنان ابو سعيد درباره علي سينا گويد: (آن چه او مي داند من ميبينم )، دانستن عالم و ديدن عارف را در عرفان، دانش و بينش گويند و به قول عطار :
عالم گرد جهان مي گردد و عارف درون جان و بيرون از جهان :
چه گوهري تو که در عرصه دو کون نگنجي
همه جهان ز تو پر گشت و تو بيرون ز جهاني »
و يا :
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در ميـان جـان شـيرين مـن اوسـت
« افکار طاليس و فيساغورث که از پيشروان فلسفه اند صرف کتاب خلقت بود، سپس نظر هوشمندان به ماهيت و ذات خود افتاد و عالم وجود را در نفس خويش مرتسم يافت .»
در بين عارفان شرقي و غربي مخصوصاً عارف قرن هفدهم انگلستان نيز اشتراک هاي ذهني يافته مي توانيم .
گروهي در سمبوليزم تصوف مي بيند و اثر از عرفان پيشين شرق و غرب ميابد
در بين سمبوليزم صوفيانه شرق و غرب و سورئاليسم شاعران شرق و سورئاليسم شاعران غرب شباهتي نزديک وجود دارد و گاهي يکسان اند، نقطه مشترک عرفان شرق و غرب همانا کشف حقيقت و باور داشتن به وحدت وجود است و قدرت مافوق طبيعت که خلق کننده و آفريننده تمام جهان هستي مي باشد .
« عرفان شرقي از يک منشأ واحد ذهني و فلسفي پيروي مي کند و در وجوه افتراق ديد عرفاني شرقيان در سرزمين هاي مختلف پيوند هاي اشتراکي و همفکري ديده و احساس مي شود» و اگر از اختلافات جزئي در بين آن ها بگذريم در کل و حوزه عمومي طرز فکر عارف شرقي با اختلافات مذهبي اختلافات عمومي و کلي را در مسأله عرفان نپذيرفته اند و در جستجوي حقايق و کشف معنويت راز آفرينش در خود فرو مي روند و آن چه عالم در جهان ميبيند عارفان شرق آن را در جان مي يابند و به واسطه رياضت به آن وصل مي گردند و گاهي بغرض دريافتن او که در درون عارف نهفته است تلاش دارند .
از قول کرشنا :
خدايي که بس لطيف است به دانش و انديشه در نگنجد، کسي که دورتر و نزديکتر از نزديک به موجودات است، با کساني که او ار شناخته است نزديک است و از کسانيکه او را نه شناخته اند دور است .
در بين تصوفmysticism و عرفان تفاوت جزئي وجود دارد و از نظر مفهوم کلي با هم فرق ندارد، صوفي و عارف هر دو در جستجوي معشوق حقيقي اند و آن را در ذرات وجود حس مي کنند و در خود مي بينند و گاهي جمال مطلق را در صور مقيدات يابند و از عشق مجازي به عشق حقيقي مي رسند .
در تصوف و عرفان نقطه عطف را واحد و راه هاي رسيدن به نقطه هدف را متعدد مي دانند و گمراه بودن را نفي مي کنند و هيچ يک حق و باطل به زبان نمي آورند، چنانچه شاعري گويد :
روي هفتاد و دو ملت جز به آن درگاه نيست
عالمي سرگشته اند و هيچکس گمراه نيست
اين مطلب را در شعر خليلي جامع تر و مقبول تر مييابيم که گويد :
اين جهان لوح ز الواح خداست
مشق باطل در کتاب حق خطاست
و يا :
دير و حرم دو مظهر انوار ايزديست
از هر دو نور حق روشنگر آفتاب
و صائب اين مطلب را با الفاظ روشن و کاملاً آشکار چنين بيان کرده است :
گفتگوي کفر و دين آخر به يک جا مي کشد
خواب يک خواب است اما مختلف تعبيرها
اقبال لاهوري اين مطلب را چنين آورده است :
در حقيقت نسب عاشق و معشوق يکيست
بوالفضلان صنم و برهمني ساخته اند
يک چراغ است در اين خانه و از پرتو آن
هر کجا مي نگرم انجمني ساخته اند
ضياالدين نخشبي در «سلک السلوک» حالت رواني سالکان را از نظر تصوف گوناگون بيان نموده و به نام هاي ذيل ياد کرده اند :
بسط، قبض، سکر، صحو، حزن، طرب، رجا، تلوين، غيب، حضور، تکوين و غيره .
در حالت سکر و بيخودي گاهي سخناني از زبان سالکان و صوفيان شنيده مي شود که به نام طامه(طامات) ياد مي گردد .
کلمه طامات به حالتي اطلاق مي شود که معارف صوفي در سير مراتب سلوک به حد اعلي خود برسد چنانچه حکيم سنايي غزنوي صوفي نامدار کشورمان گفته است :
چون دوست نموده راه طامات مرا
از ره نبرد رنگ عبادات مرا
چون سجده همي نمايد افات مرا
محراب ترا باد و خرابات مرا
خواجه عبدالله انصاري(ملقب به پير هرات) صوفي بزرگ جهاني اسلام در «محبت نامه» رساله معروف خويش درباره«طامات» چنين نگاشته است :
« طامات سخني باشد نامفهوم؛ يا کنايتي نامعلوم و عبارت از داشتي و يا نشان از پنداشتي است، که خلق از فهم آن عاجز باشند و عقل در آن معجز باشد، و فواد در آن متفکر گردد و تفکر در آن متحير گردد. يا سخني باشد از عيان، بي شرح و بيان، بشناسد آن که با راه باشد؛ يا از آن معني آگاه باشد. و سخني باشد که از وجد صادر شود و گوينده نه حاضر باشد. علم شريعت آيات است و علم طريقت با برکات است و علم حقيقت طامات، و شريعت و طريقت را درجات. يکي نفي و ديگر اثبات است . تا مرد در صورت حيات است، و در بند صفات، آن که در عين ممات است در وي چه بشارت است؟
و اين اشارت است آن جا که صفات محققان است؛ هر چه غيرت است، حق آن است، گوينده حق است، چه جاي طامات است .
ما قبله ي يار خويشتن بودستيم
از سجده آن بت، بر آسودستيم
از بهر نظاره يي خطا بينان را
خورشيد به طامات براندودستيم
طامات در عرف عام سخن نامفهوم است اما د رتصوف نشاني از حقيقت مطلق است که هر کس آن را درک کرده و فهميده نمي تواند .
در فلسفه تصوف، عارف و صوفي در هنگام الهام به حالت نشه و وجد در مي آيد و از خود بي خود مي گردد و اغلب حالت خلسه و بي خبري (ECSTASY) به او دست مي دهد که اين حالت را کشف اسرار و پيوستن به حقيقت الحايق گويند، ضمير معاني صوفي از کثرت به وحدت مي رود که وحدت و يگانگي عالم و جوهر انسانيت از يک مبدا آغاز مي يابد و به يک نقطه مي انجامد و آن نقطه ي آغاز و انجام خداي واحد است، که يک است و دو نمي شود .
(الواحد لا يصدرمنه الا واحد) .
که در ابيات کهن هندوها«تت توم اسهي» آمده است. يعني آن چه هست تويي .
و به قول فردوسي :
سخن هيچ بهتر ز توحيد نيست
بنا گفتن و گفتن ايزد يکيست
و يا گويد:
جهان را بلندي و پستي تواي
ندانم چه اي هر چه هستي تواي