شهيد اكبر آقابابايي
هجده سال داشتم که اکبر به خواستگاريام آمد. آن روز ابتدا وضو گرفت. چند آيه قرآن خواند. سپس درباره تمام شرايطي که ممکن بود، در زندگي اتفاق بيفتد، صحبت کرد.نميتوانستم چيزي بگويم، دفعه بعد که به منزلمان آمد، گفت:«ممکن است يک هفته بعد از عقد خبر شهادت مرا بياورند، شما مسير سختي را پيش رو داريد، حاضريد با من ازدواج کنيد؟! حس عجيبي داشتم. نگاهم به زمين افتاد. آرام گفتم:«من هميشه آرزو داشتم با کسي ازدواج کنم که مثل برادرم باشد و با شرايط شما موافقم»
مادرم خواب ديده بودکه امام خمینی (ره) صيغه عقد ما را خوانده اند.
خيلي زود رؤيايش تعبير شد. امام (ره) خطبه عقد ما را خواند. حاجي از ايشان خواست ما را نصيحت نمايد.
امام (ره) فرمودند:«برويد و با هم مهربان باشيد، با هم مهربان باشيد.»
پيوند آسماني