قرمز به رنگ خون شهدا
بچهها براي تهيهي ورق نقاشي و مداد رنگي به صليب سرخ وانمود ميكردند كه ما ميتوانيم با نقاشي خود را سرگرم كنيم. لذا در ملاقاتها به صليب ميگفتند ورق نقاشي و مداد رنگي ميخواهيم.
بعد از اين كه صليب سرخ اين چيزها را ميآورد، بچهها از آنها در مصارفي كه لازم بود استفاده ميكردند و طرحهاي خيلي زيبايي در رابطه با جنگ ميكشيدند، كه بعضي از آنها به دست عراقيها افتاد. از آن پس به صليب سرخ گفتند اينها از اين مسئله استفادهي سياسي ميكنند و دادن مداد رنگي و كاغذ قطع شد.
وقتي بچهها به صليب سرخ قول دادند كه ديگر چنين نقاشيهايي نكشند، آنها دوباره برايمان مداد ميآوردند، اما مداد قرمز را از بين مداد رنگيها برميداشتند؛ چون در طرحها ديده ميشد كه خون شهدا با مداد قرمز رنگآميزي شده است. قلم در خميردندان
در آسايشگاه چون داشتن قلم ممنوع بود، بچهها قلمها را در جاهاي مخصوصي قايم ميكردند و آن را فقط براي استفاده بيرون ميآوردند. از جمله كارهايي كه ميكردند اين بود كه مغز خودكار را در خميردندان كرده، در آن را ميبستند.
موقعي كه ميخواستند استفاده كنند، در خميردندان را باز ميكردند و آن را بيرون ميآوردند و يا اين كه خودكار را در نان سمون كه مثل نان ساندويچي بود، پنهان ميكردند و موقعي كه ميخواستند استفاده كنند، آن را بيرون ميآوردند. موقع تفتيش عراقيها همهجا را با دقت ميگشتند ولي قلمها را پيدا نميكردند.
قهرمان كوچك
آزادهاي به نام «جليل» داشتيم اهل شمال بود. سن زيادي داشت، اما هيكلش كوچك بود. به «جليل قهرمان» معروف شده بود. بهطوري كه هركس از عراقيها ميآمد، ميگفت: «جليل قهرمان كو؟»
وقتي اين جليل بيرون ميآمد؛ عراقيها فكر ميكردند الان كسي با هيكل بزرگي بيرون ميآيد؛ اما ميديدند مردي با جثهاي كوچك بيرون آمد. او را ميگرفتند و حسابي ميزدند. بيشتر از همهي بچهها، جليل كتك خورد. جلوي عراقيها آه و زاري ميكرد، ولي وقتي پهلوي بچهها ميآمد، قاه قاه ميخنديد و جلوي بچهها دل و جرأت داشت.
او با اين كارهايش عراقيها را به تمسخر ميگرفت و به همهي ما روحيه ميداد.
قوانين خيبري ها
در آن شرايط سخت، برادران عزيزي كه در عمليات خيبر اسير شده بودند موفق شدند دو شورا براي اداره اردوگاه تشكيل بدهند و نظام بخش رزمندگان اسير و آزادگان بزرگوار بشوند، يك شوراي فرماندهي كه متشكل از فرماندهان و برادران روحاني بودند و ديگر شوراي فرهنگي كه متشكل از برادران روحاني و همچنين برادران معلم و برادراني كه كار تبليغاتي در جبههها و در ميان نيروها داشتند. و يك فرد به عنوان روحاني سرشناس و بزرگ اردوگاه حق نظر، حق دخالت و حق تعديل نظرات در هر دو شورا را داشت. در شوراي فرماندهي تصميمگيري ميشد كه چگونه بچهها حفظ شوند و چگونه با عراقيها برخورد شود. وظايف ما در اردوگاه چيست و با بچههايي كه خداي نكرده ممكن است، در اثر ضعف و يا در اثر فشار عراقيها و يا در اثر تطميع عراقيها بلغزند چگونه برخورد كنند. آيا با سرباز عراقي با خشونت برخورد كنند؟ آيا اگر يك سرباز عراقي با يك سيلي يا يك كابل به يك اسير زد او هم در قبالش پاسخ بدهد يا اينكه در مقابل او صبر كند و هرگز پاسخ ندهد؟ اين روش وظيفه ما در زمان اسارت بود، يعني اسير خيبري كابل ميخورد، سيلي ميخورد، توهين ميشنيد ولي هرگز با فرماندهان و افسران عراقي با خشونت برخورد نميكرد، براي اينكه ما دريافتيم كه افسران عراقي و سربازان عراقي جرثومههايي از تكبر و خودخواهي و خودبيني هستند. رفته رفته به تمام بچهها و اسراي خيبر اين آموزش داده شد. كه هرگز نبايد در مقابل سرباز عراقي بايستند. سرباز عراقي هرچه به شما توهين كرد و يا شما را زير ضربات سيلي يا كابل گرفت شما حق نداريد در مقابل او بايستيد. اين براي حفظ روحيه و سلامت و امنيت بچهها بسيار مهم بود چون اگر برخوردها زياد ميشد، خشونت عراقي ها هم بالا ميگرفت. اينگونه بود كه بچهها توانستند با وحدت خود و رهبري خوبي كه يك سري از برادرها داشتند (از جمله حاج آقا خالدي، آقاي باطني، آقاي سليمي، گلبند) در برنامههاي خود موفق شوند منافقين در اردوگاه ما نميتوانستند فعاليت داشته باشند، چرا كه قدرت دست بچههاي حزباللهي افتاده بود. حتي عراقيها در مقابل ما كم ميآوردند، اين اواخر كاملاً آنها پيش بچههاي حزباللهي ذليل و تسليم شده بودند.
قوطي كبريت
مدتي بود كه با استفاده از سنگهاي جمعآوري شده از بيرون آسايشگاه نماز ميخوانديم، تا اين كه يك روز هنگام گرفتن آمار، سنگي از جيب يكي از بچهها بيرون افتاد و توجه سروان مفيد (افسر ارشد اردوگاه) را جلب كرد. ارشد آسايشگاه در جواب كنجكاوي افسر عراقي گفت: – سيدي براي صلاه! سروان جواب داد: – ممنوع! حجر قيالقاعه ممنوع. يعني سنگ در آسايشگاه ممنوع است. از آن به بعد ما مجبور بوديم با استفاده از قوطي كبريت و يا پشت دست به جاي مهر نماز بخوانيم.
كاتبين اخبار
هر روز يا شب مسئول راديو با استفاده از گوشي اخبار را با سبك خاصي و به صورت رمز مينوشت و پس از اين كه رهبري اردوگاه يكبار آن را مطالعه ميكرد، جهت تكثير آماده ميشد. دو نفر نيز مسئول پخش آن بودند.
آنان پس از تحويل اخبار به كاتبين اطلاع ميدادند. هر كاتب روزي دو يا سه ساعت و حتي گاهي بيشتر از وقت خود را، وقت صرف نوشتن اخبار ميكرد.كاتيوشا
بچههاي براي سرگرمي، كارهاي دستي ميساختند. با سوزنهاي خياطي گلدوزي ميكردند و يا با تيغ ريشتراشي روي سنگ تصاويري را حكاكي ميكردند.
زماني كه كبريت فراوان بود با چوب آن قاب عكس ميساختند. عراقيها ميآمدند و ميپرسيدند: «براي ساختن قاب، مثلاً 18 ×13 چند تا كبريت لازم است؟»
اسرا پاسخ ميدادند و آنها كبريتها را ميآوردند و بچهها برايشان قاب ميساختند. اما از وقتي كه بچهها با چوب كبريتهاي اضافي، ميني كاتيوشاهاي كوچكي ساختند كه گوگردش آتش هم ميگرفت. عراقيها در دادن كبريت سختگيري كردند.
كارخانه ي گيوه بافي
روزي افسر عراقي گيوهي زيبايي را كه يكي از بچههاي دزفول بافته و به پا كرده بود ديد و پرسيد: «اين چيه؟» او گفت: «سيدي، خرج داره.» پرسيد: «چه چيزي احتياج داره؟» گفت: «نخ احتياج است و ما از اين نخها استفاده ميكنيم.» شما به بازار برويد_ بالفرض اگر 3 بسته نخ ميخواست گفت 15 بسته نخ ميخواهم- و يك جفت كفي هم بگيريد». افسر عراقي هم وسايل آن را تهيه كرد و آورد.
از آن پس بچهها مانند كارخانهي گيوهزني براي سربازان و افسران عراقي گيوه ميبافتند و از مازاد نخها بدون اطلاع عراقيها براي خودمان استفاده ميكرديم.
كارهاي دستي
كارهاي دستي بيشتر، بافندگي بود. بچهها اگر كفش ميدوختند ميل آن را از سيم خاردارها و اگر پيراهن ميدوختند نخ آن را از زير پيراهنها برميداشتند. نخ عرقگيرها را باز ميكردند و ميبافتند.
گاهي جانمازهايي ميدوختند و اسامي ائمه را روي آن گلدوزي ميكردند. عراقيها وقتي بعضي از اينها را ميديدند از بچهها ميگرفتند و به افسران خودشان نميدادند، بلكه براي خودشان ميبردند.
بعضي از بچهها مدت يك ماه طول ميكشيد تا چيزي را گلدوزي كنند. ولي تا يك سرباز عراقي آن را ميديد، ميگرفت و ميبرد. اما بعضي از بچهها توانستند كارهاي دستيشان را پنهان كنند و در آخر هم با خودشان به ايران آوردند. كاغذ دعا
يكي از برادران دزفولي روي كاغذ سيگار دعا نوشته بود. به اين بهانه عراقيها او را در حضور ديگران برهنه كرده و كتك زدند.
چند روز بعد پيكر نيمهجانش را در داخل سلول انداختند. يك نصفه روز پيش ما بود و صبح فردايش كه ميخواستيم بيدارش كنيم بدنش خشك و سرد بود. او همان نيمهشب به لقاا… پيوست. كاغذها را چرا خورديد؟!
يك روز داشتيم دعا ميخوانديم. حال خوبي داشتيم! يكهو عراقيها به داخل آسايشگاه ريختند و بچهها فوراً ورقههاي دعا را پاره كرده و در دهان گذاشتند. جويدند و قورت دادند.
هرچه گفتند كه كاغذها را چرا خورديد؟ ساكت و صامت نگاهشان كرديم و چيزي نگفتيم. آنها ديوانهوار بر سرمان ريختند و چوبها را بر سر و تنمان خرد كردند. كبوترشهادت
يكي از دوستان كه بعد از عمل جراحي گوش او كر شد، يك شب چنان از درد فرياد ميكشيد كه همه به گريه افتاديم. آن شب عراقيها حاضر نشدند داخل آسايشگاه شوند و از پشت در يك آمپول به آن برادر تزريق كردند. چيزي نگذشت كه كبوتر خوشبال شهادت نشست روي شانهاش. كرام الكاتبين
وقتي راديو به دستمان افتاد، براي نگهداري آن و نوشتن اخبار آن و رساندن اخبار به آسايشگاهها بايد سازماندهي درستي ميشد؛ چون بيست تا آسايشگاه بود و در هر آسايشگاه 90 نفر زندگي ميكردند. كل نفرات اردوگاه 1945 نفر بود.
راديو را يك نفر كه گوشي داشت و دستخطش هم خوب بود و تند هم مينوشت، تحويل ميگرفت. در يك برگ اخبار را مينوشت و فردا آن را به افرادي كه اسمشان را «كرام الكاتبين» گذاشته بودند، براي تكثير ميداد.
اين افراد بچههاي حزباللهي بودند كه عهد بسته بودند اخبار را تا قبل از خوانده شدن در آسايشگاهها به كسي نگويند. حتي عدهاي اصلاً نميدانستند كه اخبار راديو در كجا گرفته ميشود. مثلاً چهار نفر در حمامها نگهباني ميدادند و راديو را ميگرفتند، يا در زير پتو، در اتاقهاي گرم اخبار را مينوشتند و بدينصورت ما به مدت 5/1 الي 2 سال يك برنامهي خيلي منظم اخبار صداي جمهوري اسلامي ايران را داشتيم.
كرم بدن
وقتي براي پانسمان به بهداري رفتم، پزشكيار عراقي كنارم آمد و يك سطل آشغال را جلوي تخت گذاشت. فكر كردم ميخواهد زخمها را شستوشو بدهد. وقتي خوب نگاه كردم، ديدم كرمهاي ريزي را از لا به لاي زخمهاي بدنم بيرون ميكشد و داخل سطل زباله مياندازد.
كلاه
يك روز عراقيها پي به برگزاري نماز جماعت ما بردند. آن هم درست در لحظه ارتكاب جرم! سرگرد عراقي سراغ امام جماعت را ميگرفت و ما چيزي نميگفتيم. او كه اين سكوت را ديد، دستور داد در را باز كنند و بعد وارد آسايشگاه شد. كمي به صفوف بچهها نگاه كرد و سپس به طرف صف دوم رفت و گوش يك نفر را گرفت و در حالي كه او را از صف بيرون ميكشيد، گفت: – پيدايش كردم. نگاهش كنيد! كلاه بر سر دارد. امام جماعت همين است. او را بردند و چند روزي در زندان انفرادي حبس كردند و با كتك و شكنجه پذيرايي شد! او را به خاطر كلاهي كه از جورابش درست كرده بود و به سر داشت، به عنوان امام جماعت گرفته بودند، زيرا چيزي از نماز جماعت نميدانستند. پس از اين جريان، عراقها دو روز هم آب را بر روي ما بستند.
كمبود كاغذ
اواخر اسارت بيش از دو سال از قلم و كاغذ محروم بوديم. پي در پي ميريختند و همهجا را ميگشتند. در اين تفتيشها كمكم ذخيرهي قلم و كاغذ تمام ميشد. درخواستهاي زيادي از طرف اسرا انجام گرفت، اما عراقيها موافقت نميكردند تا اينكه كاغذ سفيد ديگر تمام شد.
داشتيم نااميد ميشديم كه فكري به ذهن يكي از بچهها خطور كرد. او پيشنهاد استفاده از پلاستيك به جاي كاغذ را داد. فكر بسيار جالبي بود. هر ماه كه جيرهي شكر اردوگاه را ميآوردند، داخل گوني نايلون سفيد رنگ نازكي قرار داشت كه بچهها آن را به ابعاد 25 × 50 ميبريدند و روي «فيبر» ميكشيدند.
براي نوشتن هم از خودكار مشكي استفاده ميشد كه پاك كردن آن بسيار راحت بود. هر شب بعد از اينكه خبرها از روي پلاستيك خوانده ميشد، آنها را با مقداري آب گرم و تايد و تكه ابري ميشستند و خوب كه پاك ميشد، بعد از خشك كردن مجدداً همان پلاستيك را براي فردا به كار ميگرفتند. به اين وسيله كمبود كاغذ رفع شد. گال
عاديترين بيماري، بيماري پوستي گال بود. از هر 1000 نفر، 95 نفر به آن مبتلا شده بودند.
اين بيماري به حدي شايع بود كه بچهها به شوخي ميگفتند: هركس گال نگرفته باشد، اصلاً اسير نيست. البته غير از گال، قارچ و امراض پوستي ديگري هم در بدن اسرا جاخوش كرده بود.
گرماي عراق
گرماي طاقتفرساي عراق در ماه رمضان خيلي شديد بود و بچهها به ناچار پيراهنهاي خود را بالا زدند و شكم خود را روي موزاييكهاي كف آسايشگاه چسباندند، تا شايد كمي خنك شوند.
بچهها با حوله يكديگر را باد ميزدند و اگر كسي حالش خيلي بد ميشد، چند نفري او را باد ميزدند تا كمكي كرده باشند.
گل سرخ
امام را در خواب ديدم. چند گل سرخ به من داد و گفت كه آنها را بين بچهها تقسيم كنم.
آن شب نفهميدم كه چه اتفاقي افتاده، صبح خبر رحلت امام را از بلندگوي اردوگاه شنيديم. اين خبر، هواي ابري آسمان دل فرزندانش را باراني باراني كرد.
خاطرات آزادگان 18