پرش به محتوای اصلی
امروز: 23 شهریور 1405 | کانال‌های رسمی: بله ایتا روبیکا

طنز 17

طنز 17

برق سه فاز
روزي از محمد در مورد روحيه‌ي رزمندگان سؤال كردم. گفت: «روحيه‌ي رزمندگان ما مانند برق سه‌فازي است كه وقتي مزدوران عراقي را مي‌گيرد، آنان را به علت نداشتن تقوا، خشك مي‌كند و از پا درمي‌آورد».
منبع :كتاب سيرت شهيدان
راوي : محمد حبيبي
بوي دهان
در جريان عمليات كربلاي 5 تعداد زيادي از دوستان خوب، به شهادت رسيدند و برخي مجروح شدند. عباس‌قلي شاهرودي جزو مجروحين بود. وقتي امدادگر آمد زخم‌هايش را ببندد، گفته بود: «جلو نيا، دهانت بو مي‌دهد، حالت تهوع پيدا مي‌كنم».
بقيه‌ي مجروحين از حرف او خنده‌شان گرفته بود و باعث شد در آن فضاي پر از درد، شوخي و خنده جايگزين شود.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ها جلد 3 صفحه ي 66
پايت گلي نشد سخت گرم گفت‌وگو بودند كه من چيزي به خاطرم آمد، حيفم آمد نگويم. فكر كردم اگر صبر كنم ممكن است يادم برود، و شايد به همين زودي‌ها حرف تمام نشود. اين بود كه بدون معطلي گفتم: «اتفاقاً من هم يك روز داشتم از همان مسير مي‌رفتم كه…» حرف مرا قطع كردند و گفتند: «پايت گلي نشد؟ مثل اين‌كه داشتيم گل لگد مي‌كرديم‌ها. برو پايت را بشور» و بقيه حسابي به من خنديدند.
منبع :فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ‌ها جلد 1 صفحه ي 156
  پوتين پيدا شد
حقيقت گاهي حسوديمان مي‌شد از اين‌كه بعضي اين‌قدر خوش‌خواب بودند. سرشان را نگذاشته روي زمين انگار هفتاد سال بود كه خوابيده‌اند و تا دلت بخواهد خواب‌ سنگين بودند، توپ بغل گوششان شليك مي‌كردي، پلك نمي‌زدند. ما هم اذيتشان مي‌كرديم. دست خودمان نبود.
كافي بود مثلاً لنگه دمپايي يا پوتين‌هايمان سر جايش نباشد، ديگر معطل نمي‌كرديم خوب همه‌جا را بگرديم، صاف مي‌رفتيم بالا سر اين جوانان خوش‌خواب: «برادر برادر!» ديگر خودشان از حفظ بودند، هنوز نپرسيده‌ايم: «پوتين ما را نديدي؟» با عصبانيت مي‌گفتند: «به پسر پيغمبر نديدم» و دوباره خُر و پُف‌شان بلند مي‌شد، اما اين همه‌ي ماجرا نبود. چند دقيقه بعد دوباره: «برادر برادر!» بلند مي‌شد، اين دفعه مي‌نشست: «برادر و زهرمار ديگر چه شده؟» جواب مي‌شنيد: «هيچي بخواب خواستم بگويم پوتينم پيدا شد!»
منبع :فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ‌ها جلد 3 صفحه ي 55
پزشك همراه
چه‌قدر ما بسيجي‌ها مهم بوديم، كه شب‌هاي عمليات پزشك همراه داشتيم! (امدادگر) آن‌ها آن‌قدر به فكر ما بودند كه مي‌گفتند: «نترسيد و جلو برويد. ما پشت سرتان هستيم، فقط سعي كنيد تير و تركش به جايي از بدنتان بخورد كه زخمش قابل بستن و پانسمان كردن باشد.» ما هم به آنان اطمينان مي‌داديم، كاري مي‌كنيم كه يا شهيد شويم، يا اسير، تا كار آن‌ها راحت‌تر باشد!
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ها جلد 3 صفحه ي 19
پشت جبهه خدمت مي‌ كنند
وقتي كسي با فاصله به جبهه مي‌آمد و به اصطلاح ديربه‌‌دير سر و كله‌اش در منطقه پيدا مي‌شد، به محض اين‌كه پايش به منطقه مي‌رسيد، بچه‌ها محاصره‌اش مي‌كردند؛ حقيقت اين بود كه هم خوشحال بودند، هم مي‌خواستند به هر نحوي شده جبران مافات كرده باشند. از طرفي هم چون تازه از گرد راه رسيده بودند. دنبال بهانه مي‌گشتند. كافي بود كسي بگويد: «خيلي وقته پيدات نيست» يا چه عجب ازاين طرف‌ها! راه گم كرده‌اي، نترسيدي؟! بلافاصله ديگري پي‌ حرف را مي‌گرفت و به طعنه مي‌گفت: «بابا پشت جبهه خدمت مي‌كنه، ولش كنين». ديگري با تعجب مي‌پرسيد:«پشت جبهه، بارك‌الله،‌ خب چه كار مي‌كند؟»و او صدايش را صاف كرده، مي‌گفت: «جونم برات بگه، بافتني‌ مي بافه، بعد آقايي كه شما باشي،‌ مرباي هويج درست مي‌كنه، ترشي مي‌اندازه و…» بچه‌ها همه با هم مي‌گفتند: «احسنت، احسنت، آفرين،‌ آفرين، پس چرا تا حالا نگفته بودي پسر، مي‌ترسيدي ريا بشه؟ و خلاصه كاري مي كردند كه شخص پشت دستش را داغ كند كه ديگر مرخصي نرود يا يك خط در ميان به جبهه بيايد.».
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _شوخ طبعي ها جلد 3 صفحه ي 44

پياده آمديم
قبل از عمليات والفجر 10، يك گردان بسيجي از شهرستان لردگان استان چهارمحال و بختياري، با پاي پياده به سوي جبهه حركت كردند. وقتي به خوزستان رسيدند، خبرنگارها به سراغشان رفتند. يكي از آن‌ها پرسيد: «انگيزه‌ي شما از اين‌كه اين همه راه را پياده آمديد، چه بود؟ رزمنده‌ي جوان دستي به سرش كشيد و با لهجه‌ي محلي پاسخ داد: «اي آقا، اگر با ماشين آمده بوديم حالت تهوع به ما دست مي‌داد، براي همين پياده آمديم.»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ها جلد 3 صفحه ي 195
  پيرمرد
‌شده بود چهارشنبه سوري، منطقه يك‌پارچه غرق در آتش‌بازي كودكانه بود. دشمن تير و توپ درمي‌كرد، تا جايي كه هيچ‌جا به جز بهشت امن نبود، آن را هم كه به اين مفتي‌ها نمي‌دادند.
هركي يك چيزي مي‌گفت. اما حرف جوانان قديم _ پيرمردها _ يك چيز ديگر بود. پيرمردي به مزاح مي‌گفت: «خدا امواتتان را زياد كند، معلوم هست چه‌كار داريد مي‌كنيد؟» آمديم صنار سه شاهي پيدا كنيم، برويم با زن و بچه‌هامان بخوريم، مگر شما وروجك‌ها مي‌گذاريد» بچه‌ها هم مي‌خنديدند و مي‌گفتند: «پيرمرد، دوربرداشتي! تند نرو، الآن عراقي‌ها مي‌آيند حسابت را مي‌رسند!» و بعد همه با هم مي‌خنديدند.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ ‌طبعي ‌ها جلد 2 صفحه ي 123
ترس شب عمليات
به نسبتي كه نيروها در منطقه‌ي عملياتي سابقه‌ي حضور بيشتري داشتند، نيروي تازه‌وارد و به اصطلاح صفركيلومتر را نصيحت مي‌كرده و دلداري مي‌دادند و اگر نياز به تهور و بي‌باكي بود، طبيعتاً دست به تشجيعشان مي‌زدند. البته با اشاره و كنايه و لطيفه.
شب قبل از عمليات، وقتي براي حركت آماده مي‌شديم، يكي از برادران، بسيجي جواني را پيدا كرده بود و داشت او را توجيه مي‌كرد:
هيچ نترسي‌ها! ببين هر اتفاقي بيفتد، از اين سه حالت خارج نيست: اگر شهيد بشوي مستقيم پيش خدا مي‌روي، اسير بشوي به زيارت امام حسين (ع) مي‌روي، و ديگر اين‌قدر در محرم و عاشورا مجبور نيستي به سينه‌ات بزني، اگر هم زخمي بشوي و جراحتي برداري، كه نور علي نور است. آغوش مامان جان در انتظار توست، ديگر چه مي‌خواهي؟
منبع :كتاب فرهنگ جبهه _ شوخ‌ طبعي ‌ها جلد 3 صفحه ي 20
تركش بيت ‌المال
مي‌گفت: «مواظب باشيد، هر چه دم دستتان رسيد نخوريد، خصوصاً تير و تركش. اين‌ها بيت‌المال است. حساب و كتاب دارد و فردا بايد جوابگو باشيد. مال ملت بيچاره‌ي عراق است. از گلويشان بريده‌اند، داده‌اند براي مهمات، آن وقت شما راه به راه آن‌ها را مي‌خوريد و شهيد و مجروح مي‌شويد. اين درست است؟ دنيا ارزش ندارد. «يك خورده جلوي شكمتان را نگه داريد.»
منبع :فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ها جلد 3 صفحه ي 58
 
تركشاً قليلاً، مرخصياً كثيراً
بعد از عمليات وقتي آب‌ها از آسياب مي‌افتاد، تازه به اصطلاح «دست خيلي از بچه‌ها رو مي‌شد» تازه معلوم مي‌شد كي چه‌قدر جراحت دارد و صدايش را هم در نياورده، بعد نوبت فرستادن بچه‌ها به پشت جبهه بود و بعضاً به شهرشان و مرخصي چند روزه‌اي.
بچه‌هاي تير و تركش خورده وقتي به عقب برمي‌گشتند به بچه‌هاي سر راهشان مي‌گفتند: «تركشاً قليلاً، مرخصياً كثيراً» كنايه از اين كه خوب بهانه‌اي پيدا كرده‌ايم.
منبع :فرهنگ جبهه _ شوخ طبعي ‌ها جلد 1 صفحه ي 61
 

این نوشته را منتشر کنید:

admin

نویسندهٔ پایگاه آموزش evented-edu

مشاهدهٔ پروفایل و نوشته‌ها

دیدگاه خود را بنویسید