پرش به محتوای اصلی
امروز: 28 شهریور 1405 | کانال‌های رسمی: بله ایتا روبیکا

خداي عهد عتيق

خداي عهد عتيق

اشاره
بي‏گمان، شاكله آموزه‏هاي اديان بر درك چگونگي پيوند بشر با خدا استوار است و ديانت موضوعِ رابطه انسان با خداست. يهوديت از جمله اديان توحيدي است كه فهم آن بدون درك تصويري كه از تعامل خدا و بشر ارايه مي‏دهد ناممكن است. خداي عهد عتيق خدايي است حاكم و قانونگذار؛ او شهريار زمين است كه پادشاهانِ جهان از هيبت بي‏مثالش به خود مي‏لرزند؛ خدايي كه بندگانش بايد از او بترسند، آن‏گونه كه جرأت نكنند نامش را بر زبان برانند. خداي ملي يهوديان خداي آنان است و نه ديگران و آنان قوم خدايند نه ديگران. خداي عهد عتيق خدايي است بيروني كه فاصله‏اش با انسان از بين نمي‏رود و اگرچه، گاه فرمان مي‏دهد تا بندگانش بدو عشق بورزند، ولي اگر بنده‏اي بخواهد و يا بتواند او را دوست داشته باشد، بي‏گمان، اين عشق از دروازه وحشت گذشته است. خداي عهد عتيق، حاكمِ اطاعت‏طلبي است كه تنها در چارچوب قانون با بندگانش در تعامل است.
بي‏ترديد، تصور چگونگي تعامل انسان با خدا از ابتدايي‏ترين آموزه‏هاي اديان به شمار مي‏آيد و اين آموزه‏اي است كه سهم شاياني را از متون ديني مختلف به خود اختصاص داده است و اساس ديانت اديان را تشكيل مي‏دهد، به گونه‏اي كه مي‏توان گفت اساسا ديانت موضوعِ رابطه‏اي است بين انسان و خدا(1). ديگر آموزه‏هاي اديان كم و بيش، مستقيم يا غيرمستقيم، در تلاشند تا اين ارتباط را روشن‏تر رسم نمايند.
گذشته از اساس دين، تدين آدميان نيز در سايه چنين تصويري سامان مي‏پذيرد. مي‏توان گفت اساس دين‏ورزي آدميان در گرو برداشتي است كه از تعامل خود و خدا دارند. به همين دليل و به سبب اختلاف و تفاوت اين تصاوير، تدين‏ها هم متفاوتند. اندكي درنگ در تعريف دانشمندان، ما را در اين عقيده استوارتر مي‏سازد كه تصاوير رابطه خدا و انسان تصاوير يكساني نيست. براي نمونه، خداي افلاطون آفريدگار هستي است؛ خداي مالبرانش واضع قوانين عمومي است؛ خداي دكارت استوارگرِ قوانين حركت و خداي لايب‏نيتس مهندس و معمار عالم است.(2)
در پرتو همين تفاوتِ تصويرهاست كه خداي فلاسفه واجب الوجود، خداي فقيهان خداي معبود و مولي، خداي عارفان خداي محبوب و خداي عاميان خدايي همراز و هميار است و باز به همين دليل است كه بيماران با خداي شفابخش گفت‏وگو مي‏كنند، در حالي كه خاطيان با خداي بخشايش‏گر، و خواهشمندان با خداي بخشنده، و دلدادگان با خداي معشوق هم سخن مي‏شوند.
آن جمله معروف پاسكال، كه بر پارچه‏اي نگاشته و بر نيم تنه خود دوخته بود و تا آخرين لحظه‏هاي عمر خود به همراه داشت، به روشني بر اين تفاوت تصويرها اشاره دارد. وي در آن نوشته، چنين نگاشته بود: ما در زير عنوان آتش چنين مي‏خوانيم خداي ابراهيم، خداي اسحاق، خداي يعقوب نه خداي فلاسفه و محققان.(3) نمايان است كه گريز پاسكال از بي‏خدايي به خدا باوري نيست، بلكه وي از خدايي به خداي ديگر مي‏گريزد؛ از خداي فلاسفه به خداي ابراهيم.
چگونگي درك تعامل انسان با خدا، مي‏تواند تلقي و تعريف خاصي را از ساير آموزه‏هاي اديان ارايه دهد. آموزه‏هاي اخلاقي و تشريعي اديان، در پرتو اين تصوير معنا پيدا مي‏كند و اگر اين تصوير تفاوت كند، اين تلقي از آموزه‏ها نيز تغيير مي‏كند. براي مثال، اگر شريعت، رابطه خدا با انسان و رابطه عبد و مولا درست است و يا رابطه حاكم با محكومينِ خود، چنين تعريف مي‏شود مجموعه‏اي از قوانين كه توسط حاكم وضع مي‏شوند،(4) در حالي كه اگر تعامل خدا و آدميان، رابطه پدر و فرزند و يا آموزگار با شاگردانش تصوير شود، آنگاه شريعت چنين تعريف مي‏شود: تعليمي پدرانه براي سعادت آدمي.(5) درنگ در اين دو تعريف، ما را به اين نكته رهنمون مي‏شود كه تفاوت ميان تعريف اول و دوم به اندازه تفاوت ميان خداي حاكم و خداي پدر است و به هر اندازه خداي حاكم با خداي پدر در تفاوت است، تعريف نخست با تعريف دوم در تفاوت است. به همين دليل، در نگاه اول شريعت از تمامي آميزه‏هاي عاطفي و احساسي كه در تعريف دوم نهفته است، بي‏بهره است و روشن است كه آدمي هر كدام از اين دو تصوير را داشته باشد، رفتار متفاوتي در مقام دين‏ورزي و التزام به شريعت خواهد داشت بدين جهت برآنيم تا در اين نوشته به اختصار، به خدا و رابطه‏اش با انسان در عهد قديم بپردازيم؛
در عهد عتيق، خداوند خدايي است يگانه: ترا خدايان ديگري غير از من نباشد.(6) فرمان اين خداي يگانه مبني بر اين‏كه بني‏اسرائيل خدايان ديگري را نپرستند(7) و هشدارهاي پي‏درپي در اين مورد و تأكيد بر اين‏كه او خدايي غيور است،(8) به طور ضمني مي‏رساند كه آن خدايان به اندازه خداي حقيقي از واقعيت بهره داشته‏اند. بر اين اساس بايد گفت اگرچه عهد عتيق بر خدايي يگانه تأكيد دارد، ولي اين يكتايي انتخابي است؛ يعني بني‏اسرائيل ناگزيرند كه يهوه را از ميان ديگر خدايان انتخاب كنند، ولي به هيچ وجه از نظر مفهومي بر يگانگي و يكتايي خدا رهنمون نمي‏شوند.(9)
در عهد عتيق براي اين خداي يگانه منتخب، اوصافي ذكر شده‏اند؛ اوصافي چون خالق: در ابتدا آسمان و زمين را آفريد،(10) مهربان و رئوف كه يهوه خدايي رحيم و رئوف است(11)، آمرزشگر آمرزنده خطا و عصيان(12)، جاودانه و بي‏پايان آنها فاني شوند و ليكن تو باقي هستي(13) و ديگر اوصاف كه شمارشان كم نيست. اما از آنجا كه به دنبال تصوير ارتباط خدا و انسان در عهد قديم هستيم، اين مطلب را با همه ارزشش وامي‏نهيم و به موضوع اصلي‏مان مي‏پردازيم؛ موضوعي كه مي‏كوشد تا به اين پرسش پاسخ بگويد كه با همه اين اوصافِ خدا در عهد عتيق، اين كتاب مبلّغ چگونه تعاملي ميان خدا و بنده است و خداي عهد عتيق شايسته چگونه تعاملي از طرف آدميان است؟
در عهد عتيق دو جنبه بارز از شخصيت خدا مورد عنايت قرار مي‏گيرد؛ يكي آفرينش و ديگري اراده و خواست. خدا در عهد عتيق از سويي آفريدگاري است توانمند كه گويي از مقامي بالاتر و فراتر برآدمي حكم مي‏راند و از سوي ديگر خدايي است كه در سرنوشت مردم دخالتي مستقيم دارد و در تاريخ آنان مداخله مي‏كند.(14)
در سه فصل اولِ سفر پيدايش، تصوير پيچيده و مرموزي از خداي خالق ارايه شده است؛ خدايي كه انسان را از گِل آفريد(15) و در پي آن بود كه با وي رابطه‏اي حسنه داشته باشد، ولي انسان بر خلاف اين خواستِ خدا به انحراف رفت.(16) در مقابل اين خطا، خداوند آدمي را نميراند و نابود نكرد تا نسلي نو برپا كند، بلكه در تاريخ انسان داخل شد و بي‏آن‏كه اختيارش را از او بازستاند، سرنوشتِ او را رقم زد. براساس كتاب مقدس، شروع زندگي يهوه در ميان عبرانيان با عنوان خداي طوفان(17) بوده است؛ آنگاه كه عبرانيان را از وزش ناگهاني باد و از دست تعقيب‏كنندگان مصري رهانيد.(18)
خداي عهد عتيق خدايي است با كسوت شهرياري؛ خدايي كه پادشاه زمين است،(19) خدايي پرشكوه كه چون برمي‏خيزد، زمين از هيبتش به لرزه مي‏افتد،(20) خدايي چنان پرشكوه كه پادشاهان شكوهمندِ عالمِ هستي از شكوهش خواهند ترسيد.(21)
خداي عهد عتيق، خدايي است قانون‏گذار؛ خدايي كه براي كمترين چيزها سخت‏ترين قانون‏ها و كمرشكن‏ترين آن‏ها را وضع مي‏كند(22) رابطه آدمي با اين خداي قانون‏گذار تنها و تنها در چارچوب قانون معنا پيدا مي‏كند. آدمي خارج از اين قانون هيچ‏گونه ارتباطي با خدا يا دركي از او ندارد. از آنجا كه اين قانون يك حكم بيروني است و نه دروني، رابطه انسان با خدا رابطه‏اي است خشك، سرد، خالي از عشق و عاطفه، و آميخته با ترس و اكراه؛ رابطه‏اي كه در سايه‏سارِ آن، آدمي هيچگاه به احساس آرامش نمي‏رسد؛ احساس آرامشي كه بي‏ترديد يكي از انگيزه‏هاي اصلي گرايش آدميان به دين به‏شمار مي‏آيد.
در چنين پيوندي ميان بنده و خدا، انسان موجودي مُكْرَه است؛ موجودي كه برخلاف ميل خود و تنها به دليل اين‏كه حاكم، فرمان رانده است بايد مطيع باشد؛ مطيعِ فرماني كه از بالا آمده است و او نمي‏داند و نبايد بداند كه اين حكم چرا و براي چه بر وي رانده شده است. روشن است كه در چنين تعاملي بنده با رغبت و شوق به انجام فرمان تن نمي‏دهد و تلاش مي‏كند به هر شكل ممكن خود را از زير بار فرمان برهاند. گاه تظاهر به نشنيدن يا ندانستن و نفهميدن مي‏كند و گاه در اجراي حكم اهمال كرده، آن را به تأخير مي‏اندازد و در يك كلام مي‏كوشد تا از آن بگريزد و شانه خالي كند و در نهايت اگر هيچ راه فراري نيافت به ميزان رفع تكليف به آن تن مي‏دهد و به اندازه‏اي فرمانبردار مي‏شود كه مولا نتواند به بهانه ترك فرمان، او را مجازات كند و با انجام اين اندك، گمان مي‏كند به تمام آنچه بايد انجام دهد، عمل كرده، بيش از اين وظيفه‏اي ندارد. در مقابل، مولا مي‏كوشد تا اجازه ندهد بنده گريز پايش به مقصود خود برسد و از زير بار حكم بگريزد. به همين دليل بر فرمان خود اصرار مي‏كند، بر سختي‏هاي آن مي‏افزايد، مراقبت خود را بيشتر مي‏كند تا ساده‏تر بتواند مچ‏گيري كند. آنقدر اين گريز و تأكيد ادامه پيدا مي‏كند كه در نهايت، بنده تسليم شده، به قانون تن مي‏دهد؛ البته تن‏دادني از سنخ اجبار و اكراه. گفت‏وگوي ميان خدا و بني‏اسراييل كه شرح آن در آياتي از دومين سوره قرآن (=بقره) آمده است به خوبي نمايش‏گر اين ارتباط است. در اين آيات مي‏خوانيم:
موسي قوم خويش را مخاطب قرار داده، مي‏گويد، پروردگارتان شما را فرمان رانده است تا گاوي را سر ببريد. بني‏اسرائيل [در حالي كه به شگفتي انگشت مي‏گزند [مي‏پرسند ما را به مسخره گرفته‏اي؟ و موسي در جواب مي‏گويد به خدا پناه مي‏برم تا از نابخردان نباشم. بني اسرائيل [به بهانه] مي‏پرسند: اين گاو چگونه گاوي باشد؟ پاسخ مي‏آيد: نه پير و از كارافتاده و نه جوان و كارناكرده، گاوي باشد در اين ميانه؛ [سپس تأكيد مي‏كند] آنچه فرمان گرفته‏ايد انجام دهيد. بني‏اسرائيل [باز درنگ كرده و] مي‏پرسند: گاو داراي چه رنگي باشد؟ [باز در پاسخ به ايشان[ گفته مي‏شود: زردِ زرّينِ شادي‏بخش. [با اين همه فرزندان اسرائيل بر اين نكته پا مي‏فشارند كه] امر همچنان نامعلوم و مشتبه است. اگر خدا بيشتر توضيح دهد آنان از ابهام بيرون مي‏آيند و اگر خدا بخواهد هدايت خواهند شد. در پاسخ گفته مي‏شود: گاو بايد بي‏عيب و يك رنگ [=بدون لكه] باشد و مي‏گويند: اينك به درستي سخن راندي. [و در پايان اين گفت‏وگو خدا مي‏گويد] چيزي نمانده بود كه سر باز زده و فرمان نبرند.(23)
اين گفت‏وگو به خوبي از تصويري كه يهوديان از خدا براي خود برساخته‏اند و چگونگي ارتباط‏شان با او پرده برمي‏دارد. لجاجتي كه آنان در انجام فرمانِ خود دارند، از ارتباطي پديد مي‏آيد كه آنان بين خود و خداوند برقرارساخته‏اند؛ يعني همان ارتباط مولا با بنده، معبود با عبد، فرمانروا با فرمانبردار. در اين گفت‏وگو بهانه‏گيري، اهمال، خود را به ندانستن و نفهميدن زدن، از طرف بني‏اسرائيل و اصرار و تأكيد از طرف خدا سيماي مشهودي دارد.
براساس عهد جديد، نقطه آغاز پيوند آدمي با خدا بلكه اساسا نقطه آغاز ديانت يهود ترس از خداست.(24) و از يهوه خداي خود بترسيم(25). اين خداي غيور اطاعت خود را برپايه ترس بندگان استوار داشته است تا از يهوه خداي خود ترسان شده، جميع فرايض و اوامري را كه من به شما امر مي‏كنم نگاه داري(26) و پرستش اين خداي ترسناك تا زمان‏هاي طولاني بيش از آن‏كه بر محبت و عشق استوار باشد، بر ترس و دلهره مبتني بوده است.(27) در برابر اين خدا، بنده بايد همواره بكوشد تا گرفتار خشم او نگردد مبادا غضب يهوه، خدايت بر تو افروخته شود تا تو را در زمين هلاك گرداند.(28)
خداي عهد عتيق، خدايي است خشن و سخت‏گير؛ خدايي كه زود برمي‏آشوبد، چندان كه با كمترين لغزش بندگانش چنان خشمگين مي‏شود كه سخت‏ترين كيفرها را برآنان وارد مي‏سازد؛ خدايي كه خطا را فراموش نمي‏كند و انسانِ گردن‏كش را در زير قدرت نامتناهي خود له مي‏كند و خطاي هيچ كس را بدون پاسخ نمي‏گذارد: خدايي كه انتقام گناه پدران را تا پشت سوم و چهارم باز مي‏ستاند.(29)
خداي اطاعت‏طلبِ عهد عتيق، حتي در مقايسه با ديگر خدايانِ آن دوران، مهرباني كمتري دارد و خشنونتش از خداياني چون خداي روح كائنات كه مورد پرستش “ايختانون” فرعون مصر بود و نيز “خداي آفتابِ” بابلي‏ها كه قانون حمورابي را به وي نسبت مي‏دهند، بس فزون‏تر و فراوان‏تر است.(30)
در تمام سفر پيدايش، اين خداي خشن همانند طوفاني سهمگين، توفنده و كوبنده و با حالتي متغير، نمود يافته است. اين خدا در برخورد با آنچه او را خوش‏آيند نيست، چنان توان‏فرسا و ويران‏گر و خشمگين مي‏شود كه گاه كاري مي‏كند كه بعد پشيمان مي‏شود.(31)
خدايي با اين هيبت و شكوه كه ترس بندگانش براي او خوش‏آيند است، ملت يهود را چنان به وحشت انداخته است كه به خود اجازه نمي‏دهند، نامش را نيز بر زبان جاري كنند و به دليل همين هراس، هر گاه مجبور مي‏شوند به خدايشان اشاره كنند، از كلماتي چون ادوناي مدد مي‏جويند.(32)
البته بايسته گفتن است كه گرچه در عهد عتيق، خشم، خشونت، تنبيه، ترس و اطاعت چهره نمايان خدا در تعاملش با بني‏اسراييل است، ولي چنان نيست كه عشق به خدا و دوست داشتنش براي يهوديان بي‏معنا باشد، بلكه در اين كتاب گاهي هم از خداي مهربان سخن گفته مي‏شود، خدايي كه به بنده‏اش رحمت مي‏كند رحمت مي‏كنم تا هزار پشت، بر آناني كه مرا دوست دارند و احكام مرا نگاه مي‏دارند.(33) و نيز گاه فرمان عهد عتيق بر اين است كه اين خدا دوست داشته شود: و يهوه خداي خود را دوست بداريد و به تمامي دل و تمامي جانِ خود عبادت نمائيد،(34) اما واقعيت آن است كه خداشناسي عهد عتيق، بلكه تمام ديانت عهد عتيق، برمحور خشيت‏الهي مي‏چرخد(35) و اين نكته‏اي است كه تاريخ يهود و فهم بزرگان يهودي از كتاب مقدسشان، آن را تأييد مي‏كند. در مقام جمع اين دو دسته از آيات بايد گفت، آياتي كه نمايان‏گر خداي ترسناك و زودخشمند و بنده را به ترس از خدا فرا مي‏خوانند، به مراتب بيشتر از آيات دسته مقابل است و خداي عهد عتيق بيش از آن‏كه مهربان و دوست‏داشتني باشد، خدايي است سخت‏گير و ترسناك. شايد اين گفته وايتهد، خواننده را قانع كند كه: واقعيت دين براساس كتاب مقدس با خشيت‏الهي آغاز مي‏شود و انسان معتقد براساس كتاب مقدس از دروازه وحشت گذر كرده، به عشق مي‏رسد.(36)
نكته ديگري كه در خداشناسي عهد عتيق، مهم است و بر درك بني‏اسرائيل از خدا و تعاملشان با وي تأثير گذاشته است، اين است كه براساس عهد قديم، يهوه خدايي است كاملاً ملي و شخصي؛(37) خداي تورات خداي بني‏اسرائيل است و بس و بني‏اسرائيل تنها قوم برگزيده خدا و ملت او (گاهي فرزندان او) به‏شمار مي‏آيند. براساس عهدعتيق، اراده خدا كه در آغاز بر اين استوار گشته بود كه همه انسان‏ها را سرپرستي كند و در جهت احياي همه مردم بكوشد(38) با استقرار در خاندان ابراهيم پايان يافت و خدا به خدايي بدل گشت كه متكفل امر خاندان خاصي است.(39) براين اساس، يهوه خدايي است تنها از آنِ يك نژاد(40). آياتي از كتاب مقدس كه پديدآورنده اين تصويرند، زياده از آنند كه چنين برداشتي را با ترديد روبرو كنند. نفوذ اين تفكر در ميان بني‏اسرائيل تا بدان اندازه عميق بوده است كه تا قرن هشتم قبل از ميلاد، يعني تا پيش از آمدن اشعيا، يهوه خدايي بود كاملاً قبيله‏اي كه اگر هم مثل ديگر خدايانِ قبايل در نماد يك بت، جسميت نيافت، اعتقاد بر اين بود كه جسما در مكاني خاص قرار دارد و بر سرزمين فلسطين حكم مي‏راند(41) و تا اين زمان به ندرت مي‏شد كه يك يهودي پيش خود به اين بيانديشد كه يهوه خداي همه قبايل است و يا دست‏كم خداي همه عبرانيان است.(42)
بني‏اسرائيل در تعاملشان با خدا با تكيه بر اين باور كه آن‏ها قوم برگزيده خدايند و البته تنها قومي كه چنين ويژگي‏اي دارد و با تكيه بر اين باور، كه وجه و اعتبار هر خدايي بستگي به رفاه حال پيروانش دارد، معتقد بودند كه خدا در هنگام مشكلات و سختي‏ها به ياريشان خواهد شتافت. به همين دليل، آنان در گفت‏وگوهاي بي‏شمارشان با يهوه در هنگام مشكلات اين نكته را به وي يادآوري مي‏كردند كه آنان قوم خدايند و پسنديده نيست كه اعتبار يهوه با دست‏وپنجه نرم كردن قومش با مشكلات و سختي‏ها به خطر بيافتد، در جريان ساختن گوساله و پرستش آن كه به وسيله قوم يهود و در غياب موسي صورت گرفته بود، آنجا كه خدا خشم مي‏گيرد و اراده هلاك بني‏اسرائيل را مي‏كند، موسي به تضرع و زاري، خدا را به اين نكته يادآوري مي‏كند كه اين قوم، قوم اويند:
موسي نزد يهوه، خداي خود تضرع كرده، گفت: اي خداوند، چرا خشم تو بر قوم خود كه با قوتِ عظيم دستِ زورآور از زمين مصر بيرون آورده‏اي، مشتعل شده است، چرا مصريان اين سخن گويند كه ايشان را براي بدي بيرون آورد… پس خدا از آن بدي كه گفته بود به قوم خود برساند، رجوع فرمود.(43)
نكته ديگري كه در شكل‏گرفتن تعامل خدا با يهوديان نقش غيرقابل انكاري داشت، اين است كه خدايي كه عهد عتيق از آن سخن مي‏گويد، خدايي است كه معمولاً رفتار خويش را با بندگانش براساس پيمان و معاهده پي‏ريزي مي‏كند و معمولاً آنان خدا را تنها در قالب پيمان مي‏شناسد و اين پيمان است كه چگونگي تعامل خدا و بشر را مشخص مي‏كنند. اين پيمان‏ها اگرچه مخصوص بني‏اسراييل هستند، ولي در موسي و تاريخ آيين موسوي انحصار نيافته‏اند. در تورات، دست‏كم از چهار پيمان كه بيان‏گر رفتار خدا با آدميان است، سخن به ميان مي‏آيد؛ پيمان نخست، پيمان خداوند است با حضرت نوح مبني بر اين‏كه دگرباره دنيا هرگز با طوفان نابود نگردد. نشان اين پيمان بدونِ قيد و شرط بوجودآمدن رنگين‏كمان بود.(44) پيمان دوم با ابراهيم در سن نود سالگي ايشان. براساس اين پيمان خداوند ابراهيم را پدر امتي بزرگ خواهد ساخت و به وي و نسل او بركت خواهد داد.(45) در مقابل، ابراهيم به نشان پذيرش اين پيمان مي‏بايست، تمام اولاد پسر اسلاف خود را ختنه كند.(46) پيمان سوم كه در عهدعتيق از آن سخن به ميان مي‏آيد، پيمان خداست با موسي. اين پيمان هنگامي صورت گرفت كه به دليل وخامت اوضاعِ بني‏اسرائيل در مصر، موسي به عنوان منجي اين قوم وارد صحنه شد و خود به وسيله موسي با بني اسرائيل پيمان بست كه آنان را از بندگي مصري‏ها رها كند و به امتي مقدس تبديل سازد. در اين پيمان، خداوند بني‏اسراييل را امت خود لقب مي‏دهد. در اين پيمان، تعامل خدا و بشر برخلاف پيمان نخست بدونِ قيد و شرط نيست، بلكه در مقابل تعهد خدا براي بني‏اسراييل آنان نيز بايد تعهد دهند كه از شريعتِ موسي كه در ده‏فرمان خلاصه مي‏شد پيروي كنند.(47) پيمان چهارم، پيمان خداوند با داوود است. اين پيمان هم مثل پيمان با ابراهيم پيماني است بدونِ هر گونه شرطي. خدا به داوود وعده داد كه دودمان او جاودان باشند؛ يعني پادشاهان بني‏اسراييل كه همان اخلاف داودند، مانند پسران خدا خواهند شد.(48) اگر چه اين پيمان‏ها در دوران تبعيد پايان مي‏يابند، ولي به خوبي نشان مي‏دهند كه چگونه رابطه ميان يهوه و قوم برگزيده‏اش يك پيوند كاملاً قراردادي بوده است.(49) گفت‏وگوهاي بني‏اسراييل با خدا كاملاً نشانگر تلقي خداي پيمان است. از جمله اين عبارت كه، موسي در گفت‏وگوي خود با خدا، او را به يادِ وعده‏هايش در پيمان مي‏اندازد: بياد آور قولي را كه به خدمت‏گزارانِ خود ابراهيم، اسحاق و يعقوب داده‏اي. براي ايشان به ذات خود قسم خورده‏اي و فرموده‏اي كه فرزندان شما را مثل ستارگان آسمان زياد گردانم…(50)
آنچه گذشت اندكي بود از تصوير خدا و رابطه‏اش با بشر در عهد عتيق. اگر چه شيريني بحث و نيز اهميت آن قلم را به زياده‏نوشتن ترغيب مي‏كند و نويسنده را به ايستادني بيش از اين، ولي به اين اندازه بسنده مي‏كنيم؛ بدان اميد كه آنچه در ذهن جولان داشته است بر كاغذ نقش بسته و خواننده را مفيد باشد.
 مهراب صادق‏نيا

این نوشته را منتشر کنید:

admin

نویسندهٔ پایگاه آموزش evented-edu

مشاهدهٔ پروفایل و نوشته‌ها

دیدگاه خود را بنویسید