روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،
چقدر فقیر هستند.
آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :
نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر کنم.
پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :
فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.
در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،
پسر اضافه کرد:
متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…
فقیر و ثروتمند
- بهمن 21, 1391
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 269 نفر
- برچسب ها : پسر ثروتمند, داستان کوتاه, داستان ها و حکمت ها, عاشقانه و عالمانه, فقیر
اشتراک گذاری این صفحه در :
آیا اسرای شام در اولین اربعین خود را به کربلا رساندند؟
۱۴۰۵/۰۵/۱۰
چه غذاهایی کلسترول بد خون را پایین میآورند
۱۴۰۵/۰۵/۰۹
وسط بیابون عربی
۱۴۰۵/۰۵/۰۷
استخوان هایتان و پرهیز از 9 مورد غذایی
۱۴۰۵/۰۵/۰۶
وسط بیابون عربی
۱۴۰۵/۰۵/۰۷
جملۀ اصلی زیارت اربعین چیست؟
۱۴۰۵/۰۵/۰۲
نیازهای اختصاصی دوران طفولیت
۱۴۰۵/۰۴/۳۱