خاطرات آزادگان 18
قرمز به رنگ خون شهدا بچهها براي تهيهي ورق نقاشي و مداد رنگي به صليب سرخ وانمود ميكردند كه ما ميتوانيم با…
قرمز به رنگ خون شهدا بچهها براي تهيهي ورق نقاشي و مداد رنگي به صليب سرخ وانمود ميكردند كه ما ميتوانيم با…
عكس امام هنگام ظهر، حدود 60 نفر بوديم كه به اسارت نيروهاي دشمن درآمديم و ما را در پشت خاكريز قرار دادند.…
شهادت به خاطر تصوير امام خميني (ره) چند روزي در محاصره افتاده و بيآب و غذا شده بوديم. يك گلوله هم براي…
سوراخي درسر وقتي اسير شدم، تنها كلامي كه گفتم اين بود: من يك شاگرد بزازم و يك شب بيشتر در جبهه نبودهام…
رعايت بهداشت در آسايشگاه، دستشويي وجود نداشت و ميبايست اين 17 ساعت را بدون دستشويي سپري كنيم. خيلي زود به اين نتيجه…
شهيد بيسر بعد از درگيري سنگيني که در منطقه شرهاني داشتيم، دشمن مجبور به ترک مواضع و عقبنشيني شد اما هر از…
عكس يادگاري روزعلي خسته از جنگ بيامان تنها و غريب به عقبه بازميگشت.در ميان راه پيرمرد و دو پيرزن بومي را ديد.پرسيد:…
قربان لب عطشانت يك شهيد پيدا كردم. طرفهاي سه راه شهادت، چيزي همراهش نبود نه پلاك نه كارت شناسايي، فقط يك قمقمه…
گلدسته هاي كربلا قبل از عمليات فتحالمبين شهيد ميرکاظمي گفت:«وقتي انشاءالله رفتيم کربلا بر گلدستههاي سالار شهيدان ابي عبداللهالحسين (ع) اذان بگويم».…
سيم خاردار مرحله اول عمليات محرم آغاز شده بود در گروهان، ادغامي از ارتش و سپاه خط شکن بودند. فرماندهي اين دو…
زنگ ابديت محمود (1) مثل هميشه با شوق از خانه خارج شد، اما دقايقي بعد صداي انفجار شهر را لرزاند، زن هراسان…
دو دست حنا بسته آرپيجيزن با هزار زحمت براي ساعتي مرخصي گرفت تا از شهر سيگار تهيه کند. اما ده روز بعد…
نوجوان بسيجي عمليات تمام شده بود و اسرا را به عقب منتقل کردند. بين راه به نوجوان بسيجي کم سن و سال…
ماه مهماني خدا هميشه ميگفت من عاقبت در ماه رمضان شهيد ميشوم شب شهادت اميرالمومنين(ع) مداح مجلس ما بود . در ميان…
خواب عجيب خواب ديدم به اتفاق برادرم به سوي مکاني در حرکتيم، کنار ساحلي رسيديم که جمعيت زيادي نشسته بودند، نگهباني آنجا…
حسرت منور كه زدند ديدم يك نفر پاهايش را به زمين ميكشد. يك دستش را به گلويش گرفته بود و با دست…
تلفن هندلي يک روز سرپرست بودم که تلفن هندلي بعد از مدتها زنگ زد، گوشي را برداشتم. يک نفر به زبان فارسي…
جام آزادي در آخرين روزهاي اسارت كه موعد تبادل اسرا نزديك شد، بچهها مسابقهي فوتبال برگزار كردند كه اسم آن را «جام…
تسبيح سنگي يكي از بچهها تسيبح صد و يك دانهاي را از سنگ درست كرده بود. روي دانههاي آن اسم تعدادي از…
برق كش اردوگاه بين بچهها شخصي بود كه در ايران برقكش بود. لذا در اردوگاه كل كارهاي برقي به دست او انجام…
استقبال پرشكوه وارد شهرهاي عراق كه شديم، ما را گرداندند. مردم از زن و بچه گرفته تا بزرگ و كوچك، با چشم…
آب گرم كن عراقيها در زمستان به ما آب داغ نميدادند و آبگرمكني هم بود كه هميشه خراب بود. نفت هم به…
در بعد از ظهر يکي از روزهاي نوروز 1380 گروهي از فرزندان شاهد دبيرستان دخترانه شهرستان ساري از استان مازندران براي بازيد…
بارها بارها از مقام مادر گفتيم از صبوري و مهربانياش از نجابت دستان آسمانياش اما نگفتيم آنكه عزيز كرده سالهاي جواني اش…
سلام، حالت چطور است. اين روزها هوايت را کردهام. ميدانم خوبي، ولي نميدانم چرا تو و دوستانت حالي از من نميپرسيد؟ ما…
خودم اهل جبهه و جنگ بودم سال 1362 براي اولين بار به جبهه رفتم. ساعت 3 نيمه شب به مقر شهيد حاج…
همه چيز براي سفر آماده بود. اما مسئول اردو کمي دلواپس بود، يکي از اتوبوسها در آخرين لحظات خراب شد. چارهاي نبود…
شاگرد مكانيك بود، ميگفت:«شما خيلي براي ما زحمت كشيديد، حالا نوبت ماست تا جبران كنيم. عاشق نماز اول وقت بود و انگار…
حاجيه خانم حاج شمسي طعم داغ شهادت 4 فرزند را چشيده بود. سال 1360 بزرگترين پسرش پر كشيد عباس رشيد بود و…
يادم هست با بچهي روي كولم ميرفتم مزرعه مردم كار ميكردم، در فصلهايي كه كشاورزي نبود نيز حصير ميبافتم و كارهاي خانه…