شهید بیسر
بعد از درگیری سنگینی که در منطقه شرهانی داشتیم، دشمن مجبور به ترک مواضع و عقبنشینی شد اما هر از گاهی خاکریزهای ما را مورد هدف قرار میداد در این میانه نوجوانی را دیدم که در گوشه ایستاده پرسیدم کجائی هستی، گفت:اصفهانی، دوباره پرسیدم چند سالت هست؟ پاسخ داد:۱۶ سال دارم. در همان لحظه یکی از گلولههای تانک به زیر گلویش اصابت نمود و سرش را جدا کرد مات و مبهوت به او نگریستم، باورم نمی شد هنوز قسمتی از سرش بر روی بدنش بود، بلند شد و بر روی دو پایش ایستاد چند قدمی برداشت و به زمین افتاد قطرات اشک از چشمانم جاری گشت بدنم میلرزید، جلو رفتم و بر روی لباsش نامش را نوشتم تا اگر روزی پیکرش را یافتند، بتوانند نشانی از او به خانوادهاش بدهند. شهیدی با ۲ مزار
شب میلاد مولا علی (ع) کنار سنگر نشسته بود و قرآن میخواند، مؤدن سنگر اطلاعات و عملیات بود و فرمانده یک تیم اطلاعاتی، چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده بود که خمپارهای در آغوشش گرفت، برای شهید سید مهرداد نعیمی، دومزار ساختهاند، یکی در محور مقدم طلائیه و دیگری در زادگاهش صومعه سرا، و هر مزار، بخشی از بدنش را به یادگار در خویش دارد، من پارههای گوشت و حتی موهای جوگندمی سید را روز بعد از شهادتش در همان طلائیه دیدم، وقتی که نصف سالم جسدش را شب پیش به معراج برده بودند دو سه روز بعد در وصیتنامهاش خواندم، خداوندا!از تو میخواهم که هنگام شهادت پیکرم را هزاران تکه کنی، تا هر تکهای از گناهانم را با خود ببرد….
شوخی فرمانده
غروب شبی که قرار بود عملیات رمضان شروع شود فرمانده بچههای گردان را پشت خاکریز جمع کرده و ملزومات انفرادی را توزیع نمود. برای یک گردان ۲۲ نفره تقریباً ۱۲ فانسقه وجود داشت. برادرانی که فانسقه دریافت نکرده بودند به فرماندهی رفتند و درخواست فانسقه کردند. فرمانده بچهها را جمع کرد و پس از سخنرانی کوتاهی، خطاب به آنها گفت :«ما از نظر مالی با مشکل مواجه شدهایم، به همین دلیل فانسقه را هر دو نفر یکی استفاده کنید.» ابتدا همه از تعجب دهمانمان باز ماند اما با خندهی فرمانده صدای شلیک خنده در فضا پراکنده شد. شیر بچه بسیجی
اواخر عملیات والفجر۱، بسیجی نوجوانی را دیدم که زیر آتش سنگین تفنگاش را بغل کرد و به آن لبهای قاچ قاچ شدهاش زبان میکشد پرسیدم:«چته تشنهای؟ دیدم نگاه عمیقی به من انداخت ولی چیزی نگفت، گفتم:«اگر زرنگ باشی میتونی از زیر آتش عراقیها سینهخیز بندازی توی کانال و برگردی عقب اونجا آب هست، جگرت را خنک کن».چشمهایش گرد شدند، با یک بغضی که توی صدایش بود به من گفت:«مشدی! اگه میبینی اینجا نشستهام واسه اینه که رمقی به جونم نمونده آره تشنمه خیلی! ولی به جون امام اگر به اندازه یه در قمقمه آب بود که توی حلقم بریزم اون وقت پا میشدم و به اون بعثیهای نامردی که اون بالادارن هلهله میکنند نشون می دادم به کی میگن مرد! از خودم شرمم اومد توی آخرین پاتک اون شیربچه بسیجی همونجا موند و با آنکه حتی رمق سرپا ایستادن را نداشت.نه فقط به عراقیها که به خود من و امثال من هم نشون داد که چقدر مرده. شیرخوار شهید
دکتر گفت:« فوری ببریدش اتاق عمل اورژانسیه، طفلک بچه یک دستش شیشه شیر بود، یک دستش پفک، ترکش نصف صورتش را برده بود.
از اتاق عمل آمدم بیرون، مادرش گفت:« خواهر، عمل تمام شد؟» با اشارهای گفتم:« نه».
گفت:« چقدر طول کشید خدا روش شکر شیرش را داده بودم والا زیر عمل ضعف میکرد و دوزانو نشستم کنارش، شک کرد و گفت:« عمل …تمام …شد…. » گرفتمش توی بغلم و دو نفری زار زدیم.
شیعهی سید الشهدا است
تک تیراندازمان را صـــــدا زدم. با دست سنگــــری را نشانش دادم و گفتم :« اوناهاش اونجاست » اسلحهاش را برداشت. از دوربین اسلحه نگاه کرد و نشانه گرفت . انگشت اشاره را گذاشت روی ماشه. یک دفعه انگشتش را برداشت و اسلحه را پایین آورد. چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد. گفتــــم :« چرا دفعهی اول نزدی ؟» گفت :« داشت آب میخورد » صبح دمید
مادرم خیلی آرزو داشت او را داماد کند مدام میگفت امیرجان کی برمیگردی تا برات جشن عروسی بگیرم؟و او هربار میگفت :مادرجان مگر وسط جنگ با کفار وقت این حرفهاست. مادر هم کوتاه نیامد یکبار پرسید:«امیرجان پس کسی جنگ تمام میشه؟»
و او با خنده پاسخ داد:«صبح نزدیک است».
صبح دولتش خیلی زود دمید. حالا مادر آیینه و شمعدان اتاقک کنار قبرش را هر هفته با دستمال پاک میکند.
صحرای کربلا
نیمههای شب از صدای ناله او از خواب بیدار شدم، اسیری تشنه و بیمار در مقابلم بود پرسیدم:«چه میخواهی؟» با صدایی ضعیف پاسخ داد:«فقط کمی آب برایم تهیه کن». آب نداشتیم، رفتم پشت پنجره و نگهبان را صدا زدم اما وقتی فهمید آب میخواهم فقط فحش داد. با شرمندگی به سراغ دوستم آمدم خواستم چیزی بگویم نگذاشت گفت :«اشکالی ندارد، به یاد صحرای کربلا تشنه میمانم». او قبل از طلوع آفتاب با لبانی تشنه به شهادت رسید. صلوات
راه میرفت میگفت:«صلوات»
مینشست میگفت:«صلوات»
میدوید میگفت:«صلوات»
میخواست بخوابد میگفت:«صلوات».
تو جزیرهی مجنون تو قایق ترکش خورد تو سینه اش دست گذاشت رو زخمش و گفت:«صلوات». بچهها گفتند:«انشاءالله با پیامبر (ص) محشور میشود.
صلوات یادتان نرود
قبل از عملیات بدر ، گردان مالک را برای آمادگی به تپه های روبروی پادگان دوکوهه برده بودند ، من تدارکاتچی گردان بودم . یک دفعه به خودم آمدم دیدم بچه ها دارند از راهپیمایی بر میگردند با عجله رفتم ترتیب شربت را بدهم . دیگ چهار دسته ای داشتیم ، پر از آبش کردم و کلی هم شکر داخلش ریختم . مانده بود آبلیمو ، که دستپاچه شدم و قوطی ریکا را به جای آبلیمو توی دیگ خالی کردم ، البته به اندازه یک لیوان . وقتی متوجه شدم که کار از کار گذشته بود . خدایا چه کنم ، آن را مزه مزه کردم نه الحمدلله خیلی قابل تشخیص نبود حسابی هم زدم و دادم به خلق الله و گفتم : « صلوات یادتان نرود » . ظهر عاشورا
وقت سفر است، سفری که برای من ناشئه لیل بود، چه سخت است سفر به هویزه یک مرتبه آتش توپخانه خودی قطع میشود و عراقی برعکس آتش میریزند. دستور عقبنشینی میرسد هرچه زمان به غروب نزدیکتر میشود تانکهای عراقی تعدادشان بیشتر میشود. حدود ۶۰ تانک. بچهها راه برگشت ندارند. مهماتشان تمام شده جز چند تا تانک و موشک آرپیجی، برای همین حسین علمالهدی و بچهها آنقدر صبر میکنند تا مطمئن شوند گلولههایشان به تانک میخورد.صبری به قدر رسیدن تانک به سی متریشان. خورشید از خشم خمپارهها و توپ به تاریکی شب پناه میبرد و فقط ۱۴۰ نفر از یاران حسین (ع) در این قتلگاه رو به آسمان افتادهاند.حسین آخرین مرد این میدان با شلیک توپی چند متر به آسمان پرتاب شد.ظهر روز بعد تانکها بر جنازهها میتازند چنانکه اسبها با نعلهای تازه ، ظهر عاشورا را…و تو خود می دانی که گوشت و استخوان با شنی فولادی تانک چه سنخیتی دارد؟ اما زینبی کو که تا قتلگاه بدود، تا بگرید در داغ بیتسلای حسین حسین حسین.
عاشورای کربلای ۵
عملیات کربلای ۵ بود، دشمن با هلیکوپترهای جنگی خاکریز را هدف قرار داد با هر گلوله تانک قسمتی از بالای خاکریز محو میشد یکی دو گلوله آرپیجی به طرفشان شلیک کردیم ولی آنها وحشیتر شدند و این بار آسمان کانال را زیر آتش گرفتند. در همین لحظه جوان کم سن و سالی به نام طاهری سوار سکوی مخصوص توپ شد و گلولههایی به طرفشان شلیک کرد، تعدادی از تانکهای دشمن را نابود کرد، وقتی تصمیم گرفت از سکو پائین بیاید یک گلوله تانک در نزدیکیاش به زمین خورد.ترکش گلوله سرش را جدا نمود وقتی به خودم آمدم سرش درون کانال و مقابل پایم بود.ناخودآگاه سر بیتنش را بلند کردم و بوسهای بر پیشانی خون آلودش زدم .
بچهها که تا آن لحظه از ترس در گوشه کانال نشسته بودند با دیدن این صحنه با فریاد یا حسین (ع) به پا خاستند و با همان سلاحهای سبک به تانکهای دشمن حمله کردند .دو ساعت بعد تمام تانکهای عراقی در آتش سوختند.
عباس تشنه لب
همه تشنه بودیم، عراقیها در سوله را بسته بودند، آبی نبود، اما عباس همه تشنه بود و هم مجروح، گفت:«دارم شهید میشوم به من کمی آب بدهید ولی من سرگردان بودم». وقتی صدایش قطع شد اشکهای داغ بچهها بود که بر صورتش میچکید: یا عباس تشنه لب
عدنان خیرالله
در هر عملیاتی عدنان خیرالله وزیر دفاع در مقر فرماندهی مینشست و از آنجا دستور میداد موقع آزادسازی خرمشهر توسط ایران برای عدنان چادری در پشت جبهه زدند وهرکس از افراد او که برمی گشت دستور اعدامش را صادر میکرد. سرهنگ دوم احمدهاشم عبدالله که فردی شجاع بود آمد و عدنان با عصبانیت پرسید: «تو چرا برگشتی؟!» و او هم که سخت خسته و زخمی بود با قیافهای عصبانی در پاسخش جواب داد: «اگر مرد هستی خودت برو تا ببینی که ما چی کشیدیم» عدنان که از عصبانیت نمیتوانست جلوی خود را بگیرد با اسلحه تیری به سرسرهنگ شجاع خود زد و او را از بین برد …. عروسی
وقتی در خانه را باز کردم عباس با چهرهای خندان در مقابلم بود با مهربانی گفت:«دو روز دیگر به منطقه خواهم رفت» اگر برای باقر پیام و سفارشی داری بگو تا به اطلاع آنها برسانم» پرسیدم:«عباسآقا! برای خانه خرید کردهای؟» پاسخ داد:«هنوز ازدواج نکردهام اما یک مقدار وسیله خرید کردهام تا دفعه بعد که به مرخصی آمدم همه چیز آماده باشد چون تصمیم دارم بعد از این اعزام ازدواج کنم» بعد همانطور که صحبت می کرد یک جفت کفش سفید زنانه از پایش بیرون آورد و به من نشان داد، همه صحبتهایش را کرده بود حتی کفش عروس را هم خریده بود، پرسید:«حاج خانم قشنگه؟» گفتم:«انشاالله مبارک باشد، اما این اعزام آخرین اعزامش بود، حالا مراسم عروسی به مراسم خاکسپاریاش تبدیل شده بود.گوئی تابوت سنگین می رفت اما نه عباس چشم امیدش را از دنیا کنده بود، که ملائک به پیشوازش آمدند. عطر عروج
پدر و پسری بودند که بعد از خداوند یکدیگر را میپرستیدند. خندههایشان با هم بود و گریههایشان دور از چشم هم که مبادا دیگری ناراحت شود. در عملیاتی هردو با هم به اتفاق شرکت کردند، ما در محاصره بودیم که این پدرو پسر نفس را برای نیروهای بعثی حرام کرده بودند. ناگهان در گوشهای از این زمین خاکی بمبی بر روی جوانی فرود آمد و او را به خاکستر تبدیل کرد. از دست هیچکس کاری ساخته نبود. بعد از پیروزی، بچهها شهدا را از گوشه و کنار جمع کردند و روی آنها پتویی انداختند. شب از نیمه گذشته بود و پدر دلهرهی پسر را داشت. در آن شب مهتابی اشک در چشمان پدر دیده میشد. ناگهان فریاد زد:« بچهها بوی بهروز میآید.» و به طرف پتوی شهدا رفت. در تاریکی شب هرکس آرام آرام برای این پدر و پسر گریه میکرد، پیرمرد پتو را کنار زد و با بدن سوختهی پسر روبهرو شد، توان ایستادن نداشت، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و فریاد زد:«خدا……» و شروع به گریه کرد. توان دیدن این صحنه را نداشتم، شانههایم لرزید و من هم با آن پدر همصدا شدم. ناگهان حس کردم فقط صدای گریهی من است که فضا را پر کرده؛ پیرمرد از آغوشم بیرون آوردم، نفس نمیکشید، اشک بر روی صورتم خشک شد، دستانم یخ کرد، او را تکان دادم اما صدایی نیامد فریاد زدم، اما باز هم صدایی نیامد، ناخودآگاه به یاد حضرت رقیه (س) و سر بریدهی امام حسین (ع) افتادم. با صدای بلند شروع به گریه کردم، تا جایی که دیگر هیچ بغضی در گلویم نماند. روحشان شاد عکس امام
ظهر بود که با تعدادی از بچهها به دام دشمن افتادیم، ما را به پشت خاکریزشانبردند بچهها دست بسته از تشنگی جان میدادند و آنها ظرفهای آب را جلو چشمانمان خالی میکردند و بعد میخندیدند وقتی شروع به بازرسی بدنی کردند، از جیب حبیب عکس امام را بیرون آوردند افسر بعثی با دیدن عکس امام (ره) چهرهاش سرخ شد و چشمهایش را خشمگینانه به آن بسیجی دوخت، ناگهان با حرکتی وحشیانه خود را به او رساند یقه پیراهنش را گرفت و گلویش را آن قدر فشار داد که او خفه شد.حبیب در مقابل نگاه خسته و غربت زده ما بر زمین افتاد. عکس یادگاری
قبل از آخرین سفر، دوربینش را آورد و برای چندمین بار روی پایه تنظیمش کرد و سریع خودش را زیر کرسی کنار من رساند. اما دوربین زود فلاش زد. اولش عصبانی شد. گفت: « یک حلقه فیلم گرفتهام که هر بار میآیم با تو عکس یادگاری بیندازم، مشکلی پیش میآید. این هم آخریاش. فکر کنم بعد از شهادت من این عکسها داغ دل تو را بیشتر کند. خدا نمیخواهد عکسمان با هم بیفتد. »
وقتی رفت، کابوسهای من شروع شد؛ تا اینکه خواب دیدم مردی سیاه پوش آمد و گفت: « زود باش خانه را مرتب کن، پسرت شهید شده. » صبح همه جا را تمیز کردم. دوتا از خانمها به دیدنم آمدند و خبر شهادت رضا را دادند. همان لحظه بیهوش شدم. شهادت رضا برایم غیر قابل باور بود اما در مقابل رضای حق تسلیم شدم.
اشتراک گذاری این صفحه در :
چرا هر چقدر دعا می کنم اجابت نمی شود؟
۱۴۰۵/۰۴/۰۸
چرا برای امام حسین(ع) بیش از امامان دیگر عزاداری می کنیم؟
۱۴۰۵/۰۴/۰۶
راهکاری برای رهایی از عادت در عزاداریها
۱۴۰۵/۰۴/۰۵
عزاداری معصومان برای امام حسین
۱۴۰۵/۰۴/۰۴
عزاداری معصومان برای امام حسین
۱۴۰۵/۰۴/۰۴
امام سجاد علیه السلام از کربلا تا شهادت
۱۴۰۵/۰۴/۰۲
نقش حضرت عباس(ع) در کربلا
۱۴۰۵/۰۴/۰۱