تسبيح سنگي
يكي از بچهها تسيبح صد و يك دانهاي را از سنگ درست كرده بود. روي دانههاي آن اسم تعدادي از پيامبران حك شده بود. حدود پنج شش ماه روي آن كار كرده بود.
در آغاز كار يك تكه سنگ را خرد ميكرد، مدت دو سه ماه آن را به زمين ساييده، به صورت مستطيل درميآورد. سپس نخهاي پتو را ميكشيد، تاب ميداد و در آخر، تسبيح را نخ ميكرد.
تعليم خط
بچهها بايد به نوعي خود را سرگرم ميكردند، آن روزها كلاس تعليم خط گذاشتيم. براي اينكار از سيمان آسايشگاه به عنوان كاغذ، از آب به عنوان مركب و از جاي خالي خميردندان به عنوان قلم استفاده ميشد. البته مقداري پارچه و يا تكه پتو در داخل قوطي خالي خميردندان ميگذاشتيم.
براي بچهها تمام آن سالها، سالهاي كسب علم بود. دانشگاهي واقعي كه زيستن با توكل به خدا را آموختند.
تفتيش
عراقيها هر يكي دو روز يك بار آسايشگاهها را تفتيش ميكردند. هر بار تمام وسايلمان را ميريختند به هم. كيسهها را وسط آسايشگاه خالي ميكردند؛ آب و نمك و تايد را پخش ميكردند روي پتوها.
ما هر بار تا ميرفتيم تو، بلند صلوات ميفرستاتديم و يا علي.
دو سه ساعت طول كشيد تا باز همه چيز را مرتب كنيم و وسايلمان را پيدا كنيم. نميخواستيم ضعف نشان بدهيم؛ حتي وقتي ما را ميزدند، عمداً جلوي آنها ميخنديديم …تلفن در آسايشگاه
من و بوشهري با زدن ضربه به هم صحبت ميكرديم. يك روز ضربات بوشهري نشان ميداد كه ميخواهد چيزي را براي من بيان كند. خيلي دقت كردم، چيزي مفهوم نبود. او شمارهي تلفن مرا ميزد، بعد دو علامت روي ديوار ميزد به صورت مساوي و بعد شمارهي 15 را ميزد.
من تعجب كردم، شمارهي تلفن من مساوي است با 15 يعني چي؟! بعد ديدم شمارهي تلفن خودش را ميزند و مساوي 3 قرار ميدهد. باز هم متوجه نشدم. ما به اتفاق بعضي از دوستان روزهاي جمعه را در خدمت استاد محمدتقي جعفري جلساتي داشتيم و بوشهري ميدانست شمارهي تلفن او را ميدانم.
شمارهي تلفن استاد جعفري را زد و مساوي با 6 قرار داد. مساوي با 6 قرار دادن شمارهي تلفن را حدس زدم كه ميخواهد بگويد روز جمعه، چون علامت ما براي روز جمعه 6 بود. فكر كردم كه ميخواهد جلسات روز جمعه را يادآوري كند.
همين ترتيب ادامه داشت. شماره تلفن دوستان مخفي را كه ما داشتيم ميزد و آنها را مساوي با شمارهي خاصي قرار ميداد. مثلاً وقتي 114 را ميزد متوجه ميشدم كه ميخواهد به قرآن اشاره كند كه 114 سوره دارد، به اين ترتيب بعضي اوقات صحبتهاي ما ساعتها طول كشيد، به طوري كه جز وقتي كه براي كارهاي ضروري مثل نماز و قرآن و غذا و استحمام و كارهايي از اين قبيل صرف ميكرديم، در بقيهي اوقات پشت ديوار مينشستيم و با ضربات با هم صحبت ميكرديم.
بارها اتفاق افتاد كه ما بعد از شام و نماز مغرب و عشا شروع ميكرديم به صحبت كردن و متوجه گذشت زمان نميشديم تا اينكه ميديديم آسمان رو به روشني ميرود و نشاندهندهي صبح شدن است و بعد بلند ميشديم براي نماز و كارهاي ضروري ديگر
تلويزيون سنگي
ما چون در اردوگاه اوقات فراغت زيادي داشتيم، بچهها در اين اوقات به دنبال ساختن كارهاي دستي ميرفتند. به عنوان نمونه يكي از بچهها كه در سولهي 3 بود، تلويزيوني را روي سنگ طراحي كرده بود.
سرگرد عراقي كه «ممتاز» نام داشت و مسئول اردوگاه بود، هنگامي كه تلويزيون طراحي شده روي سنگ را ديد، خيلي از آن خوشش آمد و آن برادر را تشويق كرد و گفت: «اگر بخواهم اين تلويزيون را بگيرم، در مقابل آن چه چيزي از من ميخواهي؟»
آن برادر گفت: «در مقابل آن از شما وسايلي از قبيل پيچ گوشتي و چكش ميخواهم تا چيزهاي بهتري طراحي كنم». سرگرد ممتاز درمقابل خواستهاي او گفت: «اينها را نخواه!» پرسيد: «چرا؟» گفت: «شما كه وسيلهاي نداري اين را به اين جالبي و زيبايي طراحي كردهاي، اگر بخواهم اين وسايل را در اختيارت بگذارم. ميترسم اين پنكه را كه در بالا سرتان ميچرخد، به هليكوپتر تبديل كني و با آن وسيلهي فرار درست كني». اين موضوع بر سر زبان بچهها افتاد.
تمام دوستان تو پاسدارند؟!
ما از سوز تشنگي ناي حرف زدن نداشتيم و آنها ما را ميزدند. جيبهايمان را گشتند و هرچيز كه بود برداشتند.
من چند عكس از دوستانم داشتم كه ريش داشتند. يك افسر عراقي كه آنها را نگاه ميكرد، با قنداق تفنگ به سرم زد و گفت: «كل صديقك حارس الخميني! (تمام دوستان تو پاسدار خمينياند!)
تمثال مبارك حضرت امام ( ره )
بسمه تعالي
در تاريخ 7/12/62 به اسارت درآمدم. در سال 66 در رابطه با برگزاري جشنهاي دههي فجر تصميماتي گرفته شد كه حقير هم به عنوان مسئول فرهنگي آسايشگاه خودمان انتخاب شدم. با توجه به علاقهي خاصي كه به خطاطي و نقاشي داشتم، با كمترين امكانات تمرين ميكردم؛ مثلاً براي تمرين خط، خاك را الك ميكردم و روي روزنامه ميريختم و با دستهي قاشق تمرين خط ميكردم و به اكثر دوستان هم تعليم ميدادم و در خواندن سرود و تنظيم آن نيز فعاليت چشمگيري داشتم.
به هر حال از طرف دوستان مسئول هماهنگي اردوگاه پيشنهاد شد كه بنده، تمثال مبارك حضرت امام (ره) را طراحي كنم، تا در مراسمي مانند جشنهاي پيروزي انقلاب مورد استفاده قرار گيرد. اگر لو ميرفتم، عواقب شديدي در پي داشت كه كمترين جريمهي آن، حبس انفرادي در سازمان امنيت بغداد بود. بنده با توكل به خدا اين حركت را شروع كردم. اولين كاري كه بايد انجام ميشد، به دست آوردن تصوير امام راحل بود و اين، كاري مشكل بود.
هميشه در كمين بوديم كه عكس امام در جرايد عراق چاپ شود و ما آن را به دست آوريم و اين عمل هم خطرناك بود؛ چرا كه عراقيها نسبت به تصوير امام خيلي حساسيت نشان ميدادند. به هر حال روزي اين فرصت پيش آمد و با هماهنگي مسئول روزنامه، تصوير كوچكي كه در يكي از راهپيماييهاي ايران از طريق ماهواره برداشته شده بود، از اين روزنامه درآورديم كه جار و جنجال زيادي هم در پي داشت و چون عكس امام راحل در قطعهي خيلي كوچك چاپ شده بود، مجبور شدم آن را جدولگذاري نموده و به تناسب همان جدول روي پارچهاي به ابعاد 70×100 جدول كشيدم. چندين روز طول كشيد تا اين كار را تمام كرده و تمثال امام را براي برنامههاي دههي فجر تحويل مسئولين اردوگاه دادم. كه به صورت گردشي در تمامي آسايشگاهها مورد استفاده قرار ميگرفت و روحيهي خيلي زيادي به دوستان داده بود و حال و هواي عجيبي به مراسم دههي فجر بخشيده بود.
حدود يك هفته پس از پايان مراسم جشنهاي انقلاب، سوژه لو رفت و سربازان عراقي به سراغ من آمده و سؤال كردند: « گزارش رسيده است شما تصوير امام را طراحي كردهايد، آيا ميدانيد در صورت اثبات اين خبر، چه سرنوشتي خواهي داشت ؟»
بنده گفتم: « نه »
چون مي دانستم تصوير مذكور در جاي امني نگهداري ميشود و هيچ مشكلي در پي نخواهد داشت و شخصي هم كه عكس امام را در اختيار داشت، خيلي مطمئن بود.
عراقيها خيلي تلاش كردند كه تصوير را پيدا كنند، اما موفق نشدند. بچهها مثل جان شيرين از آن پرده محافظت ميكردند. بالاتر از همه اين كه تصوير امام به همراه آزادگان به ايران آمد و در حال حاضر هم نزد يكي از دوستان در اصفهان ميباشد.
تنها با پياز
چند نفر از ما در زير نگاه دقيق سربازي كه بالاي سرشان ايستاده بود، به پاك كردن پيازها مشغول بودند.
عراقيها براي جلوگيري از نوشتن نامهي رمزي با آب پياز، از هنگام ورود پياز به اردوگاه تا تميز شدن، شسته شدن و سرانجام ريخته شدن آن در ديگ غذا به وسيلهي نگهبانهاي خود تمام مراحل را دقيقاً كنترل ميكردند و لحظهاي بچهها را با پياز تنها نميگذاشتند.
تهديد ژنرال
ژنرال عاليرتبهي عراقي، آمد جلو ايستاد و شروع كرد به حرف زدن. كلي حرف زد و بعد گفت: «هركي بين شما پاسدار است، خودش بيرون بيايد.»
كسي از جايش تكان نخورد، ژنرال عراقي گفت: «قول ميدهم با او كاري نداشته باشم.» اما باز كسي بلند نشد. نگاهها منتظر مانده بود و باز اتفاقي نيفتاد. ژنرال عراقي تأكيد كرد كه اگر پاسدارها خودشان بيرون نيايند خودم آنها را ميكشم بيرون و بعد چنين و چنان ميكنم.
باز هم كسي بلند نشد. ژنرال عصباني شد و داد كشيد: «اگر تا چند لحظهي ديگر آمديد بيرون كه هيچ، وگرنه هرچه ديديد، از چشم خودتان ديديد.»
سه دفعه پشت سر هم هواركشيد: «كسي نبد؟، كسي نبد؟» ژنرال هر تهديدي كه ميخواست كرد و وقتي دستش خالي ماند، يكي_ دوتا از مزدورهايي كه با آنها همكاري ميكردند از بين بچهها بلند شدند و يكييكي پاسدارها را معرفي كردند.
نيروهاي استخبارات (ساواك) كه همراه ژنرال بودند و تا اين لحظه مثل مجسمههايي كه كت و شلوار قهوهاي پوشيده باشند؛ ايستاده بودند، از جايشان كنده شدند و وحشيانه به بچههايي كه معرفي شدند، هجوم بردند.
بعضي از آنهايي كه معرفي شده بودند، زخمي بودند. پيرمرد هم بين آنها بود. به هيچ كدامشان رحم نكردند. بدن تكه پاره و بيجان بچهها زير باران لگد و مشت آن بيرحمها بود و كسي جرأت نداشت كه جلو برود. آه و نالهاي كه ميكردند جگر بچهها را خون كرد.
تو مسلماني
هر دو سه روز، يك وعده غذاي مختصري به ما ميدادند كه نميريم. اما آن شب محمد سرباز عراقي، فقط براي من ساندويچ آورد. گفتم: «اگر ساندويچ هست براي همه بياور و گرنه، من هم مثل بقيه.»
آن ساندويچ شام خودش بود. اطرافش را نگاه كرد و با اضطراب اصرار كرد آن را بگيرم. ساندويچ را گرفتم. دادم به يكي از بچههاي خودمان تا لقمه كرده و به همه بدهد. رفتم از محمد تشكر كنم. محمد پشت در بود، چشمهايش پر از اشك شده بود در حاليكه ميگريست گفت: «تو مسلماني نه من».
توپ دست ساز
در اواخراسارت، بچهها يك توپ واليبال درست كردند كه با توپهاي واليبال معمولي هيچ فرقي نداشت.
آنها ساق كفش را كه از چرم بود، به صورت چند ضلعي درآورده و با نخهاي جوراب يا لباس ميدوختند. در داخل توپ، دو يا سه دستكش طبي ميگذاشتند و به عنوان تيوپ از آن استفاده ميكردند.
به وسيلهي سرنگ جايي براي بادكردن آن ايجاد و سپس توپ را باد ميكردند. اين توپ واليبال ما بود كه در اواخر اسارت آن را به عراقيها داديم.
توپ وپرده
مدتي من مسئول بخش تزيينات واحد فرهنگي بودم و با كمك بچهها از لباسها و پيراهنهاي رنگي پرده درست ميكرديم و همچنين با زرورقهايي كه صليب سرخ براي جلد كردن كتابها ميآورد، توپ تخم مرغيهايمان را ميپوشانديم و روي پردههاي رنگي نصب ميكرديم.
تور واليبال
بچهها با نخ گوني تور واليبال درست ميكردند كه براي تهيهي آن هم خيلي زحمت ميكشيدند. روزها طول ميكشيد تا اين تور را ميبافتند. آنها توري درست كردند كه شايد كارخانههاي عراق هم نميتوانستند مثل آن را درست كنند.
اسرا مبلغ يك دينار و پانصد فلس ماهيانه حقوق ميگرفتند. آنها با اين پول از فروشگاه اردوگاه يك توپ خريدند. وقتي بچهها آن را نصب كردند، عراقيها ميآمدند و از تور واليبال ما استفاده ميكردند. درست كردن تور به نفع آنها شد، چرا كه قبلاً آنها در اردوگاه براي بازي هيچ توري در اختيار نداشتند.
توسل به امام زمان (عج)
جلوي ساختمان بلندي پياده شديم. صداي ساز و آواز ميآمد. دعا كردم، آنجا باشگاه تفريحي نباشد، سعي ميكردم خودم را خونسرد نشان دهم.
من را داخل نگهباني نشاندند. مراقب همهچيز و همهكس بودم. آن شب خيلي با خدا حرف زدم، ازش خواستم من را حفظ كند و متوسل شدم به امام زمان (عج). شب خواب پدرم را ديدم، گفت: «بيمه شدهاي، نگران نباش» از آن شب مطمئن بودم هر اتفاقي بيفتد، حتي اگر بميرم، از تعرض در امانم».
توضيح المسائل
هر چند در بين بچهها ميشد چند روحاني و طلبه را ديد كه گاه به مسئلهها جواب ميدادند، اما خود اين برادران غالباً مسائل را با دو دلي بيان ميكردند.
در اردوگاه موصل يك در سال 61 يكي از برادران كه به مسائل شرعي وارد بود، جزوهاي نوشت كه تا حدي جوابگوي بچهها شد. اما باز هم بين افرادي كه مسئله و احكام ميگفتند، اختلاف وجود داشت. تا اينكه بچهها تصميم گرفتند از طريق نامه مسائل شرعي را از خانوادههايشان در ايران بپرسند.
نامهها از زير سانسور رد شد و بعد از مدتي جواب نامهها آمد. بعضي از نامهها از برادران روحاني آمده بود كه در لابهلاي مطالب نامه مسائل را نوشته بودند و بعضي از نامهها هم از خانوادهها كه از روي رسالهي حضرت امام (ره) نوشته بودند. اين نامهها جمع آوري شد و به دست مسئول احكام شرعي اردوگاه داده شد كه طلبهاي بود از مشهد و تسلط زيادي بر احكام داشت. ايشان با استفاده از مطالب قبلي و نامهها، مجموعهاي درست كرد كه چيزي مثل رساله شد و بدين ترتيب مقداري از مسائل حل شد.
تونل
عراقيها در حين شكنجه، به اسير امان تكان خوردن نميدادند، اين را خوب مي دانستم، اما من نيز به امام توهين نميكردم، اين را هم عراقيها خوب ميدانستند. پا به داخل تونل مرگ كه گذاشتم، كابلها بالا رفت. سختي شلّاق بر سر و صورت و دست و پايم مينشست، ميسوخت و ميگداخت و جاي خود را به ضربهاي ديگر ميسپرد. از پا افتاده بودم كشانكشان خود را به انتهاي ستون سربازان رساندم. ماندن و رفتن هر دو مساوي با شكنجه بود. به هر جانكندن به آخر ستون رسيدم.
توهين به نيروي هوايي
روزي يكي از فرماندهان بعثي به داخل اردوگاه آمده بود. در همين حين يك فروند هواپيماي عراقي از فراز اردوگاه رد شد. با رد شدن هواپيما يكي از برادران آزاده بر روي زمين آب دهان انداخت.
فرمانده عراقي كه اين جريان را مشاهده كرد، دستور داد آن برادر را دستگير كنند و به انفرادي ببرند. وقتي علت را جويا شديم، وي گفت: « اين اسير هنگام رد شدن هواپيماهاي عراقي به زمين تف انداخته و با كار در حقيقت به نيروي هوايي توهين كرده است.»
اين دليل پوچ سبب شد از برادرمان پانزده روز در انفرادي پذيرايي به عمل آورند.
توي قبر
العماره كه بوديم، ظرفهاي غذا آنقدر كثيف بود كه بيشترمان اسهال گرفته بوديم. از دستشويي هم خبري نبود. بوي كثافت، اتاق را برداشته بود. پايم عفونت كرده بود. درد ميكرد. همه چيز شكنجه بود. صداي نالهي زخميها، بوي تعفّن، گرما، گرسنگي و تشنگي انگار همهي اينها دورهام كرده بود و نميگذاشت به چيز ديگري فكر كنم.
جايم فقط اندازهي تنم بود. نميتوانستم دستم را بالا بياورم و مگس را از صورتم بپرانم. انگار توي قبر بودم.
ثانيه هاي وحشت
صداي فريادي آنها را پراند، كسي را شكنجه ميكردند. او را آورده بودند پشت در سلول آنها و ميزدند: «آنقدر كه از صدا بيفتد. بعد سكوت بود و تاريكي و صداي كشيده شدن تني سنگين روي كف راهرو.
گاهي صداي متهي برقي كه به سركسي فرود ميشد، با صداي ناله ميآمد، ميپيچيد توي سرشان. انگار همهي رگ و پيشان كشيده ميشد. تنگ همكنج سلول مينشستند، بعضي وقتها بيطاقت ميشدند. زنها جيغ ميكشيدند تا آنها دست از شكنجه كردن بردارند. اما وحشت اين لحظهها تا مدتها ميماند. جاءالحق
ورقههاي آهني را آورده بودند. ميخواستند به تنها پنجرهي اتاق جوش بدهند. جلو نور و آفتاب را ميگرفت. حق نداشتند اين كار را بكنند ولي آنها كاري به اين حرفها نداشتند.
ورقهها را جوش دادند. فاطمه رفت بيرون ايستاد كنار ديوار و بلند خواند: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا…» مسخرهاش كردند. اما او تا آخر خواند. اتاق تاريك شده بود. پنجره فقط ده سانت از بالا و پايين باز بود. آن را هم دفعهي بعد كه يك دستهي ديگر خبرنگار آمدند كور كردند.
خاطرات آزادگان 10