آلزایمر مادر

آلزایمر مادر

چمدانش را بسته بودیم. با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلاً یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آب‌نبات، کشمش، چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی… گفت: «مادرجون، من که چیز زیادی نمی‌خورم. یه‌گوشه هم که نشستم. نمیشه بمونم، دلم واسه نوه‌هام تنگ میشه!» گفتم: مادر من

خاطرات آزادگان 10

خاطرات آزادگان 10

 تسبيح سنگي يكي از بچه‌ها تسيبح صد و يك دانه‌اي را از سنگ درست كرده بود. روي دانه‌هاي آن اسم تعدادي از پيامبران حك شده بود. حدود پنج شش ماه روي آن كار كرده بود. در آغاز كار يك تكه سنگ را خرد مي‌كرد، مدت دو سه ماه آن را

طنز 23

طنز 23

الغيبه اشد من الكارهاي بدبد مراسم صبحگاهي بود. روحاني گردان راجع‌به واجبات و محرمات صحبت مي‌كرد. با بچه‌ها خيلي صميمي‌ بود. براي همين هم در كلاس درس و يا مراسم متكلم وحده نبود و بقيه مخاطب. مثل معلم و كلاس‌هاي اول و دوم دبستان غالباً مطلب را ناتمام مي‌گذاشت و

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید