تربیت بیترس
ماجرای ترس سام زارعی و خودکشیاش
دکتر عبدالله عمادی
معمولاً حوادث، ابعاد و زوایای گوناگونی دارند که روشن شدن همه آنها، شبیه کشف معمای پیچیدهای است که نیازمند طی زمان و دقت و جستوجوی فراوان است. به تجربه ثابت شده است که آنچه در رسانهها و اخبار از حوادث اجتماعی منعکس میشود، بیانگر همه واقعیت نیست، بلکه ممکن است حتی خلاف واقعیت نیز باشد. ازاینرو اگر میخواهیم تحلیل و قضاوتی داشته باشیم، لازم است از سطح ظاهری رویدادها فراتر برویم و مانند یک کارآگاه دقیق و عمیق، به همه ابعاد آن نگاه کنیم. به اصطلاح، یکطرفه به قاضی نرویم.
حادثهای که ۱۲ مهر برای یکی از دانشآموزان مدرسهای در شیراز رخ داد، حادثهای دردناک و عبرتآموز بود. خودکشی سام زارعی (دانشآموز پایه ششم) در پی یک مسئله انضباطی و سپس شکایت خانواده از مدرسه و پیگیری قضایی، در هاله ابهام و بهت است و نمیتوان انتساب قاطعی برای عامل یا عاملان آن داشت، اما آنچه در گزارشات به چشم میخورد و میتوان خودکشی سام را شاهد روشنی بر آن گرفت، «ترس کودک» است که با اضطراب و اقدام تکانشی هیجانی همراه میشود.
اینکه اساس تربیت، چه توسط معلم و ناظم چه توسط والدین، بر ترس و ترساندن بچه بنا شود، جای اما و اگر بسیاری دارد. تربیت مبتنی بر ترس، میراث شوم دهههای قبل است که متأسفانه برای تمام دانشآموزان نسل قبل آشناست؛ توبیخ و تنبیه و ترس از توبیخ و تنبیه، بیشترین چیزی بود که بر فضای مدرسه حاکم بود.
تربیت با ابزار ترس، چه به شکل تنبیه بدنی، چه فریاد و تحقیر، و چه ایجاد رعب از نمره و شکست، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت سکونی مصنوعی و اطاعتی ظاهری ایجاد کند، اما در بلندمدت، ویرانگری است که بنیانهای رشد سالم فرد را تخریب میکند. آیا میخواهیم مدرسه یا خانه، کارخانه تولید انسانهای مطیع و ترسو و منفعل باشد، یا کارگاهی برای پرورش شهروندانی خلاق، نقاد، مسئول و شجاع که قرار است فردای جامعهمان را بسازند؟
نکته جالب اینجاست که بچهها از چیزهایی که ظاهراً کوچک است میترسند و این ترس را در ذهن خود بزرگ میکنند. درحالیکه آن چیز برای بزرگترها که عادی شده قابلدرک نیست. درک نمیکنند که چگونه میتواند روان کودک از یک تهدید به هم بریزد. درواقع، ترس کوچکترها بزرگتر از بزرگترهاست؛ چون قوه وهم و خیال آنها بیشتر از بزرگسالان است. اینکه سام زارعی در محیط مدرسه یا خانه ترسیده و نتوانسته ترس خود را به شکل سالم مدیریت و حل کند و با بزرگترها در میان بگذارد، امری است که ما را به فکر وامیدارد که ساختمان تربیت خود را بر ترس بنا نکنیم. هرچند استفاده از ابزار ترس به صورت موردی کارساز و مؤثر است که آن هم شرایطی دارد. مثلاً آنکه با خشونت و تحقیر همراه نشود. همانطور که راهبرد «انذار» در شیوه تربیتی انبیا هیچگاه همراه با تحقیر و خشونت نبوده است، بلکه مبتنی بر هشدار و آگاهی بخشی از پیامدها و خطرات طبیعی یک کار بوده است. (انذار با ارعاب فرق دارد.) شرط دیگر آن است که منابع امنیتبخش را تخریب نکند. نکتهای که در پرونده سام، جای سؤال و تعجب دارد آن است که آیا یک نفر در زندگی او نبود که او را منبع امنیت بداند و از او امنیت بگیرد؟!
کودکی که در معرض ترس مداوم است، همواره در حالت «جنگ یا گریز» به سر میبرد. این حالت، نهتنها تمرکز را برای یادگیری عمیق مختل میکند، بلکه منجر به شکلگیری شخصیتی مضطرب، وسواسی و در مواردی افسرده میشود. این افراد مدام از قضاوت دیگران هراس دارند و اعتمادبهنفس ناشی از پذیرش خود را با تمام کاستیها هرگز کسب نمیکنند. آنان یاد میگیرند که ارزششان به نمرهای است که میگیرند، نه به انسانی که هستند.
وقتی پای حرف کارکنان مدرسه یا والدین مینشینیم، مدام از بیانضباطی و بیادبی بچهها مینالند و حرفشان این است که آیا نباید بچهها ادب داشته باشند؟ آیا نباید بچهها از ما حساب ببرند؟ آیا انضباط و نظم لازمه یادگیری نیست؟ چرا، قطعاً هست. اما پایه این انضباط باید بر احترام، درک متقابل و ایجاد انگیزه درونی استوار باشد نه ترس و ایجاد انگیزه بیرونی. باید بر توضیح منطقی عواقب طبیعی رفتارها استوار باشد نه تنبیههای دلبخواهی.
سؤالی که جای طرح دارد آن است که آیا اختیار عمل گسترده معلم یا ناظم و والد در برخورد با تخلفات بچهها، زمینهساز حوادث اینچنینی نیست؟ آیا نمیتوان شیوهنامه روشنی که مشتمل بر تشریح مرحلهبهمرحله و شرح وظائف است، برای برخورد با تخلفات انضباطی دانشآموزان یا فرزندان در مدرسه و خانواده تنظیم کرد؟ تا برخوردهای سلیقهای و شخصی به حداقل رسیده و در موارد اینچنینی به راحتی بتوان مشخص کرد که جرم چیست و مجرم کیست و چه باید کرد؟
مجله آشنا، شماره ۲۳۹، صفحات ۳۳-۳۲.