خاطرات رزمندگان ۱۰

خاطرات رزمندگان 10

زنگ ابدیت
محمود (۱) مثل همیشه با شوق از خانه خارج شد، اما دقایقی بعد صدای انفجار شهر را لرزاند، زن هراسان و شتاب زده در جست و جوی فرزند ۷ ساله‌اش بیرون دوید، دودسیاه قدرت دویدن را از وی گرفت.اما زن در میان دود آتش می‌دوید، تمام مدرسه را گشت، اما محمود نبود، دیوانه‌وار صوراش را چنگ می‌زد، پاهایش دیگر توان راه رفتن نداشت.بالاخره روز بعد فرزندش را در سالن ورزشی طالقانی یافت پیکر غرق در خون محمود را با دستان لرزانش برداشت و به راه افتاد کسی نبود که کمکش کند. تابوت فرزند را روی سر گذاشت و آرام به سمت قبرستان به راه افتاد.با دستهای خودش یک قبر کند، از نوک انگشتانش در اثر کندن زمین خون می‌چکید، جنازه محمود را به سختی در قبر گذاشت.قبر برایش تنگ بود، اما با تمام توان او را در قبر جای داد و آرام بر پیکرش خاک ریخت.غروب بود و باید می‌رفت روسری‌اش را در آورد و به چوبی بست، تا مزار فرزندش را بشناسد،‌هنوز یک روز هم از خاکسپاری محمود نگذشته بود که داود در مقابل در خانه آسمانی شد و تنها دخترش جانباز گشت. ۱-محمود گودرزی دانش‌آموز دبستان فیاض بخش در بروجرد.    زهرا و لیلا
زهرا و لیلا آن شب در قبرستان ماندند.هوا سوز بدی داشت پیکر ۵ شهید مقابلشان بود با دمیدن آفتاب آمبولانسی وارد قبرستان شد، لیلا گفت خدا را شکر حالا به کمک آنها شهدایمان را خاک می‌کنیم.دو مرد به طرف آنها آمدند زهرا پرسید:«باز هم شهید آورده‌اید؟» و جوان بی‌آنکه پاسخ بگوید سرش را پایین انداخت و سلام کرد.انگار نیروئی به او نهیب می زد پیکر شهداء را ببیند، بی‌اختیار به سمت آمبولانس رفت سر یکی از کفنها را باز کرد، چهره خون‌آلود و کبود پدرش را دید که در کنار جنازه دیگر خوابیده بود گریه امانش نداد، با دستانی لرزان دومین کفن را باز کرد، سینه برادر جای امنی بود تا زهرا بغض فرو خورده روزهای دربه‌دری را بشکند، حالا باید پیکر ۷ شهید را به خاک می‌سپردند، دیگر آن دو، کسی را در دنیا نداشتند جز خدا.  
زیر شنی تانک
تشنگی داشت ما از پای می‌انداخت، اما همچنان «عباس» را به نوبت به دوش می‌کشیدیم، تا بلکه از چنگال دشمن در امان بمانیم.پس از بیست و یک ساعت راه ، هنوز خون از پایش می‌چکید ساعتی بعد در کنار تپه‌ای از خستگی بیهوش شدیم.یکباره از صدای فریاد عراقیها بلند شدیم.آنها شاد و مسرور دستهای ما را با بی‌سیم تلفن بستند بعد عباس را در مقابل چشمان ما زیر تانک انداختند تانکها از روی بدن عباس رد شدند و او را با خاک یکسان ساختند. در تمام آن روزهای اسارت درد جانگاه شهادت «عباس محبی» بر جانم چنگ می‌انداخت.  زینب گونه
شانزده، هفده سالش بود. یک دقیقه آرام نمی‌گرفت. یک پایش مسجد بود یک پایش گلزار شهدا. یک ساعت می‌رفت خط امدادگری، یک ساعت می‌رفت توی خانه‌ها دنبال مجروح و شهید می‌گشت. از صبح ندیده بودمش. ظهر آمد مسجد. گفتم : « کجا بودی دختر‌؟‌‌ » گفت : « داشتم برادرم را دفن می‌کردم » پدرش هم چند روز پیش شهید شده بود. امشب بعد از ۲۲ سال دیدمش، توی تلوزیون خاطره تعریف می‌کرد با بغض و گریه نتوانستم تحمل کنم . هیچ‌وقت گریه‌اش را ندیده‌بودم.    ستاره دهلاویه
چه روزهای سختی است، روزهایی که هر گوشه از این کشور را به تعداد حزب‌هایش می‌شناسند، یک نفر با ریش بلند و سر تا س و دکترای فیزیک پلاسما، یک گوشه این خاک منتظر است تا هلی‌کوپتر بیاید و زخمی‌های توی بیمارستان را به جایی دیگر منتقل کند، به جایی دور از گلوله‌های احزاب.
هلی‌کوپتر می‌آید و به دیوارهای اطراف بیمارستان می‌خورد و پره‌هایش می‌چرخد و زخمی‌ها و کشته‌های اطرافش را تکه تکه می‌کند و چمران فقط نگاه می‌کند و پرستار فقط جیغ می‌کشد…..
سجده وصل
در منطقه عملیاتی کربلای ۵ پلی وجود داشت به نام پل وحدت که در برابر خمپاره‌های دشمن بسیار مقاوم بود، نهر آبی در زیر پل جاری بود به اتفاق حسین به زیر پل رفتیم تا وضو بگیریم وقتی برای نماز آماده شدیم بچه‌ها داشتند شام می‌خوردند هرچه تعارف کردند حسین با اصرار گفت:«تا نماز نخوانم چیزی نمی‌خورم» نمازم که تمام شد حسین قرآن جیبی مرا گرفت و آرام آیات الهی را زمزمه نمود سپس قامت به نماز بست. اما در همان لحظه خمپاره‌ای نزدیک سنگر منفجر شد.از شدت انفجار چراغ فانوس داخل سنگر خاموش شد و حسین که نماز می‌خواند به روی من افتاد، وقتی دستم را زیر سرش گرفتم دیدم مقداری از انگشتم در زیر لاله گوش حسین (سعیدی‌پور) فرو رفت و خونی شد.حسین برای آخرین بار نماز عشق را در کنار ملائک به پایان برد.   
سجده‌ای به بلندای ابدیت
شب بود و دعای کمیل و عطر کلام مولی الموحدین .در تاریکی آسمان زیر لب زمزمه می‌کردیم «یارب ارحم ضعف بدنی» هرکسی در گوشه‌ای از سنگر برای خود اشک می‌ریخت که یکباره آتش دشمن سنگر را متلاشی ساخت بعد از فرو نشستن گرد و خاک نگاهم به صابری افتاد که هنوز در سجده بود بی‌اختیار به سراغش رفتم باورم نمی‌شد سجده‌ای به بلندای ابدیت ایستاده مردن چه زیباست اما مطمئناً زیباتر در سجده شهید شدن است. وقتی این خبر را به پدرش دادم دستانش را به آسمان گرفت و گفت: «خدایا این قربانی را از ما بپذیر».  
سربازان امام زمان (عج)
عملیات والفجر مقدماتی بود که همراه شهید الیاس حامدی در چادر نشسته و هریک در فکر بودیم که چرا نتوانسته بودیم در عملیات شرکت داشته باشیم. حامدی همیشه با خود یک رادیوی کوچک داشت که اخبار جبهه را از آن می‌گرفت؛ یک آن ناخودآگاه توانستیم موج عراق را بگیریم. گوینده‌ی خبر اعلام کرد که قصد مصاحبه با چند اسیر ایرانی را دارند. شخصی اعلام کرد که اهل اندیمشک است و می‌خواهد که خبر اسیرشدنش را به اطلاع خانواده اش برسانیم، سپس تلفن خانه اش را گفت و ناگهان موج قطع شد. شهید حامدی شماره را یادداشت کرد و گفت:«برویم، و به خانواده‌اش اطلاع بدهیم.» بنا به دلایلی آن روز نتوانستیم خبر اسیر شدن این برادر را به اطلاع خانواده‌اش برسانیم. شب حامدی در خواب دو سید را می بیند که به او می‌گویند:«چرا خبر اسیر شدن این برادر را به خانواده‌اش ندادید، او کودکی دارد که دیشب تا صبح گریه کرده است در ضمن شماره‌ای که شما یادداشت کرده اید اشتباه است.» سپس آنها شماره‌ی درست را به او می‌دهند. وقتی الیاس این خواب را برای ما تعریف کرد، شگفت زده شدیم. با هم رفتیم و اول شماره‌ای را که خودمان یادداشت کرده بودیم گرفتیم اما کسی جواب نداد سپس شماره‌ای را که در خواب به او داده بودند گرفتیم پیرمردی با لهجه‌ی عربی پاسخ داد بعد از احوالپرسی به دیدن او رفتیم و خبراسیر شدن این برادر را به او دادیم. پیرمرد در حالی که اشک شوق در چشمانش جمع شده بود پاسخ داد:«تا امروز شک داشتم ولی دیگر باورم شد که شما سرباز واقعی امام زمان (عج) هستید.»    
سعادت شهادت
حدود ساعت ۶ یک برادر ارتشی که یک لندرور عراقی را به غنیمت گرفته بود، به جای ما آمد و روی جاده که بغلش ما سنگر ساخته بودیم در فاصله ۵۰ متری، پارک کرد تا با برادران ارتشی تیپ ۵ هوابرد صحبت کند. همین که از ماشین پیاده شد، هدف توپ مستقیم عراق قرار گرفت و از روی جاده به پایین پرتاب شد. از سینه به بالا قطع شد و حتی ذرات گوشت و مغز سرش روی لباس‌های دیگر برادران ارتشی و بسیجی ریخت. این اولین بار بود که فردی در مقابلم این‌گونه به سعادت شهادت دست می‌یافت.   سفر عشق
حقیقی در وصیت‌نامه‌اش از خدا خواست که بعد از شهادت سر در بدن نداشته باشد و مانند مولایش حسین (ع) با پیکری بی‌سر در مقابل خدا حاضر بشود. خداوند دعایش را اجابت نمود، او در سه راهی شلمچه به آرزویش رسید، پیکرش را از روی چفیه مشکی‌رنگش که بر روی شانه‌اش بود شناسائی کردند، دستهایش نیز هر دو قطع شدند حقیقی راز سفر عشق را درک کرد و آسمانی شد.    
سقای کوچک
…تا کنار مسجد راه‌آهن، زیر آتش کماندوهای تیپ ۳۳ نیرو مخصوص و تانکهای لشگر ۳ زرهی سپاه سوم عراق دویده بودیم، شرایط سخت شده بود. مانده بودیم که چطور باید با عراقی ها مقابله کنیم.ناگهان متوجه شدم در میان انبوه آتش سلاح سبک و شلیک تیر مستقیم تانکهای دشمن نوجوانی زیکزاکی دارد می‌دود و به طرفمان می‌آید. البته هربار آتش شدت می‌گرفت روی زمین خیز می‌رفت و تا کمی آتش سبک می‌شد، بلند می‌شد و می‌دوید. او «بهنام محمدی» بود فریاد زدم:«بهنام! مواظب خودت باش» سرانجام افتان و خیزان خودش را به ما رساند و جثه‌ی کوچکش را پرت کرد توی سنگر. برایمان آب آورده بود در آن شرایط سخت، «بهنام» برایمان سقایی می‌کرد.قمقمه‌ای پر از آب جلبک بسته و کثیف که از حوض خانه‌های خالی از سکنه‌ی شهر پر کرده بود، داد به دست ما.نگاهی به صورت نوجوان‌اش انداختم.در میان آتش و خون، در آن میدان کارزار که مرد می‌خواست بماند و بجنگد، «بهنام» در شهر مانده بود.در تصور من ، بهنام همیشه به عنوان «سقای کربلای خرمشهر» باقی مانده است.از من خوب حرف شنوی داشت.خیلی متاثر و غم زده بود.سرش را گذاشت روی سینه‌ام.موهای سرش خیلی بلند شده بود. مدتها بود حمام نکرده بود و بدنش بوی تند عرق می‌داد.با صدای گرفته‌ای پرسید:«صالح،‌بهشت چه جور جائیه؟» گفتم:«جای خیلی خوبیه، سرسبزه،‌ نهرهای زیادی داره، هرکس شهید بشه، می‌ره به بهشت».همانطور که سرش روی سینه‌ام بود پرسید:«صالح، اگر من شهید بشم، می روم به بهشت؟» خیلی به خودم فشار آوردم تا بغض‌ام نترکد» دستی به موهای خاک‌آلودش کشیدم و گفتم:«تو که جایی نباید بری، تو همینجا می‌مانی».گفت:«صالح!» از جوابم دلخور بود، کوتاه آمدم و گفت:«غصه نخور، هرکسی در راه حق قدم بذاره، جاش توی بهشته». بهنام در همان روزها شهید جاوید خرمشهر شد.  
سلاح غنیمتی
به همراه نیروهایی که از منطقه ی ما اعزام شده بودند، به صف ایستاده بودیم تا اسلحه‌ی خود را دریافت کنیم. همه یکی یکی اسلحه‌ی خود را تحویل می‌گرفتند و می‌رفتند. نوبت به من شد، بالای سکو، روبه‌روی دریچه ایستادم، مرد با تعجب من را نگاه کرد و جلو آمد و با لبخند گفت:«شما برو پائین». ناگهان سیل اشک از چشمانم روان شد به سراغ مسئول گروهمان، بهتر است بگویم برادرم رفتم، او که از روز اعزام تا به حال به گریه‌های من عادت کرده بود با بی‌حوصلگی گفت:«حالا چرا گریه می‌کنی؟!» صبر کن علتش را سؤال کنم. رفت و من ماندم با قلبی که در حال تپیدن بود، اضطراب شدیدی داشتم که سعید را در کنار خودم احساس کردم. او هم حال و روز خوبی نداشت مثل اینکه سعید هم با لبخند و جمله‌ی شما برو پائین روبه‌رو شده بود. رامین به ما نزدیک شد در حالی که نیشش تا بناگوشش باز بود، با اینکه رامین و سعید دو سال از من بزرگتر بودند ولی رامین از نظر جثه خیلی از ما بزرگتر بود و با همین جثه توانسته بود مسئول آنجا را گول بزند و اسلحه را دریافت کند. سعی کردم به او نزدیک نشوم چون داشتم از ناراحتی می‌ترکیدم …. برادرم در حالی که لبخندی بر لب داشت که نشان از رضایتش بود به ما نزدیک شد رو به من و سعید کرد و گفت:«برید اسلحه‌هایتان را تحویل بگیرید». با خوشحالی پریدیم بالای سکو و مسئول گفت:«شما دو تا بیایید داخل تا طرز فشنگ و خشاب گذاری را یادتان بدهم». مسئول اسلحه‌خانه که مردی میانسال بود یک کلاشینکف قنداق تاشو و یک قنداق دار را به من تحویل داد. البته قنداق تاشو نصیب من شد، قنداق‌دار هم به سعید رسید. وقتی از اسلحه خانه بیرون آمدیم، همه‌ی بچه‌ها دور ما جمع شدند و به تفنگ غنیمتی که بیشتر به خاطر سبکی‌اش مورد استفاده قرار می‌گرفت، خیره شدند. اخم‌های رامین هم، تو هم رفته بود. به نظرم در آن لحظه به قد بلندش که تا چند دقیقه پیش به آن می‌نازید، نفرین می‌کرد.    
سلام بر امام زمان(عج)
وقتی برادرم شهید شد، خیلی ناراحت بودم اما مادر گفت :«یادت نیست چقدر سفارش کرد بعد از من گریه نکنید و هرگز به خاطر شهادتم لباس سیاه نپوشید. با خودم عهد کردم گریه نکنم، با آرامش کامل در تابوت را کنار زدم تا برای آخرین‌بار قامت رعنا و صورت زیبا و همیشه خندان داداش را ببینم اصلاً باورم نشد که او برادرم است. دندانها، لبها و صورتش سوخته بود و پهلویش شکافته شده، تنها چیزی که مرا آرام کرد دست راستش بود که بر سینه‌اش قرار داشت به یاد آن جمله‌اش افتادم هروقت دیدید دست راستم روی سینه‌ام است بدانید خواستم به امام زمان (عج) سلام دهم.   
سلام به امام رضا (ع)
در یکی از سنگرهای دو رزمنده مشغول دعا و نیایش بودند با دیدن من گفتند:«شهریار این راه به کجا ختم می‌شود گفتم: خب معلومه دیگه به جنوب عراق یکی از آنها که اسمش رضا بود با خنده گفت:«نه عزیزم این راه به کربلا می رسه اگر شهید شدم به آقا امام رضا (ع) سلام ما را برسان و بگو در همین صحرای سوزان آقایم امام زمان (عج) را دیدم. چند لحظه بعد با بستن حمایل قصد پریدن از خاکریز را داشت که آسمانی شد و و در برابر رضای حق تسلیم گردید.  
سلیمان خاطر
شب عملیات بود، شروع کرد به خواندن : امشب شهاد‌ت‌نامه‌ی/ امشب شهادت‌نامه‌ی/ عشاق امضاء می‌شود. فردا ز خون عاشقان این دشت دریا می‌شود / امشب خاطر هم بی‌بابا می‌شود./ درست نشنیدم، از دوستم پرسیدم کی ؟‌ گفت : «سلیمان خاطره» با خنده پرسیدم:«این قضیه سلیمان خاطر چی بود، حالا که این بنده خدا شب آخر می‌گفت دوستم گفت:«اسم پسرش را گذاشته سلیمان خاطر».    
سنگر بتونی
در روز ولادت امام هادی (ع) در محور ۱۴۶ فکه یک سنگر بتونی نظرمان را جلبک کرد. سنگر بر بلندی قرار داشت طول و عرض آن حدود ۳۸۴ متر بود، کف آن نیز ۳۰ الی ۴۰ سانتیمتر بتون ریخته شده بود شروع به کندن زمین کردیم باورمان نمی‌شد پاهای مردی در زیر بتون بود و بر روی پله اول سر و شانه‌اش در حال جمع‌آوری پیکر او بودیم که پوتین دیگری توجهمان را جلب کرد اطراف سنگر را کامل کندیم در کنار آن سنگر پیکر ۵۰ شهید را یافتیم که روی آنها بتون ریخته وسنگر ساخته بودند.   
سه روایت از یک ریش
روایت اول
در اردوگاه کرخه می‌خواستم سوار اتوبوس شوم که یک نفر با صورت سه تیغه روی پاگرد اتوبوس ایستاده بود گفتم :«برادر کجا می‌روید؟» گفت:«می‌رویم صفا کوچه وفا، پلاک… اهلشی بیا بالا» با خودم گفتم عجب آدمی است توی اتوبوس هم با دقت او را زیر نظر داشتم ،مطمئن بودم او را جایی دیده‌ام، بالاخره جلو آمد و گفت:« بابا من هستم حاج محسن دین‌شعاری» باور نکردم چون حاج محسن ریش بلند و قرمز رنگی داشت تا روی سینه.
روایت دوم
عصر همان روز حاج محسن در حسینیه سراغ شادکام رفت و با دست به شانه او زد محسن گفت آقا من با شما شوخی ندارم حاجی سه مرتبه این کار را کرد محسن عصبانی شده بود، حاجی با لبخند گفت:«منم حاج محسن دین‌شعاری» آن روز آرایشگر به اشتباه بخشی از ریش دین‌شعاری را زده و زمانی هم که برای جبران اشتباه سعی کرد، بقیه ریش را هم برباد داد.
روایت سوم
حاج محسن پایش زخمی بود به همین علت نمی‌توانست درست بنشیند رویمین خم می‌شد، او برای اینکه به بچه‌های دیگر روحیه بدهد هنگام خنثی کردن دست را داخل شاخکهای والمری می‌برد و می‌گفت:«گوگوری مگوری بیا بغل عمو» این تکه کلام حاج محسن ورد زبان بچه‌ها بود، رضایی گفت:«حاج محسن ۳ مین را خنثی کرد و هنگام خنثی کردن چهارمی وقتی دستش را برد لای شاخکها تا گفت گوگوری .. مین توی صورتش منفجر شد و ریش و صورت را به یکباره با خود برد.
    
سه قربانی
چادرم را سر کردم و راه افتادم برای زیارت باقر آمده بود. عطشان و خاک آلود. به احترام او لب به آب نزدم. به دخترهایم و همه کسانی که با من همراه شده بودند، گفتم: «اگر می‌خواهید با من بیایید خوب خودتان را بپوشانید تا نامحرم شما را نبیند. اگر می‌خواهید باقر را ببینید، باید همانطور که او می‌خواست رفتار کنید. » در تابوت را برداشتم نیمی از سرش رفته بود. حنجره‌اش را بوسیدم و صلوات فرستادم. دنبال دست‌هایش گشتم. دست راستش از بازو قطع شده بود. بازویش را بوسیدم و صلوات فرستادم.
سینه‌اش پاره‌پاره بود و هر دو پایش متلاشی. زیر لب زمزمه کردم: الله صل علی محمد و آل محمد (ص). همه اطرافیانم گریه می‌کردند. دست به آسمان برداشتم و بلند گفتم: «سه تا پسر داشتم. دوتایش را در راه خدا دادم. یکی دیگر مانده آن هم اگر خدا قبول کند تقدیمش می‌کنم.
سواری از نور
وقتی شنید نیروها باید عقب‌نشینی کنند همه را فرستاد اما خودش ایستاد اگر خط را رها می‌کرد دشمن سریعتر به رزمندگان اسلام میرسید، در همان دقایق ترکشی به شقیقه‌اش خورد و بینائی‌اش را از دست داد بی‌آنکه بتواند جایی را ببیند به راه افتاد یکباره مینی در زیر پایش منفجر شد و یکی از پاهای او قطع گشت ،همانجا بر خاک افتاد. خونریزی زیاد او را تشنه‌تر کرد بی‌اختیار فریاد زدم یا امام زمان (عج) هوا گرم گرم بود کسی در کنارش نشست دستی بر چشمان او کشید بطری آب را به او داد و گفت:«سلام برادر» صدا با تمام صداهایی که شنیده بود فرق داشت ،دستش را گرفت و گفت بلند شو در حالیکه به او تکیه داده بود به راه افتاد کمی که ازآن منطقه دور شد گفت:«اینجا بنشین چند لحظه صبر کن» لحظاتی گذشت عبدالحمید (شهید عبدالحمید حسینی) نگران و وحشت‌زده با ناله گفت:«آقا کجا رفتی؟ بزرگوارا! آقا کجا رفتی؟ »در همین لحظه صدایش را بچه‌های گردان شنیدند او را سوار آمبولانس کردند و از نظرها دور شد. آمبولانس رفت ولی من در فراسوی افق آن سواری را می‌جستم که با دستان نورانی‌اش عطش جانم را به جامی زلال از عشق فرو نشاند اما هنوز در خلسه‌ای سبز، آمدنش را به انتظار نشسته‌ام.   

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید