خاطرات رزمندگان ۱۱

خاطرات رزمندگان 11

سیم خاردار
مرحله اول عملیات محرم آغاز شده بود در گروهان، ادغامی از ارتش و سپاه خط شکن بودند. فرماندهی این دو گروهان را سروان ضرابی از ارتش و برادر علی مردانی از سپاه بر عهده داشتند وقتی به سیم‌های خاردار رسیدیم هر دو به یکدیگر نگاه کردند انفجار گلوله‌های دشمن زمین را می‌لرزاند باز کردن رشته‌های سیم خاردار خسارت و تلفات زیادی به همراه داشت این دو فرمانده شجاع بید‌رنگ با دستهای خود سیم خاردار را برای عبور نیروها به طرف بالا کشیدند قطرات خون از لابلای انگشت‌های آن دو در حال ریزش بود ولی همچنان سیم خاردار را در دستهای مجروح و خونین خود می‌فشردند تا نیروها به راستی از زیر آن عبور کنند.
مردانی همان روز به شهادت رسید ضرابی نیز دو روز بعد به آسمان پیوست.    سیم راهنما
سال‌ها از عملیات والفجر ۶ در منطقه‌ی دهلران می‌گذشت اما هنوز پیکر پاک شهدا را نیافته بودیم چند تیم تفحص رفته بودند اما همگی دست خالی نزد ما برگشتند این بار گروه تفحص «لشگر ۲۵ کربلا» این مأموریت را پذیرفت. همراه بچه‌های دیگر برای یافتن شهداء به مرزهای عراق روانه شدیم. چند روزی را گذراندیم اما هنوز خبری نبود دل‌های شکسته به خانم فاطمه (س) متوسل شدند. صبح فردا قبل از شروع کار سیم تلفنی از زمین بیرون زده بود و یکی از همرزمان مشغول بازی با آن بود زمانی که مقدرای از سیم را کشید، متوجه شد که تکه‌های لباس سپاهی به آن چسبیده است. با خوشحالی فریاد زد شهدا، شهدا همگی با سرعت تمام که حاصل خوشحالی زیاد بود به طرف محل مورد نظر رفتیم کمی که زمین را کندیم پیکر پاک شهدا را در حالی که دست‌هایش با سیم بسته شده بود پیدا کردیم گویا آن‌ها را زنده به گور کرده بودند.  شال سیاه
در منطقه صفر مرزی به دنبال پیکر شهدا بودیم. که چشم به گوشه‌ای از لباس و اورکتی که لا به لای گونی‌های مخفی شده بود افتاد به سراغش رفتم پیکر غریب شهیدی را یافتم که سر در بدن نداشت. بدون هیچ علامت شناسائی و فقط یک شال سیاه بلند به کمرش بسته بود.
او را به مقر انتقال دادیم و سریع به فهرست مفقودین مراجعه کردیم. فقط دو شهید در این منطقه مفقود بودند. در پرس و جو از بچه‌های گنبد از آنها نشنیدم که فرمانده گردان آنها به خاطر کمردرد و ناراحتی کلیه عادت داشت یک شال سیاه بلند به کمرش ببندد دیگر سر از پا نمی‌شناختیم. پیکر سید مختار حسینی (به حول و قوه الهی) پس از ۱۰ سال به زادگاهش بازگشت.   
شانه‌های فرمانده
تقریبا روزهای آخر عمر با برکت شهید حسین نادری بود. فرمانده گردان ۴۱۶ بیشتر اوقات را به راز و نیاز و خلوت با خدا می‌گذراند. بعضی وقتها تنهایی و بدون سر و صدا به شکار تانک می‌رفت. یک شب که ما نور داشتیم در تاریکی متوجه شدم که لب پرتگاهی سرش را انداخته پایین و بچه‌ها بدون اطلاع پا روی شانه‌اش می‌گذارند بالا و می‌روند حسابی خسته شده بود اما در مانور کسی نمی‌باید حرف می‌زد من با با اشاره که حالت خواهش و اصرار داشت او را فرستادم جلو و به جایش ایستادم بعد همه که رفتند مرا بالا کشید.   
شاهدان تشنه
سال ۱۳۶۰ بود که در جبهه آبادان به ما اعلام کردند عقب‌نشینی کنید اما به علت سرعت پیشروی سربازان عراقی به ناچار پیکر شهداء و مجروحین را نتوانستند به عقب انتقال دهند ،من هم از ناحیه دست مجروح بودم به علت شدت خونریزی آنجا ماندم دو شبانه روز آنجا میان دو خاکریز ایران و عراق، بر روی خاکهای داغ ماندیم. بعضی از مجروحان هر از چند گاهی به هوش می‌آمدند و با ناله می‌گفتند:«یا حسین (ع)، آب، آب» از صدای فریادشان تمام بدنم می‌لرزید چند مرتبه سربازان عراقی از صدای آنها به سمت ما می آمدند آنها بی‌رحمانه مجروحین را به شهادت رساندند یکبار نیز به کنار من آمدند اما من بی‌حرکت و بدون اینکه نفس بکشم آرام بر روی خاکها خوابیدم و آنان به گمان اینکه من جزء شهداء هستم از کنارم گذشتند.  
شاهدی برای مولا
در یکی از عملیاتها برادر نوجوانی از بچه‌های آذربایجان، مجروح شد، نیروهای دیگر کنارش جمع شدند اما او از آنها خواست که مرا صدا بزنند. با عجله خودم را به او رساندم. کمی دلداریش دادم و گفتم:«مقاومت کن تا بچه ها تو را به عقب ببرند با صدایی لرزان گفت:«حاج حسین موقعی آتش عراق زیاد شد، ترسیدیم و برای همین تعدادی از بچه‌ها عقب کشیدند، من هم ترسیدم می‌خواستم به عقب بروم اما از آقا امام زمان (عج) خجالت کشیدم برای همین سعی کردم عقب‌نشینی نکنم الان تو را خواسته ام تا شاهد بگیرم که اگر آقا امام زمان (عج)‌ را دیدی بگو که من تا آخرین لحظه ماندم و فرار نکردم.   شب مه‌آلود
نوارهای باریک خورشید به روی درختان نوید رسیدن صبح را می‌داد اما من هنوز نتوانسته بودم حتی پلک بزنم. خیلی خسته بودم در کمین دشمن داخل مه غلیظی قرار داشتیم، صدای غرش هواپیماهای دشمن تمام بدنم را به لرزه درآورده بود، خیلی ترسیده بوم و مدام زیر لب خدا را صدا می‌زدم، ناگهان صداها قطع شد و ما بدون اینکه توانسته باشیم حتی یک سرباز عراقی را مجروح کنیم به مقر بازگشتیم. همه به دور ما حلقه زدند و از احوال ما پرسیدند ما که تعجب کرده بودیم علت کارشان را پرسیدیم. در جواب ما بچه‌های (ش.م.ر) گفتند که دشمن منطقه‌ای را که ما در آنجا قرار داشته بودیم بمباران شیمیایی کرده و از آنجا دور شده بودند. در دل خدا را شکر کردیم که مه غلیظی آنجا را دربرداشته و ما را از شیمیایی شدن نجات داده بود.  شب یلدا
ساعت ۵/۱۲ بود که صدای هواپیماهای دشمن در فضای مدرسه پیچید حیاط مملو از دانش‌آموزان بود همه به سمت پناهگاه و یا همان زیرزمین مدرسه می‌دویدند، اما هواپیماها خیلی سریع‌ به مدرسه رسیدند، گروهی از بچه‌ها داخل حیاط ماندند یکی از بهترین دوستانم شکمش به علت انفجار بمب‌های خوشه‌ای پاره شد و دو تن از آنان قطع نخاع شدند بعد از عادی شدن اوضاع از پناهگاه خارج شدیم ولی برای خروج از مدرسه باید از روی جنازه‌ها می‌پریدیم با لباسهای خونی و دلی خون بارتر مسیر مدرسه تا خانه رایک نفس دویدم .هیچ وقت فراموش نمی‌کنم شبی که برای من بلندترین شب عمرم شب غم بود.  
شجاعت ترس
در منطقه‌ی قلاویزان – مهران بودیم نوجوان بسیجی و کم سن و سالی با ما بود. یک شب که گویی سر پست چرت می‌زد یکی از نیروهای بعثی از کانالی که در نزدیکی سنگر بود بیرون می‌آید. این برادر با دیدن او جیغی می‌کشد و عراقی از پرتگاه به پایین می‌افتد بعداً دوستان جنازه او را پیدا کردند و معلوم شد که همیشه شجاعت و بی‌باکی دشمن را نمی‌کشد بلکه اگر خدا بخواهد ترس هم می‌شود دشمن را از پا درآورد!   
شجاعت یک رزمنده
در عملیات نصر ۴ بود که آن فاجعه رخ داد، هرگاه باد آن موقع برایم زنده می‌شود، اشکهایم بی‌امان برگونه می‌دود. فاجعه از این قرار بود :‌ «سال ۶۶ … به عنوان پیک گردان و فرمانده‌ی دسته خدمت می‌کردم. در یکی از عملیاتها ترابی با ما آمد تا مثل همیشه از میهن خود دفاع کند؛ او دلی پاک و سری نترس داشت، از هیچ‌کس هراسی به دل راه نمی‌داد الا خداوند ما در بالای تپه بودیم و عراقی‌ها در پائین تپه چادر زده بودند و هریک از ما دو گروه قصد دارد شدن به حریم گروه دیگری را داشتیم. با انداختن سنگ از بالای تپه به پائین به سمت عراقیها پیشروی کردیم. تا جایی که دیگر سنگی نمانده بود در فکر راه حلی برای پیشروی بودم که صدایی توجهم را به خود جلب کرد :«حاجی من می‌رم جلو، راه باز می‌کنم و شما به دنبال من بیائید پائین.»
برگشتم دیدم ترابی با چشمانی به زلالی آب و لبانی خندان چشم در چشم من است. تقریباً نیم ساعتی در حال بحث کردن با او بودم اما بالاخره مرا متقاعد کرد که برود یک آرپی‌جی برداشت و به سمت پائین راه افتاد که یک ساعت ….دو ساعت …. سه ساعت …. خبری نبود، دیگر صدایی نمی‌آمد، سکوت همه‌جا را فرا گرفته بود نگران بودم در دلم دلهره‌ای عجیب موج می‌زد، نگران بودم با چند نفر از بچه‌ها به قصد پیدا کردن ترابی به پایین تپه رفتیم. هنوز چند متری از مقر دور نشده بودیم که با پیکر عریان و بی‌جان ترابی در حالی که به درخت آویزان شده بود مواجه شدیم. تمام بدنم یخ کرد و اشکهایم پهنای صورتم را پوشاندند. به هر سختی که بود او را از بالای درخت پائین آورده و با زمزمه‌ی:«لااله‌الا‌الله» به بالای تپه انتقال دادیم. روحش شاد و یادش گرامی باد     
شربت شهادت
بچه‌ها یکی یک لیوان شربت می‌خوردند و دوباره شربت می‌خواستند خیلی دلچسب بود، در آن هوای گرم نوشیدن یک لیوان شربت خنک مانند ریختن آبی برروی آتش بود. پس از تمام شدن شربت سؤال‌های بچه‌ها بود که پشت سر هم پرسیده می‌شد.«این شربت برای چیست؟» چه کسی این شربت را داده است؟ برای چه؟ و از این قبیل سؤال‌ها خیلی کلافه شده بود، با عصبانیت گفتم:«این شربت را محمد رحیم داده، از او سؤال کنید، محمدرحیم رو به بچه‌ها و با صدایی که آرامش و مهربانی در آن موج می‌زد گفت:«خوردید؟!…. نوش جانتان این شربت شهادت است». هنوز گفته‌ی محمدرحیم تمام نشده بود که چرخبال‌های دشمن بر روی سر ما ریختند، هرکس به گوشه‌ای پناه برد ، باران گلوله بود که بر سر ما می‌ریخت. سرم را محکم با دو دست گرفته و داخل سنگر پناه گرفتم. بعد از خوابیدن صداها و گر و خاک به پا شده فقط یک نفر بود که خدایی شد و به دیدار خداوند رفت و آن یک نفر کسی نبود جز محمدرحیم.
شهیدان از مرگ خود باخبر هستند، و این شربت را به راحتی نوش جان می‌کنند.    
شکنجه‌ای جدید
فکر کردم مجروح آورده‌اند. همراه چند تا از بچه‌ها دویدیم به سمت وانت تا مجروحان را به بخش انتقال دهیم. اما صحنه‌ای دلخراش نظرمان را جلب کرد. داخل وانت جسدهایی بود که بدنشان کرم افتاده بود. برادر رزمنده‌ای که راننده وانت بود، گفت: « عراقی‌ها این برادرها را ایستاده در خاک دفن کرده؛ طوری که فقط سرشون بیرون بمونه. »
از سرشون به عنوان نشانه استفاده کردن و مرتب به طرفشون سنگ و … می‌انداختن. برای همین سرشون متلاشی شده و بدنشون کرم گذاشته …    شلوار کار
در خط سید صادق که بودیم به خاطر شرایط عادی منطقه، شب با زیرشلواری می‌خوابیدم مسئول دسته همیشه به من تذکر می‌داد می‌گفت:«اگر تو اسیر بشوی عراقیها تو را با همین وضع می‌برند پشت دوربین تلویزیونشان آن وقت همه فکر می‌کنند شلوار کار ما همین زیرشلواری است!   شما بروید
یکی از بسیجیان ۳۱ عاشورا تعریف کرد : شب عملیات والفجر۸ شهید شمس در حاشیه‌ی اروند رود به مانعی بر خورد و به شدت مجروح شد. هرچه برادران اصرار کردند که بگذار تو را به عقب برگردانیم قبول نکرد و گفت:« شما به عملیات ادامه بدهید و نگذارید لو برود.» وضع عجیبی بود، خون بسیاری از بدنش جاری بود. من از فاصله‌ی نه چندان دور او را زیر نظر داشتم. برای اینکه سر و صدا نکند و عملیات لو نرود، سرش را زیر آب کرد و در همان حال مظلومانه شهید شد. بسیجی گمنام     
شمیم اهل بهشت
از بچه‌های کربلای ۵ بود اصابت تیر و ترکشها، او را به ناله واداشته بود آنجا امکانات بهداشتی نداشت، او نیز طاقت نیاورد و شهید شد.بعثی‌ها را صدا زدیم و گفتیم:«یک نفر از دنیا رفته او را ببرید» در را باز کردند پیکر اورا به راهرو انتقال دادند سربازان بعثی به دنبال بوگشتند نمی‌خواستند باور کنند اما باز چشمهایشان به پیکر شهید بود به بچه‌ها گفتند:«شما خودتان به این جنازه عطر زدید، می‌خواهید بگویید که کشته‌هایتان شهید و اهل بهشتند، بعد هم با کابل به جان ما افتادند.اما ما هیچ چیز نداشتیم نمی‌توانستیم بهداشت را رعایت کنیم، از کجا عطر آوردیم که بتواند زخمهای عفونی او را معطر کنیم.  شهادت
گوشی تلفن را برداشت پسرش بود:«مامان سلام، من امروز، امروز شهید می‌شوم می‌دونم دیشب خواب دیدم سیدی کنار خیابان کتاب باز می‌کند، بعد از کلی اصرار برای من نیز کتاب باز کرد،‌ توی کتاب :«با خط قرمز نوشته شده بود شهادت …آره مامان شهادت دیشب غسل شهادت کردم مامان داری گریه می‌کنی؟» تو را به خدا حلالم کن من باید برم برایم دعا کن خداحافظ» گوشی تلفن از دست مادر افتاد و مات و حیران به دیواره روبه‌رویش خیره شد قطرات درشت اشک بر گونه‌اش لغزید، کاپ قهرمانی تنیسش را بوسید دستی بر لباسهایش کشید و در انتظار خبر شهادت فرزند به در نگاه کرد.بالاخره پیکرش را آوردند.    
شهادت افتخار ماست
در عملیات کربلای ۵ خرمشهر بودیم یکی از دوستانم به نام «امیرعلی جلیلی» بر روی دیواری با گچ نوشت :«شهادت افتخار ماست»، دقایقی بعد بوسیله ترکش شهید شد، قبل از شهادتش به اندازه‌ای که رمق داشت و می‌توانست سرپا بایستد زیر این شعار را با خون خودش امضاء کرد.
شهادت در سجده
محمدی غواص بود و با بچه‌های اطلاعات – عملیات کار می‌کرد. شب عملیات شد. به همه‌ی بچه‌ها کمک می‌کرد و از خود رشادت‌های زیادی نشان داد و فداکاری‌های زیادی کرد تا اینکه در ساعات پایانی همان شب به شهادت رسید. هنگام شهادت در حالت سجده قرار گرفته بود. صبح بچه‌ها که از خط برمی‌گشتند متوجه شدند یکی از غواص‌ها سر بر سجده نهاده، وقتی جلو رفتند که سر به سرش بگذارند اما دیدند که بلند نمی شود و در نهایت تعجب دیدند که به شهادت رسیده است.   
شهادت عباس
عباس جوان شجاعی بود. یکباره بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شکمش مجروح شد وقتی بالای سر او رسیدم امعا و احشای او بیرون ریخت خودش سعی کرد آنها را جمع کند اما سخت بود من به کمکش رفتم و چفیه‌ام را بر روی شکمش بستم و به عقبه انتقال دادم مدتی بعد مجدد او را در جبهه دیدم گفتم:«عباس دوباره به جبهه آمدی؟» در حالیکه به شکمش اشاره می‌کرد گفت:«تا به شهادت نرسم همین است».   

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید