خاطرات رزمندگان ۵

خاطرات رزمندگان 5

پاسدار قوی هیکل
صبح روز عملیات الله اکبر بود، ما پادگان دشت آزادگان را که در نزدیکی حمیدیه بود، به عنوان کمپ اسر معین کرده بودیم بچه‌ها حدود ۲۰۰ نفر اسیر را در آنجا نگه داشتند، خیلی جالب بود، هیچ‌یک از این افراد افسر و درجه‌دار نبود. بعد از دقت و وارسی بیشتر احساس کردم جای ورجه بر روی لباسشان پیداست. هرچه پرسیدم:«هیچ‌کس جواب نداد، برای توجیه بیشتر به آنها گفتیم». امام عزیز ما فرموده‌اند که باید با اسرا خوشرفتاری کنیم این حکم اسلام است و شما در جمهوری اسلامی به عنوان میهمانان ما محسوب می‌شوید، هرکس افسر است خودش بلند شود و خود را معرفی کند ما به او کاری نداریم ما اگر می‌خواستیم شما را اعدام کنیم که تا اینجا نمی‌آوریم. ما پاسدار اسلام و سپاه اسلام هستیم و مجری اسلام و قرآن. این که می‌خواهیم افسران خودشان را معرفی کنند به این دلیل است که می‌خواهیم از اطلاعات کنم که تمام شد افسری برخاست و مردد گفت:«من خودم را معرفی می‌کنم سروان جویان النقیب اهل بصره» او را در آغوش گرفتم و رویش را بوسیدم پس پرسیدم:«چرا از اول خودت را معرفی نکردی؟» با شرمندگی پاسخ داد‌: ما حالا حقیقت را فهمیده‌ایم رژیم بعث به ما القاء کرده بود که در عملیات هر طور شده اسیر نشوید چون در ایران یک پاسدار قوی هیکل هست ( منظور برادر افشاری بود) که در دستش شمشیری دارد با یک دست موها و سر اسیر از بدن قطع می‌کنند» هنوز سخنش تمام نشده بود که بچه‌های ما زدند زیر خنده. اسیر ادامه داد: لذا ما تا چشممان در کمپ به شما افتاد. گفتیم این همان است که به ما گفته‌اند هروقت که شما بیرون می‌رفتید. احساس می‌کردیم شمشیر به دست برخواهیم گشت. اما الان که این سخنان را گفتید اعتماد کردم خودم را معرفی کردم. بعد از ۲۰ نفر دیگر بلند شدند و پشت سر هم خود را به عنوان افسر معرفی کردند.     
منبع: ماهنامه سبزسرخ شماره ۱۳ صفحه ۴  
 
پای مصنوعی
روز نهم عید سال ۷۵ آن مصاحبه کذایی را که بعدها خیلی سر و صدا به پا کرد، بعد از یک روز پر برکت با «علی آقا» انجام دادم. آخر آن روز بعد از دو، سه هفته تلاش بی‌حاصل، سید میرطاهری و علی آقا بالاخره به آرزوی‌شان رسیده بودند و شش، هفت شهید پیدا کردند. روی همین حساب، علی‌آقا خیلی شنگول و سرحال بود. اواخر مصاحبه که از او پرسیدم:«علی‌جان با توجه به این که جانباز قطع پا هستی، کارکردن، آن هم روزی ۱۴، ۱۵ ساعت توی این قتلگاه فکه برایت مشکل نیست؟» گفت:«اگه آدم پاهایش سالم هم باشند و بخواد دم به دقیقه از این تپه ماهورهای ناهموار پایین بالا بره، پاهایش خسته می‌شن و درد می‌گیرند. خب ما هم آدمیم، با این پای مصنوعی کم مشکل نداریم. وضع اون رو هم که خودت دیدی، جای سالم نداره و درست و حسابی چسب دوقلو خورده».
با سوال بعدی، مچ‌اش را گرفتم:«شادکام می‌گفت پارسال، سرکار تفحص، دو تا پای مصنوعی رو داغون کردی؟» یکی از آن نگاه‌های ناباورانه‌اش را حواله‌ام کرد و گفت:«ای آدمیزاد شیرخام خورده!این مرتضی چقدر پیش تو دهن لقی کرده؟» لجاجت بیشتری به خرج دادم:«نگفتی؟!» کوتاه آمد و گفت:«چیزی نبود، پارسال، پای مصنوعی اولی، حین کار شکست. مدتی آن را به ضرب و زور وصله پینه‌ی چسب دوقلو، با خودم این ور، اون ور می‌کشوندم، تا اینکه بالاخره درب و داغون شد. برگشتم تهران، یک دیگه گرفتم. بعد از مدتی، این دومی هم به سرنوشت رفیق اولش مبتلا شد، منتهی چون دیگه تهیه‌ی پروتز واسم مقدور نبود، به ناچار مدتی تهران خونه‌نشین شدم. بالاخره با مساعدت سردار عزیزمون، حاج آقا باقرزاده، از طریق بازار آزاد، یه پای مصنوعی دیگه گرفتیم و با همون هم اومدیم اینجا.    
منبع: سالنامه شیدا لشگر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص)  
 
پایداری و استقامت
بحبو‌‌هه‌ی عملیات بود. پشت سر هم گلوله‌های آرپی‌جی را جا می‌زد و بی‌وقفه شلیک می‌کرد. دشمن آتش سنگینی می‌ریخت و امان بچه‌ها را بریده بود در حالی که ایستاده بود و آرپی‌جی توی دستش بود به گلوله‌ای که نزدیک من بود اشاره کرد با تعجب گلوله را به دستش دادم و پرسیدم:«چرا حرف نمی‌زند؟» یکی دیگر از بچه‌ها در حالی که اشک توی چشمانش حلقه زده بود با بغض گفت «از دیشب تا حال آنقدر آرپی‌جی شلیک کرده که نه گوشش می‌شنود و نه زبانش برای گفتن باز می‌شود.» دلم گرفت بغضم ترکید بقیه‌ی گلوله‌ها را دم دستش گذاشتم و قبل از اینکه اشک گونه‌هایم را خیس کند از او دور شدم.    
منبع: مجله جاودانه‌ها شماره ۴۵
پرواز ۲
جبهه‌ای که ما در آن خدمت می‌کردیم طراح نام داشت، ما تصمیم گرفتیم برای آوردن تجهیزاتی جهت دیده بانی و شناسایی دشمن تهیه کنیم. در آن شب شهید محمد حاجی پور که مسؤول تدارکات بود در سنگر ما خوابید و ماشین تدارکات را به ما قرض داد به شرط آنکه سالم برگردانیم. در حال حرکت به سمت سوسنگرد بودیم که زیر آتش توپخانه‌ی دشمن، مجبور شدیم توقف کنیم. لحظه‌ای آتش دشمن قطع شد، دوباره شروع به حرکت کردیم و دوباره مورد هجوم دشمن قرار گرفتیم. بعد از کلی سختی توانستیم به خطوط نیروهای خودی برسیم. از ماشین که پیاده شدم، متوجه شدم که چراغ جلویمان در برخورد با گلوله‌های دشمن شکسته است. خیلی ناراحت شدم نمی‌دانستم که این موضوع را چگونه به حاجی اطلاع بدهم. سرانجام داخل سنگر شده و در حالی که از شرمندگی سرم را پائین انداخته بودم شروع کردم جریان را تعریف کردن. محمد خندید و گفت:«خودم می‌دانستم و خوشحالم که خودتان سالم هستید.» این را گفت و به طرف ماشین رفت به محض اینکه داخل چادر شدم با صدای مهیبی به بیرون از چادر دویدم، زبانه‌های آتش از ماشین تدارکات به آسمان بلند ‌شد. خیلی ناراحت شده و به آن سمت دویدم و با بدن تکه تکه شده‌ی محمد روبه‌رو شدم. این تلخ‌ترین خاطره‌ی زندگی من بود، آری او به دیدار حق پرواز کرده بود.     
منبع: کتاب پنجمین یادواره لاله‌های جاویدان  
راوی: احمد مریمی  پرواز فرشته
انبوه مردم در کنار خانه پاسداران جمع شدند آثار غم و درد بر همه چهره‌ها سایه افکند. دختر پرستار را با لباس سرخ از خانه خارج کردند، صحرای محشر بود، از پهلویش خون بر زمین می ریخت.نه پزشکی بود و نه داروئی، چمران ایستاد به او می‌نگریست، و فرشته بی‌گناه در مقابل چشمان او جان داد.در هر گوشه خانه، شهید یا مجروحی بر زمین بود.
مردی دستان چمران را گرفت و فریاد زد:«چرا اهمال می‌کنید، چرا ارتش نمی‌جنبد؟چرا ساکت نشسته‌اید؟» و چمران با بغضی فرو خورده در گلو به آسمان نگریست و به یکباره مرد را در آغوش کشید.آنقدر او را به سینه فشرد تا کمی آرام شد، مردم آرام گرفت اما این چمران بود که از درد مردم تا صبح چشم بر هم نگذاشت، و مدام علی (ع) را صدا زد.    
منبع: کتاب کردستان  
 
پسر رئیس‌جمهور
عملیات کربلای ۱ بود که در پادگان متوجه حضور یکی از فرزندان ریاست جمهوری آن وقت شدم «سید مجتبی حسینی خامنه ای» او را قبلاً می‌شناختم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم که پسر رئیس‌جمهوری مملکت در گردان عملیاتی شرکت کرده است ولی بعد پیش خودم گفتم ممکن است چند روز بماند و بعد برای همیشه برود ولی با گذشت زمان شرمنده‌تر می‌شدم؛ چون او پا به پای بقیه در تمام مراسم شبانه‌روزی و «اردوگاه تاکتیکی کرخه» شرکت کرد بعد هم در کنار خودم در عملیات حاضر شد.    
منبع: سالنامه یادیاران
پلی از وجود
در دل شب به آرامی حرکت کردیم. چند کیلومتری بیشتر راه نرفته بودیم که به سیم خاردارهای حلقوی دشمن رسیدیم. فرصتی برای بریدن نداشتیم چرا که وقت عملیات کاملاً حساب شده بود و هرگونه تأملی باعث لو رفتن عملیات می‌شد. زارعی که زخمی شده بود خودش را روی سیم‌ها انداخت و در حالی که لبخند می‌زد چشمهایش را بست. بچه‌ها با شرمندگی و صورت‌های خیس از اشک از روی او عبور می‌کردند، یک گردان نیرو از روی پیکر او رد شدند و او با همان لبخند به سوی عرش پرواز کرد.     
منبع: ماهنامه جاودانه‌ها شماره‌ی ۴۵ پنجره انتظار
یک روز قبل از شهادت هادی دلم عجیب شور می‌زد، برای اینکه اضطراب و دلتنگی‌ام را کاهش دهم به سراغ زینب رفتم تا بلکه با بازی و حرف زدن با او نگرانیم برطرف شود در میان صحبتهایم پرسیدم:«زینب جان بابا کی می‌آید؟» انتظار داشتم مثل همیشه با زبان بچه‌گانه‌اش بگوید:«اگه دوتا اگه سه تا بخوابیم بابا می‌آید» اما گوئی زینب از راز بزرگی مطلع بود با حالتی غم‌گرفته پاسخ داد:«مامان هرچند تا بخوابیم باز هم بابا نمی‌آید مامان بابا دیگه نمی‌آید».
دستانش را به گرمی فشردم او فقط سه سال داشت،‌ بغضم را فرو خوردم تا اینکه ساعت ۳:۳۰ دقیقه روز بعد خبر شهادت همسرم هادی فضلی را برایم آوردند نگاهی به زینب انداختم که اشک‌ریزان از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد تا کی پیکر خون‌آلود پدر را برایش بیاورند.     
منبع: مجله جاودانه‌ها شماره ۶ مرداد ۸۰  پیشوازان قدسی
ترکش به جناق سینه و حنجره علی خورده بود، خون زیادی از سمت قلبش بیرون می‌آمد در زیر نور ماه چهره علی نورانی‌تر شده بود سعی کردم او را بلند کنم، اما او گفت:«دیگر دست به من نزنید، اینها آمده‌اند مرا ببرند، مگر نمی‌بینید من باید بروم کار من تمام است». دوتا نفس عمیق کشید به حالت نیم‌خیز بلند شد و ادامه داد:«السلام علیکم یا اباعبدالله (ع)» سپس با صورت به زمین افتاد فرشتگان الهی آمده بودند، او را تا بارگاه قدسی همراهی کنند، اما ما فرشتها را نمی‌دیدیم.     
منبع: کتاب سفر عشق  
 
پیکری سالم
تابستان سال ۱۳۷۲ به معراج شهدای لشگر ۷ ولی‌عصر (ع) رفتم، یکی از دوستان مرا به داخل ساختمان برد و پارچه‌ای را کنار زد باورم نمی‌شد پیکر کامل شهیدی در حالی که شلوار و پیراهن بادگیر به تنش بود پوتینهایش هم در پاهایش بودند در مقابلم قرار داشت ،جالبتر اینکه ماسک ضد شیمیایی هم هنوز روی صورتش بود و یک قبضه اسلحه کلاشینکف نیز بر دوشش بود ماجرا را از نیروهای آنجا پرسیدم: گفتند:«در منطقه شلمچه او را پیدا کردیم روی زمین دراز کشیده بود به صورتی که رویش به آسمان بود».    
منبع: کتاب تفحص  
 تا آخرین نفس
هوا تاریک بود. چاره‌ای نداشتیم. به یکی از خانه‌ها پناه بردیم. اما بوی بدی از آنجا می‌آمد. سرباز ژاندارمری کف اتاق خوابیده بود. احتمالاً ترکش به سرش اصابت کرده و تمام مغز سرش در اطراف اتاق پخش شده بود. در اثر هوای گرم، بوی بدی از جنازه در اتاق پیچید. من، مات و مبهوت ایستادم؛ اما علی در گوشه اتاق خوابید. دقایقی بعد سرم گیج رفت. به حیاط رفتم و نشستم اما احساس کردم پایم به چیز نرمی برخورد کرد.
بیشتر که دقت کردم متوجه شدم پیکر یک انسان است که در اثر خمپاره‌های دشمن تکه‌تکه شده. بدنم به لرزش افتاد. راستش خیلی وحشت کردم. بلند شدم و علی را بیدار کردم تا از آن خانه خارج شویم. اما نمی‌شد باید می‌ماندیم تا صبح. با خودم فکر کردم فردا که جنگ تمام شود صاحب این خانه برمی‌گردد. خانه را تعمیر می‌کند تا آن موقع مغز متلاشی شده سرباز از دیوارها پاک شده است. فقط تنها اسکلت استخوانی او در خانه باقی می‌ماند. آیا او خواهد فهمید که این جوان تا آخرین نفس در مقابل شرافت و انسانیت این صاحب خانه مقاومت کرد و شهید شد.    
منبع: کتاب حدیث حماسه صفحه ۵۴  تابلوی موش
جبهه غرب بودیم یکی از دوستان خیلی از موش بدش می‌آمد.واقعاً متنفر بود می‌گفت:«یک روز در سنگر نشسته بودم این حیوان سرش را پایین انداخت و صاف آمد داخل، کلاشینکف را مسلح کردم و دنبالش گذاشتم دوید بیرون. حدود چهل متر تعقیبش کردم همینطور که تیر می‌انداختم و او جاخالی می‌داد یک خمپاره شصت آمد و رفت داخل سنگر و آنچه نباید بشود شد از آن روز به بعد چه در جبهه، چه پشت جبهه از حامیان سرسخت، بلکه خاطرخواه هرچی موش هست شده بود طوری که الان پوستر موش یکی از تابلوهای ثابت محل نشیمن اوست.    
منبع: سررسید سال ۸۴ جبهه فرهنگی حزب‌الله  
تانکهای عراقی
48 ساعت بود که نخوابیده بودم، در اطراف ما اجساد عزیزترین جوانان این مملکت در حزن لاله‌گون خود غوطه‌ورشدند، تانکهای دشمن در حدود ۴۰۰ متری ما رسیده بودند، که فرمانده گردان با بی‌سیم اطلاع داد هواپیماهای دشمن در حال هجوم به منطقه عملیاتی هستند. لحظاتی بعد هواپیماهای جنگی بر ما هجوم آوردند همه چیز را تمام شده دیدیم، ولی در عین ناباوری امدادالهی به دادمان رسید و اوضاع را به نفع ما تغییر داد. صحنه عجیبی بود هواپیماهای دشمن تانکهای خود را به اشتباه به جای تانکهای ایرانی مورد هدف قراردادند و با بمباران سهمگین خود آنها را به آتش کشیدند، با دیدن این صحنه فریاد الله‌اکبر نیروها به هوا برخاست.     
منبع: کتاب از آسمان تا زمین  تاول
دو، سه ساعتی از آمدن محمد می‌گذشت اما پوتین‌ها را درنمی‌آورد. همین‌طور که لباس می‌شستیم گفتم: حالا چرا پوتینهایت را درنمی‌آوری؟ حرف توی حرف آورد. بعد هم بلند شد به من کمک کرد. بعدازظهر وقتی خوابیده بود چشمم به پاهایش افتاد. پر از تاول بود. پیش خودم گفتم: شاید می‌خواسته من تاول‌ پاهایش را نبینم.
بعد از شهادتش دوستش گفت: در زمان عملیات، موقع پیشروی همیشه عقب‌تر از ما می‌آمد. اصرار داشت بچه‌ها سریع‌تر از او حرکت کنند بعدها فهمیدم تاول پاهایش مانع حرکت سریع اوست و محمد پیر پیران تا لحظه شهادت نگذاشت کسی این مطلب را متوجه شود.     
منبع: کتاب چیدن سپیده دم  
راوی: مادر شهید  تسلیم ناپذیر
تا ما را گرفتند دستهایمان را بستند به ما گفتند:«بگویید النصر اصدام» حسن زارع افسر وظیفه فریاد زد:«الموت صدام». افسر بعثی لوله‌‌ی اسلحه را به طرف صورت او گرفت و و ماشه را چکاند یک گلوله شلیک شد و حسن بر زمین افتاد خشاب را عوض کرد و دوباره ماشه را چکاند، سی گلوله بر بدن حسن فرو رفت. افسر ایرانی هم اندوه اسارت را از دلمان برد و هم برای سفر طولانی اسارت به ما درس شجاعت و تسلیم ناپذیری داد.     
منبع: کتاب شهدای غریب  
تشنه
جمشید از بچه‌های سپاه بود. گرما و تشنگی عراقیها را وادار کرد تا به همه ما آب بدهند اما به جمشید که رسید لیوان آب را تا نزدیک لبش بردند و بعد از اینکه جمشید دهانش را باز کرد لیوان را عقب بردند.چند بار این کار تکرار شد.او تشنه ماند شب شیلنگ را داخل سلول انداختند همه بچه‌ها لوله آب را بردند به سمت جمشید اما نگهبان عراقی یکباره شیلنگ را کشید. جمشید باز هم تشنه ماند. ساعت ۲ بامداد غریب و مظلوم شهید شد.همگی در حالیکه می‌گریستم آهسته و زیر لب نام مبارک امام حسین (ع) را صدا زدیم.    
منبع: کتاب روایت عشق  تقدیر
سال ۱۳۶۰ بود، عراقی‌ها ما را محاصره کردند، کمتر از ۱۰۰ متر با نیروهای دشمن فاصله داشتیم، کاری از دستمان ساخته نبود، همگی داخل کانال نشستیم همینطور که به اطراف نگاه می‌کردم چشمم به فرهاد افتاد که روی کانال ایستاد.فریاد زدم:«بیا پائین،‌ اینجا امن‌تر است» خندید و گفت:«تقدیر هرچه هست همان می‌شود» ساعتی گذشت، داخل کانال آمد و قامت به نماز بست، در همین لحظه خمپاره‌ای در کنارش به زمین خورد فرهاد سر بر سجده گاه خونین خود نهاد .به طرفش دویدم اما خمپاره دیگری روی پیکرش افتاد دیگر هیچ اثری از او بر روی زمین نبود هیچ چیز فقط مشتی خاک سرخ بود.    
منبع: کتاب زخم شقایق  
راوی: غلامرضا رجایی  تکلیف شرعی
…گرماگرم عملیات والفجر مقدماتی گمانم روز دوم یا سوم بود و داشتیم توی خط به اوضاع رسیدگی می‌کردیم توپخانه عراق هم مثل ریگ روی سر بچه‌ها. آتش می‌ریخت من بودم و «مهدی خندان» «مجید زاد بود» و یکی دو تای دیگر از بروبچه‌ها آقا زیر آتش شدید ناگهان دیدم یکی از این وانت تویوتاهای معروف به «لگنی» دارد گرد و خاک کنان و به کوب می‌آید جلو. همچین که زد روی ترمز دربار شد و وسط گرد خاک دیدیم «حاج همت»است که آمده پیش ما. توی دلم گفتم یا امام زمان (عج)! همین یکی را کم داشتیم بیا و درستش کن حاجی تا پیاده شد،‌ بنای شلوغ بازار رایج‌اش را گذاشت و گفت:«آهای! اینجا چه خبره من پشت بی‌سیم قبض روح شدم چرا کسی جواب درست و حسابی به من نمی‌ده و».
خلاصه او داشت همینطور شلوغ میکرد و ما داشتیم از ترس پس می‌افتادیم که خدایا، نکند این وسط یک تیر یا ترکش سرگردان بلایی سرش بیاورد «مهدی خندان» یواشکی چشمکی به ما زد و گفت:«فقط شماها سرش رو گرم کنید، خودم می‌‌دونم چه نسخه‌ای براش بپیچم» ما هم رفتیم و شروع کردیم به پرسیدن سوالهای سرکاری از حاجی.مثلاً چه خبر؟ اوضاع قرارگاه در چه حاله و … این جور اباطیل در همین گیر و دار یک وانت تویوتای عبوری داشت از آنجا میرفت سمت عقب. کمی که مانده بود این وانت به ما برسد «مهدی خندان» که یواشکی پشت سر حاجی رفته بود دو دستی او را بغل زد و به دو، رفت طرف وانت عبوری حاجی داد و هوار می‌زد:«ولم کن بذارم زمین مهدی، به تو تکلیف شرعی می‌کنم!» ولی «خندان» گوشش به این حرفها بدهکار نبود حاجی را انداخت پشت وانت در حال حرکت و در حالی که به نشانه خداحافظی برایش دست تکان می‌داد گفت:«حاجی جون چرا تو بایست به ما تکلیف کنی؟ تکلیف ما رو سیدالشهداء‌ معلوم کرده!».
حاج سعید قاسمی
    
منبع: سالنامه شیدا لشگر۲۷ محمدرسول الله(ص)  
 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید