مردی که سود نداشت

مردی که سود نداشت

فایده، کلمه‌ای این همه بی معنی نشده بود که ظهر آن روز شد.

مرد گفت: «پسر رسول! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم».
 پسر رسول نشسته بود کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان و سر و رویش غرق خاک و عرق بود.
 مرد گفت: «تنها دو تن از یارانت مانده‌اند، پایان معلوم شده».
 پسر رسول چیزی نگفت.
صدای مرد آهسته‌تر شد: «در ماندن من سودی نیست آقا! بگذارید بروم».
پسر رسول سر بلند نکرد. فقط گفت:‌ «کاش زودتر رفته بودی».
 لحنش ناگهان نگران شد:
«اسبی نمانده از این سپاه عظیم چه طور پیاده می‌گذری؟»
از همان جا که نشسته بود، کنار تن خونی آخرین یار، دید که مرد سود و زیان، اسبش را پیش‌تر لابه لای خیمه‌ها پنهان کرده. دید که مرد سوار شد و دید که دور شد….

*ضحاک ابن قیس مشرقی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید