
مردی که اسم خوبی داشت
سر اسب را که کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود، فکر کرده بود که خیلی خوب اگر پیش برود می بخشندنش و میگذارند همراه بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد … وقتی هم میگفتند: «خوش آمدی! پیاده شو، بیا نزدیک!» نتوانست. یاد این افتاد
