دسته بندی :بهمن ۲۶, ۱۳۹۴

مقاله

مردی که اسم خوبی داشت

مردی که اسم خوبی داشت

سر اسب را که کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود، فکر کرده بود که خیلی خوب اگر پیش برود می بخشندنش و می‌گذارند همراه بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد … وقتی هم می‌گفتند: «خوش آمدی! پیاده شو، بیا نزدیک!» نتوانست. یاد این افتاد

مردی که سود نداشت

مردی که سود نداشت

فایده، کلمه‌ای این همه بی معنی نشده بود که ظهر آن روز شد. مرد گفت: «پسر رسول! با تو عهد کرده بودم تا فایده دارم بمانم».  پسر رسول نشسته بود کنار تن خونی آخرین نفری که رفته بود میدان و سر و رویش غرق خاک و عرق بود.  مرد گفت:

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید