
صحیفه سبز بهار
علی که بهدنیا آمد، مادرش، شهربانو از دنیا رفت. کنیزی بزرگش میکرد. صدایش میزد «مادر». هیچکس نمیدانست که او مادر واقعیاش نیست. * غذا میخورد، جدای از مادرش. گفتند «تو که اینقدر به مادرت احترام میگذاری و به او محبت میکنی، ما ندیدیم با او سر یک سفره بنشینی.» گفت