امام آمدند دم خیمه اش. دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود.
به فرستاده گفته بود: به آقا بگو عذر دارم، نمی آیم.
اما دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدایش کنند.
گفت:” آماده مرگ نیستم ! اسب قیمتی ام مال شما… ”
نگاهی کردند که از شرم لال شد: ” اسبت را نمی خواهیم.”
چشم از او گرفتند خیره شدند به خاک :” از این جا دور شو که فریاد غربت ما را نشنوی،
که اگر بشنوی و نیایی …”
سوار اسب قیمتی اش بتاخت رفت ودور شد.
*عبیدالله بن حر
مردی که فقط اسب داشت …
- بهمن 24, 1394
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 255 نفر
- برچسب ها : امام حسین, امام حسین (ع), چهارده خورشید, عاشورا, عزاداری, فاطمه شهیدی, کربلا, مجلس تنهایی, مجلس دوم
اشتراک گذاری این صفحه در :
طرز تهیه اسنک مرغ یا بوقلمون
۱۴۰۴/۱۱/۲۳
خاطرات یک بانوی رزمنده
۱۴۰۴/۱۱/۲۲
عسل گندم سیاه و فواید آن
۱۴۰۴/۱۱/۲۱
حرکتی در راستای جهان تبیین
۱۴۰۴/۱۱/۲۱
قهوه شیرین خانم روانشناس
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
انتخاب کتاب مناسب برای کودکان
۱۴۰۴/۰۷/۱۰
نمونه اي از آثار اخروي دعاي پدر و مادر
۱۴۰۴/۰۷/۰۵