تجربههای جالب مادران برای تربیت حسینی کودکان
«باور کنیم که کودکان ما بسیاری از مسائل معنوی را درک میکنند و آموزش آنان در این سنین با روشهای مناسب نهتنها مقدور بلکه واجب و اساسی است». (مقام معظم رهبری)
۱
بخشی از دیوار خانهمان تابلوی اعلانات است. محرم که میرسد، پرچم سیاه، سربندهای یا حسین و کتیبه روی آن میزنیم. شهادت هر یک از ائمه(علیهمالسلام) هم پرچم سیاه و اسم امام را نصب میکنیم. همه میفهمند آن روز خانه ما عزاست.
سرکار خانم مقیمی
۲
از صبح زود با کمک محمدمصطفی و برادر کوچکش همه خانه را سیاهپوش کرده بودیم. کاسه صبرشان لبریز شده بود و میخواستند هرچه زودتر اتاق خودشان را هم سیاه کنند. پارچههای مشکی را به شکل مستطیلهای پهن برش زدم و جلویشان گذاشتم. با تکهای اسفنج و رنگ گواش، روی شابلونها را پر میکردند.
نقش «یا حسین» و «من حسینیام» که روی پارچهها نمایان میشد، لبخند رضایت روی لبانشان مینشست. خوشحال بودند که اتاقشان را سیاهپوش میکنند آنهم با پردههایی که خودشان درست کرده بودند.
محبوبه اسماعیلزاده
۳
چرخخیاطی اسباببازیاش را کنار چرخم گذاشت. همانطور که من برایش پیراهن مشکی میدوختم، او هم برای عروسکهایش از پارچههای سرقیچی، لباس مشکی میدوخت. ماه محرم همه در خانه ما لباس عزا میپوشند.
آزاده جوادنژاد
۴
خیلی دلم میخواست برویم هیئت. چشمم مدام به ساعت بود که همسرم بیاید. کارش طول کشیده بود. دیر آمد و خستهوکوفته رفت استراحت کند. من هم ناراحت و دلشکسته روی مبل دراز کشیدم و دستهایم را روی صورتم گذاشتم. بچهها مبلها را جابهجا میکردند. توی آشپزخانه میرفتند و میآمدند. حوصله نداشتم ببینم چه کار میکنند. یک ساعتی که گذشت، دخترم صدایم کرد «مامان پاشو ما هیئت درست کردیم».
مبلها را کنار هم گذاشته، چادرهای مشکی را رویشان انداخته بودند تا خیمه درست شود. چای دم کرده بودند، میوه شسته بودند. همه خانه را تاریک کرده و فقط یکگوشه را روشن گذاشته بودند. پسرها هم پدرشان را بیدار کردند. دخترم زیارت عاشورا خواند. پسرم مداحی کرد و ما سینه زدیم. منقلب شده بودم و حال خوشی داشتم. بچههایم من را بردند هیئت و معنای جدیدی در زندگیام ساختند. هیئت یعنی جایی که نام اهلبیت(علیهمالسلام) باشد.
سرکار خانم مقیمی
۵
قرار بود سیل بیاید و همهجا را آب بگیرد. یک نفر که آدم خیلی خوبی بود و دلش برای مردم و حتی حیوانات میسوخت، یک کشتی نجات ساخت. کشتی آنقدر بزرگ بود که همه توانستند سوارش بشوند و از سیل در امان بمانند…
اینها را که تعریف میکردم، فاطمهبشری همه عروسکها و حیوانات اسباببازیاش را سوار کشتی نجات کرد و به یک جای امن برد. تا آخر ماه محرم و صفر، کشتی نجات را چند بار دیگر بازی کردیم تا مفهومش در ذهن دخترم ماندگار شود.
زینت ایمانطلب
۶
«خادمههای حضرت زهرا(س)» در روضههای خانه مادرم دخترها را اینطوری صدا میزدند. بازوبند یا زهرا(س) را به آستین چادر یا بلوزشان میبستند، زیارت عاشورا پخش میکردند، قند میدادند، استکانهای خالی را جمع میکردند. کفشها را جفت میکردند. احساس بزرگی و شخصیت میکردند که دیده شدهاند و بهشان مسئولیت دادهاند. سرکار خانم مقیمی
۷
برای پسرم و پدرش پیراهن مشکی شبیه هم خریدم. وقتی پوشید گفتم عین پدرت شدی. اولین باری بود که شبیه بابایش میپوشید. خیلی برایش افتخارآمیز بود. هرجا میرفتیم پیراهنش را به همه نشان میداد و میگفت «من دیگه بزرگ شدم، عین بابام پیراهن مشکی پوشیدم». لباس محرمش دوستداشتنیترین لباسش شد. سیده طیبه خدابخشی
۸
پرچم چرخاندن میان دسته عزاداری برای پسرها جذاب است. محمدصالح هم از اول محرم دلش میخواست این کار را انجام بدهد تا بالاخره روز تاسوعا که با پدربزرگش رفته بود توی دسته، یکی از پرچمهای کوچک را بهش داده بودند. احساس بزرگی میکرد که پرچمدار شده است.
ریحانه ابراهیمزادگان
۹
وقت مداحی که چراغها را خاموش میکردند، دخترها بیقراری میکردند. چندتا اسباببازی چراغدار بردم و زیر چادر برایشان روشن کردم. خیلی جذاب بود. دیگر از تاریکی فضا ناراحت نبودند. بچههای دیگر هم دورشان جمع شدند و با هم بازی کردند.
زینب نیلیه
۱۰
سربندهای رنگی و چفیهها را کنار کتیبههای مشکی آویزان کرده بودم. عکس شهدای انقلاب، دفاع مقدس و مدافعان حرم را هم اطرافشان نصب کردم. به بهانه تقارن دهه دوم محرم با هفته دفاع مقدس میخواستم بچهها را با مفهوم امتداد عاشورا آشنا کنم. روی میز هم کتابچه معرفی شهدا را چیده بودم تا هر وقت دلشان خواست از شهدا بیشتر بدانند، آنها را بخوانند. وقتی بچههای فامیل به خانهمان میآمدند، زینب و محمدحسین از شهدا تعریف میکردند و کتابچهها را برایشان میخواندند. روز آخر روضه خانگیمان هم سربندها را بهعنوان هدیه و یادگاری به بچهها دادم.
سمانه واحدیان
۱۱
چند سالی بود که پدر محمدصالح به خاطر کارش نمیتوانست شبها با ما هیئت بیاید. سال گذشته احساس کردم نبودن پدرش و آمدن به قسمت زنانه برایش کسالتآور شده است و دوست ندارد در چنین فضایی قرار بگیرد. به ذهنم رسید که ایستگاه صلواتی کوچکی راه بیندازم. یک قابلمه بزرگ فرنی پختم. با محمدصالح میز تاشویی جلوی در گذاشتم. ظرفهای فرنی را روی میز چیدم. یک پرچم هم کنارشان گذاشتم. پسرم پشت میز ایستاد تا فرنیها را پخش کند. مردم که میدیدند یک پسربچه کوچک تنها ایستاده در ایستگاه صلواتی، از ماشینهایشان پیاده میشدند و از محمدصالح فرنی میگرفتند. میگفتند «چه قد نذری گرفتن از دست تو میچسبه!» بعد از آن، هر سال پسرم منتظر است محرم برسد و ایستگاه صلواتیاش را برپا کند.
ریحانه ابراهیمزادگان
۱۲
پسر بزرگم سه سالش بود که رفتیم روضه خانه یکی از دوستان. آنجا خیلی بهش خوش گذشته بود. وقتی برمیگشتیم گفت «مامان! چرا ما توی خونهمون مهمونی روضه نداریم؟»
الان نهساله است و شکر خدا روضه هر سالهمان برقرار است.
مرجان الماسی
۱۳
خانه مادرم روضه خانگی دارند. هیچوقت به دخترم نگفتم الان دارند روضه میخوانند یا ساکت باش یا برو توی اتاق. همیشه گفتهام الان آقا آمده، اگر دوست داری میتوانی کنار ما بشینی و گوش بدهی. او هم گاهی چادرش را سرش میکند و کنار ما مینشیند. گاهی هم دنبال بازی خودش میرود، ولی همیشه حواسش هست که مسئول قند دادن و دور دادن دیس حلواست.
آزاده جوادنژاد
۱۴
نیت کرده بودیم که همه با هم سفر کربلا برویم. بچهها بلیت به دست، با شور و شوق توی صف ایستاده بودند جلوی میز که رسیدند، بلیتهایشان را نشان دادند و سوار هواپیما و قطار خیالی شدند. چند بار که با مامانها و بچهها دور پذیرایی چرخیدیم، به کربلا رسیدیم. جلوی عکس حرم امام حسین(ع) ایستادیم. دستها را روی سینه گذاشتیم، به امام حسین(ع) سلام دادیم و زیارتنامه خواندیم.
محبوبه اسماعیلزاده
* انتخابهایی از کتاب پرچمدار کوچک من، دفتر مطالعات جهبه فرهنگی انقلاب اسلامی، ناشر: راهیار، ۱۳۹۸.
مجله آشنا، شماره ۲۳۸، صفحات 15-13.