رزمندگان

خاطرات یک بانوی رزمنده

فاطمه جوشی که در ابتدای جنگ فرماندهی بسیج خواهران سپاه پاسداران آبادان را عهده‌دار بود و در دوران دفاع مقدس، به‌ طور ویژه در طول یک سال محاصره آبادان، نقش مهمی در سازمان‌دهی خواهران این منطقه داشته است، در کتاب […]

خاطرات یک بانوی رزمنده ادامه مطلب

تلخ‌ترین خاطرات یک اسیر جنگ

این‌ها تنها گوشه‌ای از خاطرات رزمنده آزاده حاج‌محسن شفیعی است که پس از لباس رزمندگی و اسارت، تحصیلاتش را ادامه داد، او که دو دکترای تاریخ وحسابداری دارد و این روزها بر کرسی تدریس در دانشگاه اصفهان تکیه زده است،

تلخ‌ترین خاطرات یک اسیر جنگ ادامه مطلب

روایت کاربزرگ شهید چمران در جنگ

شهید مصطفی چمران در سال ۱۳۱۰ در تهران متولد شد. وی تحصیلات خود را در دانشگاه تهران به پایان برد و برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و در آمریکا موفق به اخذ مدرک دکترای فیزیک پلاسما شد. سپس برای

روایت کاربزرگ شهید چمران در جنگ ادامه مطلب

''این قافله به پایان راه نزدیک میشود''

”این قافله به پایان راه نزدیک میشود”

اگر متوسط سن رزمندگان دفاع مقدس را ۲۳ سال در نظر بگیریم و سال ۶۳ را متوسط هشت سال دفاع مقدس محاسبه کنیم، سن متوسط بازماندگان دفاع مقدس (رزمندگان، جانبازان و آزادگان) در سال ۱۴۰۰ باید عددی حدود ۶۰ سال

”این قافله به پایان راه نزدیک میشود” ادامه مطلب

پيوند آسماني

پیوند آسمانی

شهید اکبر آقابابایی   هجده سال داشتم که اکبر به خواستگاری‌ام آمد. آن روز ابتدا وضو گرفت. چند آیه قرآن خواند. سپس درباره تمام شرایطی که ممکن بود، در زندگی اتفاق بیفتد، صحبت کرد.نمی‌توانستم چیزی بگویم، دفعه بعد که به

پیوند آسمانی ادامه مطلب

هديه روز پدر

هدیه روز پدر

شهید حاج منصور عاشوری هیچ‌گاه به دنیا و مادیات وابستگی نداشت و هرکس که از نزدیک با ایشان و زندگی‌اش آشنا بود تصویری از سادگی و ساده‌زیستی نسبت به او در دلش نقش می‌بست. او اهمیت فوق‌العاده‌ای به نماز اول

هدیه روز پدر ادامه مطلب

بوي شكلات

بوی شکلات

از زبان اسوه های مقاومت شجاعت بچه های پدافند شیمیایی میان رزمندگان زبانزد بود. در حالی که منطقه آلوده به گازهای سمی و خطرناک بود و همه را تحت الشعاع  قرار می داد، بچه های پدافند شیمیایی وارد میدان شده

بوی شکلات ادامه مطلب

وارد ارتش شدم

وارد ارتش شدم

شهید محمد جعفر نصر اصفهانی    اواخر سال ۱۳۵۹ بود.خدمت سربازی‌ام نیمه‌کاره مانده بود، جوانان کشورم دسته‌دسته برای دفاع از میهن اسلامی به جبهه می رفتند و در خون می غلطیدند. تصمیم گرفتم که هیچ‌گاه جبهه را ترک نکنم. نمی‌دانستم،

وارد ارتش شدم ادامه مطلب

والعصر

والعصر

ماههای اول جنگ تماس تلفنی برایمان سخت بود، حاجی بی‌سیم را وصل می‌کرد، روی خط تلفن و فقط یک جمله می‌گفت «سلام،‌ من خوبم، هنوز زنده‌ام و خداحافظ » اکثر شب ‌ها در خانه نبود، بعد از ۱۰ الی ۱۲

والعصر ادامه مطلب

وقتی که پزشک مسیحی هم گریه می کند

وقتی که پزشک مسیحی هم گریه می کند

سید محمد صنیع خانی برای معالجه زخم‌های شیمیایی در لندن به سرمی‌برد، شب‌ها در گوشه ای از بیمارستان به مناجات و توسل و دعا مشغول می‌شد. یک بار پزشک معالجش به طور تصادفی متوجه حالات او شد و سخت تحت

وقتی که پزشک مسیحی هم گریه می کند ادامه مطلب

عاشق نبرد

عاشق نبرد

فرزند اولم علی روز تولد حضرت رسول به دنیا آمد، دو هفته بعد از تولد علی منوچهر تصمیم گرفتم به جبهه برود اما من موافق نبودم به همین علت اصلاًجوابی به صحبت هایش نمی‌دادم. یک روز منوچهر موقع نماز خواندن

عاشق نبرد ادامه مطلب

من شاهد بمباران شیمیایی روستای بالک بودم

من شاهد بمباران شیمیایی روستای بالک بودم

مردم ده کار روزانه خود را شروع کرده بودند، زنان کارهای خانه را سامان می دادند و مردان عازم صحرا بودند. بعضی سوار بر الاغ بسوی تپه ها می رفتند تا از میان درختچه های بلوط سوختی و هیزمی تهیه

من شاهد بمباران شیمیایی روستای بالک بودم ادامه مطلب

مخمل یادها

مخمل یادها

چند هواپیمای عراقی از آخرین شعاع غروب خورشید برای بمباران منطقه استفاده کرده، شروع به بمباران محدوده تصرف شده توسط بچه ها را کردند. چند راکت شیمیایی روی «شاخ شمیران» به قله نشست و دود زرد رنگ آن مثل سایه

مخمل یادها ادامه مطلب

کُردلاو

کُردلاو

مرد روی صخره ایستاده است و نیسم صبحگاهی شلمه اش را می رقصاند. چهره اش را چنان در پارچه پوشانده که تنها دو چشم سرخ از آن پیداست دو چشم خیره به طلوع آفتاب. «کیستی تو؟ همه شکوفه های سرخ

کُردلاو ادامه مطلب

خاطرات جانباز شيميايي سيد جليل افضلي

خاطرات جانباز شیمیایی سید جلیل افضلی

قبل از این که در بهمن ماه ۱۳۶۴ به منطقه عملیاتی جنوب اهواز اعزام شوم، در عملیات «امام مهدی» و «الله اکبر» در منطقه عملیاتی جنوب، غرب سوسنگرد، «رمضان» در منطقه عملیاتی شلمچه – شمال غربی خرمشهر و شرق بصره،

خاطرات جانباز شیمیایی سید جلیل افضلی ادامه مطلب

خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان (3)

خاطرات جانباز شیمیایی حسین محمدیان (۳)

پاسی از شب گذشته بود. صداها فروکش کرده و آمد و شد کم شده بود. اکثر بیماران به خواب رفته بودند. حدس زدم ساعت حدود ۱۲ شب است. سکوت سنگینی بر اتاق حکم‌فرما بود و من سنگینی آن را بر

خاطرات جانباز شیمیایی حسین محمدیان (۳) ادامه مطلب

به بالا بروید