داستان ها و حکمت ها

داوود و بیوه‌زن

زنی به حضور حضرت داوود آمد و گفت: ای پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود فرمود: خداوند عادلی است که هرگز ظلم نمی‌کند؛ سپس فرمود: مگر چه حادثه‌ای برای تو رخ داده است که این سؤال را می‌کنی؟ زن گفت: من بیوه‌زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگی می‌کنم، دیروز […]

داوود و بیوه‌زن ادامۀ مطلب »

آدم خیال باف

روزی بود و روزگاری بود . مردی نیکوکار در سمرقند زندگی میکرد که در کار تجارت روغن بود و در کنار خانه ی او درویشی تنگ دست زندگی میکرد که با مشقت و سختی فراوان زندگی میکرد و روزگار را با سختی میگذارند و چون شغلی نداشت مجبور بود همیشه در قناغت باشد . او در بین

آدم خیال باف ادامۀ مطلب »

آقا! اسم اعظم خدا چیست؟

یکی از علماء می فرمودند: شخصی خدمت یکی از علمای بزرگ آمد و گفت: آقا! اسم اعظم خدا چیست؟)). عالم بزرگوار او را در نزد خود نگه داشت تا این که در یک شب بسیار سرد آن مرد را صدا زد و فرمود: همین الآن به فلان نقطه از بیابان کنار شهر برو در آنجا

آقا! اسم اعظم خدا چیست؟ ادامۀ مطلب »

ریزعلی، آن راننده تریلی

شب بود. تریلی قرمز خالی، مثل اسب وحشی در جاده بی‌قراری می‌کرد. هر بار که برف‌پاک‌کن قطره‌های باران روی شیشه را پاک می‌کرد، یک فکر از ذهنم می‌گذشت. به فردا فکر می‌کردم که بالاخره به خانه برمی‌گردم. فکر دیدن خانواده ناخودآگاه پای راستم را روی پدال گاز پایین برد. تابلوی پل‌دختر 65 با سرعت از

ریزعلی، آن راننده تریلی ادامۀ مطلب »

قصه خیابان معروف شهر من

همه می‌نالند! همه از «بی‌تفاوت» شدن می‌نالند و این‌که مسئولان، زن‌ها، ‌مردها و مغازه‌دارها بی‌خیال شده‌اند! و خلاصه شکوه‌ و شکایت همه از دردی به نام «بی‌تفاوتی» است. در حدیث آمده است که «تعرف الاشیاء بأضدادها» یعنی هر چیزی را با ضدش بشناس. برای تعریف و فهم درست «درد بی‌تفاوتی» نیز به نظرم رسید، از

قصه خیابان معروف شهر من ادامۀ مطلب »

داستان زیبای صدای مادر

دیشب خواب پریشونی دیده بودم. داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می‌گشتم که مامان صدا زد امیر جان مامان بپر سه تا سنگک بگیر. اصلا حوصله نداشتم گفتم من که پریروز نون گرفتم. مامان گفت خوب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد. الان هیچی نون نداریم. گفتم چرا سنگگ، مگه لواشی چه عیبی داره؟ مامان گفت

داستان زیبای صدای مادر ادامۀ مطلب »

به بالا بروید