داستان ها و حکمت ها

بستنی شرقی

بستنی شرقی

بستنی شرقی محمد محمدی‌فرید معبد پانتئون اکنون رایحه بستنی ایرانی به معبد پانتئون رسیده است. در نزدیکی معبد کهن پانتئون رم یکی از معروف‌ترین بستنی‌فروشی‌های این کشور قرار دارد. این مغازه متعلق به رضا جواد‌پور، بستنی‌ساز و بستنی‌فروش ایرانی است. […]

بستنی شرقی ادامه مطلب

مثل سونا

مثل سونا

مثل سونا هیچ چیز در این عالم ثابت نیست. تنها چیزی که ثابت است، بی ثباتی است. بی ثباتی همیشه در همه جا بوده و خواهد بود. یعنی همه چیز در حال تغییر است، جز خود تغییر تغییر، تنها چیزی

مثل سونا ادامه مطلب

داستان گنج

داستان گنج

داستان گنج در مثنوی آمده: جوانی در بغداد از پدر ارث بسیار برد. آن را به عیش و عشرت با دوستان خرج کرد. فقیر شد و دوستانش پراکنده شدند. دست به درگاه خداوند برد. در خواب، گنجی را در مصر

داستان گنج ادامه مطلب

مثل سراب

مثل سراب

مثل سراب بیابان شوره زار در یک ظهر گرم و سوزان با تمام فریاد می‌کند که دریاست، دریای آب، آن هم آب مواج، در حالی که از تنها چیزی که خبری نیست آب است، حتی دریغ از قطره‌ای. به قول

مثل سراب ادامه مطلب

مثل تابلو

مثل تابلو

مثل تابلو تابلوها در جاده ها راه را به ما نشان می دهند. این تابلوها اگر نباشند، به بیراهه می رویم و حیران و سرگشته می شویم. توی جاده ی زندگی هم خداوند آیاتی قرار داده است که راه را

مثل تابلو ادامه مطلب

درسی از گاندی

درسی از گاندی

درسی از گاندی گاندی در ۱۹ سالگی به انگلستان رفت او آرزویی جز تبدیل‌شدن به یک جنتلمن انگلیسی با نژاد هندی نداشت. در آن‌جا به تحصیل در رشته حقوق پرداخت. لباس‌های دوخت بمبئی‌اش را دور ریخت و یک کمد با

درسی از گاندی ادامه مطلب

آقای دنیا

آقای دنیا

آقای دنیا طهورا حیدری آخرین نفری بود که از کلیسا بیرون آمد. دلش می‌‌خواست همان‌جا توی کلیسا روی صندلی بنشیند و دیگر بلند نشود. آرزو کرد وقتی بیرون می‌رود همه‌چیز عوض شده باشد و دیگر مشکلی نداشته باشد، ولی نمی‌شد.

آقای دنیا ادامه مطلب

دو تا سنگ کوچولو

دو تا سنگ کوچولو

دو تا سنگ کوچولو محدثه‌سادات طباطبایی امروز که برای خرید رفته بودم بیرون وقتی از پیچ سنگلاخی مقابل خانه پا روی آسفالت خیابان گذاشتم، صدایی اضافی شنیدم که همراهم می‌آید. صدای سنگ کوچولویی بود که ته کفشم گیر کرده بود

دو تا سنگ کوچولو ادامه مطلب

نمیاااام

نمیاااام

نمیاااام لعیا استادی «نمیاااام» با مقدار زیادی ناله و اشک مصنوعی و رساندن ِ موفقیت‌آمیزش به هق‌هق، این‌ها واکنش من بود در برابر رفتن به مهمانی. از وقتی یادم می‌آید تا همین پنج سال قبل. به‌هیچ‌وجه درک نمی‌کردم چه لزومی

نمیاااام ادامه مطلب

قرقره‌درمانی

قرقره‌درمانی

مگه قرقره‌درمانی هم داریم؟ پرسید: صلوات موقع عصبانیت چه فایده‌ای دارد؟!  گفتم: مانند آب روی آتش است و قرقره‌درمانی…  گفت: قرقره‌درمانی چیه؟ گفتم: زن و شوهری نزد مشاوری رفتند. دکتر می‌پرسد: چه اتفاقی افتاده؟ خانم در جواب می‌گوید: دکتر! دیگه

قرقره‌درمانی ادامه مطلب

مثل لباس

مثل لباس

مثل لباس از کجا فهمیدی این لباسی که به تن داری اندازه ات است؟ پوشیدی و فهمیدی غیر از این است؟ اگر نمی پوشیدی می فهمیدی؟ آیات الهی هم همین طور است؛ تا به کار نبندی و تا عمل نکنی،

مثل لباس ادامه مطلب

الگوهای قرآنی را دریابیم

الگوهای قرآنی را دریابیم

از میان لاک و خدا، کدامیک؟ دختر می‌گوید: من لاک زدم دلم نمیاد پاک کنم نماز بخوانم! می‌گویند: خدا را بیشتر دوست داری یا لاک را؟! یعنی گاهی افراد این‌قدر فکرشان به‌جایی نمی‌رسد که بین خدا و لاک، لاک را

الگوهای قرآنی را دریابیم ادامه مطلب

چه‌قدر «اطلاعات» داری؟!

چه‌قدر «اطلاعات» داری؟!

آموزش تحلیل سیاسی به زبان داستان چه‌قدر «اطلاعات» داری؟! فاطمه غلامعلی‌تبار از بعد از نماز صبح شروع کردم به کارهای امروز. اول هم درست کردن صبحانه. آن وقت‌ها که فقط خودم و جواد بودیم برای صبحانه خیلی راحت می‌گرفتیم؛ غالباً

چه‌قدر «اطلاعات» داری؟! ادامه مطلب

الاغ لاغر مردنی - خنده‌های حکیمانه

الاغ لاغر مردنی – خنده‌های حکیمانه

الاغ لاغر مردنی جوانی سوار الاغی مردنی بود. عجله داشت. الاغ، لاغر و رنجور بود و توان تحمل او و بارش را نداشت. جوان برای این‌که الاغ را وادار کند تندتر برود، مرتب با پاشنه پا زیر شکم الاغ بیچاره

الاغ لاغر مردنی – خنده‌های حکیمانه ادامه مطلب

مار و اره

مار و اره

مار و اره یک شب مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری شد. عادت نجار این بود که موقع ترک کارگاه وسایل کارش را روی میز بگذارد. آن شب، نجار اره‌اش را روی میز گذاشته بود. همین‌طور که

مار و اره ادامه مطلب

مثل بوته گل

مثل بوته گل

مثل بوته گل وقتی به یک بوته گل آب می‌دهی، ریشه های ریز و درشت گل تمام آب را بالا می‌کشد و به ساقه‌ها، گل‌ها، گلبرگ‌ها. برگ‌ها می‌رساند و همه را سیراب و باطراوت می کند. اما همین آب را

مثل بوته گل ادامه مطلب

دو برادر

دو برادر

دو برادر دو برادر روی زمینی کشاورزی می‌کردند و محصول را میان خود تقسیم می‌نمودند. شبی از شب‌ها که از انبار محصول به خانه بازگشتند، یکی از برادرها از خواب بیدار شد و با خود گفت: برادرم همسر و دو

دو برادر ادامه مطلب

نه افراط نه تفریط

نه افراط نه تفریط

نه افراط نه تفریط حجت‌الاسلام‌والمسلمین فرحزاد «کان رسول‌الله(ص) اذا اصبح مسح علی رئوس ولده و ولد ولده.»۱ یکی از سیره‌های پیغمبر اکرم(ص) این بود که هر روز صبح دست مهر و محبت بر سر فرزندان و نوه‌هایش می‌کشید. این دست

نه افراط نه تفریط ادامه مطلب

مثل حروف

مثل حروف

مثل حروف خدایا! با این گوش، با این چشم، با این دل چه می شود شنید و دید و فهمید، و ما چه می شنویم، چه می بینیم و چه می فهمیم. خدایا! با این قلم، با این حروف، چه

مثل حروف ادامه مطلب

سرم را می‌بری؟

سرم را می‌بری؟

سرم را می‌بری؟ دکتر علی‌اصغر احمدی چند وقت پیش یک خانم متدینی آمده بود و اصرار داشت من این مطالب را در تلویزیون بگویم. یک پسربچه هشت‌ساله داشت که فهمیده بود حدود چهار سال است که مورد سوءاستفاده همسایه قرار

سرم را می‌بری؟ ادامه مطلب

مثل خطاط

مثل خطاط

مثل خطاط یک خطاط چرا زیبا می‌نویسد؟ چرا دست خط من و شما آن زیبایی را ندارد؟ چرا هزاران دست اگر دست به دست هم بدهند هرگز نمی‌توانند مثل یک خطاط بنویسند؟ چون دست او هدایت شده و دست ما

مثل خطاط ادامه مطلب

بزرگتر

بزرگتر

‌ بزرگ‌تر روزی شخصی خدمت علامه مصطفوی(ره) رسید و گفت: فرزندم بهایی شده با او صحبت کنید تا دوباره شیعه شود. فرزند را خدمت علامه آوردند و آن‌ها با هم گفت‌وگو کردند. پسر بارها در مسائل مختلف کم آورد. بعد

بزرگتر ادامه مطلب

لیاقت مال

لیاقت مال

لیاقت مال یک روز در یکی از جلسات خیّران مدرسه‌ساز، سخنرانی بسیار پرشوری کردم و همه به گریه افتادند. یک روحانی بلندمرتبه‌ای که آن‌جا حضور داشتند به من فرمودند «شما خیلی بااحساس و همراه استدلال حرف می‌زنی. اگر روزی در

لیاقت مال ادامه مطلب

رضاخان باغیرت بود ؟!

رضاخان باغیرت بود ؟!

«یه لحظه گوش‌ات رو بده من یه چیزی برات بخونم حسرت بخوری.» گوشم را می‌دهم به او، میخواند «زمانى رضاشاه به ترکیه رفت و آتاتورک رهبر ترکها براى پذیرایى از شاه ایران سنگ تمام گذاشت.‌ شب، دختر زیبایى را به

رضاخان باغیرت بود ؟! ادامه مطلب

برو از مامانت بگير

برو از مامانت بگیر

معروف بود که هر کس از آیت‌الله بهجت(ره) می‌پرسید که چه باید کرد؟ می‌گفتند «انجام واجبات و ترک محرمات» البته منظور این نبود که فقط با انجام واجبات، همه کارهایت هم درست می‌شود، منظور این است که تا این قدم

برو از مامانت بگیر ادامه مطلب

به بالا بروید