داستان ها و حکمت ها

بستنی شرقی

بستنی شرقی

بستنی شرقی محمد محمدی‌فرید معبد پانتئون اکنون رایحه بستنی ایرانی به معبد پانتئون رسیده است. در نزدیکی معبد کهن پانتئون رم یکی از معروف‌ترین بستنی‌فروشی‌های این کشور قرار دارد. این مغازه متعلق به رضا جواد‌پور، بستنی‌ساز و بستنی‌فروش ایرانی است. آقارضا در این‌جا به رضا ژلاتی یا همان رضا بستنی خودمان معروف است. از قرن […]

بستنی شرقی ادامۀ مطلب »

مثل فوتبالیست

مثل فوتبالیست

مثل فوتبالیست لازم نیست یک فوتبالیست بیاید و بگوید من از کدام باشگاه آمده‌ام و با کدام مربی بوده‌ام، یا اینکه چند سال پا به توپ زده‌ام. کافی است چند دقیقه توی زمین بازی کند تا خودش را نشان دهد. قرآن هم همین طور است. یعنی هیچ لازم نیست ما ثابت کنیم که قرآن اعجاز

مثل فوتبالیست ادامۀ مطلب »

مثل سونا

مثل سونا

مثل سونا هیچ چیز در این عالم ثابت نیست. تنها چیزی که ثابت است، بی ثباتی است. بی ثباتی همیشه در همه جا بوده و خواهد بود. یعنی همه چیز در حال تغییر است، جز خود تغییر تغییر، تنها چیزی است که تغییر نمی‌کند. اساس عالم بر پایه تغییر و تغییرات است. و زیبایی عالم

مثل سونا ادامۀ مطلب »

داستان گنج

داستان گنج

داستان گنج در مثنوی آمده: جوانی در بغداد از پدر ارث بسیار برد. آن را به عیش و عشرت با دوستان خرج کرد. فقیر شد و دوستانش پراکنده شدند. دست به درگاه خداوند برد. در خواب، گنجی را در مصر دید. جای گنج را هم به او نشان دادند. برای رسیدن به گنج عازم مصر

داستان گنج ادامۀ مطلب »

مثل سراب

مثل سراب

مثل سراب بیابان شوره زار در یک ظهر گرم و سوزان با تمام فریاد می‌کند که دریاست، دریای آب، آن هم آب مواج، در حالی که از تنها چیزی که خبری نیست آب است، حتی دریغ از قطره‌ای. به قول حافظ سراب است نه سر آب: دور است سر آب از این بادیه هشدار تا

مثل سراب ادامۀ مطلب »

مثل تابلو

مثل تابلو

مثل تابلو تابلوها در جاده ها راه را به ما نشان می دهند. این تابلوها اگر نباشند، به بیراهه می رویم و حیران و سرگشته می شویم. توی جاده ی زندگی هم خداوند آیاتی قرار داده است که راه را به ما نشان می دهند. و انسان وقتی راه را پیدا می کند، چقدر راحت

مثل تابلو ادامۀ مطلب »

درسی از گاندی

درسی از گاندی

درسی از گاندی گاندی در 19 سالگی به انگلستان رفت او آرزویی جز تبدیل‌شدن به یک جنتلمن انگلیسی با نژاد هندی نداشت. در آن‌جا به تحصیل در رشته حقوق پرداخت. لباس‌های دوخت بمبئی‌اش را دور ریخت و یک کمد با لباس‌های جدید خرید. او ساعت‌ها جلوی آیینه می‌ایستاد تا یاد بگیرد که گره کروات را

درسی از گاندی ادامۀ مطلب »

مثل روغن زیتون

مثل روغن زیتون

مثل روغن زیتون اگر کنار آدم معطر بنشینی، خوشبو و معطر شد، و اگر کنار آدم سیگاری بنشینی بوی سیگار می‌گیری. و این، یعنی همنشینی اثر دارد. آن وقتها وقتی می‌خواستند بوی تند و تیز روغن را بگیرند آن را با گل سرخ قاطی می‌کردند، و روغن بوی گل را می‌گرفت. چرا؟ چون همنشینی اثر

مثل روغن زیتون ادامۀ مطلب »

آقای دنیا

آقای دنیا

آقای دنیا طهورا حیدری آخرین نفری بود که از کلیسا بیرون آمد. دلش می‌‌خواست همان‌جا توی کلیسا روی صندلی بنشیند و دیگر بلند نشود. آرزو کرد وقتی بیرون می‌رود همه‌چیز عوض شده باشد و دیگر مشکلی نداشته باشد، ولی نمی‌شد. روی سینه‌اش صلیب کشید و راه افتاد. چند قدمی که دور شد، نگاهی به ناقوس

آقای دنیا ادامۀ مطلب »

دو تا سنگ کوچولو

دو تا سنگ کوچولو

دو تا سنگ کوچولو محدثه‌سادات طباطبایی امروز که برای خرید رفته بودم بیرون وقتی از پیچ سنگلاخی مقابل خانه پا روی آسفالت خیابان گذاشتم، صدایی اضافی شنیدم که همراهم می‌آید. صدای سنگ کوچولویی بود که ته کفشم گیر کرده بود و با خوردن به آسفالت تق‌تق صدا می‌داد. ناگهان ذهنم سرید به سی سال پیش؛

دو تا سنگ کوچولو ادامۀ مطلب »

نمیاااام

نمیاااام

نمیاااام لعیا استادی «نمیاااام» با مقدار زیادی ناله و اشک مصنوعی و رساندن ِ موفقیت‌آمیزش به هق‌هق، این‌ها واکنش من بود در برابر رفتن به مهمانی. از وقتی یادم می‌آید تا همین پنج سال قبل. به‌هیچ‌وجه درک نمی‌کردم چه لزومی دارد بروم به یک مهمانی زنانه که نه علاقه‌ای به حرف‌های بزرگ‌ترها دارم و نه

نمیاااام ادامۀ مطلب »

چال کردن مشکلات

چال کردن مشکلات

چال کردن مشکلات (گفتاری از استاد مرحوم سید اکبر پرورش) خدا رحمت کند مرحوم شهید بهشتی را، اول انقلاب به ایشان می‌گفتند: ما صبح زود از منزل بیرون می‌آییم و شب هم دیروقت به خانه برمی‌گردیم و خانم و بچه‌ها خوابند و ما بچه را اصلاً نمی‌بینیم. ایشان فرمود: مثل این‌که این مطلب برایتان جالب

چال کردن مشکلات ادامۀ مطلب »

قرقره‌درمانی

قرقره‌درمانی

مگه قرقره‌درمانی هم داریم؟ پرسید: صلوات موقع عصبانیت چه فایده‌ای دارد؟!  گفتم: مانند آب روی آتش است و قرقره‌درمانی…  گفت: قرقره‌درمانی چیه؟ گفتم: زن و شوهری نزد مشاوری رفتند. دکتر می‌پرسد: چه اتفاقی افتاده؟ خانم در جواب می‌گوید: دکتر! دیگه نمی‌دونم چی کار کنم؟ هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت

قرقره‌درمانی ادامۀ مطلب »

مثل لباس

مثل لباس

مثل لباس از کجا فهمیدی این لباسی که به تن داری اندازه ات است؟ پوشیدی و فهمیدی غیر از این است؟ اگر نمی پوشیدی می فهمیدی؟ آیات الهی هم همین طور است؛ تا به کار نبندی و تا عمل نکنی، آن یقین و باور به اینکه اینها چه حاصلی دارند به سوی تو نخواهد آمد.

مثل لباس ادامۀ مطلب »

الگوهای قرآنی را دریابیم

الگوهای قرآنی را دریابیم

از میان لاک و خدا، کدامیک؟ دختر می‌گوید: من لاک زدم دلم نمیاد پاک کنم نماز بخوانم! می‌گویند: خدا را بیشتر دوست داری یا لاک را؟! یعنی گاهی افراد این‌قدر فکرشان به‌جایی نمی‌رسد که بین خدا و لاک، لاک را انتخاب می‌کنند! یک نمونه هم حضرت اسماعیل است به او می‌گویند: تو باید ذبح شوی،

الگوهای قرآنی را دریابیم ادامۀ مطلب »

چه‌قدر «اطلاعات» داری؟!

چه‌قدر «اطلاعات» داری؟!

آموزش تحلیل سیاسی به زبان داستان چه‌قدر «اطلاعات» داری؟! فاطمه غلامعلی‌تبار از بعد از نماز صبح شروع کردم به کارهای امروز. اول هم درست کردن صبحانه. آن وقت‌ها که فقط خودم و جواد بودیم برای صبحانه خیلی راحت می‌گرفتیم؛ غالباً که یک چایی شیرین بود و کمی پنیر تبریزی تنگش. جواد همان‌قدر مقید بود که

چه‌قدر «اطلاعات» داری؟! ادامۀ مطلب »

الاغ لاغر مردنی - خنده‌های حکیمانه

الاغ لاغر مردنی – خنده‌های حکیمانه

الاغ لاغر مردنی جوانی سوار الاغی مردنی بود. عجله داشت. الاغ، لاغر و رنجور بود و توان تحمل او و بارش را نداشت. جوان برای این‌که الاغ را وادار کند تندتر برود، مرتب با پاشنه پا زیر شکم الاغ بیچاره می‌کوبید، الاغ اما توانی نداشت که تندتر برود. در راه، پیرمرد حکیمی که این منظره

الاغ لاغر مردنی – خنده‌های حکیمانه ادامۀ مطلب »

مار و اره

مار و اره

مار و اره یک شب مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری شد. عادت نجار این بود که موقع ترک کارگاه وسایل کارش را روی میز بگذارد. آن شب، نجار اره‌اش را روی میز گذاشته بود. همین‌طور که مار گشت می‌زد بدنش به اره گیر کرد و کمی زخمی گشت. مار خیلی عصبانی

مار و اره ادامۀ مطلب »

مثل بوته گل

مثل بوته گل

مثل بوته گل وقتی به یک بوته گل آب می‌دهی، ریشه های ریز و درشت گل تمام آب را بالا می‌کشد و به ساقه‌ها، گل‌ها، گلبرگ‌ها. برگ‌ها می‌رساند و همه را سیراب و باطراوت می کند. اما همین آب را وقتی که به یک گیاه خشک و خشکده می‌دهی، هیچ تفاوتی برای او نمی‌کند. یعنی

مثل بوته گل ادامۀ مطلب »

دو برادر

دو برادر

دو برادر دو برادر روی زمینی کشاورزی می‌کردند و محصول را میان خود تقسیم می‌نمودند. شبی از شب‌ها که از انبار محصول به خانه بازگشتند، یکی از برادرها از خواب بیدار شد و با خود گفت: برادرم همسر و دو فرزند دارد و خرجش بیش‌تر از من است درصورتی‌که من حاصلم را پس‌انداز می‌کنم. او

دو برادر ادامۀ مطلب »

شاید بهتر باشد...

شاید بهتر باشد…

گاو اول مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد. کشاورز گفت: پسرجان! برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را یک‌به‌یک آزاد می‌کنم، اگر توانستی دُم یکی از این سه گاو را بگیری، می‌توانی با دخترم ازدواج کنی. مرد جوان به انتظار

شاید بهتر باشد… ادامۀ مطلب »

نه افراط نه تفریط

نه افراط نه تفریط

نه افراط نه تفریط حجت‌الاسلام‌والمسلمین فرحزاد «کان رسول‌الله(ص) اذا اصبح مسح علی رئوس ولده و ولد ولده.»1 یکی از سیره‌های پیغمبر اکرم(ص) این بود که هر روز صبح دست مهر و محبت بر سر فرزندان و نوه‌هایش می‌کشید. این دست کشیدن، آرامش عجیبی برای فرزندان دارد. گاهی بعضی به پیغمبر(ص) می‌گفتند: یا رسول‌الله! من تابه‌حال

نه افراط نه تفریط ادامۀ مطلب »

مثل حروف

مثل حروف

مثل حروف خدایا! با این گوش، با این چشم، با این دل چه می شود شنید و دید و فهمید، و ما چه می شنویم، چه می بینیم و چه می فهمیم. خدایا! با این قلم، با این حروف، چه می شود نوشت و ما چه می نویسیم؟ تمام قرآن از حروف تشکیل شده، یعنی

مثل حروف ادامۀ مطلب »

سرم را می‌بری؟

سرم را می‌بری؟

سرم را می‌بری؟ دکتر علی‌اصغر احمدی چند وقت پیش یک خانم متدینی آمده بود و اصرار داشت من این مطالب را در تلویزیون بگویم. یک پسربچه هشت‌ساله داشت که فهمیده بود حدود چهار سال است که مورد سوءاستفاده همسایه قرار گرفته است و این غافل از این قضیه بود. این مادر می‌گفت «وقتی فهمیدم، به

سرم را می‌بری؟ ادامۀ مطلب »

مثل خطاط

مثل خطاط

مثل خطاط یک خطاط چرا زیبا می‌نویسد؟ چرا دست خط من و شما آن زیبایی را ندارد؟ چرا هزاران دست اگر دست به دست هم بدهند هرگز نمی‌توانند مثل یک خطاط بنویسند؟ چون دست او هدایت شده و دست ما هدایت نشده است. چرا یک نقاش این قدر زیبا نقاشی می‌کند؟ چرا اگر هزاران نفر

مثل خطاط ادامۀ مطلب »

بزرگتر

بزرگتر

‌ بزرگ‌تر روزی شخصی خدمت علامه مصطفوی(ره) رسید و گفت: فرزندم بهایی شده با او صحبت کنید تا دوباره شیعه شود. فرزند را خدمت علامه آوردند و آن‌ها با هم گفت‌وگو کردند. پسر بارها در مسائل مختلف کم آورد. بعد سرش را پایین انداخت و کمی به فکر فرو رفت. پدر خیال کرد که الحمدلله

بزرگتر ادامۀ مطلب »

به اندازه قبر

به اندازه قبر

به اندازه قبر پادشاهی می‌خواست به یکی از زیردستانش که زندگی او را نجات داده بود، پاداش بدهد، پس به او قول اهدای تمام زمینی را داد که او بتواند از طلوع صبح تا غروب خورشید زیر پا بگذارد. پس سحر، آن مرد شروع به دویدن کرد، از مزرعه‌ها عبور کرد بدون این‌که هراس از

به اندازه قبر ادامۀ مطلب »

لیاقت مال

لیاقت مال

لیاقت مال یک روز در یکی از جلسات خیّران مدرسه‌ساز، سخنرانی بسیار پرشوری کردم و همه به گریه افتادند. یک روحانی بلندمرتبه‌ای که آن‌جا حضور داشتند به من فرمودند «شما خیلی بااحساس و همراه استدلال حرف می‌زنی. اگر روزی در جمعی رفتی و با همین احساس صحبت کردی و هیچ‌کسی به تو جواب مثبت نداد،

لیاقت مال ادامۀ مطلب »

رضاخان باغیرت بود ؟!

رضاخان باغیرت بود ؟!

«یه لحظه گوش‌ات رو بده من یه چیزی برات بخونم حسرت بخوری.» گوشم را می‌دهم به او، میخواند «زمانى رضاشاه به ترکیه رفت و آتاتورک رهبر ترکها براى پذیرایى از شاه ایران سنگ تمام گذاشت.‌ شب، دختر زیبایى را به اتاق رضاشاه فرستاد تا پیش او باشد، اما رضاشاه دختر را بیرون فرستاد.‌ همه تعجب

رضاخان باغیرت بود ؟! ادامۀ مطلب »

برو از مامانت بگير

برو از مامانت بگير

معروف بود كه هر كس از آيت‌الله بهجت(ره) مي‌پرسيد كه چه بايد کرد؟ مي‌گفتند «انجام واجبات و ترک محرمات» البته منظور اين نبود که فقط با انجام واجبات، همه کارهايت هم درست مي‌شود، منظور اين است که تا اين قدم اول درست نشود، نوبت به چيز ديگري نمي‌رسد. ايشان به اين نكته هم عنايت داشت

برو از مامانت بگير ادامۀ مطلب »

به بالا بروید