امام زمان (ع)

اي بهار دلها

اي بهار دلها

سلام بر آل ياسين، سلام بر مهدي امتها و جامع تمام کلمات وحي الهي. سلام بر آنکه شمشير برکشيده و ماه تابان و نور درخشان است. سلام بر آفتاب شب ظلماني جهان و قرص ماه ايمان. سلام بر بهار مردمان و نشاط آفرين روزگار. «شب هجرانت اي دلبر، شب يلداست پنداري رخت نوروز و ديدار […]

اي بهار دلها ادامۀ مطلب »

اي اميد بي پناهم

اي اميد بي پناهم

موعودا! ديرهنگامي است که چشمان انتظار به راهت دوخته و جان و دل به شراره هاي اشتياقت، سوخته ايم . باغ آرزوها به شوق بهارروي تو خزانها را مي شمارد و چکامه هاي خونين شقايق را مي نگارد; نرگسها داغ هجر تو بر سينه دارند; عروسان چمن جز به مژده جمال دلارايت سر زحجله عيش

اي اميد بي پناهم ادامۀ مطلب »

او خواهد آمد

او خواهد آمد

ديرگاهيست در ظلمت بي فرداي اين روزگار زمين در انتظار است تا کسي بيايد که کس باشد و تا مردمان با نگاهي در او کس را از ناکس بازشناسند. امروز که آدميان صداقت را به زير آوار فراموشي ها از ياد برده اند؛ حالا که خاک از خون سرخ عدالت گلگون است؛ زمين در حسرت

او خواهد آمد ادامۀ مطلب »

انا المهدي

انا المهدي

انا المهدي؛ انا المهدي؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گراني بار انتظار؛ از تيرگي شبهاي غيبت؛ از هيمنه جور؛ از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خنده ها و از دوري اقبال. من با ندبه هاي شما مي بالم.

انا المهدي ادامۀ مطلب »

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما

اللهم و صل علي ولي امرک القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائکتک المقربين، و ايده بروح القدس، يا رب العاليمن. اللهم اجعله الداعي الي کتابک، و القائم بدينک، استخلفه في الارض کما استخلفت الذين من قبله مکن له دينه الذي ارتضيته، ابدله من بعد خوفه امنا، يعبدک لا يشرک بک شيئا… امشب از

امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما ادامۀ مطلب »

امروز فردا

امروز فردا

يا لطيف فردا را چگونه مي توان ديد فردايي که امروزش همه در غوغا است فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم کجاست يک دل آرام کجاست آرزوهاي آرزو نشده کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم نمي دانم اشکم را براي

امروز فردا ادامۀ مطلب »

امروز جمعه است و...

امروز جمعه است و…

وقتي مي خواهم تاريخ بالاي صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طوري که فقط خودم ببينم مي نويسم: جمعه و او نيامد! همکلاسي ام از گوشه عينکش نگاهش را قل مي دهد روي دفترم. نگاهش را مي اندازم روي دفتر خودش. دفترم را مثل بچه هاي کوچکي که مي خواهند کسي از رويشان تقلب نکند تا

امروز جمعه است و… ادامۀ مطلب »

امروز امير در ميخانه تويي، تو

امروز امير در ميخانه تويي، تو

اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزيزا، وافتح له فتحا يسيرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصيرا. اللهم اظهر به دينک و سنة نبيک، حتي لا يستخفي بشي ء من الحق مخافة احد من الخلق خدايا! زمين از زمزمه ذکر تو به دور است. نه حراي معرفتي، نه عزلت نشين حيرتي، نه بويي

امروز امير در ميخانه تويي، تو ادامۀ مطلب »

اي غايب هميشه حاضر

اي غايب هميشه حاضر

تو در پشت کدامين رنگينکمان پنهان شدهاي که هيچ تلألؤ خيره کنندهاي نميتواند پيدايت کند؟ تو همچون رعد، بر سجاده برق، نماز ميخواني که اثرش همچون صاعقه، آرزوي ديدار عاشقانت را به خاکستر تبديل مي کند. تو انعکاس کدامين صفت خداوندي، که عاشقانت ميان غيبت و ظهورت غوطهورند؟! تو چگونه در غيبت به سر ميبري

اي غايب هميشه حاضر ادامۀ مطلب »

اگر مُردَم

اگر مُردَم

اي آفريدگار صبح در جشن با شکوه روزي که آغاز مي شود و در تمامي روزهايي که شيريني نام تو بر لبانم مي نشيند من عهد ديرينه ي خويش را با صاحب صبح و امام عصر تازه مي کنم و دست بيعتم را در زلال دستانش معطر مي سازم تا شعر سپيد اين عشق در

اگر مُردَم ادامۀ مطلب »

آقاي ما!

آقاي ما!

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمين و نگاه زهرآلود زمان، دستهاي ما تو را مي طلبد يا مولا! مهر در سراشيب جاده ي عمل زير چرخهاي سنگين ستم له ميشود در نبودت! تو ما را رها نخواهي کرد و ما هر روز و هر ساعت و حتي هر ثانيه در آرزوي

آقاي ما! ادامۀ مطلب »

آقا جان، عاشقانت صبورند...

آقا جان، عاشقانت صبورند…

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى از نژاد نفس هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه هاى انتظار، نيازشان را از لابه لاى نفس هاى حيران خود بازگو مى كنند. شقايق ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان بياورد. كسى كه آيينه هاى مكدر زمانه را

آقا جان، عاشقانت صبورند… ادامۀ مطلب »

از صفر تا بيست

از صفر تا بيست

يك آزمون اساسي با سه پرسش اساسي اگر عزيزي را گم كرده باشيد، چه مي كنيد؟ آسوده و بي خيال مي نشينيد تا كم كم فراموشش كنيد؟ يا براي يافتن او همه تلاش خود را به كار مي بريد. از اين و آن سراغش را مي گيريد. شب و روزتان را به جستجوي او مي

از صفر تا بيست ادامۀ مطلب »

از راه مي رسي...

از راه مي رسي…

تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه چرده و چركين كرده باشد. توازراه مي رسي، درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند. تو از راه مي رسي، درست هنگامي ك دنيا، دستش را به سوي

از راه مي رسي… ادامۀ مطلب »

آرزوهاي سپيد

آرزوهاي سپيد

امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمى توانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه

آرزوهاي سپيد ادامۀ مطلب »

هنوز كوفه اي هست

هنوز كوفه اي هست

قلب مولاي زمان و مکان هر روز که خورشيد به اذنش طلوع مي کند با ياد خورشيدي که روزي به ارتفاع يک نيزه با لا رفت و در قلب تاريخ جاودان خون پاشيد ؛دردناک و ملتهب است.چشمان خدا هر روز که به افق سرخ خيره مي شود ؛آنرا رود خانه ي شهدا مي يابد که

هنوز كوفه اي هست ادامۀ مطلب »

سلام بر انتظار

سلام بر انتظار

امروز خيابان ها پر از عبور مردماني است که زندگي را باور نکرده اند. خورشيد شعاع خود را بر گستره زمين پهن مي کند.بازار شهر از معاملات دنيايي گرم است. چند کوچه آن طرف تر، خانه هايي را مي بينم که در چهار ديواري جمود، آرامگاه ساکنين خود مانده است. بي آنکه انسان زازله اي

سلام بر انتظار ادامۀ مطلب »

و عباس همچنان در اهتزاز

و عباس همچنان در اهتزاز

دانگ… يک صدا! يک ضربه! ساعت يک از نيمه گذشته! صدا از گلدستة روبهرو بگوش ميرسد. در قابي از نور و سکوتي که در ژرفاي شب صداي ساعت آنرا ميشکند. دانگ… از ازدحام خبري نيست شهر در خواب رفته! چونان مسافران خسته در گوشهاي و کنجي آرام صداي ديگري آرامش شهر را برهم نميزند دانگ…

و عباس همچنان در اهتزاز ادامۀ مطلب »

دلتنگي غروب سرخ آدينه

دلتنگي غروب سرخ آدينه

باز هم غروب سرخ آدينه است و لحظه قبض و سنگيني روح بر قلب باز هم فارغ از تمام افکار زميني با دلي آکنده از عشق به افق سرخ و خونين چشم دوخته ام و دلتنگ ديدار توام و آنقدر حرفهاي ناگفته برايت دارم که گمان نمي کنم عمر مجال گفتن آنها به من دهد.

دلتنگي غروب سرخ آدينه ادامۀ مطلب »

و اين است مهدي

و اين است مهدي

اين است مهدي -عليه السلام- و اين است حتميّتِ او، تولّد و بقاي او، تأثيرِ او، ظهورِ او، و شورش و انقلابِ او، اصلاح و تصفيه او، و تأسيسِ حکومتِ او… که خواهد شد. بعثت، فرود آمدن نور است در طبيعت. غدير، تداوم حکومت نور است در زمين. عاشورا، ذِبح عظيم است براي نجات دادنِ

و اين است مهدي ادامۀ مطلب »

در آستان صبح وصال

در آستان صبح وصال

سلام بر تو اي الهة عشق، اي آفتاب پردهنشين، اي عصارة ولايت و اي ذخيرة امامت، سلام بر تو که بر اريکة دلها نشستهاي و بر اقليم عشق سلطاني. ـ اي آفتاب حُسن! در اقليم عشق اگر بر سرير جمال بنشيني، زيبا رويان جهان در مقابل جلوة جمالت به تعظيم درآيند و خاک ادب بوسند؛

در آستان صبح وصال ادامۀ مطلب »

نغمه هاي شوق

نغمه هاي شوق

اي شوکت نماز! شکوه روزه! اصالت حج! کرامت زکات! شرافت دين و هيبت عدل! بار غيبت بر زمين بگذار و بال فرج بگشاي. ديگر نه وقت پنهان شدن از چشمان آبي آسمان است. زمين بي تو کشتزار ظلم شده است، و باران،اشک فرشتگان را همسفر. آه، ديگر حوصله ما را ندارد; ناله از ما مي

نغمه هاي شوق ادامۀ مطلب »

خود خودِ عشق

خود خودِ عشق

نمي دانم چه خطابت کنم؟ بهار، حضور، وعده عشق، پايان انتظار، قائم زمان يا اصلاً خود خودِ عشق؛ پس سلام، سلامي با يک دنيا انتظار و نياز، يک بغل احساس پاک با تو بودن. سلام بر تو اي عشق جاودان، سلام بر تو که هم امامي و هم تمامي. امام عشق ما و تمام عشق

خود خودِ عشق ادامۀ مطلب »

نسل انتظار

نسل انتظار

بي تو در بيابان بي کسي، چشم هايمان را به تموج انتظار سپرده ايم و آمدنت را به دردمندي دل هامان مژدگاني مي دهيم تا پژمردگي برگ ها را نبينيم و در گريه مي خنديم تا باغ و بهار، هم آغوش هم باشند… ماييم و آسماني از بغض ابرها و اميد تيغ تو که انتشار

نسل انتظار ادامۀ مطلب »

حديث نياز

حديث نياز

يا اباصالح المهدي، ادرکني و لا تهلکني اي مهدي محمد، صلي الله عليه وآله! هر دو يادگار رسول، صلي الله عليه وآله، مگر جز تو بودند؟ قرآن ناطق «تويي » و عترت باقي هم، تنها «تو». کنون چه شده ست ديده دل را، که «قرآن ناطق » را نمي بيند و «عترت باقي » را

حديث نياز ادامۀ مطلب »

ندبه هاي دلتنگي - 1

ندبه هاي دلتنگي – 1

سلام بر آل ياسين! سلام بر تو كه نديده تو را عاشق شديم. مهديا! ما شهادت مي دهيم كه عصيان ما غيبت تو را طولاني ساخت و معترفيم به اينكه جهالت ما بر قلب پرعطوفت تو زخمها زده است. ما شهادت مي دهيم كه كتاب تو را نخوانده بستيم و بعضا تو را نشناخته معرفي

ندبه هاي دلتنگي – 1 ادامۀ مطلب »

چند ندبه تا جمعه آمدنت فاصله است؟

چند ندبه تا جمعه آمدنت فاصله است؟

با لحن کدام آفتاب؛ با صداي کدام پروانه؛ با آواز کدام سنگ؛ با ترانه کدام باران؛ ويراني همواره مان را فرياد بزنيم؟ اي دور از دسترسِ نزديک! اي سخاوت هر روزه زمين! که نماز مهرباني ات را ستاره ها، هزار مرتبه اقتدا کردند. و هر روز، تشنه تر از پيش، سر به کوهوار شانه هايِ

چند ندبه تا جمعه آمدنت فاصله است؟ ادامۀ مطلب »

نجوا با خورشيد

نجوا با خورشيد

1/ اي خورشيد بي کرانه ازلي يگانه محبوب! دير زماني است چشم هاي ما بي تاب و منتظر به افق هاي دور دست چشم دوخته اند تا تو از کرانه اميد طلوع کني، قفس تکرار روزهاي هجران را بشکني و اجازه دهي در آسمان وصالت پرنده شويم. اي پاک و زلال! ببين براي ديدنت چقدر

نجوا با خورشيد ادامۀ مطلب »

تو كه بيايي

تو كه بيايي

راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند. گفتند: تو که بيايي خون به پا مي کني،جوي خون به راه مي اندازي و از کشته پشته مي سازي و ما را از ظهور تو ترساندند. درست مثل اينکه حادثه اي به شيريني تولد را کتمان کنند و تنها از درد

تو كه بيايي ادامۀ مطلب »

نجوا با امام ...

نجوا با امام …

اگر روزي او را ببينم …. به او مي گويم چه زيبا مولا علي عليه السلام فرمود: ” الانتظار الشدالموت” انتظار شديدتر از مرگ است. اي عدل منتظر و اي حاضر ناظر، چشم ها به تو دوخته شده و منتظران حقيقت، همچو شمعي تا صبح ظهور درغم هجرانت مي سوزند. چه سخت و گران است

نجوا با امام … ادامۀ مطلب »

به بالا بروید