
خاطرات رزمندگان 9
دو دست حنا بسته آرپيجيزن با هزار زحمت براي ساعتي مرخصي گرفت تا از شهر سيگار تهيه کند. اما ده روز بعد به منطقه بازگشت.فرمانده با ديدن او گفت:«بهبه اقر بخير» مي گفتي پيش پايت گوسفند قرباني ميکرديم.سرش را پائين انداخت وگفت:«وقتي رفتم شهر بياختيار دلم براي مادرم، گندمها، امامزاده،