
انا المهدي
انا المهدي؛ انا المهدي؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گراني بار انتظار؛ از تيرگي شبهاي غيبت؛ از هيمنه جور؛ از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خنده ها و از دوري اقبال. من با
65 مقاله

انا المهدي؛ انا المهدي؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گراني بار انتظار؛ از تيرگي شبهاي غيبت؛ از هيمنه جور؛ از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خنده ها و از دوري اقبال. من با

اللهم و صل علي ولي امرک القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائکتک المقربين، و ايده بروح القدس، يا رب العاليمن. اللهم اجعله الداعي الي کتابک، و القائم بدينک، استخلفه في الارض کما استخلفت الذين من قبله مکن له دينه الذي ارتضيته، ابدله من بعد خوفه امنا، يعبدک لا

يا لطيف فردا را چگونه مي توان ديد فردايي که امروزش همه در غوغا است فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم کجاست يک دل آرام کجاست آرزوهاي آرزو نشده کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم

وقتي مي خواهم تاريخ بالاي صفحه را بنويسم؛ گوشه اش طوري که فقط خودم ببينم مي نويسم: جمعه و او نيامد! همکلاسي ام از گوشه عينکش نگاهش را قل مي دهد روي دفترم. نگاهش را مي اندازم روي دفتر خودش. دفترم را مثل بچه هاي کوچکي که مي خواهند کسي

اللهم اعزه به، وانصره وانتصر به، وانصره نصرا عزيزا، وافتح له فتحا يسيرا، واجعل له من لدنک سلطانا نصيرا. اللهم اظهر به دينک و سنة نبيک، حتي لا يستخفي بشي ء من الحق مخافة احد من الخلق خدايا! زمين از زمزمه ذکر تو به دور است. نه حراي معرفتي، نه

يك آزمون اساسي با سه پرسش اساسي اگر عزيزي را گم كرده باشيد، چه مي كنيد؟ آسوده و بي خيال مي نشينيد تا كم كم فراموشش كنيد؟ يا براي يافتن او همه تلاش خود را به كار مي بريد. از اين و آن سراغش را مي گيريد. شب و روزتان

تو از راه مي رسي، درست هنگامي كه دود ستم ها، جهان را سيه چرده و چركين كرده باشد. توازراه مي رسي، درست هنگامي كه قبيله ي قبله، قلب هاي خويش را بر كف دست نهاده و پيش كش راه تو نمايند. تو از راه مي رسي، درست هنگامي ك

امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمى توانم به زيبايى آن چه

اي آفريدگار صبح در جشن با شکوه روزي که آغاز مي شود و در تمامي روزهايي که شيريني نام تو بر لبانم مي نشيند من عهد ديرينه ي خويش را با صاحب صبح و امام عصر تازه مي کنم و دست بيعتم را در زلال دستانش معطر مي سازم تا

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمين و نگاه زهرآلود زمان، دستهاي ما تو را مي طلبد يا مولا! مهر در سراشيب جاده ي عمل زير چرخهاي سنگين ستم له ميشود در نبودت! تو ما را رها نخواهي کرد و ما هر روز و هر ساعت و

منتظرم! منتظر دلى از جنس نور، كسى از قوم خورشيد! كسى از نژاد نفس هاى گرم! مردم نيز منتظرند! و غرق در لحظه هاى انتظار، نيازشان را از لابه لاى نفس هاى حيران خود بازگو مى كنند. شقايق ها منتظرند! منتظر كسى كه به فرهنگ شبنم ايمان بياورد. كسى كه

چشمم به در سياه شد اما نيامدي زيباترين شکوفه بستان احمدي گوشم به زنگ و ديده به در، غرق انتظار خواهند ماند، تا که بگويند آمدي اگر مُهر انتظار را بر قلبهايمان حک نکرده بودند، اگر غزل انتظار را از بر نبوديم و اگر از جام انتظار سرمستمان نکرده بودند،

بلاى جانسوز عصر ما غيبت نيست، غفلت است. حال و روز شيعه در اين عصر، از دو وجه بيرون نيست. يا معصوم خاتم را، امام را و ولى الله اعظم را محبوب و مقصود و مقتداى خويش مى داند يا سر بر آستان محبوب و مقتدايى ديگر مى سايد. شيعه

منتظران، چشم به راه سپيده تاريخ اند. با »بصيرت« و »جهاد«، ظلمت شب ظلم را مي شکافند و رها از تعلقات، خود را براي »شهادت« در رکاب مولا، آماده مي سازند. انتظار، درختي است که جز »اقدام« و »اصلاح«، ميوه اي نمي دهد. انتظار، فلسفه مقاومت است، نه عامل تسليم!

يا صاحب الزمان ! داستان يوسف را گفتن وشنيدن به بهانه ي توست . شرمنده ايم . مي دانيم گناهان ما همان چاه غيبت توست . مي دانيم كوتاهيها ، نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم . يعقوب به پسران گفت : به

سياه روتر از آنم كه جرات كنم به سپيدارها نزديك شوم، بي مايه تر از آنم كه داراييم كفاف خريدن يك شاخه لبخند را براي لبانت بدهد. دلم هر جايي تر از آن است كه بتواند شبي، ساعتي يا حتي به قدر چند جمله اي با تو خلوت كند. اما

قلب مولاي زمان و مکان هر روز که خورشيد به اذنش طلوع مي کند با ياد خورشيدي که روزي به ارتفاع يک نيزه با لا رفت و در قلب تاريخ جاودان خون پاشيد ؛دردناک و ملتهب است.چشمان خدا هر روز که به افق سرخ خيره مي شود ؛آنرا رود خانه

امروز خيابان ها پر از عبور مردماني است که زندگي را باور نکرده اند. خورشيد شعاع خود را بر گستره زمين پهن مي کند.بازار شهر از معاملات دنيايي گرم است. چند کوچه آن طرف تر، خانه هايي را مي بينم که در چهار ديواري جمود، آرامگاه ساکنين خود مانده است.

دانگ… يک صدا! يک ضربه! ساعت يک از نيمه گذشته! صدا از گلدستة روبهرو بگوش ميرسد. در قابي از نور و سکوتي که در ژرفاي شب صداي ساعت آنرا ميشکند. دانگ… از ازدحام خبري نيست شهر در خواب رفته! چونان مسافران خسته در گوشهاي و کنجي آرام صداي ديگري آرامش

باز هم غروب سرخ آدينه است و لحظه قبض و سنگيني روح بر قلب باز هم فارغ از تمام افکار زميني با دلي آکنده از عشق به افق سرخ و خونين چشم دوخته ام و دلتنگ ديدار توام و آنقدر حرفهاي ناگفته برايت دارم که گمان نمي کنم عمر مجال

اين است مهدي -عليه السلام- و اين است حتميّتِ او، تولّد و بقاي او، تأثيرِ او، ظهورِ او، و شورش و انقلابِ او، اصلاح و تصفيه او، و تأسيسِ حکومتِ او… که خواهد شد. بعثت، فرود آمدن نور است در طبيعت. غدير، تداوم حکومت نور است در زمين. عاشورا، ذِبح

سلام بر تو اي الهة عشق، اي آفتاب پردهنشين، اي عصارة ولايت و اي ذخيرة امامت، سلام بر تو که بر اريکة دلها نشستهاي و بر اقليم عشق سلطاني. ـ اي آفتاب حُسن! در اقليم عشق اگر بر سرير جمال بنشيني، زيبا رويان جهان در مقابل جلوة جمالت به تعظيم

اي شوکت نماز! شکوه روزه! اصالت حج! کرامت زکات! شرافت دين و هيبت عدل! بار غيبت بر زمين بگذار و بال فرج بگشاي. ديگر نه وقت پنهان شدن از چشمان آبي آسمان است. زمين بي تو کشتزار ظلم شده است، و باران،اشک فرشتگان را همسفر. آه، ديگر حوصله ما را

نمي دانم چه خطابت کنم؟ بهار، حضور، وعده عشق، پايان انتظار، قائم زمان يا اصلاً خود خودِ عشق؛ پس سلام، سلامي با يک دنيا انتظار و نياز، يک بغل احساس پاک با تو بودن. سلام بر تو اي عشق جاودان، سلام بر تو که هم امامي و هم تمامي. امام

بي تو در بيابان بي کسي، چشم هايمان را به تموج انتظار سپرده ايم و آمدنت را به دردمندي دل هامان مژدگاني مي دهيم تا پژمردگي برگ ها را نبينيم و در گريه مي خنديم تا باغ و بهار، هم آغوش هم باشند… ماييم و آسماني از بغض ابرها و

يا اباصالح المهدي، ادرکني و لا تهلکني اي مهدي محمد، صلي الله عليه وآله! هر دو يادگار رسول، صلي الله عليه وآله، مگر جز تو بودند؟ قرآن ناطق «تويي » و عترت باقي هم، تنها «تو». کنون چه شده ست ديده دل را، که «قرآن ناطق » را نمي بيند

سلام بر آل ياسين! سلام بر تو كه نديده تو را عاشق شديم. مهديا! ما شهادت مي دهيم كه عصيان ما غيبت تو را طولاني ساخت و معترفيم به اينكه جهالت ما بر قلب پرعطوفت تو زخمها زده است. ما شهادت مي دهيم كه كتاب تو را نخوانده بستيم و

با لحن کدام آفتاب؛ با صداي کدام پروانه؛ با آواز کدام سنگ؛ با ترانه کدام باران؛ ويراني همواره مان را فرياد بزنيم؟ اي دور از دسترسِ نزديک! اي سخاوت هر روزه زمين! که نماز مهرباني ات را ستاره ها، هزار مرتبه اقتدا کردند. و هر روز، تشنه تر از پيش،

1/ اي خورشيد بي کرانه ازلي يگانه محبوب! دير زماني است چشم هاي ما بي تاب و منتظر به افق هاي دور دست چشم دوخته اند تا تو از کرانه اميد طلوع کني، قفس تکرار روزهاي هجران را بشکني و اجازه دهي در آسمان وصالت پرنده شويم. اي پاک و

راستش را به ما نگفتند يا لااقل همه راست را به ما نگفتند. گفتند: تو که بيايي خون به پا مي کني،جوي خون به راه مي اندازي و از کشته پشته مي سازي و ما را از ظهور تو ترساندند. درست مثل اينکه حادثه اي به شيريني تولد را کتمان