دسته بندی :حکایت

74 مقاله

حکایت حضرت سلیمان با مرد وحشت زده و ملک الموت

حکایت حضرت سلیمان با مرد وحشت زده و ملک الموت

گویند بامدادِ روزی مردی وحشت زده خدمت حضرت سلیمان علی نبینا وآله و علیه الصلاه و السلام رسید. حضرت سلیمان دید از شدت ترس رویش زرد و لبانش کبود گشته، سؤال کرد: ای مرد مؤمن! چرا چنین شدی؟ سبب ترس تو چیست؟ مرد گفت: عزرائیل بر من از روی کینه

حکایت شادمانی بریربن خضیر از لقای پروردگار در روز عاشورا

حکایت شادمانی بریربن خضیر از لقای پروردگار در روز عاشورا

بریربن خضیر همدانی از اصحاب بزرگوار امام حسین علیه السلام، و از قبیله هَمْدان و قاری قرآن بود و در مسجد کوفه می نشست و در مکتب علمی خود درس قرآن و احکام می آموخت. بریر با عبدالرحمن عبدربه أنصاری، صبح عاشورا در خیمه نظافت ایستاده بودند تا سید الشهداء

حکایت شادمانی و سرور شیخ مرتضی طالقانی در شب رحلتش

حکایت شادمانی و سرور شیخ مرتضی طالقانی در شب رحلتش

دوستی داشتم صاحب ضمیر و روشن دل و متقی و دلسوخته و حقاً از عاشقان حسینی بود، بسیار با فهم، به نام حاج هادی خان صنمی ابهری؛ ۸۲ سال عمر کرد و پنج سال است رحلت کرده؛ مدت رفاقت من با او قریب هجده سال طول کشید و من با

حکایت زنده شدن شیر به امر امام رضا و دریدن ساحر

حکایت زنده شدن شیر به امر امام رضا و دریدن ساحر

داستان زنده شدن شیر و دریدن حاجبِ مأمون را در کتاب «عیون أخبار الرضا» در باب چهلم روایت کرده به این مضمون که: حاجب مأمون که مأمور بود در مجلس، امام رضا علیه السلام را تحقیر کند به آن حضرت گفت: مردم برای تو معجزاتی اثبات می کنند که برای

حکایت حکیم هیدجی و مرگ اختیاری مرد عامی

حکایت حکیم هیدجی و مرگ اختیاری مرد عامی

مرحوم شیخ محمد حکیم هیدجی از علمای طهران بود که تا آخر عمر حجره ای در مدرسه منیریه متصل به قبر امامزاده سیدناصرالدین داشت، و فعلاً آن مدرسه به واسطه توسعه خیابان خراب شده است. مردی حکیم و عارف و منزه از رویه اهل غرور، و مراقب بوده، ضمیری صاف

جمع شدن ارواح مؤمنین در قبرستان وادی السلام نجف

جمع شدن ارواح مؤمنین در قبرستان وادی السلام نجف

در روایات عدیده وارد است که ارواح مؤمنین در وادی السلام جمع میشوند؛ وادی السلام که وادی امن و امنیت و سلامت است. «سَلَـامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَـالِدِینَ (آیه ۷۳ سوره زمر) ؛ ندای فرشتگان است به مؤمنان که «سلام خدا بر شما باد، پاک و پاکیزه شدید و اینک

حکایتی در خصوص حالات روحی علامه طباطبائی از زبان خودش

حکایتی در خصوص حالات روحی علامه طباطبائی از زبان خودش

علامه طباطبایی که مدتها در این امور بوده و کار می کرده خیلی جریانهای عجیبی دارد و خودش گاهی نقل می کند (البته کم نقل می کند) و گاهی جریانهای عجیبی نقل می کند که برای خود ایشان هم عجیب است. از جمله می گفت: من یک وقتی در یک

حکایتی در خصوص حالات روحی از زبان شهید مطهری

حکایتی در خصوص حالات روحی از زبان شهید مطهری

یکی از رفقای ما که الان هست و من بسیار به او ارادت دارم (اسمش را نمی برم که مسلم می دانم خودش راضی نیست) خیلی از این جور جریانات روحی دارد. یک وقتی قضیه ای نقل می کرد، گفت که من در کاظمین بودم، بچه ای داشتم (بچه اش

حکایت تعلیمم و تکمیل پیرمرد و مستضعف سنی در عالم برزخ

حکایت تعلیمم و تکمیل پیرمرد و مستضعف سنی در عالم برزخ

افرادی که نفوس آنها به مقام فعلیت خود نرسیده و ناقص از دنیا رفته اند، باید در برزخ تکمیل و پس از آن به قیامت انفسیه حضور یابند. داستانی را حضرت سیدنا الاعظم و اُستادنا الاکرم علامه طباطبائی نقل میفرمودند که بسیار شایان توجه است. فرمودند: در کربلا واعظی بود

حکایت حالات روحی حاج شیخ حسن علی اصفهانی

حکایت حالات روحی حاج شیخ حسن علی اصفهانی

شخصی است در مشهد به نام آقای سید ابوالحسن حافظیان، همین (شخص) بود که چند سال پیش ضریح حضرت رضا را ساخت یعنی اعلان کرد و مردم پول دادند و ساخت. وی شاگرد مرحوم آقا شیخ حسن علی اصفهانی معروف بوده که لابد کم و بیش اسمش را شنیده اید

حکایت مکاشفه مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی

حکایت مکاشفه مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی

مرحوم آقای سیدجمال گلپایگانی رضوان الله علیه یکی از مراجع تقلید تقریباً عصر حاضر بودند که حدود پانزده سال پیش تهران هم آمدند و اکنون حدود ده سال است که فوت کرده اند. من در تهران خدمت ایشان رسیده بودم و قبلاً هم البته می شناختم. مردی بود که از

حکایتی جالب و خواندنی در ازدواج

حکایتی جالب و خواندنی در ازدواج

دو تا برادر بودند یکى تاجر، یکى مسگر. تاجر یک دختر داشت. مسگر یک پسر. دختر و پسر همدیگر را دوست داشتند امّا مرد تاجر مخالف ازدواج آنها بود. مى‌گفت:”من تاجرم. دخترم را به پسر یک مسگر نمى‌دم.“ پسر وزیر پادشاه آمد خواستگارى دختر. پسر عمو وقتى این موضوع را

حکایتی از عشق واقعی

حکایتی از عشق واقعی

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با

حکایت قورباغه

حکایت قورباغه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید