ميلادنرگس منتظر

ميلادنرگس منتظر

مي دانستم امشب »قدري« ديگر است و قرآني ديگر به تجلّي از عرش بر دل زمين نازل مي شود! مي دانستم چراغاني ملکوت براي کيست؛ مي دانستم مهتابي هاي آسمان چه را مي جويند؛ مي دانستم ثانيه ها از چه رو بي تابي مي کنند؛ مي دانستم جبرييل يکبار ديگر

لحظه تحويل سال

لحظه تحويل سال

بوي بهار که مي وزد همه چيز را زنده مي کند. همين که اواخر اسفند ماه مقداري از سرماي زمستان کم مي شود حس مي کني که همه چيز مي خواهد تازه شود. حس مي کني که همه چيز مي خواهد بشکفد، زنده شود، تازه شود. امّا لابلاي اين تازه

كرانه غيبت

كرانه غيبت

همراه با نخستين فوج پرستوها که از فلات پيامبران مي آيند و نخستين دسته کبوتران که زادگاهشان ييلاق هاي زيتون است ، آمده ام محبوب من ! و بالهايم شکستگانند … پرهاي قفس ديده ديدارم محبوبم ، از اسارت ميله هاي غربت گريخته است و شتابندگان نگاهم نازنين ! آيينه

قلم، كتاب، .... يك مدرسه عشق

قلم، كتاب، …. يك مدرسه عشق

از آستان پير مغان، سر چرا کشيم دولت در آن سرا و گشايش در آن سر است يک قصه بيش نيست غم عشق، وين عجب کز هر زبان که مي شنوم نامکرر است. (1) شاعرم; ولي براي جز تو، شعر گفتن نمي دانم. قافيه هاي من، همه در آغاز بيت

فرزند لافتي! صداي گامهايت را مي شنوم

فرزند لافتي! صداي گامهايت را مي شنوم

چشمم به در سياه شد اما نيامدي زيباترين شکوفه بستان احمدي گوشم به زنگ و ديده به در، غرق انتظار خواهند ماند، تا که بگويند آمدي اگر مُهر انتظار را بر قلبهايمان حک نکرده بودند، اگر غزل انتظار را از بر نبوديم و اگر از جام انتظار سرمستمان نکرده بودند،

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید