دسته بندی :مجلس دوم

1 مقاله

مردی که فقط اسب داشت ...

مردی که فقط اسب داشت …

 امام آمدند دم خیمه اش. دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود. به فرستاده گفته بود: به آقا بگو عذر دارم، نمی آیم. اما دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدایش کنند. گفت:” آماده مرگ نیستم ! اسب قیمتی ام مال شما… ” نگاهی کردند که از شرم لال شد: ”

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید