
مردی که فقط اسب داشت …
امام آمدند دم خیمه اش. دنبالش فرستاده بودند و نیامده بود. به فرستاده گفته بود: به آقا بگو عذر دارم، نمی آیم. اما دلشان رضا نشد و خودشان آمدند صدایش کنند. گفت:” آماده مرگ نیستم ! اسب قیمتی ام مال شما… ” نگاهی کردند که از شرم لال شد: ”