دسته بندی :عاشقانه و عالمانه

942 مقاله

بازي پازل

بازی پازل

هدف آموزشی: مشارکت، تمرکز حواس، افزایش دقت و توجه وسایل مورد نیاز: یک پازل بزرگ تعداد بازیکنان: حداقل دو نفر آرایش بازیکنان: کودکان در کنار یکدیگر می نشینند. روش بازی: ۱-به هر یک از کودکان تعدادی از قطعات پازل داده می شود. ۲- کودکان با گذاردن قطعات پازل در کنار

بازي تعادل کتاب

بازی تعادل کتاب

هدف آموزشی: کمک به یکدیگر، تقویت هماهنگی اعضای بدن وسایل مورد نیاز: یک کتاب برای هر کودک تعداد بازیکنان: هر تعداد آرایش بازیکنان: کودکان با فاصله مناسب از یکدیگر می ایستند و دایره بزرگی را تشکیل می دهند. به هر کودک کتابی داده می شود مربی نیز در کنار کودکان

بازي دوست من كمكم كن

بازی دوست من کمکم کن

هدف آموزشی: کمک به یکدیگر، هماهنگی حرکات وسایل مورد نیاز: موسیقی تعداد بازیکنان: تعداد زوج و حداقل ۴ نفر آرایش بازیکنان: کودکان گروه های دو نفره تشکیل می دهند و پشت به پشت می نشینند. روش بازی: هر جفت کودک از پشت با یکدیگر بازو در بازو می شوند. وقتی

برخی

برخی

 بهاره ماشینش را جلوی خانه پارک کرد. از پله‌ها بالا می‌رفت که ملوک‌خانوم را دید، همسایه‌ طبقه اول را که هن‌هن‌کنان از پله‌ها بالا می‌آمد و به جان آسانسور خراب غر می‌زد. ملوک خانوم که بهاره را دید، لبخندی زد و به‌سرعت گفت: خدا خیرت بده مادر! بیا بیا اینارو

بازي آشنايي

بازی آشنایی

بازی آشناییهدف آموزشی: آشنایی کودکان با یکدیگر، اجتماعی شدن کودکانوسایل مورد نیاز: موسیقیتعداد بازیکنان: گروه های بزرگ که یکدیگر را برای اولین بار ملاقات می کنند.آرایش بازیکنان: کودکان به دو دسته مساوی تقسیم می شوند، دست یکدیگر را می گیرند و به شکل دو دایره متحدالمرکز می ایستند. مربی در

گفتگوي دخترك با خدا

گفتگوی دخترک با خدا

دخترکی با ناز به خدا گفت: چطور زیبا می آفرینیم و انتظار داری خود را برای همگان نمایان نکنم خدا گفت: زیبای من تو را فقط برای خود آفریدم. دخترک چشم نازک کرد و گفت: خدا بخل نمی ورزد بگذار آزاد باشم. خدا چادر را هدیه کرد و دخترک گفت:

تنفس در سبک زندگی رضوی

تنفس در سبک زندگی رضوی

زندگی به سبک ماه هشتم از وقتی خودمان را شناخته‌ایم دل‌خوشی‌مان شده «شما»، دلمان خوش است سنگین که می‌شویم بدون شک و تردید بلیت بگیریم و راهی مشهد شویم. آن‌وقت بی‌حرف بنشینیم گوشه‌ صحن انقلاب و لب‌هایمان بجنبد و سبک برگردیم شهرمان. دلمان خوش است حاجت‌های ریز و درشتمان را

تنفس در سبک زندگی رضوی

تنفس در سبک زندگی رضوی

زندگی به سبک ماه هشتم از وقتی خودمان را شناخته‌ایم دل‌خوشی‌مان شده «شما»، دلمان خوش است سنگین که می‌شویم بدون شک و تردید بلیت بگیریم و راهی مشهد شویم. آن‌وقت بی‌حرف بنشینیم گوشه‌ صحن انقلاب و لب‌هایمان بجنبد و سبک برگردیم شهرمان. دلمان خوش است حاجت‌های ریز و درشتمان را

بلیت رایگان ویلایی‌ها

بلیت رایگان ویلایی‌ها

بلیت رایگان ویلایی‌ها همراه خانواده برای تماشای فیلم ویلایی‌ها به سینما رفته بود. فیلم آن‌قدر جذاب و خوب و ارزشمند بود که فکر می‌کرد همه‌ ایران باید تماشایش کنند. چند روز بعد که آمار فروش فیلم را دید تعجب کرد. ویلایی‌ها با استقبال چندانی روبه‌رو نشده بود. نمی‌دانست چه کند

مهدیه با بچه‌ها حرف می‌زند

مهدیه با بچه‌ها حرف می‌زند

مهدیه با بچه‌ها حرف می‌زند دغدغه‌ داشتند و از دیدن بی‌حجابی‌ها و بی‌بصیرتی‌های اطرافیان رنج می‌بردند و همان شد سرآغاز یک فعالیت فرهنگی و مؤثر. آن‌ها «مهدیه» را ساختند، و حالا مهدیه‌ شخصیت فرهنگی جدیدی است که جبهه فرهنگی خودجوش محجبه‌ها تولید کرده است. عده‌ای از طلبه‌ها و دانشجویان با

علمم را نذر می‌کنم

علمم را نذر می‌کنم

علمم را نذر می‌کنم کار خاصی بلد نبود. می‌دانست بعضی از پزشکان به مناطق محروم می‌روند و با ویزیت رایگان، نذرهای فرهنگی‌شان را ادا می‌کنند، اما او نه پزشک بود و نه می‌توانست برای کمک، به مناطق محروم برود. چند روز فکرش مشغول بود که اتفاقی فهمید بچه‌های فامیل در

کانالی برای نذر فرهنگی

کانالی برای نذر فرهنگی

کانالی برای نذر فرهنگی ده‌هزار نفر عضو دارند. نام کانالشان «نذر فرهنگی» است. اگر چرخی در کانال بزنی انواع تخفیف‌های فرهنگی توجه‌ات را جلب می‌کند؛ از بلیت‌ نیم‌بهای فیلم‌های ارزشی تا تخفیف‌های چهل درصد کتاب‌های خوب و آموزنده. سخنرانی‌های رایگان و مشاوره‌های تحصیلی و خانوادگی هم توی کانال پیدا می‌شود.

پاکبان می‌شوم

پاکبان می‌شوم

پاکبان می‌شوم ظهر عاشورا بود و مردم دسته‌دسته به سمت خانه‌هایشان رهسپار می‌شدند، اما او ایستاده بود گوشه‌ خیابان و به شهرش نگاه می‌کرد؛ به کوچه‌ها و مردمش. غذاهای نذری توزیع‌ شده بود اما ظرف‌های یک‌بارمصرف، لیوان‌های یک‌بارمصرف جا به ‌جا به همه دهن‌کجی می‌کرد. او با خود فکر کرد

یک‌کاسه کتاب!

یک‌کاسه کتاب!

یک‌کاسه کتاب! روز قدس بود. راهپیمایی تمام‌ شده بود و مردم راهی خانه‌هایشان می‌شدند که «او» گوشه‌ خیابان توجهشان را جلب می‌کرد. مردی با موهای جوگندمی و محاسنی نسبتاً بلند، یک‌ پارچه برزنتی پهن کرده بود گوشه خیابان و رویش کلی کتاب گذاشته بود و می‌گفت: این‌ها کتاب‌های کتابخانه خودش

ریشه تاریخی ضرب‌المثل ایراد بنی اسرائیلی

ریشه تاریخی ضرب‌المثل ایراد بنی اسرائیلی

هر ایرادی که مبتنی بر دلایل غیر موجه باشد آن را ایراد بنی اسرائیلی می‌گویند: اصولاً ایراد بنی اسرائیلی احتیاج به دلیل و مدرک ندارد؛ زیرا اصل بر ایراد است – خواه مستند و خواه غیر مستند – برای ایراد گیرنده فرقی نمی‌کند. ایراد بنی اسرائیلی به اصطلاح دیگر همان

نذر فرهنگی

نذر فرهنگی

نذری با طعم کتاب و سینما و عشق فاطمه دولتی هر زمان که گره به کارش می‌افتاد، هر وقت حاجتی در دلش جوانه می‌زد «نذر» می‌کرد؛ یک‌بار آش رشته می‌پخت، گاهی قیمه و برنج اگر هم دستش خالی بود به یک دیس حلوا یا چند بسته نمک اکتفا می‌کرد، اما

معلم بی‌سواد و مداد جادویی

معلم بی‌سواد و مداد جادویی

جینو حوصله نوشتن نداشت. با اینکه عاشق مدرسه بود به خاطر مشق نوشتن از درس و مدرسه خسته می شد. او با خودش فکر می کرد کاش یک مداد جادویی داشتم و می توانستم با آن مشقهایم را بنویسم. آن وقت فقط مداد را روی دفتر می گذاشتم و خودش

سؤال سخت، سؤال آسان

سؤال سخت، سؤال آسان

مشکی پوشیده بود. پرسیدم چرا؟ گفت «داغ برآر دیدم.» گفتم «خدا بیامرزه.» گفت «لعنت به حرص آدمیزاد.» قصه‌ای، ماجرایی، پشت لب‌هایش یا چه فرقی می‌کند،‌ توی سینه‌اش وول می‌خورد. تقلا می‌کرد و کوک به بالشت لوله‌ای ترمه می‌زد. سیگار فروردین را محکم کام چید و خاکسترش افتاد روی پوزه پلنگ

ما و زندگی زهرایی

ما و زندگی زهرایی

ما و زندگی زهرایی دکتر فرشته روح‌افزا یک‌بار سوار قطار بودم و به سمیناری می‌رفتم و یک کتاب الکترونیک دست من بود. یک خانم آمریکایی در قطار، روبه‌روی من نشسته بود. به من گفت ظاهر و روش زندگی تو بسیار قدیمی است، درحالی‌که کتابی که دست توست مربوط به علم

پدرم مسئله را حل کرد

پدرم مسئله را حل کرد

پدرم مرحوم حاج ناصر فخار از کاسبان مردم‌دار و از متدینین بازار بودند که به رعایت حق‌الناس بسیار توجه داشتند. قبل از مرگشان به فرزندانشان گفتند که من به هیچ‌کس بدهکار نیستم، بااین‌حال بعد از من اگر کسی نزد شما آمد و گفت که بابایتان فلان مقدار به من بدهکار

ناشکری

ناشکری

راننده تاکسی شهر در مسیری طولانی که مسافرش بودم، برایم از اتفاقی گفت که برای یکی از دوستانش رخ داده بود: «دوست من از سرمایه‌داران بزرگ فلان شهر بود و سه پسر داشت که یکی از آن‌ها اندکی ناتوانی ذهنی داشت و آب‌ دهانش مرتب جاری بود. غیر از فامیل‌

به مغازه يك‌كلام برو

به مغازه یک‌کلام برو

به مغازه یک‌کلام برو این خاطره را از یکی از تجار بزرگ قم نقل می‌کنم. او برایم گفت «من و پدرم  در کار کاسبی خیلی جدی بودیم؛ به‌ویژه پدرم که گاهی من از کارهای او خجالت می‌کشیدم. در بازار، ما اولین مغازه‌ای بودیم که باز می‌کردیم و آخرین مغازه‌ای هم

6 داستان کوتاه قرآنی

۶ داستان کوتاه قرآنی

برگرفته از درس‌هایی از قرآن حجت‌الاسلام محسن قرائتی به‌‌ کوشش صابر زیران‌پور کودکان سیب‌زمینی نیستند لقمان به پسرش می‌گوید «یا بُنَیِّ‏ أَقِمِ الصَّلاهَ؛ آقازاده کوچولو! نماز بخوان» (لقمان، ۱۷) جای دیگر می‌گوید «وَ أَقیمُوا الصَّلاهَ وَ آتُوا الزَّکاهَ» (بقره، ۴۳) نماز و زکات در ۲۷ آیه به هم چسبیده است،

جعبه‌ طلایی بلور

جعبه‌ طلایی بلور

فاطمه دولتی بلور‌ها زیر نورِ لامپ می‌درخشیدند و تلألوشان چشمِ نرگس را می‌زد. مادر میوه‌خوری بزرگی دست گرفته و به زیر و رویش نگاه می‌کرد، ابروهای گره خورده مادر نشان می‌داد که مدلِ ظرف را نپسندیده. نرگس نگاهی به مادر انداخت و پرسید: چیه خوب نیست؟! مادر شانه بالا انداخت

سهم حلالت را کم نکن

سهم حلالت را کم نکن

سهم حلالت را کم نکن: در حدیث داریم رزق‌ هرکسی با حلال اندازه‌گیری شده است؛ آن‌هایی که به حرام می‌پرند، خدا از حلال کمشان می‌گذارد. دانشجو! جوان! دختر! پسر! تو بناست از حلال یک همسر خوبی گیرت بیاید، منتهی حالا می‌گویی «این دختر هم بد نیست، یک‌خرده او را ببینم.

قصه کودکانه اردویی مفید

قصه کودکانه اردویی مفید

قرار بود جمعه از طرف مدرسه به یک اردوی تفریحی برویم. محلی که برای اردو انتخاب شده بود یکی از کوه های زیبا و معروف بود که رودخانه های زیبا از میان آن عبور می کرد. بی صبرانه برای رسیدن آن روز لحظه شماری می کردم. بالاخره جمعه آمد و

اندکی حقیقت..

اندکی حقیقت..

اندکی حقیقت.. پسر: پدر چرا بعضیا با اسلام مخالف هستن؟! پدر: اسلام کهنه‌ست؛ مال اعراب ۱۴۰۰ سال پیشه و خرافه‌ست پسرم! فقط «گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک». پسر: جمله‌ای که گفتین از کیه؟ پدر: زرتشت گفته. پسر: زرتشت کی هست؟ پدر: پیغمبر ایرانیه که ۲۵۰۰ سال پیش زندگی

عشق پوشالی

عشق پوشالی

و چند داستانک دیگر انتخاب‌هایی از منابع مختلف مسابقه صبح زود، همین‌که از خانه بیرون زد گفت «مسابقه می‌دیم!» و قبل از این‌که نظر او را بشنود، ادامه داد «از الان تا شب» چشمش به زن جوانی افتاد که از سر کوچه می‌آمد. سریع نگاهش را کج کرد و به

داستان بت‌پرست هندو

داستان بت‌پرست هندو

گفتارهایی از حضرت آیت‌الله بهجت(ره) هندوها و بت‌پرست‌ها الی‌ماشاءالله نذورات می‌آورند برای سیدالشهدا(ع) و می‌دهند به کسانی که عزاداری می‌کنند و دهه می‌گیرند و دسته می‌آورند و… . الی‌ماشاءالله شکر یا پول می‌آورند که این‌ها شربت درست بکنند و صرف این‌طور کارها بکنند. گفتند: یک بت‌پرستی بوده در دهه عاشورا،

نذرهایی با جیب خالی!

نذرهایی با جیب خالی!

از شمع تا درخت لطف اختراع آقای ادیسون هنوز به جامعه ما نرسیده بود، به همین دلیل مردم با شمع و ستاره‌ها، آفتاب و مهتاب، روزگار سپری می‌کردند. در امامزاده‌ها شمع روشن می‌کردند تا چشم‌های مبارک ببیند و خدای‌نکرده به درودیوار نخورند. برق آمد و امامزاده‌ها از همه‌جا روشن‌تر و

مطلبی پیدا نشد
اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید