مردي كه صبح امير بود، شب كسي را نداشت ...

مردی که صبح امیر بود، شب کسی را نداشت …

به آنکه طناب دور گردنش می انداخت، به آنکه به اسیری او را سوار اسب می کرد، به مردی که تازیانه بالا برده بود تا تنش را سیاه کند، به مردمی که ایستاده بودند به تماشا، به هر کسی که آنجا بود التماس می کرد: “به حسین(ع) بگویید، مسلم گفت:

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید