اثبات روح و تاريخچه عقيده به آن

اثبات روح و تاريخچه عقيده به آن

وجود روح به عنوان جوهر و گوهري اصيل مجرد از ماده درماوراي بدن از ديدگاه قرآن و…  
    
? از ديدگاه عقل و فلسفه
اولين مساله زيربنايي در علم‏النفس، اثبات موجوديت مستقل مجرداز ماده براي نفس است زيرا اين مساله، محور تمام مسائل‏علم‏النفس از ديدگاه اسلامي مي‏باشد و اين بحث محوري در همه‏مسائل قواي مورد بحث در علم‏النفس تاثير کلي دارد و به مسائل،جهت مي‏بخشد و آثار و احکام گوناگون، نتيجه مي‏دهد.
طبعا در رابطه نزديک با اين مساله، چند مهم زير لازم است موردبحث و بررسي قرار گيرد:
?) ذکر اجمالي از عقيده ماديون درباره نفس و روح و تذکرچند جمله‏از متون معتبر آنها به‏عنوان شاهد به‏طور اجمال و گذرا.
?) پاسخ از ديدگاه ماديها در نحوه وجودي نفس.
?) تذکر اين که ماديون ديدگاه الهي را در مورد نفس و روح‏تحريف کرده‏اند و بررسي آن…
?) وجود روح به عنوان جوهر و گوهري اصيل مجرد از ماده درماوراي بدن از ديدگاه قرآن و…
مساله وجود روح انساني از بزرگترين مسائل فلسفي است،فيلسوفان درباره آن قرنها، مطالب گوناگون به صورت اثبات روح ونفي آن بحث کرده، اختلاف نموده‏اند و در حقيقت مي‏توان گفت اين،يکي از شيرين‏ترين و مناسب‏ترين بحثها به قلب آدمي بوده است چراکه انسان به‏طور فطري مايل است درباره آن بحثهاي گوناگون انجام‏دهد زيرا از مسائل اوليه انساني بوده، انسان علاقه زيادي به‏دانستن شوون روح خود دارد، بلکه عالم روح از مطمئن‏ترين عالمي‏است که انسانها به هنگام قطع از علائق عالم حس، به آن اميدمي‏بندد و مواردي که انسانها از انجام آرزوهاي شيرين مثل‏خوابهاي خوش عاجز مي‏گردند به اين مبدء پناه برده، وجود آن راقطعي و غير قابل انکار مي‏دانند!
انسان عالم عجيبي است که از قواي عقلي بهره‏ها برده به‏طوري که‏براي آن حدي موجود نمي‏باشد تا آنجا که بر وجود خودش حکم‏مي‏کند. به نقص از برخي جهات و در نتيجه ناموس‏هاي خلقت وآفرينش و تحکم آن را چه‏بسا در مواردي مورد انتقاد قرار مي‏دهدو در مقابل گاهي از کرامت‏هاي عواطف، کمال بهره را مي‏برد و درنتيجه عدل و رحمت و کمال و دوستي و فضيلت را در حد مطلق خودمي‏شناسد، عدالتي را پشت‏سر عدالت در جامعه، کامل‏تر مي‏بيند و به‏دنبال هر رحمت و جمالي و حب و فضيلتي کامل‏تر را ملاحظه مي‏کندتا آنجا که آرامش پيدا مي‏کند، مي‏خورد و مي‏آشامد و مي‏خوابد وچه‏بسا به بازي و طرب مشغول مي‏گردد و ساير صفات مختلف انساني‏از خوب و بد را انجام مي‏دهد و گاهي ترقي کرده به حد فهم حکماءو بزرگان مي‏رسد و گاهي تنزل پيدا کرده تا آنجا که خيالات بر اوچيره شده و غير از تملق در ذات خويش فکري ندارد و اينگونه‏دچار بي‏خبري مي‏گردد!
اينگونه خيالها گاهي بر روح انسان سيطره پيدا مي‏کند و بدين‏ترتيب احوال و رفتارهاي انسان، گوناگون و متلون شده، ديگر به‏مساله روح توجهي نمي‏کند و به روح به نظر سطحي و قشري و حتي‏مادي نگاه مي‏کند! آيا فردي از افراد نوع انسان پيدا مي‏شود که‏ابدا در طول زندگي خويش به مسير خويش بعد از مرگ و عاقبت امرخويش و بعد از پاشيدن جسم خويش تاملي نکند؟ ظاهرا هيچ وضعيتي‏براي هيچ فرد انسان عاقلي رخ ندهد و او را از فکر روح و وجودآن و عاقبت امر خويش در غفلت کامل بسر برد.
آري گاهي بر انسانها اتفاق مي‏افتد که از فکر درباره روح خودش‏به‏طور کلي غفلت داشته باشد و لکن به مجرد پيدايش حالتي در روح‏او مثل مرض و بيماري، مشاعر او متنبه و حواس او بيدار مي‏گرددحال اگر ايمان ثابتي به خداوند داشته باشد، عقيده جاودانه‏بودن انسانها در روح او آرامش و سکون به او مي‏بخشد و به قضا وقدر الهي معترف بوده و در عين حال اميد به رحمت الهي دارند.
اما کساني که شبهات علمي، روح آنها را به خود جذب کرده باشند،دغدغه‏ها و شبهات علمي، آنها را آزار داده، در حالت التهاب‏نگاه مي‏دارند و نور فطرت در اين صورت کم نور بوده، چه‏بسازندگي بر او تلخ مي‏گردد و همواره آرزوي موت مي‏نمايد و اينجااست که آمار انتحارها و خودکشي‏ها و حداقل زجر دادن‏هاي روحي درميان جوامع بشري رو به تزايد مي‏گذارد.
با همه اختلاف افکار در صفات روح و عوارض و حالات آن، عقيده به‏وجود روح به‏طور اجمال تاريخچه طولاني و عميقي در طول تاريخ‏عقايد انسانها جايگاه خاصي دارد (?) .
از جمله عقايد، عقايد هندوها درباره وجود روح و اين که آن رانفخه الهي در انسان دانسته، معتقد بوده‏اند که انسان هنگامي که‏بميرد، جسد نوراني، روح او را مي‏پوشاند و چشمان انسان‏هاي زنده‏آن را نمي‏بيند و به عالم اعلي منتقل مي‏گردد و علماء مصر از???? سال قبل از ميلاد مسيح معتقد بوده‏اند که روح در قالب جسم‏انسان وجود داشته بعد از مردن از جسد به جسد جديدي انتقال‏پيدا مي‏کند (?) .
چيني‏ها از قرن ششم قبل از ميلاد مسيح معتقد بوده‏اند به وجودروح، براي آن غلاف جسماني غير از جسد عادي معتقد بودند که‏موثرات فنا و مرگ در آن تاثير نداشته و ارواح از هر جانبي مارا احاطه کرده است و عقايد (کنفسيوس) در اين باره معروف است. (?)
عقايد علماء فارس زبان يا اعتقاد اهريمن و اهورامزدا و فلاسفه‏و علماء يونان از قبيل سقراط و افلاطون معتقد بوده‏اند که روح‏انسان قبل از جسم آنان موجود بوده، و از معارف ازلي نزد خدابرخوردار بوده‏اند و بعد از انتقال به اين بدن جسمي، جميع‏معلومات خود را از دست داده و نياز به تفکر و استدلال و تعليم‏و تعلم دارند پس تعلم براي آنان همان تذکر و يادآوري و موت‏نيز همان رجوع به حالت اوليه زندگي قبل از وجود در حالت جسمي‏است. به‏طور خلاصه عقيده به وجود روح و ظهور آن براي انسانهاامر مسلمي نزد قدماء انسانها از امت‏ها و اديان گوناگون وفلاسفه بوده، عقيده نوظهوري نيست و سابقه طولاني عقيدتي دارد (?) .
پس حق اين است که اصل وجود روح و مبدء آن نيت انسانها چندان‏نيازي به دليل و استدلال ندارد با وجود اين به دلائل گوناگون‏عقلي و حسي و تجربي قابل بررسي و تحقيق است.
? دلائل عقلي وجود روح
تغيير مواد مغزي و ثبات ادراکات در تحقيقات علم‏طبيعي و ديدگاه فلاسفه اروپا و فلاسفه اسلامي در جاي خود ثابت‏شده که هيچ موجود مادي در حال سکون و آرامش نيست، بلکه همه‏موجودات در حال تغيير و تحول‏اند بخصوص بنابر نظريه حرکت جوهري‏که مبدع آن مرحوم ملاصدرا است.
«لئون دني‏» روح‏شناس معروف فرانسوي مي‏نويسد: (?) «فيزيولوژي‏يا علم وظائف‏الاعضاء به ما مي‏آموزد که تمام اعضاء و دستگاههاي‏مختلف بدن، تحت تاثير دو جريان مهم حياتي يعني جذب مواد ازخارج و تبديل آن به انرژي در طي چند سال به‏طور کلي تجديد وتعويض مي‏شوند و يک تغيير و تحول مستمر و دائمي در مولکول وذرات اجزاي بدن روي مي‏دهد، سلولهاي فرسوده و کهنه از ميان‏رفته، به جاي آنها سلول‏هاي ديگر به واسطه تغذيه به وجود آمده،جبران آنچه را که از دست داده مي‏نمايد.
از ذرات و مواد نرم و مرطوب مغز گرفته تا قسمت‏هاي سخت و سفت‏استخوانها در تمام بافتها و نسوج بدن اين تغيير و تبديل‏پيوسته انجام مي‏گيرد و در دوره عمر، ذرات و سلولهاي بدن، به‏دفعات عديده از بين رفته و دوباره تشکيل مي‏گردد(صغري).
با وجود اين تحولات و تغييرات که در پيکره مادي و جسماني ماروي مي‏دهد، پيوسته، همان شخص و موجودي که بوديم هستيم و فکر وانديشه و قوه حافظه و خاطرات ديرينه که جسم و بدن فعلي ما درآن پديده‏هاي گذشته هيچ‏گاه سهيم و دخيل نبوده ثابت و پايدارمي‏ماند(کبري).
از مجموع اين دو مقدمه صغري و کبري در بالا به‏طور طبيعي اين‏نتيجه به دست مي‏آيد که در وجود ما غير از مواد متغير و متبدل،حقيقت ثابت ديگري است که هرگز دستخوش تغيير و تبديل نيست اواست که شخصيت ما و منيت ما و معلومات ما را در خودحفظ کرده ونگهداري مي‏کند و هر وقت اراده کند، خاطرات گذشته و ديرينه رابه ياد مي‏آورد و در آنها تصرفات مي‏کند.
از زمان طفوليت و جواني تا پيري اين عمل ادامه مي‏يابد، هنوزهم عکس دوستان و صور اشياء بعد از ساليان متمادي و دراز درصفحه ذهن ما وجود دارد.
از اينجا مي‏فهميم که روح مولود مواد خاکستري مغز نبوده، بلکه‏يک موجود مجردي است که احاطه تدبيري بر جسم ما دارد، او است‏که مي‏بيند و مي‏شنود و ادراک مي‏کند.
کلام فلاسفه و بزرگان اسلامي نيز از ديدگاه عقل و فلسفه، تحقيقات‏علمي روز نيز مورد تاييد قرار مي‏دهد. محمد حسين فاضل توني درکتاب «حکمت قديم‏» ص ??? چنين مي‏نويسد: «دليل بر مغايرت نفس‏با بدن اين است که بدن، دائما در حال تغيير و تبدل است‏به حسب‏کم و کيف و عوارض ديگر و به حسب جوهر ذات بنابر حرکت جوهري که‏ثابت‏شده است و نفس ناطقه از اول عمر تا آخر عمر باقي‏است(صغري) و آنچه متبدل است غير از چيزي است که متبدل‏نيست(کبري). پس نفس غير از بدن و مزاج است(نتيجه).
از اين دليل مغايرت نفس حيوان هم با بدن و مزاج معلوم مي‏گرددچنانکه ملا صدرا بر اين عقيده است که نفس حيواني هم يک نحوتجردي دارد. پس نفس با بدن مغاير است‏».
و مراد از نفس همان مبدء اعمالي است که ما آنها را انجام‏مي‏دهيم و در مقابل پرسش از اين اعمال مي‏گوييم: من آمدم، من‏تفکر نمودم و من دانم و …
و به تعبير مولف کتاب «معرفت نفس‏» دفتر اول ص ??: «آن‏گوهري که به لفظ «من‏» و «انا» بدان اشارت مي‏کنيم، موجودي‏است غير از بدن و در بود چنين موجودي که حقيقت من و شما است،يقين حاصل کرده‏ايم اگرچه با چشم سر او را نمي‏بينيم و از منظرديدگان ما پنهان است و نمي‏توانيم آن را لمس کنيم ولي به بوداو اعتراف داريم اما چگونه موجودي است و چگونه غير از بدن است‏و همراه بدن است و نسبت‏بدن با او چگونه و تعلق او به بدن‏چگونه است؟ و به چه نحو از نقص به کمال مي‏رسد و سوال‏هاي بسيارديگري در اين باره بايد در جاي خود به آنها پاسخ داده شود. ودر حقيقت اين دليل را بايد دليل تجربي نام نهاد که اثبات‏موجود مجردي مي‏کند که در کتب علمي فلاسفه و حکماء و در اصطلاح‏رجال علم و حکمت‏به نام «نفس يا نفس ناطقه‏» رايج است.
? نکته
تذکر اين نکته در اينجا لازم است که نفس را در زبان پارسي،روان مي‏گوئيم و جان هم گفته مي‏شود ولي اطلاق صحيح آن، اين است‏که روان اختصاص به نفس انسان دارد و جان به نفوس حيوانات گفته‏مي‏شود مثلا نمي‏گويند روان گاو و گوسفند، بلکه مي‏گويند جان گاو يا جان گوسفند و اگر در عبارتي روان به جاي جان حيوان بکاربرده شده، به عنوان مجاز و توسع در لغت است (?) .
اين گوهر نامبرده به نامهاي گوناگون خوانده شده است چون نفس ونفس ناطقه، روح و عقل و قوه عاقله و… آنها را مترادف‏مي‏دانند (?) .
?) دائره‏المعارف، محمد فريد وجدي، ج‏?، ص ???.
?) مراجعه به مدرک بالا کنيد، ص ???.
?) مدرک قبل.
?) همان.
?) به نقل از کتاب «فيزيولوژي حيوان‏» تاليف بهزاد، ص ??وکتاب «هورمون‏ها» ص ??.
?) معرفت نفس، دفتر اول، ص ??.
?) کشاف، ص ??? – اخوان، ج‏?، ص ??? – اسفار، ج‏?، ص ??.    
طوبي

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید