پرش به محتوای اصلی
امروز: 30 شهریور 1405 | کانال‌های رسمی: ایتا بله روبیکا سروش

اصحاب قتلگاه , امضايي از بهشت , ابر مأمور , بوي پيراهن يوسف , ارتباط با خدا

اصحاب قتلگاه , امضايي از بهشت , ابر مأمور , بوي پيراهن يوسف , ارتباط با خدا

اصحاب قتلگاه
يكي دو روزي مي‌شد كه شهيدي پيدا نكرده بوديم؛ يعني راستش، شهدا ما را پيدا نكرده بودند. گرفته و خسته بوديم. گرما هم بدجوري اذيتمان مي‌كرد. همراه يكي از بچه‌ها داشتيم از كنار گودال قتلگاه شهداي فكه، كه زماني در زمستان سال 61 عمليات والفجر مقدماتي آن‌جا رخ داده بود، رد مي‌شديم.
ناگهان نيرويي ناخواسته مرا به خودش جذب كرد. متوجه نشدم چيست، ولي احساس كردم چيزي مرا به سوي خود مي‌خواند. ايستادم، نظرم به پشت بوته‌اي بزرگ جلب شد. همراهم تعجب كرد كه كجا مي‌روم. فقط گفتم: «بيا تا بگويم.»
دست خودم نبود انگار مرا مي‌بردند. پاهايم جلوتر مي‌رفتند. به پشت بوته كه رسيديم، جا خوردم. صحنه‌ي خيلي تكان دهنده و عجيبي بود. همين بود كه مرا به سوي خود خوانده بود. آرام بر زمين نشستم و ناخواسته زبانم به «سبحان الله» چرخيد همراهم كه متوجه حالتم شد، سريع جلو آمد، او هم درجا ميخكوب شد.
شخصي كه لباس بسيجي به تن داشت، به كپه خاك كنار بوته تكيه داده و پاهايش را دراز كرده بود. يكي ديگر هم سرش را روي ران پاي او گذاشته بود و دراز كشيده و خوابيده بود. پانزده سال بود كه خوابيده بودند. آدم ياد اصحاب كهف مي‌افتاد ولي اين‌ها: «اصحاب فكه،‌ اصحاب قتلگاه، اصحاب والفجر و اصحاب روح‌الله بودند.»
بدن دومي كه سرش را روي پايش گذاشته بود. تا كمر زير خاك بود. باد و طوفان ماسه‌ها و رمل‌ها را آورده بود رويش. بدن هردويشان كاملاً اسكلت شده بود. آرام در كنار يكديگر خفته بودند. ظواهر امر نشان مي‌داد مجروح بوده، در كنار تپه خاكي پناه گرفته و همان‌طور به شهادت رسيده بودند.
آرام و با احترام با ذكر صلوات پيكر مطهرشان را جمع كرديم و پلاك‌هايشان را هم كنارشان قرار داديم.
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ‌ي 90
راوي : حاج رحيم صارمي

 

امضايي از بهشت
ماه شعبان رسيده بود و حال و هواي جشن و شادي در همه‌جا موج مي‌زد. به حاج آقا پيشنهاد كردم كه در ايام شعبان، سفري به تهران داشته باشيم كه بچه‌ها هم هوايي عوض كنند. ايشان هم ما را به تهران فرستادند.
چند شبي نگذشته بود كه در عالم خواب، آقا اباعبدالله الحسين (ع) را ديدم كه به خانه‌ي ما آمده‌اند و دنبال چيزي مي‌گردند، از ايشان پرسيدم: «آقا چي مي‌خواين؟» ايشان فرمودند: «من مي‌خواهم چيزي را از شما بگيرم!
گفتم:
_ آقا! شما اختيار دارين! اين چه فرمايشي است كه مي‌فرمايين…؟!
_ اومدم زيارت! شما اين‌جا چه مي‌كني! چرا كردستان رو رها كرده‌اي؟!
_ خسته شدم؛ از كردستان خسته شدم و تسويه كردم.
حاجي تعجب نمود و نگاه عميقي به من كرد؛
_ نه به كردستان برو! مي‌خواهي برات حكم جديدي بزنم؟!
و بعد حكمي به من داد؛ وقتي نگاه كردم ديدم كه حكم، درست مثل سربرگ‌هاي سپاه بود، آرم هم داشت؛ به محل امضايش دقت كردم، ديدم نوشته:
فرمانده‌ي سپاه خراسان _ علي‌بن موسي الرضا (ع) از طرف محمد بروجردي.
ديدم امضا، امضاي شهيد بروجردي است…..
خواب، واضح و گويا بود، هيچ احتياجي به تعبير و تأويل نداشت، صبح كه از خواب برخاستم، يك‌راست به محل كارم بازگشتم! جايي كه به هزار مشقت آن را رها كرده بودم».
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ي 113
راوي : سردار سيد رحيم صفوي

 

ابر مأمور
قبل از عمليات محرم، نيروها بايستي در جاي خودشان براي حمله به دشمن آماده مي‌شدند، چون دشمن ديد داشت، نقل و انتقال نيروها بايد در شب انجام مي‌شد.
نيمه‌ي ماه بود و مهتاب همه جا را پوشانده. اين مسئله ذهن فرماندهان را به خود مشغول كرده بود، شهيد حسن‌پور گفت: «خدا معجزه‌اش را امشب به عينه به ما نشان خواهد داد.» گفتم: «چه‌طور.» گفت اين نيروها بايد از ديدگاهي رد شوند كه دشمن آن‌ها را خواهد ديد، مگر قدرت الهي ما را كمك كند.
در اين صحبت بوديم كه گردان اول به فرماندهي شهيد علي مرداني وارد ديدگاه شد. در اين اثنا، تكه ابر كوچكي آرام آرام ماه را به صورت كامل پوشاند. خيلي اهميت نداديم، گردان كه مستقر شد ابر نيز كنار رفت. نيم ساعت بعد گردان دوم به فرماندهي سيد جوادي وارد ديدگاه شد، دوباره تكه ابر ظاهر شد. اين بار همه‌ي رزمندگان به آسمان نگاه مي‌كردند و اشك‌ها سرازير بود، چرا كه امداد غيبي الهي را به چشم خود مي‌ديديم.
در اين موقعيت جمله‌ي شهيد حسن‌پور در ذهنم جولان مي‌كرد:
«وقتي شما از خداوند كمك بخواهيد، او هم كمكش را صد در صد شامل حال شما خواهد كرد.»
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ي 105
راوي : هاشم ذوالقدر

 

بوي پيراهن يوسف
چند ماه پس از شهادت همسرم (1)، فرزند يك ساله‌ام دچار سرماخوردگي شد و پس از آن از چشمش خونابه مي‌آمد. شبي با تأثر از اين مسأله به خواب رفتم و همسرم را ديدم. پس از درد دل و شكايت از بيماري علي‌رضا به او گفتم: «نگاه كن تو رفته‌اي و ما گرفتار شده‌ايم. هر چه به دكتر مراجعه مي‌كنم، پسرمان خوب نمي‌شود.» همسرم گفت: «از اين مسأله خبر دارم. در زير زمين منزلمان چمداني است كه در آن وسايل شخصي‌ام را كه از جبهه براي شما آورده‌اند، گذاشته‌ايد. داخل آن پارچه‌اي هست. آن را بردار و به چشم علي‌رضا بكش، چشم درد او خوب مي‌شود.»
به خواب اعتنايي نكردم و در يكي از روزهاي وسط هفته كنار مزارش رفتم و دوباره از او كمك خواستم. عصر روز بعد به زيرزمين رفتم و در چمدان را باز كردم؛ ولي هرچه گشتم پارچه‌اي نديدم. داشتم نااميد مي‌شدم كه چشمم به يك زيرپوش سفيد افتاد. آن را برداشتم و چند بار روي چشمان پسرم كشيدم و از خدا خواستم تا اين مشكل برطرف شود. صبح روز بعد با حيرت و شگفتي زيادي ديدم چشمان فرزندم كاملاً خوب شده است.
1_ شهيد علي‌نقي ابونصري در سال 1341 در روستاي مهديه كازرون متولد شد. مسئوليت گروه تخريب تيپ فاطمه الزهرا (س) و معاونت تخريب لشگر 19 فجر و مسئول واحد مهندسي در جزاير جنوب (بندرعباس) را بر عهده داشت. وي دانشجوي رشته‌ي زبان آلماني دانشگاه شهيد بهشتي بود. در عمليات‌هاي مختلف از جمله والفجر مقدماتي، خيبر، والفجر 3 و والفجر 8 شركت كرد و آخرين بار با سپاهيان محمد (ص) اعزام شد و در سال 1365 به شهادت رسيد.
منبع :كتاب لحظه‌ هاي آسماني
راوي : همسر شهيد

 

ارتباط با خدا
«شهيدجعفر حجازي» نمونه‌ي كاملي از اخلاص بود.
او مي‌گفت روزي از پله‌هاي دبيرستان ابن سينا _ همدان _ كه بالا مي‌رفتم لحظه‌اي ترديد مرا فرا گرفت. نمي‌دانم به خاطر چه بود. گفتم خدايا اگر مي‌گويند قادري و بدون اذن تو هيچ كاري انجام نمي‌شود، همين الآن نگذار كه از اين پله‌ها بالا بروم. در همان موقع بود كه پاهايم بر زمين ميخكوب شد و توان كوچكترين حركتي را در خود نديدم.
پس از شهادت او بچه‌ها دفتر خاطراتش را از كوله پشتي‌اش بيرون آوردند، در آن نوشته بود: «خدايا مرا مثل علي‌اصغر امام حسين (ع) بپذير.»
سرانجام در عمليات صاحب‌الزمان (عج) (ارديبهشت 65 ) تركشي گلويش را دريد و دعايش را مستجاب كرد.
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ي 76 و 77

 

این نوشته را منتشر کنید:

admin

نویسندهٔ پایگاه آموزش evented-edu

مشاهدهٔ پروفایل و نوشته‌ها

دیدگاه خود را بنویسید