به سند معتبر از امامزاده عبدالعظیم رحمه الله منقول است که به خدمت امام محمد تقى علیه السلام نوشت سؤ ال نمود که : ذوالکفل چه نام داشت ؟ آیا پیغمبر بود یا نه ؟
آن حضرت در جواب نوشتند که : حق تعالى صد و بیست و چهار هزار پیغمبر بر خلق مبعوث گردانید که سیصد و سیزده نفر از ایشان مرسل بودند و ذوالکفل از جمله ایشان بود، و بعد از سلیمان بن داود علیه السلام مبعوث گردید و در میان مردم حکم مى کرد به نحوى که سلیمان علیه السلام حکم مى کرد و غضب نکرد هرگز مگر از براى خدا، و نام او عویدیا بود و همان است که حق تعالى در قرآن فرموده است : یاد کن اسماعیل و یسع و ذوالکفل را هر یک از ایشان از نیکان بودند
ابن بابویه رحمه الله به سند دیگر روایت کرده است که : از حضرت رسول صلى الله علیه و آله سؤ ال نمودند از حال ذوالکفل ، فرمود: مردى بود از حضر موت و نام او عویدیا بود و پدرش ادریم بود و پیغمبرى پیش از او بود که او را یسع مى گفتند، روزى گفت : کى خلیفه من مى شود که بعد از من هدایت مردم نماید به شرط آنکه به غضب نیاید؟ – به روایت دیگر: به شرط آنکه روزها روزه باشد و شبها به عبادت بیدار باشد و از کسى به خشم نیاید.
پس عویدیا برخاست و گفت : من مى کنم .
پس از یسع این سخن را اعاده کرد، باز آن جوان برخاست و گفت : من مى کنم .
پس یسع فوت شد و خدا عویدیا را به جاى او بعد از او پیغمبر گردانید، او در اول روز میان مردم حکم مى کرد. روزى شیطان به اتباع خود گفت : کیست که او را از عهد خود برگرداند و او را به خشم آورد؟
یکى از شیاطین که او را ابیض مى گفتند گفت : من این کار را مى کنم .
ابلیس گفت : برو و سعى کن شاید او را به خشم آورى .
چون ذوالکفل از حکم میان مردم فارغ شد رفت به خانه خود و خوابید که استراحت کند، ابیض آمد و فریاد کرد که : من مظلومم .
ذوالکفل گفت : به خصم خود بگو به نزد من بیاید.
گفت : به گفته من نمى آید.
پس انگشتر خود را به او داد که : این نشانه را به او بنما و بگو که بیاید. ابیض رفت و ذوالکفل امروز خواب نتوانست کرد، و شب هم خواب نکرد.
روز دیگر چون از قضا فارغ شد رفت که بخوابد، ابیض فریاد کرد که : بر من ظلم کرده است کسى و انگشتر تو را بر دم قبول نکرد که بیاید. پس حاجب رفت و ذوالکفل را اعلام کرد، ذوالکفل نامه اى نوشت به او داد که برود و خصم خود را حاضر کند. امروز نیز جواب نکرد، شب را به عبادت احیا کرد.
چون روز سوم از قضا فارغ شد به رختخواب رفت که بخوابد، باز ابیض آمد و فریاد کرد که : نامه تو را خصم من قبول نکرد. پس آن حضرت برخاست از براى او بیرون آمد دست او را گرفت و همراه او روانه شد. در روز بسیار گرمى که اگر گوشت را به آفتاب مى گذاشتند بریان مى شد، چون ابیض این صبر را از آن حضرت مشاهده کرد از او ناامید شد و دست خود را از دست آن حضرت جدا کرد و ناپیدا شد.
پس به این سبب او را ذوالکفل گفتند که متکفل آن وصیت شد و بعمل آورد. حق تعالى قصه او را براى آن حضرت یاد فرمود که آن حضرت نیز صبر نماید بر آزارهاى امت چنانچه پیغمبران پیش از او صبر کردند
شیخ طبرسى رحمه الله گفته است که : مفسران خلاف کرده اند در ذوالکفل : بعضى گفته اند مرد صالحى بود اما پیامبر نبود و لیکن از براى پیغمبرى متکفل شد که روزها روزه بدارد و شبها به عبادت بایستد و به غضب نیاید و به حق عمل نماید، و وفا کرد به آنها؛ و بعضى گفته اند پیغمبرى بود که نامش ذوالکفل بود یا او را ذوالکفل گفتند که خدا ثواب او را مضاعف گردانید؛ و بعضى گفته اند الیاس بود؛ و بعضى گفته اند که یسع پسر اخطوب است که با الیاس بود و این غیر یسع است که خدا در قرآن یاد کرده است . و ما در اول کتاب حدیثى نقل کردیم که دلالت مى کرد بر آنکه ذوالکفل یوشع علیه السلام است ، و روایتى که در اول این باب نقل کردیم معتبرتر است .
ثعلبى گفته است که : ذوالکفل (بشر) پسر ایوب صابر است ، خدا او را بعد پدرش به رسالت فرستاد در زمین روم ، پس ایمان به او آوردند و تصدیق او کردند و متابعت او نمودند، پس خدا امر فرمود ایشان را به جهاد پس ایشان گفتند: اى بشر! ما زندگانى دنیا را دوست مى داریم و مرگ را نمى خواهیم و با این حال نمى خواهیم معصیت خدا و رسول بکنیم ، تو از خدا سؤ ال کن که تا ما نخواهیم مرگ را، نمیریم تا عبادت خدا بکنیم و با دشمنان او جهاد بکنیم .
پس بشر برخاست نماز کرد و بعد از نماز با قاضى الحاجات مناجات کرد و گفت : خداوندا! مرا امر کردى که با دشمنان تو جهاد کنم ، من مالک نفس خودم و مى دانى که قوم من چه گفتند، پس مرا به گناه ایشان مگیر بدرستى که پناه مى آورم به خشنودى تو از غضب تو و به عفو تو از عقوبت تو.
پس حق تعالى به او وحى کرد که : من سخن قوم تو را شنیدم و آنچه طلبیدند به ایشان عطا کردم که نمیرند تا نخواهند، تو کفیل شو از جانب من براى ایشان .
پس رسالت الهى را به ایشان رسانید، به این سبب او را ذوالکفل نامیدند. پس توالد و تناسل در میان ایشان بسیار شد و آنقدر زیاد شدند که شهرها بر ایشان تنگى کرد و عیش بر ایشان تلخ شد و از بسیارى متاءذى شدند و به تنگ آمدند، از بشر سؤ ال کردند که دعا کند خدا ایشان را به حال اول برگرداند، پس خدا وحى نمود براى بشر که : قوم تو نمى دانستند که آنچه من براى ایشان مصلحت دیده ام و اختیار کرده ام بهتر است از براى ایشان از آنچه خود اختیار کردند.
پس ایشان را باز به حال اول برگردانید که به اجلهاى خود مى مردند، به این سبب روم از همه طوایف عالم بیشتر شدند .
مؤلف گوید: این قصه را انشاء الله در آخر کتاب ایراد خواهیم کرد به عنوان حدیث ، اما در حدیث چنان است که : از پیغمبرى این سؤ ال کردند و تعیین آن پیغمبر در آنجا مذکور نیست ، و مسعودى در مروج الذهب گفته است که : حزقیل و الیاس و ذوالکفل و ایوب علیهما السلام همه بعد از سلیمان علیه السلام و پیش از حضرت عیسى علیه السلام بوده اند ، از آن حدیث در باب ذوالکفل چنین ظاهر شد و ما موافق مشهور او را در این مرتبه ذکر کردیم.
حیاه القلوب / علامه مجلسی (ره) /انتشارات سرور/ج۲/ص ۸۴۹
بیان قصه حضرت ذوالکفل علیه السلام است
- مهر 11, 1393
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 301 نفر
- برچسب ها : امام زاده, امام محمدتقی, پرونده خدا, پیامبر, داستان, ذوالکفل, مرگ
اشتراک گذاری این صفحه در :
نامگذاری فرزند
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
پنج شاخص انقلابیگری، انقلابی بودن و انقلابی ماندن
۱۴۰۴/۱۱/۱۶
دختر یا پسر؟
۱۴۰۴/۱۱/۱۵
ازدواج از دیدگاه اسلام
۱۴۰۴/۱۱/۱۴
قهوه شیرین خانم روانشناس
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
انتخاب کتاب مناسب برای کودکان
۱۴۰۴/۰۷/۱۰
نمونه اي از آثار اخروي دعاي پدر و مادر
۱۴۰۴/۰۷/۰۵