پرش به محتوای اصلی
امروز: 4 مهر 1405 | کانال‌های رسمی: ایتا بله روبیکا سروش

تعليم مقدس

تعليم مقدس

نويسنده در اين مقاله به بررسى نظريات توماس آکويناس درباره تعليم مقدس مى‏پردازد. منظور او از تعليم مقدس همه علوم و معارفى است که معلم آنها خداست و کتاب مقدس شايسته اين عنوان است.
آکويناس بر اين باور است که براى رستگارى انسان ضرورى است‏حقايق خاصى که فراتر از عقل است، از طريق وحى الهى براى انسان آشکار شود. حقايق درباره خدا، آنچنان که عقل قادر به شناختن آن باشد، فقط توسط افراد معدود قابل شناخت است؛ آن هم پس از مدتهاى طولانى و همراه با خطاهاى فراوان. بنابراين ضرورى است که انسانها حقايق الهى را از طريق وحى بياموزند.
اولين موضوعى را که قديس توماس اکويناس در کتاب «کليات کلام‏» مطرح مى‏کند، درباره قلمرو و ماهيت تعليم مقدس (1) است. منظور توماس از اين تعبير، مجموعه‏اى از تعاليم است که به سبب داشتن منشا الهى، مقدس شده‏اند؛ و به طور خلاصه، مجموعه‏اى از تعاليم و دستورات است که معلم آنها خداست. بى‏ترديد کتاب مقدس شايسته اين عنوان است، زيرا متضمن عين کلام خداست. با وجود اين، همان طور که خواهيم ديد، قلمرو اين عنوان شامل همه چيزهايى است که تحت هر شکلى حقيقت‏خود را از وحى الهى گرفته‏اند و يا با وحى در جهت هدف مقرر الهى‏اش تشريک مساعى دارد.
مشخصه موضع توماس آکويناس اين است که اولين سؤال او درباره تعليم مقدس، بايد سؤال از ضرورت آن باشد؛ مانند: آيا ضرورى بود که خداوند انسانها را تعليم دهد؟ آيا ضرورى بود که خداوند مجموعه‏اى از تعاليم را که ما آنها را «تعليم مقدس‏» مى‏ناميم از طريق وحى به انسانها ابلاغ کند؟ اين سؤال، مستلزم امکان يک شبهه است و دليل بر امکان چنين شبهه‏اى، دقيقا اين است که قبلا مجموعه‏اى از تعاليم که همه قلمرو معرفت انسانى را فرامى‏گرفت‏يعنى «فلسفه‏» و يا آن گونه که خود توماس ترجيح مى‏دهد که آن را «علوم فلسفى‏» (2) بنامد، وجود داشته است؛ يعنى مجموعه‏اى از رشته‏ها يا علوم که فلسفه را تشکيل مى‏دهند.
استدلال دوم از نخستين مقاله از کتاب «کليات کلام‏»، اين موضوع را با عباراتى بسيار رسا، براى فلسفه بيان مى‏کند که حتى امروز نيز نمى‏توان مطلبى بيش از آن در حمايت از فلسفه گفت. او مى‏نويسد:
«شناخت، تنها مى‏تواند با هستى مرتبط شود؛ زيرا هيچ چيزى را نمى‏توان شناخت، مگر حقيقت، که قابل تحويل به هستى است. اما هر چيزى که هست، در علوم فلسفى بررسى مى‏شود، حتى خود خدا؛ آنچنان که بخشى از فلسفه که «الهيات‏» يا «علم الهى‏» ناميده مى‏شود؛ همان طور که از کلام ارسطو در مابعدالطبيعه، آشکار است. بنابراين با داشتن علوم فلسفى ديگر نيازى به تعاليم ديگر نيست.»
توماس در مقابل اين کفايت کامل و تام (3) فلسفه، اظهار مى‏دارد که علاوه بر علوم فلسفى، تعليم ديگرى لازم است؛ يعنى کتاب مقدس، که قديس پولس (4) درباره آن گفته است: «تمامى کتب از الهام خداست و به لحاظ تعليم و تنبيه و اصلاح و تربيت در عدالت مفيد است (رساله دوم پولس به تيموتاؤس 3:16).» از همان زمان، توماس بروشنى تفاوت اساسى‏اى که اين تعليم را از ديگر تعاليم ممتاز مى‏کند، مشخص کرده است.
آموزش کتاب مقدس و تعاليم آن «ملهم از خداست‏». بدين لحاظ، کتاب مقدس، بخشى از علوم فلسفى نيست که از طريق عقل کشف شده باشد. اين تمايز اوليه (اساسى) بر موضوع رابطه فلسفه و کلام (الهيات)حاکم است. در واقع، اين تمايز بر همه آموزه‏هاى کتاب «کليات کلام‏» حاکم است؛ به اين معنا که تمامى مطالب آن، يا بايد در کتاب مقدس باشد و يا به گونه‏اى با تعاليم کتاب مقدس، که خود تعليمى ملهم از سوى خداست، مرتبط باشد.
در اينجا مشخصه ماهيت ايمان است که اصل ضرورت آن براساس حجيت (5) کتاب مقدس، که خود موضوع و متعلق ايمان است، اثبات مى‏شود. با وجود اين، توماس پس از بيان اينکه وجود چنين تعليمى که ملهم از خدا است، امرى مفيد است، به اثبات اين مطلب مى‏پردازد که به يک معنا اين مفيد بودن، ضرورت است. دليل اين مطلب که «براى رستگارى انسان، علاوه بر علوم فلسفى که زاييده عقل انسان است، وجود علم ديگرى که ملهم از خدا باشد، ضرورى است‏»، اين است که خدا به اختيار خويش اراده کرده است که انسان را قرين سعادت (6) خويش گرداند. اين، همان برداشت او از اين سخن است که هدف ، يعنى حيات جاودانى (8) با خداست.
حال براى خداوند مطلقا ضرورتى نداشت که چنين اراده کند؛ اما در واقع، چنين اراده نموده است؛ با اين نتيجه که اکنون انسان به سوى هدفى که فراتر از محدوده عقل اوست، يعنى خدا، هدايت مى‏شود. و اين نيز مطلبى است که ما از وحى الهى آموخته‏ايم و به صدق آن اعتقاد داريم.
اگر خدا انسان را به سوى هدفى راهنمايى کرده است که فراتر از محدوده عقلى اوست، خود را در وضعيتى مى‏يابد که اگر به حال خود رها شود و از سوى خدا دستگيرى نشود، نمى‏تواند به آن هدف برسد؛ زيرا انسان نمى‏تواند افکار و اعمال خود را متوجه هدفى کند، مگر اينکه در آغاز شناختى از آن هدف داشته باشد. بنابراين، براى رستگارى انسان ضرورى است که حقايق خاصى که فراتر از عقل اوست، از طريق وحى الهى براى او آشکار شود. اگر فرض کنيم که خدا نجات انسان را اراده کرده است، درواقع اين امر (آشکارسازى حقايق) ضرورت داشته است. اما توماس اين ضرورت را به مرتبه‏اى فراتر از مرتبه حقايق مربوط به خدا که فراتر از محدوده عقل انسان است توسعه مى‏دهد و تا آنجا پيش مى‏رود که مى‏گويد: «حتى آن حقايقى درباره خدا که عقل انسان قادر به تحقيق و درک آنهاست نيز، ضرورى بود که از طريق وحى الهى به او آموخته شود.» دليل اين ضرورت بيشتر، همان دليلى است که براى ضرورت اول ذکر شد: يعنى هيچ انسانى به هيچ نحو، رستگار نمى‏شود، مگر اينکه هدف نهايى خود را که خداست، بشناسد. رستگارى انسان که تقرب به خداست، بستگى به شناخت او از خداوند دارد که نه تنها از طريق وحى، بلکه از راه عقل نيز حاصل مى‏شود. سؤال اساسى او در اين مورد اين است که اگر در واقع خدا انسانها را به خود وامى‏گذاشت، چه تعدادى از آنان به کسب چنين معرفتى موفق مى‏شدند. پاسخ سنجيده توماس چنين است: «حقايق درباره خدا، آنچنان که عقل، قادر به شناختن آن باشد، فقط توسط افرادى معدود قابل شناخت است؛ آن هم پس از مدتهاى طولانى و همراه با خطاهاى فراوان.» روشن است که نتيجه اين خواهد بود که افراد بسيار کمى مى‏توانستند رستگار شوند. تنها سخن توماس اين است که «براى رستگارى هرچه مناسبتر و مطمئنتر انسان، ضرورى بود که انسانها حقايق الهى را از طريق وحى بياموزند.» بنابراين، علاوه بر علوم فلسفى که عقل آن را بررسى مى‏کند، ضرورى بود که از طريق وحى نيز تعليم مقدس آموخته شود. انسانها، از راه ايمان، سريعتر به حقايق نجات‏بخش درباره خدا مى‏رسند تا از راه عقل طبيعى. اگر انسانها ناچار بودند که چنين حقايقى را از راه مطالعه فلسفى به دست آورند، تعداد زيادى از انسانها، از آن حقايق محروم مى‏ماندند. و نهايتا سخنى که درباره همه انسانها صادق است، اين است که: ايمان، يقينى‏تر از عقل است، مخصوصا در موضوعات الهى. دليل و شاهد بر اين مطلب، خطاها و تناقضهايى است که فيلسوفان، از طريق عقل طبيعى و بدون استعانت از وحى، در تلاش خود براى کسب شناختى از خداوند، مرتکب شده‏اند. مساله وجود خدا از امور ايمانى است؛ البته نه به عنوان يک امر ايمانى صرف، بلکه به عنوان مقدمه‏اى براى همه امور ايمانى. اما خدايى که ما به وجود او ايمان مى‏آوريم، چيزى بيش از «محرک نخستين‏» ارسطو يا «واجب الوجود» ابن‏سيناست.
اين خدايان فلسفى، واقعا مقدماتى براى ايمان نيستند؛ همه ضروريات دين به طور ضمنى، در اين نتيجه مستدل عقلانى که «يک محرک غيرمتحرک نخستين وجود دارد» مندرج نيست. براى ايمان، جاى وسيعى، وراى خدايى که به وجود آن علم داريم، وجود دارد.
بنابراين، بخشى از فلسفه، «الهيات‏» يا «علم الهى‏» ناميده مى‏شود و اين علم، حقايق الهى را تا حدى که مى‏توان از طريق عقل طبيعى شناخت، تحقيق مى‏کند. اما اين امر، مانع از اين نيست که تعليم مقدس همين حقايق را از دريچه ديگرى بررسى کند.
همان طور که يک منجم و يک فيزيکدان مى‏تواند پديده واحدى، مانند خسوف را، تحقيق و بررسى کند؛ اما فيزيکدان از طريق مشاهده مستقيم و منجم از طريق استدلال رياضى، همچنين دليلى وجود ندارد که مطالبى را که در علوم فلسفى مورد بحث واقع مى‏شوند البته تا آن حد که مى‏توانند از طريق نور عقل طبيعى شناخته شوند نتوان از طريق علمى ديگر تا آن حد که از طريق نور وحى الهى معلوم مى‏شوند مورد بحث قرار داد. از اين رو، الهياتى که مندرج در تعليم مقدس است، نوعا با الهياتى که بخشى از فلسفه است، تفاوت دارد.
البته نبايد فراموش کنيم که اين امر در مواردى صادق است که کلام و فلسفه درباره امور واحدى بحث کنند. توماس مسلما مدعى است که حقيقت واحد نمى‏تواند در آن واحد براى يک شخص، هم متعلق ايمان باشد و هم از طريق عقل طبيعى متعلق علم واقع شود. البته يک امر مى‏تواند متعلق ايمان يک شخص و در عين حال، متعلق علم شخص ديگرى واقع شود و به همين دليل، خدا، حتى حقايقى را که عقل به آنها دسترسى پيدا مى‏کند، از طريق وحى، براى انسان آشکار کرده است. همچنين شخص واحد مى‏تواند امرى را درباره موضوعى (مانند وجود خدا) از طريق بداند و امر ديگرى را درباره همان موضوع، (مانند تثليث) از طريق ايمان بپذيرد. اما اين نکته را بايد بويژه به خاطر داشت که اين قاعده، تنها هنگامى صادق است که مساله شناخت موضوعى واحد مورد بحث‏باشد. براى اينکه متعلق ايمان، همان متعلق شناخت‏باشد، کافى نيست که هر دو به گونه‏اى خاص تحت‏يک عنوان قرار گيرند؛ بلکه بايد موضوع واحدى با همان تعينات مورد شناخت‏باشد. و چنين است که يک انسان، به عنوان فيلسوف، پس از آنکه وجود محرک نخستين را اثبات کرد، نمى‏تواند به آن ايمان داشته باشد؛ اما همين فرد مى‏تواند وجود محرک نخستين را بداند و همچنين به عنوان يک مسيحى از طريق ماوراى طبيعى، به وجود خداى مسيحيت ايمان بياورد.
اين مطلب يک نتيجه کلى را در پى دارد: اگر حقيقتى خاص، به صورتى مطلق و فى‏نفسه، متعلق ايمان باشد (به عنوان اينکه فراتر از محدوده عقل است) آن حقيقت اصلا نمى‏تواند متعلق علم واقع شود. چنين حقايقى، چيزى را تشکيل مى‏دهند که توماس آن را مجموعه حقايقى مى‏نامد که به عنوان امورى که بايد بدانها ايمان آورد، به همه انسانها، به طور مشترک، عرضه شده است. چنين حقايقى صرفا متعلق ايمانند و به طور خلاصه، مجموعه‏اى از حقايق را تشکيل مى‏دهند که براى همگان امرى ناشناخته است. اين موضع، هيچ محدوديتى را نمى‏پذيرد، اما گفتنى است که در حالى که برخى از معاصران ما اين اصل را بيشتر براى اثبات اينکه معرفت فلسفى را بايد عارى از اعتقادات دينى نگاه داشت، به کار مى‏برند، ولى اهتمام و هدف اصلى توماس، عکس اين معناست [يعنى تصفيه ضروريات دين از مسائل فلسفى]. دلايلى که متکلمان براى تاييد حقايق ايمانى اقامه مى‏کنند، درپى اثبات صدق و حقيقت آنها نيست؛ بلکه صرفا دلايلى اقناعى (9) براى نشان دادن اين مطلب است که آنچه براى ايمان و اعتقاد عرضه مى‏شود، فى‏نفسه «محال‏» يا ممتنع عقلى نيست. البته در موارد ديگر، استدلال عقلى مستقيمى در کلام وجود دارد که بعضى از مقدمات آنها امور ايمانى است، به طورى که در تحليل نهايى، نتيجه آنها باز يک امر ايمانى خواهد بود، نه امر علمى.
اين واقعيت، بر تفسير پاسخ توماس به اين سؤال که «آيا تعليم مقدس، يک علم است؟» حاکم است. اينکه توماس تعليم مقدس را يک علم مى‏ناميد، امر جديدى نبود. در واقع او اين نام را از قديس آگوستين اقتباس کرده و معناى جديدى به آن داده است.تعليم مقدس گرچه از نور طبيعى عقل پيروى مى‏کند، ولى از اصولى نتيجه مى‏شود که خدا وحى کرده است. به عبارت ديگر، عقل متکلم، از اصولى نتيجه‏گيرى مى‏کند که فراتر از نظام عقل طبيعى است. اين مطلب، گفته قبلى توماس را تبيين مى‏کند که: «الهيات طبيعى فيلسوفان با الهياتى که بخشى از تعليم مقدس است، تفاوت دارد.» الهيات بر علوم صرفا طبيعى و از جمله مابعدالطبيعه، برترى جوهرى (10) دارد؛ زيرا الهيات علاوه بر اينکه مبتنى بر کلام خداوند است، از يک امتياز منحصر به فردى نيز بهره‏مند است که از اصولى حاصل مى‏شود که از طريق وحى و در پرتو علم خداوند به ذات و به ديگر موجودات شناخته مى‏شوند.
فهم طبيعت و ماهيت اين امتياز ويژه، که الهيات تعليم مقدس از آن برخوردار است، ضرورى است. در واقع، الهيات به معناى خاص خود، علم است. علوم ديگر، حتى برترين آنها، به سبب طبيعت موضوعات صورى‏شان، داراى محدوديتهاى شديدى هستند. اين محدوديتها هم به سبب اصول خاص آنهاست که در پرتوشناختى که انسان از اشيا دارد، معلوم مى‏شوند؛ اما تعليم مقدس، برخلاف الهيات، به سبب اينکه از اصولى نتيجه مى‏شود که آن اصول از طريق علمى که خدا نسبت‏به هر چيزى (خواه واقعى يا ممکن) دارد، معلوم مى‏شوند، بر همه محدوديتهاى قابل تصور فايق مى‏آيد.
در تعاليم توماس، بيشتر مشاجره‏ها درباره ماهيت و موضوع الهيات، ناشى از غفلت مکرر از اين نکته است.
سومين مقاله کتاب «کليات کلام‏» به اين امر اختصاص دارد که اين حقيقت را تا سرحد امکان، روشن سازد. در آن مقاله، اين سؤال مطرح مى‏شود که آيا تعليم مقدس، علمى واحد است‏يا نه؟ البته اين سؤال، مستقيما به همان امکان چنين علمى، به عنوان الهيات که بخشى از تعليم مقدس است، مربوط مى‏شود. توماس در اينجا براى سومين بار، در حالى که به تعريف ارسطويى علم نظر دارد، تلاش مى‏کند تا موقعيت الهيات مورد نظر خود را، نسبت‏به آن نوع‏شناختى که دانشمندان و فيلسوفان آن را علمى تلقى مى کنند، تعيين کند. يک مجموعه از شناخت‏براى اينکه بتواند علم به شمار آيد، بايد واحد باشد. هستى و وحدت، مساوق يکديگرند؛ آن چنان که «بودن‏» و «يکى بودن‏» عينا يک چيز است (همان طور که بعدا معلوم خواهد شد). در مورد الهيات طبيعى و علوم ديگر، اين شرط به آسانى برآورده مى‏شود. وحدت هر مجموعه‏اى از شناخت‏بستگى به وحدت موضوع آن است؛ البته خود موضوع بايد نه در ماديتش، بلکه از جنبه «صورى، که به سبب آن، يک موضوع محقق مى‏شود» اخذ شود. اين امر با خود قواى شناخت‏شروع مى‏شود.
الهيات تعليم مقدس، اصول خود را از علم خدا که از طريق وحى بر ما معلوم مى‏شود اخذ کرده است. تعليم مقدس نمى‏تواند علم واحدى باشد؛ زيرا که موضوع آن، وحدت ندارد، اما اگر موضوع واحد نباشد، اصلا تحققى نخواهد داشت. حل اين مشکل، طبيعتا در وحدت موضوع صورى الهيات تعليم مقدس نهفته است و اين «صوريت‏» به علت «وحيانى‏» بودن آن است. در نتيجه، هر آنچه خدا وحى کرده است، تحت موضوع صورى علمى واحد قرار مى‏گيرد. از اين رو، اين علم، علمى است که همه موضوعاتى را که به طور مشترک، صورت وحيانى بودن را واجدند، بررسى مى‏کند.
منظور اصلى از اين پاسخ، رفع مشکلى است که ناشى از تنوع و اختلاف موضوعات مندرج در کتاب مقدس است؛ اما غير از تفاوت موضوع، مشکل ديگرى نيز وجود دارد که اگر همه تعاليم مندرج در کتاب مقدس را به علمى واحد نسبت دهيم، مشکلات چندى را در پى خواهد داشت. يکى از آنها، که قبلا نيز آن را ذکر کرده‏ايم، اين است که کتاب مقدس غالبا وقايع جزئى تاريخى را، نظير رفتار و کردار ابراهيم، اسحاق و يعقوب، بررسى مى‏کند، اما موضوع هيچ علمى نمى‏تواند جزئى باشد، بلکه بايد کلى باشد. توماس براى فايق آمدن براين مشکل بسيار اساسى، که در واقع از ديدگاه ارسطويى غيرقابل حل است، به مفهوم موضوع صورى الهيات، يعنى «وحيانى بودن‏»، متوسل شده است. نخست او بى‏محابا تصديق مى کند که تعليم مقدس اساسا و در درجه اول، با حقايق جزئى سرو کار ندارد، بلکه آنها در کتاب مقدس، نقش الگو و نمونه‏هايى را دارند که ما بايد در زندگى از آنها پيروى کنيم. توماس بايد دريافته باشد که اين جواب تا حدى نارساست؛ زيرا در تبيين چگونگى خلقت و نجات و فديه‏پذيرى انسان، بسيارى از حقايق جزئى بيان شده است که اغراضى مهمتر از صرفا تهذيب اخلاق دارند؛ اما برعکس، قسمت دوم پاسخ او ارتباط زيادى با اين موضوع دارد؛ يعنى اين حقايق جزئى براى اين مطرح شده اند که حجيت و اعتبار کسانى را اثبات کنند که از طريق آنان، وحى الهى که کتاب مقدس و تعليم مقدس بر آن مبتنى است‏به ما رسيده است. از آنجا که همه اين حقايق و وقايع جزئى، در اثبات اعتبار آن افراد دخيل هستند، مستقيما مربوط به موضوع صورى الهيات مى‏شوند که شناخت آن از طريق وحى الهى براى ما ميسر است.
مشکل ديگرى وجود دارد که آسانتر قابل حل است. ارسطو مى‏گويد: «يک علم هنگامى واحد است که فقط درباره نوع واحدى از موضوعات بحث کند، درحالى که تعليم مقدس، هم درباره خالق و هم درباره مخلوقاتش بحث مى‏کند. حال آنکه خدا و مخلوقاتش نمى‏توانند در تحت‏يک مقوله واقع شوند. پاسخ ساده چنين اشکالى آن است که در اينجا نيز وحدت نوع وجود دارد:
تعليم مقدس از خدا و مخلوقات، به طور يکسان بحث نمى‏کند، بلکه اولا و بالذات از خدا و سپس از مخلوقات، از آن حيث که خدا مبدا و منتهاى آنهاست، بحث مى کند. از اين رو وحدت اين علم نيز حاصل مى‏شود.
آخرين اعتراض، مهمترين آنهاست و مستقيما به مساله ما مربوط مى‏شود. موضوعاتى که متکلم آنها را بررسى مى‏کند، نه تنها متنوعند، بلکه بعضى از آنها را فيلسوف نيز مورد بررسى قرار مى‏دهد. مثلا تعليم مقدس درباره فرشته‏ها بحث مى‏کند، اما فيلسوفان نيز از آنها تحت عنوان جواهر مفارق بحث مى‏کنند. و يا مثلا تعليم مقدس در بحث از خلقت، از اجسام بحث مى‏کند، اما همين اجسام تحت‏بررسى منجم، فيزيکدان، زيست‏شناس و دانشمندان ديگرى که علوم آنان کاملا متفاوت با الهيات است، قرار مى‏گيرد. حتى اخلاقيات که مساله‏اى بسيار مهم براى متکلمين است فيلسوفان از آن تحت عنوان علم اخلاق بحث مى‏کنند. لذا اگر تعليم مقدس شامل مطالبى باشد که به علوم فلسفى تعلق دارند، نمى‏تواند يک علم به حساب آيد.
جواب توماس به اين مشکل، بسيار کامل است. او مطالب زيادى را در عبارتهايى کوتاه بيان مى‏کند که ابتدا بايد آنها را به طور کامل ذکر کرد:«هيچ مانعى ندارد که قواى پست‏تر که به خاطر موضوعاتشان متنوع مى‏باشند، در عين حال، همين موضوعات مى‏توانند تحت‏يک قوه برتر با يکديگر جمع شوند و متعلق آن قرار گيرند؛ زيرا قوه برتر، موضوع خود را تحت صوريت کليتر لحاظ مى‏کند. بنابراين، موضوع حس مشترک، امر محسوس است که هم شامل مبصرات و هم مسموعات مى‏شود. از اين رو گرچه حس مشترک يک قوه است، اما موضوع آن شامل همه موضوعات حواس پنجگانه مى‏شود. به همين صورت، موضوعاتى که مورد بحث علوم مختلف فلسفى هستند، بازمى‏توانند از يک جنبه، يعنى از آن حيث که وحى الهى هستند، مورد بحث تعليم مقدس واحد قرار گيرند. بدين ترتيب، تعليم مقدس به تعبيرى نشانه علم الهى را که هم واحد و هم بسيط است و با اين حال شامل هر چيزى مى‏شود، با خود دارد».
علوم فلسفى واقعا از الهيات به عنوان ريشه مشترکشان به دست نمى‏آيند. اخبار و گزارشهاى خاص اين علوم در نهايت‏به الهيات نمى‏رسند. گويى که غايت طبيعى آنها صرفا سر و صورت دادن به تعليم مقدس بوده است. فلسفه که فى‏نفسه شامل الهيات طبيعى است، متعلق به نظام طبيعى بوده و قادر نيست که خود را به نظام ماوراءالطبيعه حقايق وحيانى متوجه سازد؛ در واقع، فلسفه وجود آن نظام و حتى احتمال آن را حدس نميزند (به ذهنش خطور نمى‏کند). برعکس، تعليم مقدس کاملا از حضور الهيات طبيعى و نيز وجود همه علوم فلسفى آگاه است. تعليم مقدس به علوم ديگر چنان مى‏نگرد که آنها به طور ناخودآگاه به سوى غايتى متعالى متوجه‏اند به خودى خود درباره آن غايت چيزى نمى‏دانند. تعليم مقدس، چون فلسفه را در پرتو وحى الهى مى‏نگرد، امکاناتى را در آن تشخيص مى‏دهد که خود الهيات طبيعى از آن بى‏خبر است. خلاصه، آنچه را متکلم در آثار فيلسوفان لحاظ مى‏کند، ذاتا و ماهيتا فلسفى است. آنچه يک متکلم در آثار افلاطون و ارسطو مشاهده مى‏کند، فلسفه است، اما نگرش او به اين امر همواره نگرش يک متکلم است. تعليم مقدس به فلسفه چنان مى‏نگرد که در پرتو يک نور برتر مى‏تواند به عنوان کمکى مناسب در امر خطير رستگارى انسان لحاظ شود.
اگر اين موضع اساسى توماس را براى يک لحظه فراموش کنيم، اين خطر وجود دارد که در تفسير نگرش صحيح او نسبت‏به فلسفه دچار اشتباه شويم. همچنين امکان دارد که وجود تعليم مقدس را نيز در معرض خطر قرار دهيم. همان طور که قبلا گفته شد، تعليم مقدس براى وجود داشتن بايد واحد باشد. هر مطلب بيگانه‏اى که در تعليم مقدس وارد شود، بايد با آن متحد شود؛ زيرا در غير اين صورت، تعليم مقدس به صورت مجموعه‏اى درهم ريخته (تصادفى) از اطلاعات ناهمگون درخواهد آمد. تنها راه رسيدن به اين هدف، اين است که هر چيزى را در پرتو موضوع صورى خويش بررسى کند. اين تعليم مقدس، هر زمان که يکى از حقايق وحيانى را، که فراتر از عقل انسانى است، مورد بررسى قرار دهد، ضرورتا به چنين هدفى نائل خواهد آمد؛ زيرا چنين حقايقى برحسب تعريف به هيچ وجه براى انسان شناخته نمى‏شوند، مگر از طريق وحى الهى. و به همين دليل توماس اين نوع حقيقت را به معناى دقيق کلمه «وحيانى‏» ناميده است. اين حقايق نوعى از شناخت و معرفت است که تنها از طريق وحى الهى براى انسان حاصل مى‏شود.
از سوى ديگر، همان گونه که قبلا ذکر کرديم، حقيقت امر اين است که خدا اراده کرده که حتى بعضى از حقايقى را که فى‏نفسه فراتر از نور طبيعى عقل نيستند از طريق وحى براى انسان آشکار کند. حقايقى از اين نوع چون طبيعتا قابل شناختند چه از طريق فلسفه و چه از طريق يکى از علوم طبيعى به آن نوع حقايقى که اساسا وحيانى‏اند تعلق ندارند؛ اما چون اين حقايق، واقعا وحى شده‏اند، موضوع و متعلق ممکن (احتمالى) وحى‏اند. به تعبير خود توماس، چنين حقايقى متعلق به نوع حقايق قابل وحى الهى‏اند و به همين دليل نهايى است که چنين حقايقى درباره خدا مى تواند در ساختار تعليم مقدس وارد شوند؛ بدون اينکه وحدت آن را به خطر اندازند. و از آنجا که اين حقايق را واقعا خدا وحى کرده است، مندرج در موضوع صورى الهيات مى‏شوند.
اما موضع متکلم نسبت‏به الهيات طبيعى، فيزيک، زيست‏شناسى و علوم ديگر چيست؟ [بايد گفت که] دقيقا موضع واحدى دارد؛ زيرا درباره هر موضوعى که خدا مطلبى را وحى کرده است، در رديف «حقايق قابل وحى‏» شمرده مى‏شود. در تعليم مقدس که جهان را به عنوان مخلوق خدا لحاظ مى‏کند، حقيقت قابل وحى، يک عنوان کاملا فراگير مى‏باشد. کتاب مقدس در توصيف عمل شش روزه (خلقت)، مطلبى را فروگذار نکرده است، به گونه‏اى که هيچ مطلبى وجود ندارد که علم و فلسفه بتوانند بگويند که مرتبط با موضوعى از يک وحى ممکن نباشد. آسانترين راه براى فهم اين نکته، طرح اين سؤال است: کدام مخلوق از مخلوقات خداوند است که مندرج در علم او به صنع خويش نباشد؟ بديهى است که هيچکدام. اکنون تعليم مقدس هر چيزى را تحت عنوان صوريت «متعلق وحى الهى بودن‏» (11) بررسى مى‏کند. از اين روست که توماس از مقاله سوم کتاب «کليات کلام‏» چنين نتيجه مى‏گيرد: تعليم مقدس درباره موضوعاتى مى‏تواند بحث کند که موضوع علوم فلسفى است؛ در واقع نه به عنوان موضوعات اين علوم، بلکه به عنوان اينکه قابل اندراج در وحى‏اند. به اين ترتيب، تعليم مقدس در ذهن، همچون اثر و نشانه علم الهى است، که علمى واحد و بسيط به همه امور مى‏باشد.
توماس در مقاله پنجم از کتاب کليات کلام، چنين بيان کرده است: «آيا تعليم مقدس شريفتر از علوم ديگر است؟» ما مى‏دانيم که چنين است؛ زيرا از آنجا که تعليم مقدس در بخشى نظرى و بخشى ديگر، عملى است، به ساحتى بالاتر از ساحت علومى که يا کلا نظرى و يا کلا عملى هستند، تعلق دارد. به تعبير خود توماس: «اين علم، متعالى‏تر از همه علوم نظرى و عملى ديگر است… و تمام امتيازها (12) از اين منبع ناشى مى‏شوند. اگر تعليم مقدس به عنوان علم نظرى لحاظ شود، به علت قطعيت و شرافت‏بيشتر موضوعش، از همه علوم نظرى ديگر برتر است. چرا قطعيت‏بيشترى دارد؟ زيرا علوم ديگر، قطعيتشان را از نور طبيعى عقل بشرى، که در معرض خطاست، مى‏گيرند؛ در حالى که تعليم مقدس قطعيتش را از نور علم الهى، که خطاناپذير است، اخذ مى‏کند؛ و شرافت موضوعش بدين جهت است که علوم ديگر فقط از موضوعاتى بحث مى‏کنند که در قلمرو عقل انسانى است؛ در حالى که تعليم مقدس عمدتا از امورى بحث مى کند که فراتر از عقل بشر است. هنگامى که تعليم مقدس به عنوان علم عملى لحاظ شود، برترين علم عملى خواهد بود. زيرا شرافت چنين علومى متناسب با شرافت غايات آنهاست و غايت الهيات يا تعليم مقدس، شريفترين غايت قابل تصور، يعنى سعادت ابدى انسان است.
در ضمن سادگى‏اى که توماس در تدوين اين نتيجه بسيار مهم به کار مى‏برد، مطلبى گمراه‏کننده وجود دارد. بسيارى آن را بدين معنا مى‏دانند که تعليم مقدس، شريفتر از علوم ديگر است، بدون اينکه اين نکته را بوضوح دريابند که، به تعبير صحيح، هيچ مقايسه‏اى بين آنها ممکن نيست. تعليم مقدس، به طبقه واحدى از علوم (ديگر) متعلق نيست، بلکه يکه و تنهاست و طبقه‏اى مختص به خود دارد. ابهامى که از رابطه ميان فلسفه و کلام حاصل مى‏شود، علتى غير از اين واقعيت معمولا مغفول‏عنه ندارد.
يکى از فقرات کتاب «کليات کلام‏» که مکررا نقل مى‏شود، پاسخى است که توماس به استدلال دوم در مقاله پنجم از موضوع اول داده است. اين استدلال بيان مى‏کند که کلام يا الهيات نمى‏تواند شريفتر از علوم ديگر باشد؛ زيرا غالبا بر علوم فلسفى مبتنى است و هر علمى که مبتنى بر علم ديگرى باشد، معمولا پايينتر و اخس از آن علم است.
جواب به اين اشکال، اين است که به همان دليلى که ذکر شد، آنچه درباره علوم ديگر صادق است، درباره کلام صادق نيست و تعليم مقدس واقعا مبتنى بر علوم فلسفى نيست؛ به اين معنا که اصول خود را از آنها گرفته باشد. تعليم مقدس در آنچه مى‏داند و يا مى‏آموزد، مرهون علوم فلسفى نيست. تعليم مقدس صرفا از اين علوم، روش بيان مطالب را، و به عبارت کلى، هر چيزى که فهم تعاليمش را آسانتر کند، اخذ مى‏کند و واقعا هم چنين است. زيرا آموزه‏هاى «تعليم مقدس‏» فراتر از عقل است. اگر تعليم مقدس، تعاليم خود را از طريق آنچه به طور طبيعى در علوم ديگر براى ما شناخته مى‏شود عرضه کند، عقل ما آسانتر آن را مى‏پذيرد به علاوه، گاه علوم برتر، بر علوم فروتر و اخس، مبتنى‏اند و آنها [علوم اخس] را در خدمت اغراض خود به کار مى‏گيرند؛ مانند علم سياست که گاهى از علم نظامى استفاده مى‏کند. اينجاست که توماس نتيجه مشهور خود را مى‏گيرد: «تعليم مقدس بر علوم ديگر به عنوان مافوق آن مبتنى نيست، بلکه علوم ديگر را به عنوان زيردست و خادم خود به کار مى‏گيرد.» و به بيان صريحتر، علوم ديگر، خدمتگزاران اين علمند: «حکمت، خدمتکاران خود را فرستاد تا به قلعه و برج (13) دعوت کنند» (امثال سليمان 9:3).
نظر کاملا صحيحى که اغلب، درباره اين دستوالعمل مطرح مى‏شود، اين است که اين دستور، به معناى تعريف فلسفه و علوم فلسفى نيست، بلکه مشخص مى‏کند که هرگاه تعليم مقدس مصلحت‏بداند که به خاطر هدف خود از علوم ديگر استفاده کند مرتبت آنها نسبت‏به تعليم مقدس چيست.آنچه صحيح نيست، اين استنتاج است که اگر فلسفه و علوم فلسفى به حال خود واگذار شوند، از موقعيت‏بهترى برخوردار خواهند بود تا هنگامى که دعوت حکمت (14) را اجابت کنند. در هر حال، اينجا ما به نقطه‏اى مى‏رسيم که استدلال، قادر به متقاعد کردن نيست و اين دقيقا به اين خاطر است که يکى از مقدمات آن، ايمان به حقيقت وحى الهى است. فيلسوفى که اعتقاد به حقيقت کلام خدا ندارد، وجهى ندارد که بپذيرد حکمت فلسفى مى‏تواند از خدمت کردن به حکمت مقدس سود ببرد. اين صرفا به اين معناست که او نمى‏خواهد يک متکلم باشد، اما براى کسى که مى‏خواهد مسيحى باشد و کسى که به حقيقت کلام خدا معتقد است، وضع کاملا متفاوت است. ساده‏لوحانه است (اگر نگوييم خنده‏آور) که کسى چنين تصور کند که اگر علوم ديگر، که برترين آنها الهيات طبيعى است، در خدمت تعليم مقدس باشند، شرافتشان آسيب مى‏بيند. توماس براى مابعدالطبيعه و همه علوم ديگر، ارزش بسيار بيشترى قائل است تا مدافعين آنها. او فلسفه را کمتر دوست نمى‏داشت، بلکه تعليم مقدس را بيشتر دوست مى‏داشت و آن را چنان رفيع لحاظ مى‏کرد که براى هر علمى که اخس و تابع آن بود، هيچگونه بى‏احترامى محسوب نمى‏شد؛ بلکه همچنان که براى انسان هيچ افتخارى بالاتر از خدمت و بندگى خدا نيست، همچنين براى فلسفه و علوم ديگر نيز افتخارى بالاتر از خدمت‏به الهيات نيست. اما ما برترين معناى کلمه «حکمت‏» را فراموش کرده‏ايم. در واقع ما اجازه داده‏ايم که همان مفهوم الهيات فراموش شود. مابعدالطبيعه نيز به جاى نيل به جايگاه و عنوان باشکوه (شاهانه) خود، توام با الهيات فراموش شده است.اما براى خواننده آثار توماس، «شرافت‏برجسته و رفيع‏» (15) تعليم مقدس، بايد به عنوان يک واقعيت مسلم و غيرقابل بحث‏باقى بماند، والا هيچ سودى عائد او نخواهد شد. توماس در جواب اين سؤال، که در مقاله ششم مطرح کرده است، يعنى آيا اين تعليم مقدس، حکمت است‏يا نه؟ مى‏گويد: «اين تعليم مقدس، حکمتى مافوق همه حکمتهاى بشرى است، آن هم نه از يک رتبه و جنبه، بلکه به طور مطلق‏». و اين را نبايد به منزله يک عنوان بيهوده لحاظ کرد.
چون تعليم مقدس، حکمت‏حکمتهاست و برترى آن بر ديگر علوم بسيار بيشتر و اساسيتر از برترى مابعدالطبيعه بر ساير علوم است، پس تعليم مقدس، حجيت و اعتبار حکم کردن و قضاوت کردن را دارد. به تعبير خود توماس: وظيفه تعليم مقدس اثبات اصول علوم ديگر نيست، بلکه فقط درباره آنها به داورى مى‏پردازد. به موجب اين حجيت و اعتبار، تعليم مقدس هر آنچه را در علوم ديگر معارض با حقيقت وحيانى است، به عنوان خطا محکوم مى‏کند. خصيصه حجيت و اعتبار مطلق اين علم، به بهترين وجه، از اين واقعيت آشکار مى‏شود که: اين علم، «اصول‏» علوم ديگر را مورد قضاوت و داورى قرار مى‏دهد و چون توماس هيچ استثنايى را مطرح نکرده است، بايد نتيجه گرفت که حتى مبدا و اصل شناخت مابعدالطبيعه، يعنى «وجود» هم، مورد قضاوت اين علم قرار مى‏گيرد.
هنگامى که تعليم مقدس براى روشنتر کردن معناى تعاليم خود به روشها و مفاهيم فلسفى متوسل مى‏شود، باز هيچ مشکلى وجود ندارد. متکلم در چنين مواردى از عقل انسانى، نه براى اثبات حقيقت ايمان، بلکه صرفا به عنوان روشى براى توضيح مطالب استفاده مى‏کند (و اين يک قاعده و قانون در کلام «مدرسى‏» است). متکلم با شروع از بعضى امور ايمانى، به بحث و استدلال مى‏پردازد تا نتايجى را که آنها دربر دارند و بر همين اساس به طور ضرورى از آنها ناشى مى شوند، از طريق بحث و استدلال آشکار سازد. بنابراين، توسل به عقل انسانى براى تبيين تعاليم دينى، تعارضى با ماهيت آن [ايمان] ندارد؛ اما برعکس، از آنجا که «لطف‏» (16) ، طبيعت [و ذات انسان] را نابود نمى‏کند و حتى آن را تکامل مى‏بخشد، عقل طبيعى بايد به ايمان کمک کند؛ همان طور که تمايل طبيعى اراده به نيکوکارى (17) کمک مى‏کند.
اشکالهاى واقعى هنگامى بروز مى‏کند که مخالفين تعليم مقدس که هيچ اعتقادى به وحى الهى ندارند برخى از امور ايمانى يا لوازم ضرورى آن را انکار مى‏کنند. متکلم در چنين مواردى به يقين مى‏داند که شخص مخالف، اشتباه مى‏کند؛ زيرا او با وحى الهى، که تعاليم آن خطاناپذير است، مخالفت کرده است. از سوى ديگر، متکلم نمى‏تواند با استفاده از حقيقت ايمان، عليه فيلسوف که استدلالهاى او برگرفته از عقل است استدلال کند. تنها کارى که متکلم مى‏تواند انجام دهد، اين است که با استفاده بهتر از عقل، با به کارگيرى نادرست عقل مخالفت کند. به بيان ديگر، متکلم با اينکه نسبت‏به حقيقت تعليم مقدس مطمئن است، بايد آن چنان استدلال کند که گويى خود يک فيلسوف است.
تقريبا همه مشکلاتى را که ما در تفسير تعليم توماس با آن برخورد مى‏کنيم، ناشى از مواضعى است که وى در انجام اين قسمت از طرح و برنامه کلامى خود اتخاذ کرده است. استفاده از روش فيلسوفان به سبب هدفى اساسا کلامى، به طور اجتناب‏ناپذيرى، شرايط و موقعيتهاى مبهمى را پديد مى‏آورد. اولا متکلم نمى‏تواند ادعا کند که هر حقيقت کلامى را به استناد عقل طبيعى مدد نيافته از وحى اثبات مى‏کند. در نتيجه اگر او براى تعليم ايمان به براهين فلسفى متوسل شود، همواره شکاف و فاصله‏اى ميان آنچه او مى‏گويد و آنچه خود وحى واقعا مى‏آموزد، وجود دارد. بنابراين الهيات، انتقال و بيان حقيقتى فراتر از عقل به زبان عقل است. ثانيا هنگامى که متکلم مجبور است‏با براهينى، که از نظريه فيلسوف مشهورى مانند ارسطو اقتباس شده است مواجه شود، ممکن است که يکى از دو نگرش ممکن را برگزيند: يا نشان دهد که در واقع فيلسوف مذکور به نظرياتى که به او نسبت داده شده و معارض با ايمان است، معتقد نبوده است؛ و يا به طور جدى چنين نظرياتى را به عنوان خطاهاى فلسفى رد کند.
راه حل اول، متکلم را درگير يک سلسله مباحث‏بى‏پايان درباره مسائل و مشکلات تاريخ فلسفه مى‏کند. توماس نيز زمان زيادى را صرف بحث درباره چنين مسائلى نمود.واقعا ارسطو در مورد ازليت عالم، مشيت الهى، ماهيت نفس انسانى و… به چيز دست‏يافت؟ نگرش معمول توماس در چنين مواردى اين بود که براساس وثاقت و اعتبار فلسفى، بحث و استدلال کند، و براستى چنين بود؛ زيرا از آنجا که به استناد اعتبار بعضى از فيلسوفان، با تعاليم وحيانى، مخالفت مى‏شود، شايسته است که يک متکلم اين تفسير اشتباه از نظريه فيلسوف را اصلاح کند و اين، تمسکى ناموجه به اعتبار فيلسوف است. اما اگر متکلم فکر کند که يک فيلسوف مشهور هرچند داراى اعتبار زياد باشد در اشتباه بوده است، تنها راه براى او اين است که چنين خطاهاى فلسفى را با اثبات حقيقت فلسفى نقيضش رد کند. توماس هم غالبا چنين عمل کرده است که در همان ساختار «الهيات‏» خود، استدلالهاى فلسفى ناب را داخل کرده است. کتاب «کلياتى ضد کفار» پر از اين گونه استدلالهاست، اما آنها در «کليات کلام‏» نيز فراوانند؛ آن چنان فراوان که برخى از مخالفان او، نظير سيجر آو برابانت‏» (18) ، ترديد نکرده‏اند که از آثار کلامى توماس، بخش کاملى را اقتباس کنند که فقط با حذف استنادات کتاب مقدس، به آسانى به صورت تفکر فلسفى درمى‏آيند. در هر حال، توماس غالبا ترجيح مى‏دهد که از روش دقيقترى پيروى کند؛ يعنى، نه به وثاقت و اعتبار فلسفى استناد کند، و نه آن را رد کند؛ بلکه نظريه‏هاى فيلسوفان را اصلاح کند تا بتواند آنها را تا حد ممکن به تعاليم ايمان حقيقى نزديک کند. توماس با قبول چنين نگرشى، زحمت زيادى را براى مورخين بعد از خود پديد آورد، اما خود او درباره آنها فکر نکرده بود. انسان بايد اين واقعيت تاريخى حاکم را همواره مد نظر داشته باشد که در قرن سيزدهم به دلايلى که بيگانه با بحث ماست فلسفه و آموزه ارسطو، عملا امرى واحد فرض مى‏شد. توماس به عنوان يک متکلم وظيفه خود مى‏دانست که اذهان انسانها را متوجه امکان حقيقت ايمان کند؛ از اين طريق که اثبات کند فلسفه نه تنها معارض با حقيقت ايمانى نيست، بلکه مؤيد آن است. اين نگرش براى او طبيعى بود که بپذيرد. او يقين داشت که حقيقت ايمان بسيار خطاناپذيرتر از حقيقت فلسفه است، کما اينکه مطمئن بود که ممکن نيست‏حقيقتى معارض با حقيقتى ديگر باشد و از آنجا که فلسفه، مدعى بيان حقيقت‏بود، کمک کردن به فلسفه براى بيان حقيقت در حکم کمک کردن به بودن فلسفه به شمار مى‏رفت. و چون براى اکثر معاصران توماس، فلسفه يادآور ارسطو بوده، توماس طبيعتا کوشش کرده است تا حد ممکن، حقيقت فلسفه را تحت‏حمايت و قيوميت (19) ارسطو قرار دهد. اين کار، حداقل در موارد بسيارى که فيلسوفان مختلف با قبول فلسفه‏هاى مختلف، به اعتبار فيلسوف والامقامى چون ارسطو استناد مى‏کردند، کار چندان مشکلى نبود؛ اما توماس حتى نيازى به اين تشويق نداشت. وى بيشترين حقيقتى را که ممکن بود به اظهارات ارسطو نسبت دهد، به زبان او مى‏گذاشت. اين که توماس تا چه حد آگاه بود که مطالبى را که ارسطو هيچگاه نگفته است، بر زبان او بگذارد، مطلبى است که براى آگاهترين مورخين او به صورت يک فرض و گمان باقى مانده است.
اما ارسطو تنها مرجع براى اين بحثها نبود. توماس به افلاطون، بوئتيوس، ابن‏سينا و ابن‏رشد مطالبى را نسبت مى‏داد که آنان مى‏بايست اين مطالب را براى اينکه هم از نظر فلسفى صحيح و هم از نظر کلامى بى‏عيب باشند، مى‏گفتند. اساسيترين کمک توماس به فلسفه، تفسير عقلانى فلسفه‏هاى گذشته در پرتو حقيقت کلامى بود. از لحاظ فلسفى، روشى که يک فيلسوف از طريق آن به حقيقت مى‏رسد، ربطى به خود حقيقت ندارد. يک حکم فلسفى، همواره بايد براساس ارزش فلسفى آن مورد قضاوت قرار گيرد، اما گفتن اينکه يک نظريه خاص به ارسطو تعلق دارد، مطرح کردن يک حکم و گزاره تاريخى است که بدين لحاظ بايد براساس ارزش تاريخى درباره آن قضاوت شود. ديدگاه خود توماس، اساسا يک ديدگاه تاريخى نبود و از اين رو، مورخين خود را درگير بسيارى از مسائل لاينحل نمود؛ اما اين امر، اهميت چندانى ندارد. روى هم رفته، هدف اصلى مطالعه تاريخى «توميسم‏» اين است که معناى حقيقى تعاليم آن را تشخيص دهيم. هرچند بحث از منشا و اساس اين تعليم جالب توجه است، ولى علاوه بر اينکه در نهان روانشناسى شخصى پنهان است، به گونه‏اى غيرمستقيم، به معناى آن تعليم مربوط است.
اگر اين نظر کلى درباره تعليم مقدس توجيه شود، ماهيت نظريه‏اى که در کتاب «کليات کلام‏» است، بايد روشن و آشکار شود. زيرا هدف اين کتاب آشنايى خوانندگان آن، مخصوصا مبتديان، به تعليم کلام است. به همين دليل، همه مطالب آن کلامى است. اين بدان معنا نيست که کتاب «کليات کلام‏»، فلسفه را دربر ندارد؛ برعکس، اين کتاب سرشار از مطالب فلسفى است. از آنجا که فلسفه‏اى که در کتاب «کليات کلام‏» است، به خاطر هدف کلامى است و چون در اين کتاب مطالب فلسفى با آنچه کار اصلى متکلم است، عجين شده و در هم آميخته است، لذا فلسفه در موضوع صورى الهيات مندرج شده و به سهم خود، کلامى شده است.
به همين دليل سبک توضيح مطالب، بايد کلامى شود. حال که موضوع علم کلام «خدا» است. بنابراين همه مطالب آن بايد، از مفهوم خدا آغاز گردد و يا مربوط به آن باشد. توماس هرگز در اين باره تغيير عقيده نداده است که «فيلسوفان از اشيا به خدا مى‏رسند، ولى متکلمان از معرفت ما نسبت‏به خدا شروع مى‏کنند تا ماهيت اشيا را تفسير کنند». طبيعتا اگر لازم باشد که متکلمى مطلبى نظير «وجود خدا» را به طريق فلسفى اثبات کند، براى او ضرورى است که در اين مورد خاص، طبق مقتضيات روشن فلسفى عمل کند؛ اما حتى در آن صورت، او خود را از کلام جدا نکرده است؛ زيرا «پولس مقدس‏» گفته است که «انسان مى‏تواند وجود خدا را از طريق بررسى مخلوقاتش اثبات کند. » قبل از هر چيز، متکلم در آغاز الهيات خود، مساله‏اى را قرار مى‏دهد که معمولا در آخر فلسفه ظاهر مى‏شود. مساله وجود خدا به عنوان مقدمه‏اى براى الهيات به معناى واقعى‏اش، [در مرحله نخست] عبارت است از شناخت آنچه فيلسوفان درباره اين حقيقت دريافته‏اند، و در مرحله بعد به معناى قضاوت، تفسير و در صورت لزوم تکامل بخشيدن آن در پرتو يک حقيقت‏برتر است.
پى‏نوشت‏ها:
1. sacreddoctrine.
2. philosophical disciplines.
3. all – sufficiency.
4. saint paul.
5. authority.
6. beatitude.
7. beatific vision.
8. eternal life.
9. persuasive argument.
10. radical transcendency.
11. being divinly revealed.
12. prerogatives.
13. tower.
14. wisdom.
15. eminent dignity.
16. grace.
17. charity.
18. siger of brabant.
19. patronage.
منبع: / فصلنامه / نقد و نظر / 1374 / شماره 3 و 4، تابستان و پاييز
نويسنده : اتين ژيلسون
مترجم : محمد محمدرضايى

این نوشته را منتشر کنید:

admin

نویسندهٔ پایگاه آموزش evented-edu

مشاهدهٔ پروفایل و نوشته‌ها

دیدگاه خود را بنویسید