بر زخمهاي آشنا
بغضم گرفته بود، با قطرت اشك من دانههاي برف از پشت شيشه شبيه قطرات باران ميشد. در حال خودم بودم كه سنگيني دستي را روي شانههايم احساس كردم برگشته و ديدم قاسم در حال خنديدن است. بغضم تركيد، سر بر روي شانههاي قاسم گذاشتم و هايهاي گريه كردم لباس قاسم از قطرات اشك من خيس شد من را در آغوش گرفت و نجواكنان گفت:«راه دوري نميري كه همش چند كيلومتر آنطرفتر هستي». نميتوانستم باور كنم از قاسم، تنها دوست و ياور زندگيام حتي لحظه اي دور باشم قاسم به من نگاهي كرد و در حالي كه پوتينهايم به دستش بود سپس ادامه داد:«مگر به مراسم خواستگاري ميروي كه اينچنين دست و پايت را گم كردهاي» سوار ماشين شدم به پيرمرد كه نامش عموصادق بود نگاهي انداختم نميدانم چرا چشمان او شباهت عجيبي به چشمهاي قاسم داشت، به محض بسته شدن در ماشين، خيلي سريع قاسم رو از من برگرداند، ميدانست كه در دلم چه ميگذرد، از او دور شديم، آنقدر دور كه در آن بوران برف ديگر اثري از قاسم به جا نماند. در راه فرماندهي گردان گفت:«نميدانم تو را به عموصادق بسپارم با عموصادق را به دست تو؟!» اين را گفت و ديگر تا پايان راه حرفي نزد. به مقر عموصادق رسيديم، پس از خواندن نمازش به او گفتم:«قبول باشه عموصادق» در جواب پاسخ داد:«قبول حق پسرم». «حق داري با من نسازي از من سني گذشته است اما تو حالا اول جواني هستي»، گفتم:«عموصادق نقل اين حرفها نيست….. روز عمليات است اما فرمانده گفته چون تو كسالت داري بايد به عقب برگردي…. مگه من چمه!؟ من حتي از فرمانده هم سالمندم…. آخ….. بازم اين سردرد لعنتي لطفاً عموصادق از توي كولهپشتيام…. قرصهايم را بده….». فردا صبح كه بلند شدم عموصادق تمام كارها را كرده بود با يك سيني چاي كنار تختم نشست و گفت:«بخور….انشاالله كه كسالتت رفع ميشود». تمام بدنم درد ميكرد، حس بلند شدن از رختخواب را نداشتم، روي تخت نشستم و گفتم:«عموصادق تو چرا اينجا آمدهاي؟!». در جوابم پاسخ داد:«تازه ازدواج كرده بودم، پسر كوچكي داشتم كه خيلي دوستش داشتم، فقط همين را ميدانم كه سر موضوعي با همسرم بحث كردم كه او هم، همراه بچه من را ترك كرد». با تعجب پرسيدم:«پس حالا شما اينجا چه ميكنيد؟» چرا دنبال زن و فرزندتان نميرويد؟!» اشك در چشمانش حلقه زد و گفت:«پس از رفتن آنها حافظهام را از دست دادم، فقط همين را ميدانم كه پشت بازوي سمت چپ دست پسرم يك خال قهوهاي بزرگ بود، به دليل سابقه فراموشي كه داشتم فرمانده دستور داد به پشت خط بروم چون ميدانست اينجا براي من بهتر است». قطرات اشك را روي صورت عموصادق ديدم، نميخواستم اذيتش كنم، ديگر سؤالي نكردم و چاي داخل سيني را سر كشيدم. ناگهان فرمانده وارد شد و گفت:«ديشب عمليات تمام شد و ما با كمترين شهيد و كمترين زخمي پيروز شديم و رو به من ادامه داد ميتواني برگردي دلم طاقت نداشت، بيقرار قاسم بودم، سريع پشت فرمان پريدم و گفتم بريم!؟ به منطقه رسيدم، هنوز بوي دود ميآمد، به دنبال قاسم همهجا را گشتم ناگهان يك جفت پوتين روي برفها توجهام را جلب كرد به طرف پوتين خيز برداشتم، آه خداي من ….. قاسم بود بدن و لباسهايش به كلي سوخته بود، پاهايم لرزيد، شانههايم نيز همينطور…. عموصادق به كمكم آمد، عمو زير بازوي دست چپ قاسم را بلند كرد، لباس سوخته كنار رفت، ناگهان عمو شل شد، روي زمين نشست، قطرات اشك روي صورتش روان شد، به نقطهاي كه خيره شده بود، نگاه كردم، آه خداي من، پشت بازوي دست چپ قاسم يك خال قهوهاي بزرگ بود، چه صحنهاي بود، سرم را به آسمان گرفتم، اين بار بغض هردوي ما شكست، عموصادق به فرزندش رسيده بود.
به خميني بگو ناراحت نباشد؛
هلاء در اين بيمارستان كار ميكند!
روز دوازدهم ارديبهشت، در حالي كه تنها 48 ساعت از آغاز «عمليات الي بيتالمقدس» ميگذشت، به بيمارستان «حميديه» رفتيم.تا قبل از شروع عمليات، اين بيمارستان متروكه بود كه با تلاش پزشكان و امدادگران اعزامي از بهداري منطقهي خراسان احياء شد و در لحظهي بازديد ما داراي سه اطاق عمل، 5 جراح، حدود 45 تخت اورژانس و 40 تخت بستري و … بود. وقتي خواستيم با پزشكان و پرستاران مصاحبه كنيم، همگي ما به يك جواب ميدادند:«اگر اينجا ميخواهيد با شخصي مصاحبه كنيد، بايد با «هلاء بيات صحبت كنيد» پرسيديم:«هلاء بيات كيست؟!» ما را به نزدش بردند پيرزني عرب، از اهالي حميديه كه چين و چروك چهرهاش، رنجي را كه در جنگ بر او رفته بود، مينماياند و چهرهي شادش، حكايت از صفاي قلبي پاك داشت. از اول جنگ، كارش كمك به مجروحين بوده، به ما گفتند:«شب عمليات، از ساعتي بعد از شروع حمله تا عصر فرداي آن روز، حتي براي لحظهاي زمين ننشست. يكسره كار ميكرد، لباسها و ملافههاي خونين مجروحان را ميشست، به آنهايي كه به تنهايي قادر به غذا خوردن نبودند، با دست مادرانهاش غذا ميداد. ظروف مجروحان و زمين نقاهتگاه را شستشو ميكرد.» حالا هم به همان كار معمولاش سرگرم بود. با آنكه حتي يك لحظه از نظافت محل غافل نبود، به زحمت براي لحظهاي مصاحبه نگهاش داشتيم به كمك يكي از جوانهاي عرب زبان از او پرسيديم:«مادرجان، شنيدم كه تو در اين اينجا خيلي زحمت ميكشي؟» جواب داد:«اينها براي اسلام و خميني كه چيزي نيست.» گفتم:«تو كه يك عربي، نظرت درباره اينكه صدام خودش را فرشتهي نجات عربها ميداند، چيست؟» گفت:«صدام عفريتي است كه ما به خونش تشنهايم!» پرسيدم:«براي كسي پيغامي نداري؟» گفت:«فقط سلام من را به خميني برسان و به او بگو ناراحت نباشد، هلاء بيات در اين بيمارستان كار ميكند». نقل از مجله پيام انقلاب، 8 خرداد 1361 شماره 59، ص 28 و 29
به هر قيمتي كه شده بايد به جبهه بروم
به هر قيمتي كه شده بايد به جبهه بروم ، اين پيماني بود كه با خودم بسته بودم. چند ماهي كارم شده بود دست كاري توي شناسنامه» سرزدن به همه پايگاههاي اعزامي و كفش پاشنه بلند پوشيدن اما هيچكدام از اين كارها به نتيجه نرسيد. يكي از روزهاي خرداد كه در حال بازگشت از امتحان بودم به فكرم رسيد كه به مركز اعزام سپاه، مستقر در «عبدالحق» سري بزنم شايد فرجي شود و قفل اين در (اعزام به جبهه) باز شود قبل از وارد شدن به دفتر چشمم به اعلاميهاي كه روي در چسبانده شده بود خورد :«اعزام مجدد نيروها به جبهه، تاريخ 19 خرداد». وارد دفتر شده و مستقيم به دفتردار نگاه كردم و خيلي محكم گفتم:«براي اعزام مجدد آمدهام» نميدانم چرا اما او حرفم را باور كرد و پرسيد:«آموزش ديده هستي؟» زبانم بريده بريده گفت بله اما دلم گفت:«نه» در جوابم پاسخ داد:«ميتواني ثبت نام كني» از آنجايي كه مدارك ثبت نام هميشه همراهم بود ثبت نام كردم، از دفتر كه بيرون آمدم به خاطر دروغي كه گفته بودم ناراحت بودم اما به دليل اينكه يك خان از هفت خان را گذرانده بودم خوشحال بودم به طرف خانه حركت كردم شب قبل از اعزام ساكم را حاضر كرده و به والدينم گفتم:«فردا تا ساعت 6 بعدازظهر منتظر من نباشند». براي تمرين فوتبال به باشگاه ميروم.
فردا به طرف عبدالحق حركت كردم اما با دستاني لرزان و دلي پراز دلهره به دفتر كه رسيدم از من پرسيدند تأييدهي پايان دوره آوردهام يا نه. من هم در جواب آنها پاسخ داد:«راستش را بخواهيد من در قائمشهر آموزش ديده ام و به دليل تعطيلي و كمبود وقت نتوانستم مداركم را بياورم». مسؤول دفتر باور كرد و گفت:«سوار شو» ميخواستم همانجا نماز شكر بجا بياورم كه يكي از بچههاي محله مرا ديد و گفت:«تو كجا ميروي؟» تو كه نه آموزش ديده اي و نه قبلاً به جبهه رفتهاي؟» مسؤول دفتر كه تازه متوجه ماجرا شده بود از سوار شدن من جلوگيري كرد خيلي ناراحت شدم به قدري كه صداي گريهام به هوا رفت گريهاي كه دل سنگ را به درد ميآورد اما آنها را نه.. وقتي ديدم كه گريههاي من آنها را راضي نميكند جلوي ماشين خوابيدم و گفتم:« يا مرا با خود به جبهه ميبريد يا بايد از روي من رد شويد». مسؤول دفتر اينبار دلش به رحم آمد و گفت:«برو اما به والدينت خبر ميدهم». گفتم:«ايرادي ندارد و به سرعت سوار شدم كه مبادا نظرش تغيير كند».
برادرم فردا صبح به سمت رامسر حركت كرد، ولي وقتي به پادگان رسيد ما نيم ساعت بود كه به سمت جبهه حركت كرده بوديم
بيمه حضرت ابوالفضل (ع)
پشت پيراهناش نوشته شده بود:«بيمه حضرت ابوالفضل (ع). ورود هرگونه تيرو ترکش ممنوع» بچهي ساوه بود و هنوز موهاي صورتش خوب سبز نشده بودند. بيشتر از 5 کلاس نتوانسته بود درس بخواند. آخر پدر نداشت و مجبور بود در يک مغازه مکانيکي شاگردي کند تا خرجي زندگي خانوادهاش را تامين کند.
شب هجدهم بهمن 1361، عمليات والفجر مقدماتي. گروهان ما وظيفهاش از کار انداختن چند سنگر دوشکاي دشمن و رسيدن به بالاي «تپه دوقلو» بود. يک قبضه دوشکاري عراقي کل گروهان را زمينگير کرده بود برادر «صمد» معاون گردان فرياد زد:«يه آرپيجيزن داوطلب ميخواهم بره اون سنگر دوشکا رو خاموش کنه». نفس در سينهي همه گير کرد. دل شير ميخواست تا کسي بتواند حتي يک لحظه سرش را از روي زمين بلند کند، اما «حسين»؛ همان بچه بسيجي نوجوان و نحيف ساوهاي، قد علم کرد قبضه آرپيجي را برداشت و راه افتاد. قبضه از قدش بلندتر بود. از خط آتش دشمن گذشت و رفت بالاي يک تل خاک. همه زير لب دعايش ميکرديم درست رو به روي سنگر دوشکاي دشمن زانو زد و و صداي خارج شدن قبضه از ضامن و بعد، صداي شليک موشک را شنيديم. همزمان با شليک موشک، بچهها يکصدا تکبير گفتند، گلوله درست خورد وسط سنگر دوشکا، عراقيها حالا داشتند کمي دورتر از سنگر دوشکا به سمت ما شليک ميکردند. يکي از تيرهايشان به حسين اصابت کرد. رفتيم و او را از تل خاک بيرون آورديم پايين. خون از دستش فواره ميزد. شکر خدا آسيب جدي نديده بود. تير خورده بود کف دستش. ديگر جنگ تن به تن شده بود. گفتم :«حسين! برگرد عقب تا بچهها تو را به آمبولانس برسانند». سگرمههايش رفت توي هم وگفت:«کجا برم؟»گفتم:«آخه از تو که ديگه کاري برنميآد» با دست سالماش نخي از جيب شلوارش بيرون کشيد و گفت:«زود اين نخ را ببند به ماشهي اين تفنگ بعد هم مسلحاش کن و بده دست من» از آن همه عظمتاش احساس حقارت کردم.
نقل از : روئينه، به قلم :گل علي بابايي
مأخذ : کتاب غربت هور، ص 88، 92 و 93
منبع: غربت هور، ص 88 و 93 و 92
پاسخ دلشكستگي
از اينکه براي شناسايي ميرفتيم از خوشحالي در پوست خود نميگنجيدم چند روز بود که عمليات کربلاي پنج شروع شده و ما براي شرکت در عمليات لحظهشماري ميکرديم.روز عمليات رسيد، به سه راهي شهادت که رسيديم يکي از همشهريهايم را ديدم، خيلي مضطرب و پريشان بود.دستهايش را گرفته و گفتم:«چيه…چرا نگراني چه اتفاقي افتاده است؟!» بريده بريده در جواب من گفت:«توپ به آن سنگر خورده و بر اثر اصابت توپ ورودي آن مسدود شده است.من صداي بچهها را از داخل سنگر ميشنوم».خيلي براي بچههاي داخل سنگر نگران شدم. از بچهها جدا شده و شروع به کندن محلي براي بيرون آوردن بچهها کردم.هرچه تلاش کردم نشد، آتش دشمن خيلي زياد شده بود، هرچه ميکنديم باز خاکريز فرو ميريخت و اوضاع بدتر ميشد در آن ميان صداي فرماندهام به گوشام رسيد که ميگفت:«کجايي…. بيا ديگه؟!» از آن برادر جدا شدم و گفتم هنگام برگشتن حتماً کمکش خواهم کرد. در دلم غوغايي برپا بود، براي بچههاي داخل خاکريز دعا کردم که دوام بياورند و سپس دو دست همشهريام را بوسه زدم و از او جدا شده و به نيرو پيوستم.کمي جلوتر صدايي به گوشم رسيد.متوجه شدم جواني در حالي که سر شهيدي را در آغوش دارد کمک ميخواهد نشستم و گفتم، چه ميخواهي در حالي که صداي گريهاش کاملاً به گوش ميرسيد جواب داد:«من و برادر کوچکترم نوبتي به جبهه ميآمديم».اينبار عمليات بود و برادر کوچکتر با خواهش و تمنا مادرم را راضي کرد تا با من بيايد، مادرم در حالي که براي ما نگران بود رو به من کرد و گفت:«دست برادر کوچکترت را در دست تو ميگذارم و دست هردويتان را در دست خداوند».به اينجا که رسيد سيل اشک بر صورتش روان بود و صدايش به هقهق افتاد رو به من کرد و گفت:«حالا من چه کار کنم، جواب مادرم را چه بدهم؟!» خواهش ميکنم کمک کن تا برادرم را به عقب ببرم، دوباره فرمانده فرياد زد «نورعلي نيا» رو به سرباز جوان کردم و گفتم:«من ماموريت دارم وقتي برگشتم حتماً تو را کمک خواهم کرد».جوان با لبخند پاسخ داد:«برو به سلامت، شايد تو پنجاهمين فردي هستي که ميگويي ميروم و باز ميگردم، چون هرکس اين حرف را گفته است ديگر بازنگشته و من همچنان تنها هستم». او را نيز بوسيدم و از وي جدا شدم هنوز چند متري جلو نرفته بودم که با صداي انفجار به عقب نگاهي کردم توپ دشمن دقيقاً جايي را که دو برادر نشسته بودند هدف قرار داده بود، دلم طاقت نياورد سريع به عقب برگشتم، با ديدن آن صحنه اشک در چشمانم جمع شد، تنم لرزيد و افسوس خوردم، حالا آن دو برادر هردو شهيد شده بودند، با خود عهد بستم که هنگام برگشتن هردو را به عقب ببرم، با هزار زحمت خود را به بچهها رساندم وقتي علت ديرکردنم را به فرمانده گفتم او گفت:«هنگام برگشتن هر دو را به عقب ميبريم، هنگام برگشتن دو برادر را با خود آورديم به سنگري رسيديم که ورودي آن تخريب شده بود اما صدايي از آنجا نميآمد، شايد همان همشهري هم چون ديگر صدايي نشنيده بود به عقب بازگشته و آنجا را ترک کرده بود
پرچم را از دست نده
آن روز غروب دلهرهاي عجيب سراسر وجودكم را فرا گرفته بود نميدانستم فرمانده پاسخش مثبت است يا نه. انتظار به پايان رسيد، چادر فرماندهي كنار رفت و فرماندهي گروهها يكي پس از ديگري از چادرها بيرون آمدند فرماندهي ما آقا حسن بود، مردي شريف و با خدا. با لبخند نزديك شد گفت:«جثهي تو كوچك است و توان بلند كردن آرپيجي را نداري». با اصرار و پافشاري من بالاخره قبول كرد كه كمك آرپيجي و پرچمدار لشگر باشم. پرچم خيلي سنگين بود، توان بلند كردنش را نداشتم اما پيش خودم گفتم:«پرچمدار اسلام در عمليات بودن سعادت ميخواهد». با گفتن اين جمله كه مانند نيرويي غريبي بود يا علي گفته و پرچم را بلند كردم. به ياد گفتههاي آقا حسين افتادم كه سفارش كرد:«به هر قيمتي كه شده پرچم را از دست نده».
بنا به دلايلي در آن شب عمليات اجرا نشد و دستور عقبنشيني صادر كردند. در راه بازگشت باد تندي ميآمد. پرچم سنگين بود و توان راه رفتن را از من گرفته بود سنگيني اسلحهي كلاش و حمل 4 قمقمهي آب و خشاب و فشنگ از يك طرف و سنگيني پرچم از طرف ديگر تعادل راه رفتنم را بر هم ميزد. در دل فقط از خداوند كمك خواستم كه به من نيرو دهد تا پرچم را سالم برگردانم. ناگهان فكري به ذهنم رسيد، چوب پرچم را از پارچه جدا كرده و پارچه را به گردنم گره زدم و خودم را به سرعت به لشگر رساندم. آرپيجيزن كه همراه من بود به خاطر چند باري كه در وسط لشگر فاصله انداخته بودم سرم فرياد كشيد به دل نگرفتم و به راهم ادامه دادم به هر ترتيبي كه بود آن شب، هم خودم و هم پرچم را سالم به مقصد رساندم. از اينكه توانسته بودم گفتهي فرماندهي خود را عملي كنم خوشحال بودم و به خاطر اين خوشحالي نماز شكر به جا آوردم. بعد از چند روز آقا حسين به سراغم آمد و گفت:«پرچم را از دست دادي يا نه؟!» با خوشحالي گفتم :«نه با تعجب گفت:«پس پرچم را برو بيار» سريع رفتم و پرچم بدون چوب را آوردم. و از شرمندگي به خاطر از دست دادن چوب پرچم سرم را پائين انداختم. ناگهان دست نوازش فرمانده را بر روي صورتم حس كردم در حالي كه تمام صورتم از شدت شرمندگي سرخ شده بو دسرم را بالا برده و به صورت آقا حسين نگاه كردم كه او ميگفت:«تو امتحانت را خوب پس دادي جوان». تولدي دوباره
دو تن از رزمندگان ايراني را ديدم که به تعدادي از سربازان ما با اشارهي دست علامت ميدادند که به سنگر آنها بروند. براي اولين بار چهرهي «بسيجي» را ميديدم تا چندي پيش گمان ميکردم که بسيجي نام عشايري در ايران است.اما فهميدم به کساني که باندي بر سر پيچيده و چفيه بر گردن دارند و کفشهاي ورزشي ميپوشند و شلواري همانند شلوارهاي کردي به پا دارند بسيجي ميگويند: «ناگهان از طرف سربازهاي ما تيري به طرف آنها شليک شد، از ترس زبانم بند آمده بود. آن رزمندهها نيز به پشت خاکريز خود بازگشتند. پارچهي سفيدي را در نزديکي خود ديدم آن را برداشتم و به سر تفنگ خود بستم و آن را بالا بردم و خود را تسليم آنها کردم. وقتي ديدم که ديگر تيري رها نميشود دوست خود را که زخمي بود و از شدت زخمي که داشت بيهوش شده بود در آغوش گرفتم و به طرف خاکريز رزمندگان حرکت کردم. يک لحظه فکر اينکه سربازهاي عراقي به طرفم شليک کنند تنم را لرزاند اما خودم را کنترل کردم و با دلي پر اميد به طرف خاکريز رزمندگان حرکت کردم در ميانهي راه بودم که متوجه شدم از طرف خاکريز رزمندگان شخصي به زبان عراقي از سربازهاي ما مي خواست خود را تسليم کنند در اين موقع به پشتم نگاهي کردم و ديدم در حالي که سربازهاي عراقي دستهاي بالارفته و رنگ پريدهاي داشتند به طرف خاکريز رزمندگان به راه افتادند. خوشحال شدم و دوباره ادامه دادم. به خاکريز رسيدم نفس عميقي کشيدم و آرامش از دست رفته را به دست آوردم متوجه شدم که رزمندگان ايراني از ديوار بتوني در حال بالا رفتن هستند و تا بتوانند به خيابان برسند ناگهان نوجوان 15 سالهاي که چهرهاي نوراني داشت و مهربان به نظر ميرسيد به من نزديک شد و اسلحهي من را گرفت اول ترسيدم و فکر کردم که ميخواهد به من آسيبي برساند اما متوجه شدم که او به کلتي که به کمرم بسته بود اشاره ميکند و آن را ميخواهد. بيدرنگ کلت را به او دادم در حالي که دستانم آشکارا ميلرزيد. به خاکريز رسيدم، در طول عمرم اينچنين اسارتي را نديده بودم از پلي عبور کرديم. در آن طرف پل سيلي از رزمندگان ايران بود که نوارهاي سفيدي بر سر داشتند و همه در حال جنب و جوش بودند تازه متوجه شدم که وارد دنياي تازهاي شدهام و دوست داشتم در همان جا هم بمانم. ناگهان يکي از نيروهاي ايراني من را در آغوش گرفت، بوي عطري عجيبي ميداد من هم او را در آغوشم فشردم متعجب بودم از چنين برخوردي اما به روي خودم نياوردم. ميخواستم از شدت خوشحالي گريه کنم اما به لبخندي بسنده کردم. آن لحظه ساعت 7:15 بامداد روز 24 مه سال 1982 ميلادي بود که گويي من دوباره متولد شده بودم.
سرباز گارد عراق
صبحگاه ششم مهرماه سال 1360 ه.ش بود ،من از لبه کارون به عقبه جبهه بازگشتم ،آن موقع من 16 ساله بودم پسرکي که جسدش در مقابلم بود 14 ساله به نظر ميرسيد او را به حالت دو زانو بر زمين نشانده بود گردن و هر دو مچ دستش را از پشت با سيم به تابلوي تقاطع جاده بسته بودند و خون به صورت جويباري کوچک از زير پاهايش جاري شده بود چشمانش کاملاً باز بود دلم خواست عکسي از چهره او بگيرم ميدانستم که با وجود اين سگهاي ولگرد گرسنه در شب ،چه به روز جسد پسرک خواهد آمد.
زير لب گفتم:«خدا اگر يک بيل داشتم حتماً خاکت ميکردم» به راه افتادم چند متر جلوتر درست در مقابل چشمانم يک بيل قرار داشت با ناراحتي به سمت سرباز عراقي برگشتم شروع به کندن زمين کردم ،جويبار خون جوان 14 ساله عراقي به درون گود راه پيدا کرد در اين فکر بودم که جهت قبله را درست تشخيص دادهام يا نه که با صداي انفجار به درون قبر افتادم جسد پسر عراقي نيز به رويم افتاد وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفت با کلي زحمت جنازه را کنار زدم شيارهاي خون تازه بر روي اورکت پسرک به من فهماند که او حائلي شده بين من و ترکشهاي انفجار، کارت شناسايي و نامه او به خانوادهاش را از جيبش بيرون آوردم «سعد عبدالجبار» جمعي تيپ 23 نيروهاي مخصوص گارد رياست جمهوري از يگانهاي تحت کنترل سپاه سوم بصره» براي جلوگيري از تماس صورتش با خاک اورکتش را روي سرش انداختم چهار پوکه خاکي فشنگ در ميان دندانهايش نظرم را جلب کرد اما درنگ جايز نبود تابلوي شکستهاي را از اطراف برداشتم و بالاي سر قبر گذاشتم ساليان دراز از آن ماجرا گذشت با برادراني آشنا شدم که کارشان تبادل اجساد بود، آدرس مدفن آن سرباز گارد را به آنها دادم وقتي پيکر را بيرون آورديم افراد تفحص گفتند:«يک فراري ديگر» پرسيدم:«از کجا ميدانيد» يکي از نيروها گفت:«از پوکههاي فشنگ که در دهان او بود اين پوکهها را بعد از مراسم اعدام در دهانش گذاشتهاند تا نيروهاي ديگر عبرت بگيرند قبل از اعدام نيز به دو زانويش شليک کردهاند اين را از استخوانهاي شکسته ميتوان فهميد .
بدنم ميلرزيد، او دليلي براي جنگ کردن با ما نداشت، قلم را به دست گرفتم و نامهاي براي خانوادهاش نوشتم و براي اينکه نامه به دست سربازان بعث نيفتد آن را در استخوان شکسته پاي او گذاشتم اگر ده سال پيش از راز مرگ او اطلاع پيدا ميکردم، شايد هرگز چنين نامهاي نمينوشتم، ولي اکنون که خود داراي فرزند هستم ميتوانم احساس کنم که بر سر خانواده آن نوجوان چه آمده است.
شير كوهستان
آتش تيربارهاي دوشکا و به خصوص يک قبضه ضدهوايي چهارلول شيليکا که عراق از آن مثل تيربار کار ميکشيد، از بالاي ارتفاع 1904 بر سر بچهها ميباريد و زمين گيرشان کرده بود. دفعتاً رو کرد به بچههايي که روي زمين خوابيده بودند و با صداي رسا فرياد کشيد:«گردان مقداد، با «مهدي خندان»به پيش!»
. صدايش در همه جا پيچيد و در کوهستان «کاني مانگا» طنين انداخت. طوري بود که تمام بچههاي گردان مقداد شنيدند و همه پشت سرش شروع کردند به دويدن. ستون در شيب تند ارتفاع چند تپه را پشت سر گذاشت و در شياري نزديک تپه سوم چند دقيقهاي ماند تا بچهها نفس تازه کنند. پيشاپيش ستون ايستاده بود و داشت بالاي قله را نگاه ميکرد صورتش را برگرداند و نگاهي کرد به بچههايي که زمينگير بودند و دوباره قله شوم 1904 را زير چشم گرفت. انگار دور قامتش را هالهاي از نور فرا گرفته بود. طاقت نياورد و گفت:«من مي روم اون چهارلول رو خاموش کنم!» جلوتر ميدان مين بود، با چند تخريبچي از دامنه بالا کشيد. داخل ميدان مين، زير نور منورها نشسته بودند يکي يکي مينها را پيدا ميکردند، از زير خاک بيرون ميکشيدند و کناري ميگذاشتند. فرصتي براي خنثي کردن کردنشان نبود. آقا مهدي معبري در ميدان مين باز کرد، تا رسيد به سيمهاي خاردار کلافي شکل، دو رديف سيم خاردار در پايين و يک رديف در بالاي آنها بود. مدتي پشت سيم خاردار نشست به انتظار رسيدن سيمچين، اما از سيمچين خبري نشد. رگبار آتش شدت گرفته بود. معطل نکرد، با دستهايش شروع کرد به بازکردن کلافهاي سيم خاردار. تيرهاي توپ چهارلول شيليکا از کنار سيمهاي خاردار و از بالاي سر مهدي ميگذشت. بالاخره حلقههاي بلند کلافهاي سيم از هم باز شد و او با سر وار کلافها شد و وسط آنها نشست و با دستهاي چاک چاک و خونآلودش مشغول باز کردن رديف ديگر سيمهاي خاردار شد. با هر تکاني که ميخورد، خارهاي بيشتري در تن نحيفاش فرو ميرفت، اما با نگاه به سنگرهاي دشمن، مصممتر از قبل کلافها را از هم جدا کرد. تصميم گرفته بود به هر قيمتي شده معبر ر اباز کند و آتش جهنمي آن توپ چهارلول را، که مانع پيشروي ستون شده بود خاموش کند. رديف آخر را هم باز کرد و خودش را به طرف ديگر کلافها کشاند. لباسهايش به خارها گير کرده و پاره پاره شده بودند. خون زيادي از دستها و بدنش فواره ميزد. با زحمت روي دو پايش ايستاد. چهار لول عراقي کماکان مينواخت.خط آتش دشمن درست روي ميدان مين و سيمهاي خاردار متمرکز شد. مهدي ناي ايستادن نداشت، تمام تواناش را جمع کرد و به صداي بلند فرياد زد:«ان تنصروالله ينصرکم!» در يک دم هالهاي از سرخي تيرها، سر تا به پاي قامت مهدي را فرا گرفت دفعتاً تکاني خورد و در حالي که دستهايش به دو طرف باز بود از پشت به روي سيمهاي خاردار افتاد. مدال دروغين
چند روز پش از آزادسازي خرمشهر و عمليات بيتالمقدس رژيم عراق براي اينکه خود را همچنان قوي جلوه دهد طي تبليغاتي گفت :«اين يک عقبنشيني تاکتيکي است.» حکومت عراق براي اينکه دلاوريهاي رزمندگان ايران را کمرنگ جلوه دهد، نمايش اجرا کرد و مدال شجاعت به فرماندهان خود داد. يکي از اين فرماندهها که مدال هم گرفته بود به نام سرگرد ستار کامل جابر سالها بعد ماجراي آن روز را برايم تعريف کرد:«صدام در حالي که چشمانش از شدت خشم قرمز شده بود و دندان روي دندان ميسائيد صحبت ميکرد، فرماندهاني که روي رديف اول صندلي نشسته بودند حتي نفسشان هم از شدت ترس به شماره افتاده بود، با صداي بلند فرياد ميزد که من از شما راضي نيستم …. اين مدالها براي تسکين افکار عمومي است، فکر ميکنيد شما لياقت اين مدالها را داريد؟ نه نداريد!! …در اين هنگام صدام که از شدت خشم رنگ صورتش رو به کبودي ميرفت، ليواني را که روي ميزش بود آن چنان روي ميز کوبيد که تکههاي ليوان وسط سالن پخش شد و با صداي نااميدانهاي گفت:«خرمشهر از دستمان رفت، چگونه آن را دوباره به دست بياوريم؟» سرتيپ ستاد «ساجت الديلمي» براي تسکين او با صداي لرزاني گفت:«ببخشيد قربان…»صدام دوباره عصباني شد و نگاه تندي به ساجت کرد، و در پاسخش گفت:«اي ترسو…. اي بيلياقت…. همهي شما ترسو هستيد، همه شمارا بايد اعدام کنم، چرا در مقابل ايرانيها از سلاحهاي شيميايي استفاده نکرديد؟!» يکي از افسران در پاسخش جواب داد:«قربان سربازان ايراني خيلي به ما نزديک بودند و ممکن بود که سربازان ما هم آسيب ببينند.» صدام دوباره عصباني شد و فرياد زد:«اي احمق، اي حقير…. سربازان تو مهم نبودند، مهم اين بود که خرمشهر مال ما ميشد.» وقتي سرتيپ بنيل شروع به صحبت کرد صدام کفش خود را در آورد و به طرفش پرتاپ کرد. محافظانش کفش را برايش آوردند. در آخر هم صدام از شدت نفرتي که نسبت به افرادش داشت، فرياد زد:«شما مرد نيستيد…! در مقابل من چند زن نشستهاند! غيرت و شجاعت زنهاي عراقي از شما بيشتر است…، اي کاش ذرهاي از خون زنان عراقي در رگهاي شما بود.» معجزهي الهي
روز دوم شهريور ماه فرا رسيد، با بي سيم احوال همه ي سنگرها را مي پرسيدم كه نوبت به سنگر ياسر شد. بچه هاي سنگر ياسر از من خواستند كه براي مشاهده ي موقعيتشان به سنگر آن ها بروم. مقداري آذوقه برداشتم و به طرف سنگر به راه افتادم. در دلم غوغايي بر پا بود، خيلي نگران بچه ها بودم، روي تخته ي شناور دراز كشيده و به سمت سنگر به راه افتادم. يكي از سنگرها توجه ام را جلب كرد، به سختي خودم را به سنگر رساندم و شناسايي دقيقي انجام دادم. كنار شناور برگشتم بي سيم را برداشتم تا پيام بفرستم كه بر اثر اصابت جسمي سنگين به روي تخته پرتاب شدم. جراحتم مهم نبود. ولي سلامت بچه ها و زنده ماندنشان برايم مهم بود. با تمام نيرو و توان خودم فرياد زدم كه داخل آب بپريد اينجا امن نيست. همه پريدن، قبل از اينكه بپرم بر اثر برخورد تيري به كمرم سوزش عجيبي تمام بدنم را در بر گرفت. داخل آب رفتم متوجه شدم كه دست چپم تكان نمي خورد. خيلي تلاش كردم اما بي فايده بود، به هر سختي بود خودم را تا 2 متر جلو بردم، ديگر نمي توانستم تكان بخورم، بچه ها كمك كردند تا روي تخته ي شناور بردم. متوجه تكانهاي همرزمانم به دستم شدم، نگاهي به دست چپم كردم و ترس همه ي وجودم را گرفت چون يك خمپاره ي 60 در ساعد دستم فرو رفته بود و از پشت بازويم بيرون زده بود در حالي كه هنوز منفجر نشده بود و هر آن امكان داشت بدن من تكه تكه بشود. خيلي ترسيده بودم دهانم خشك شده بود، پسر كوچكم و همسر مهربانم جلوي چشمم آمدند خيلي زود به خودم آمدم و بچه ها را از بهت زدگي درآوردم، فرياد زدم از من دور شويد چون من تا مرگ فاصله ي چنداني نداشتم پس بهتر بود كس ديگري از بين نرود. بعد از سه ساعت به مقر و از آنجا به بهداري رسيدم. هيچ كدام از دكترها از ترس انفجار خمپاره به من نزديك نمي شدند، خيلي عصباني و مضطرب بودم دائم فرياد مي زدم و از آن ها كمك مي خواستم اما كو گوش شنوا. يك تخريب چي آوردند تا بلكه او بتواند چاشني را از كار بياندازد اما پس از دقايقي او هم نا اميد رو به من كرد و گفت: « كاري از دست من بر نمي آيد » كاملاً مأيوس شده بودم و زير لب اشهد خود را مي خواندم و خدا را صدا مي زدم كه با صداي آن تخريب چي به خودم آمدم. پيشنهاد عجيبي مطرح كرد كه طبق آن بايد به هر دو به دروغ مي گفتيم كه خمپاره از كار افتاده است. با اين كه مي دانستم دروغ در دين ما گناه است اما اين دروغ مصلحتي را گفتم. همه ي دكترها به كمكم آمدند و پس از بيهوشي بدون آنكه دستم را قطع كنند خمپاره را در آوردند و حتي عصب هاي پاره شده را نيز پيوند زدند.
نامه هاي بي جواب
اين چهارصد و هفتاد و چهارمين نامهاي است كه برايت مينويسم نامههاي قبلي را هريك در جايي قرار دادم، بعضي را زير شنها، بعضي ديگر تختهسنگ و يا به دست باد ميسپارم كه به تو بر سرو نگويي كه نامههايت را نديدهام. هرچه نامه نوشتهام بيجواب بوده، ميدانم كه اگر اين نامه را هم بنويسم باز هم بينتيجه خواهد بود. 15 سال است كه هيچ خبري از تو ندارم و تنها با ياد و خاطرهي دوران مدرسه و بازيهاي توي كوچه وقت خود را ميگذرانم و اميد به ديدن تو دارم. چقدر بيانصافي اين همه نامه نوشتهام اما حتي يكي از آنها را هم جواب ندادهاي. ديروز سيمين نامهام را پيدا كرد وگريه سر داد. هميشه آرام در گوشهاي ميرود و گريه ميكند.
خيال ميكند من ديوانه هستم، زن همسايه چند روز پيش چند نامه در دست داشت و به سيمين گفت:«مثل اينكه همسرتان ديوانه شده است چون هرچند وقت يكبار كاغذي را خطخطي كرده و از پنجره بيرون مياندازد.» زن فضول… به تو چه مربوط است كه نامههاي مردم را باز ميكني و داخلش را ميخواني. حاج رضا برادر سيمين چند وقت پيش اينجا آمده بود تا از راه رسيد پسر كوچكش مهدي گفت:«عمو يك خاطره از دوران جنگ برايم تعريف كن». در جوابش پاسخ دادم:«تو اول برو موهايت را مرتب كن بعد از من بخواه برايت خاطره تعريف كنم».
يك آن متوجه شدم سيمين پشت ديوار ايستاده است و گريه ميكند، حس كردم شايد ناراحت شده است خاطره نگفتهام، بنابراين شروع كردم:«دورخيز كردم، يك گام، دو گام، پريدم اول صداي خرد شدن استخوانها و بعد صداي يا زهرا (س) در فضا پر شد. من بايد ميمردم، بايد دست و پاهايام زير مينيبوس خرد ميشد اما نشد، آقا مجيد هنوز نفس مي كشيد، همه راه او بيسيم و خار بود و بعد آقا مجيد و بعد مرد ….» متوجه شدم سيمين گريه ميكند و حاج آقا در حال داد زدن بر سر سيمين است كه طلاقت را ميگيرم و خانهاي جديد برايت ميگيرم.
سيمين در حالي كه گريه ميكند تكههاي خرد شدهي شيشه را از پايم درميآورد و چون هنگام نشان دادن پرشم به مهدي روي ظرف ميوه پريده بودم و شيشههاي آن داخل پايم رفته بود، به روي خودم نياوردم به خاطر سيمين حتي آخ هم نگفتم.
من اينجا راحت هستم، خانهي جديدم خيلي خوب است، سيمين هر روز به من سر ميزد و از صبح تا شب پيشم ميماند، حاج آقا ديگر بداخلاق نيست و اگر مهدي من را دست بياندازد او را كتك ميزند، اينقدر ميخندم اين صحنه را ميبينم.
دائم آرزو ميكنم كه حالم خوب نباشد. آخه ميداني هر وقت كه حالم بد ميشود من را ميگذارند توي يك جايي كه مثل آكواريوم آنوقت حس ميكنم ماهي شدم، همش بالاو پايين ميپرم آنوقت دكترها ميترسند و سعي ميكنند نگهم دارند اما من بالاتر و بالاتر ميپرم. بعضي وقتها سيمين آنقدر به دكترها التماس ميكند كه دلشان بسوزد و اجازه دهند كه شب را پيش من به صبح برساند. ديگر حوصلهي نوشتن ندارم.
اين چهارصد و هفتاد و چهارمين نامهاي بود كه براي تو نوشتم. نيزار
جزيرهي مجنون مورخ 4/4/67، ساعت 12 ظهر، بچههاي خسته با پاهاي خونين، من و يک دنيا غم. به خاطر اينکه نميخواستيم دشمن صداي پاهايمان را بشنوند مجبور شديم پاها را از اسارت کفشهايمان رها کنيم و با پاهاي برهنه روي نيزههاي تيز برنده حرکت کنيم. ابراهيم ديگر توان راه رفتن روي نيهاي شکسته را نداشت، دوخشاب به همراه داشتم با کش به پاهاي ابراهيم وصل کردم تا از درد پاهايش کاسته شود، جورابهايم را نيز به محمد صادقي دادم تا بلکه کمتر آه بکشد. بالاخره به جايي رسيديم که ديگر نميشد حرکت کرد. ابراهيم فرماندهي ما که قبل از سن تکليفش به ميدان نبرد آمده بود و حالا 18 سال داشت با چهرهاي خندان از ما خواست که استراحت کنيم. با وجود سرو صداي حاصل از گلوله و خمپاره اما خواب راحتي کرديم که درد پاهايمان تا حدودي تسکين پيدا کرد. شب به حالت سينه خيز به سمت خاکريز دشمن حرکت کرديم. صداي شکسته شدن نيهاي زير دستمان سکوت جزيره را درهم شکسته بود. صداي آرام ابراهيم که گفت عراقي را ديدم، تمام وجودم از شدت ترس شروع به لرزيدن کرد، سايهي يک عراقي را بالاي سرم حس کردم، ناگهان سيل گلوله به طرف ما روان شد، تمام بدنم از شدت ترس ميلرزيد، مرگ را در يک قدمي خود حس ميکردم. سربازان عراقي صداهايي شنيده بودند اما نتوانستند تشخيص دهد که از کدام طرف است. به همين خاطر به طور پراکنده تيراندازي ميکردند پس از تمام شدن شليکهاي پيياپي سرباز عراقي، صداي دور شدن چکمههايش را شنيدم، دلم آرام شد، خدا را شکر گفته و نفس راحتي کشيدم. ابراهيم دستور عقب نشيني داد، به همان مکان قبلي رسيديم. تشنه بوديم، شروع به کندن زمين کردم تا جايي که انگشتانم از شدت درد کرخت شد. هوا گرگ و ميش بود که دوباره به راه افتاديم. به خاکريز دشمن رسيديم که يکي از سربازها ما را ديد، با صداها و فريادهايي که ميزد بقيه سربازها را از سنگر بيرون آورد، مهمات نداشتيم. نميتوانستيم با آنها مقابله کنيم. يکي از بچهها پيشنهاد داد اسير شويم. همه به هم نگاهي انداختيم و قبول کرديم. براي اينکه دشمن تحريک نشود اسلحهها را از خودمان درور کرديم و دستها را بالا برديم. عراقيها ما را گرفتند و به طرف جاده هلمان دادند، به جاده که رسيديم يکي از آنها به ما نزديک شد، با اسلحهاش شروع به شليک کردن کرد. چشمانم را بستم و براي اينکه بتوانم با ترسي که تمام وجودم را دربرگرفته بود مقابله کنم زير لب خدا را صدا ميزدم. به خودم آمدم، چشم را باز کرده و اطرافم را نگاهي انداختم، تازه متوجه شدم که تيرباران شدهايم و از بين ما فقط من و نورالله با وجود جراحاتي سطحي زنده ماندهايم. چشمم به پيکر پاک ابراهيم افتاد که روي زمين و غرق در خون دراز کشيده بود، اشک در چشمانم حلقه زد و با نفرت به آن سرباز نگاهي انداختم. آن سرباز عراقي به خاطر کارش توبيخ شد اما ابراهيم ديگر پيش ما بازنگشت.
يا صاحب زمان(عج)
صادقي دستي به موهايش کشيد، نگاهي در آينه به خود کرد و در حالي که خود را براي نگهباني جاي من آماده ميکرد، چشمکي زد و خواست برود که متوجهي چيزي روي زمين شد. سرپرست غرق در نوشتن خاطراتش بود. ناگهان متوجهي کارت شد که از لابلاي دفترش افتاده بود زمين؛ نيمخيز شد که کارت را بردارد که صادقي پريد و کارت را محکم در دست گرفت و گفت:«خداحافظ» سرپرست با خنده از جايش بلند شد و جلوي صادقي را گرفت و گفت:«يا الله بده.» صادقي صدايش را تغيير داد و گفت:«خودم پيدا کردم، نميدم.» سرپرست مثل پدربزرگ ها در جواب صادقي گفت:«مرد حسابي، خودم پيدا کردم چيه؟! از لاي دفتر من افتاده، پس مال منه.» صادقي دو زانو نشست و گفت:«خواهش ميکنم اين که شب اين کارت مال من باشه.» هر سه به خنده افتاديم. صادقي که فرصت را مناسب ديد فرار کرده و خود را به بيرون از چادر پرتاب کرد. در حال صحبت کردن دربارهي حرکات بامزهي صادقي بوديم که صداي بمب ما را برجا ميخکوب کرد. به طرف درب چادر حرکت کرديم، به دلشوره افتادم، اشک در چشمانم جمع شد که چرا او به جاي من شهيد شد، من بايد به جاي او شهيد ميشدم، نمي توانستم حرکت کنم، پاهايم سست شده بود به طرف نگهباني که حالا در حال سوختن بود نگاه ميکردم. صداي صادقي در گوشم پيچيد :«بچهها…بچهها…» چشم هايم را بستم و به چند لحظهي قبل فکر کردم، وقتي چشمهايم باز شد، صادقي را روبهروي خود ديدم قلبم داشت از حرکت ميايستاد در حالي که با چشمان گرد ما را نگاه ميکرد، از نگاهمان سؤال را خواند و گفت:«از چادر که بيرون آمدم کارت از دستم رها شد و برباد نشست به دنبال کارت رفتم که با صداي انفجار برگشتم.» کارت را به دستم داد، روي کارت چيزي نبود جز کلمهي «يا صاحب الزمان (عج)» دندان درد را فراموش کرده و صادقي را محکم در آغوش گرفتم آنقدر بوسيدمش که در آخر گفت:«بايد به حمام بروم، چون به قدري آب دهانت روي صورتم است که در حال چکيدن است.» با اين حرف صادقي دوباره هرسه به خنده افتاديم. يك گلوله، دو پرواز
صبح زود صداي زنگ تلفن قورباغهاي ما را از خواب پراند، قبل از اينکه تکاني به خود بدهم رامين گوشي را برداشت به محض اينکه گفت:«جعفر آقا شماييد؟» داخل رختخوابم نشستم برادرم پشت خط بود، گوشي را گرفتم، با جعفر احوالپرسي مفصلي کردم سپس جعفر گفت:«براي رفتن به مرخصي حاضر شود».تعجب کردم، چون نزديک عمليات بود و مرخصي رفتن کار سادهاي نبود با تعجب به جعفر گفتم:«نزديک عمليات است، گمان نميکنم فرمانده اجازه بدهد!». جعفر در پاسخ حرف من ادامه داد :«اجازهات را از فرمانده گرفتهام».ديگر هيچ نگفت و تماس را قطع کرد.وسايلم را براي رفتن به مرخصي حاضر کردم، دليل مرخصي رفتنمان را نميدانستم اما اين را ميدانم که جعفر کاري را بدون فکر انجام نميداد، سه روز مرخصي ما خيلي زود تمام شد، قبل از آمدنمان، زن داداش من را به گوشهاي برد و گفت:«جعفر در خواب آقا موسي بن جعفر (ع) را ديده است که گفته براي آخرين بار به ديدن بستگان برو». تازه دليل اصرار او براي رفتن به مرخصي را متوجه شدم.عمليات آغاز شد، ما دو گردان بوديم در گردان جلويي، جعفر و برادر ديگرم ناصر قرار داشت آنها بعد از خداحافظي تقريباً چند ساعتي از گردان ما زودتر حرکت کردند.هوا گرگ و ميش شد که ما به گردان جلويي رسيديم، فرماندهي گردان به من گفت:«که بايد برگردي خيلي تعجب کردم، دلم گواهي بدي ميداد، مضطرب شدم، پرسيدم که چرا بايد به عقب برگردم؟! فرماندهي گردان بدون گفتن حرفي سرش را پائين انداخت، پس از دقايقي که سرش را بلند کرد متوجه اشک داخل چشمانش شدم، بياد حرف زدن داداش افتاده و پرسيدم:«براي جعفر اتفاقي افتاده است؟!» فرماندهي گردان که حالا سيل اشکها امانش را بريده بود در پاسخ جواب داد:«جعفر و ناصر بر اثر اصابت يک گلوله از يک خمپاره شهيد شدند و الان پيکرشان پشت وانت است و تو حالا بايد اين وانت را به عقب ببري». انتظار شنيدن خبر شهادت جعفر را داشتم اما نميتوانستم باور کنم ناصر هم ما را ترک کرده است.روي زمين نشستم و شروع به گريه کردم، فرمانده من را دلداري ميداد اما فايدهي نداشت.ديگر چيزي براي از دست دادن نداشتم، گفتم من ميمانم و آنقدر ميجنگم تا پيش دو برادر ديگرم بروم، فرمانده در حالي که دستان من را در دست داشت گفت:«لااقل به خاطر فرزندانشان اين کار را بکن!».به ياد چهرهي معصوم برادرزادههايم و زنداداش مهربانم افتادم و با اين که خيلي سخت بود، اما قبول کردم. تا رسيدن به مقر صداي گريهام فضاي داخل ماشين را پر کرده بود، فکر اينکه چگونه اين خبر را به خانوادهام بدهم آزارم ميداد، جسم و روحم خسته و ناتوان بود و از درک اين فقدان عاجز ….
خاطرات رزمندگان 19