خاطرات شهید فاطمه حداد

خاطرات شهید فاطمه حداد

جانباز ۷۰ درصد اهل سردشت وعضو  انجمن مصدومین شیمیایی سردشت  که را در بعد از ظهر روز شنبه
مورخه ۹/۱۲/۱۳۸۲ پس از قریب به ۱۶ سال تحمل درد و رنج ناشی از مصدومیت شیمیایی به شهادت رسید.
 
خاطرات جانباز شهید را از زبا ن خودش می خوانیم……بسمه تعالی
الهی در جلال رحمانی ، در کمال سبحانی ، نه محتاج زمانی ، نه آرزومند مکانی ، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی ، پیداست که در میان جانی  بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.
اینجانب فاطمه حداد فرزند محمدامین متولد سردشت جانباز ۷۰ درصد شیمیایی ساکن سردشت میباشم که سرگذشت جانبازی خود را  در چند سطر برایتان بیان می کنم.
در یک عصر تابستانی روزهای تیر ماه شصت و شش بر پشت چرخ خیاطی نشسته بودم و در حالی که دسته چرخ را می چرخاندم گاهی به گذشته تلخ خود می اندیشیدم که مدت دوازده سال بود تنها زندگی می کردم و نان آور خانه بودم ،از راه خیاطی امرار معاش می کردم و تنها همدم همیشگی ام برادرزاده ی یتیمم بود که خود بزرگش کرده بودم و سرپرستی و نگهداری او را به عهده گرفته بودم، گذشته عمر چون فیلمی از مقابل دیدگانم می گذشت و سوالهای کودکانه برادرزاده ام سیروان گاهی رشته ی افکارم را پاره می کرد. گهگاه نسیم نسبتا ً خنکی  شیشه های پنچره ی چوبی خانه ی کوچکم را که شامل یک اطاق و دالان کوچکی بود نوازش می داد آن زمان در خانه ی مردی خیر و سر شناس سردشت مسکن داشتم،صدای خنده ی بچه ها و سر و صدای بازی کردنشان سکوت کوچه را درهم می شکست و به گذشته ای که می اندیشیدم با صدای بچه ها شکسته می شد و دوباره یادم می آمد که قرار است لباسهای مردم را عصر آنروز تحویل دهم دسته ی چرخ را با سرعت بیشتری می چرخاندم که انشاءالله فردای بهتری خواهم داشت .
ساعت تقریبا ً چهار و نیم بعد از ظهر بود  و من همچنان سر گرم کار خیاطی خود بودم که ناگهان صدای مهیبی شیشه ها را لرزاند و صدای انفجاری نه زیاد دور را شنیدم هنوز آن صدا ها تمام نشده بود که افتادن بمبی در حیاط خانه خودمان را با چشمانم دیدم و به دنبال آن صدای  بمبی دیگر به همان شدت در کوچه ی خودمان به گوشم رسید و بعد از آن تمامی شیشه ها فرو ریخت و در و پنچره ها از جا کنده شدند و دود سیاهی همه جا را پوشانید که قادر نبودم جایی را ببینم ، بوی بدی به مشامم می رسید ولی آن وقت نمی دانستم چیست و بعدها فهمیدم گاز شیمیایی بوده است ، در آن وقت من شوکه شده بودم و نمی دانستم چه کار بکنم ، دود و گرد و خاک همه جا را گرفته بود و من جایی را نمی دیدم.
 مدتی گذشت چشمهایم باز شد خدا را شکر گفتم که همه سالم بودیم به حیاط  آمدم دست سیروان برادرزاده ام را گرفتم که شوهر خواهرم سر رسید و ما را از وسط  فاجعه بیرون برد که متاءسفانه ایشان هم با این گاز شیمیایی مصدوم شدند.
بعد از اینکه  به منزل خواهرم رسیدیم احساس کردم که نمی توانم راحت نفس بکشم و دچار تنگی نفس شده ام که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد در این وقت برادرزاده ام سیروان بیشتر احساس ناراحتی می کرد و به دلیل کوری موقتی چشمهایش او را زود برداشتم و به نقاهتگاه شهر رساندم تا او را مداوا کنند. در این حال درد خود را فراموش کردم با اینکه خودم بسیار سخت تر به این دام افتاده ام ولی از آتش جگر و محبت مادری درد خود را به خاطر نداشتم. سیروان را بستری کردند و من هم کم کم از حال می رفتم  چشم هایم کم سو می شدند و خوب نمی دیدم، در تمام پوست بدنم احساس سوزش می کردم تهوع و استفراغ آزارم می داد ، متوجه شدم که پرستاران و پرسنل نقاهتگاه مرا بر روی تختی خواباندند، بعد از آن مرا به همراه دیگر مصدومین به تبریز اعزام کردند و نمی دانم چه مدتی در بیمارستان  ۱۵ خرداد تبریز ماندیم . از این بیمارستان ما را به فرودگاه بردند و به تهران فرستادند.
در تهران اول ما را به بیمارستان امام حسین(ع) بردند و مرا از این بیمارستان به بیمارستان لقمان منتقل کردند و با این انتقال من از سیروان که مایه ی آرامشم بود جدا شدم .تمام بدنم به شدت می سوخت دیگر احساس خود را نسبت به زمان و مکان از دست داده بودم ، به گفته ی  اطرافیانم به مدت نه روز در بخش مراقبتهای ویژه تحت نظر بودم ،از این مدت تنها این را به یاد دارم که هر وقت بهوش می آمدم  اطرافم را لمس می کردم تا بدانم مرده ام یا زنده ام ….
وقتی دکترها حال مرا اینگونه دیدند دستور اعزامم به خارج از کشور را صادر کردند و من به کشور اتریش اعزام شدم ،سه روز اول بیهوش بودم وقتی به هوش آمدم نام خودم را فراموش کرده بودم ،نمی دانستم کجا هستم چه می کنم فقط در تب شدیدی می سوختم .کابوس می دیدم و شبها فریاد می زدم، مدت ۴۰ روز در غربت ماندم و هر وقت به یاد جگر گوشه ی تنهایم در ایران می افتادم دردم دو چندان می شد . بعد از چهل روز به تهران باز گشتم با وجود درد شدیدی که داشتم خوشحال بودم و بوی وطن عزیزم ایران را احساس می کردم حداقل حسرت به دل این آرزو نماندم که در میان هموطنان ایثارگر خودم بمیرم .
هر چند که کادر بیمارستان اتریش خیلی مهربانتر از آن بودند که فکر می کردیم و به حق که خدمت زیادی به من کردند و وسیله ای شدند برای نجات من از مرگ، اما و اما وطن من ایران حال و هوای دیگری داشت. حدود ساعت ۴ صبح به فرودگاه مهرآباد رسیدیم و من منتظر دیدن کسی نبودم آخر غریب بی کس چه کسی را دارد تا در فرودگاه منتظرش باشد؟
از فرودگاه به بیمارستان لبافی نژاد منتقل شدم و سه ماه در آنجا ماندم و سپس به سردشت برگشتم و بعد از پانزده روز در اثر تنگی نفسی و عفونت و خونریزی ریه به تبریز اعزام شدم و نوزده روز در بیمارستان امام تبریز بستری شدم. البته نا گفته نماند که دکتر فقط شش روز به من فرصت زندگی کردن داده بود و به قول دکتر تا شش روز دیگر در اثر عوارض بسیار شدید مصدومیت می مردم. و من بی اطلاع از این موضوع با اسرار و پا فشاری بیمارستان را ترک کردم و به تهران برگشتم ، در تهران رئیس بیمارستان لبافی نژاد جناب آقای دکتر حمید  سهراب پور وقتی حال مرا دید فوری مرا بستری نمود و از آن زمان تا حال تحت درمان و مراقبتهای همین دکتر هستم که به حق ایشان زندگی دوباره را به من بخشیده است ، بعد از بستری شدن من به مدت سه ماه تمام در بیمارستان لبافی نژاد ماندم .
درد دوری از پسرم (سیروان) و خانه ام که بعد از بمباران دزد آنرا به یغما برده بود مرا مجبور کرد تا به سردشت برگردم ، حدود یک ماه در سردشت ماندم و بعد با وضعی بسیار وخیم و تبی شدید مجدداً به تهران برگشتم و تا ۹  شبانه روز در تب ۴۰ درجه می سوختم ،در این مدت یکی از پرستاران بیمارستان، خانم اقدس  کرمی همچون خواهری مهربان از من پرستاری می کرد که محبت و لطف بیش از حد ایشان را هرگز فراموش نخواهم کرد . خلاصه بخاطر ناراحتی معده ، کلیه و ریه به مدت چهار ماه دیگر هم در بیمارستان بستری شدم و بعد از ترخیص شدن دو ماه در سردشت ماندم که در این مدت هم به کرات در بیمارستان سردشت بستری بودم، در مجموع حدود سی ماه تمام در بیمارستان لبافی نژاد در دفعات متوالی تا سال ۱۳۷۳ بستری شده ام . از این تاریخ به بعد حدوداً ده بار در بیمارستان ساسان تهران به مدتهای یک ماه، دو ماه و بیشتر بستری شده ام و از ناحیه ی ریه، چشم، اعصاب و گوارش تحت نظر دکتر می باشم و سابقه ی عمل جراعی معده بخاطر خونریزی معده هم دارم.
از آن روز سیزده سال می گذرد و تختی در گوشه ی بیمارستان جایگاه من شده و عید و تعطیلی و روزهای شاد و خوشی دیگر برایم معنی ندارند و غربت و تنهای و درد مریضی همدم من شده اند در این روزهای طولانی بستری شدن همه روزه دقیقه های ساعت را می شمارم تا کسی از در بسته ی اطاقم وارد شود، به رسم انسانیت در کنارم بنشیند و مرا از این تنهایی درآورد و لحظه ای اندک هم صحبت من شود .
روز به روز حالم بدتر می شود اما خداوند ناظر و شاهد بر اعمالم است که فقط خدا را شکر می گویم و لب به اعتراض و شکایت نمی گشایم. در این مدت سیزده سال هرگز برای شفا دست به درگاه ایزد منان بالا نبرده ام و فقط  شفاعت مسلمین را از حبیب خداوند (ص) خواستار شده ام که خود هم عضوی از این خانواده بزرگ انسانی هستم .
آری تقدیر و سرنوشت من هم اینگونه رقم خورده  و می دانم که بهترین تقدیر است چون خداوند خیر و صلاح  بنده ی خویش را می خواهد.
دست بوس و دعا گوی تمامی افرادی هستم که به نحوی در این مدت مصدومیتم که تحت آزمایش الهی بوده ام، در کنارم بوده اند و مرا کمک کرده اند تا بهتر و بیشتر در مقابل مشکلات ایستادگی کنم.
خداوند اجر همه ی خیرخواهان را عطا فرماید و با دوستان خود و اولیاء و شهیدان محشورشان گرداند.  آمیــن
فاطمه حــداد مصدوم ۷۰ درصد شیمیایی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
اسکرول به بالا