داستان زیبایی از یک شهید (شهید احمد علی نیری)
درهایی از عالم بالا
شهید احمد علی نیّری
من در آن دوران، نزدیکترین دوست احمد بودم. ما رازدار هم بودیم. یک روز به او گفتم: احمد! من و تو از بچگی همیشه با هم بودیم، اما یه سؤالی ازت دارم. من نمیدونم چرا توی این چند سال اخیر، شما در معنویات رشد کردی اما من…
لبخندی زد و میخواست بحث را عوض کند، اما من دوباره سؤالم را تکرار کردم و گفتم: حتماً یه علتی داره، باید برام بگی.
بعد از کلی اصرار سرش را بالا آورد و گفت: طاقتش رو داری؟
با تعجب گفتم: طاقت چی رو؟
گفت: بشین تا بهت بگم.
نفس عمیقی کشید و گفت: یه روز با رفقای محل و بچههای مسجد رفته بودیم دماوند. شما توی اون سفر نبودی.
همه رفقا مشغول بازی و سرگرمی بودند. یکی از بزرگترها گفت: احمد آقا برو این کتری رو آب کن و بیار تا چای درست کنیم. بعد جایی رو نشان داد و گفت: اونجا رودخانه است. برو از اونجا آب بیار! من هم راه افتادم. راه زیاد بود. کمکم صدای آب به گوش رسید.
نسیم خنکی از سمت آب به سمت من آمد. از لابهلای درختها و بوتهها به رودخانه نزدیک شدم. تا چشمم به رودخانه افتاد یکدفعه سرم را انداختم پایین و همانجا نشستم. بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمیدانستم چه کنم. همانجا پشت درخت مخفی شدم. کسی آن اطراف من را نمیدید. درختها و بوتهها مانع مناسبی برای من بود.
من با چشمانی گرد شده از تعجب منتظر ادامه ماجرای احمد بودم و اینکه چرا این قدر ترسیده بود؟
احمد ادامه داد: من میتوانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم. در پشت آن درخت و در کنار رودخانه چندین دختر جوان مشغول شنا کردن بودند.
من همانجا خدا را صدا زدم و گفتم: خدایا کمکم کن. خدایا الان شیطان بهشدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم. هیچکس هم متوجه نمیشود، اما خدایا به خاطر تو از این گناه میگذرم.
کتری خالی را برداشتم و سریع از آنجا دور شدم. بعد هم از جایی دیگر آب تهیه کردم و رفتم پیش بچهها. هنوز دوستان مسجدی مشغول بازی بودند.
برای همین من مشغول درست کردن آتش شدم. چوبها را جمع کردم و به سختی آتش را آماده کردم. خیلی دود توی چشمم رفت. اشک همینطور از چشمانم جاری بود.
یادم افتاد که حاجآقا گفته بود: هر کس برای خدا گریه کند، خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت.
همینطور که داشتم اشک میریختم گفتم: از این به بعد برای خدا گریه میکنم. حالم خیلی منقلب بود. از آن امتحان سختی که در کنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز دگرگون بودم. همینطور که اشک میریختم و با خدا مناجات میکردم خیلی با توجه گفتم: یا الله! یا الله!…
بهمحض تکرار این عبارت، یکباره صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده میشد. ناخودآگاه از جا بلند شدم و با حیرت به اطراف نگاه کردم.
صدا از همه سنگریزههای بیابان شنیده میشد. از همه درختها و کوه و سنگها صدا میآمد!
همه میگفتند: «سبّوح قدّوس، ربّنا و ربّ الملائکه و الروح». وقتی این صدا را شنیدم ناباورانه به اطراف خیره شدم. از ادامه بازی بچهها فهمیدم که آنها چیزی نشنیدهاند.
من در آن غروب، با بدنی که از وحشت میلرزید به اطراف میرفتم. من از همه ذرات عالم این صدا را میشنیدم!
احمد، بعد از آن کمی سکوت کرد. بعد با صدایی آرام ادامه داد: از آن موقع کمکم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد.
احمد این را گفت و از جا بلند شد تا برود. بعد برگشت و گفت: محسن! اینها را برای تعریف از خودم نگفتم. گفتم تا بدانی انسانی که گناه را ترک کند چه مقامی پیش خدا دارد. بعد گفت: تا زندهام برای کسی این را تعریف نکن.