معصومه امینرستمی
خانم مهربانِ همسایه آمده بود تا برای روضهاش دعوتم کند. اگرچه نه گفتم که میروم و نه نمیروم، اما ته دلم میدانستم که امکان رفتن را ندارم. به لبخندی مهمانش کردم و پای توفیق داشتن یا نداشتنم را وسط کشیدم. در آخر هم با کلی تشکر و تعارف تکهپاره کردن به خدا سپردمش.
در را که بستم آهی نشست گوشه دلم. یادم آمد که خیلی وقت است در خانهام روضه خانگی نداشتم. بردن بچهها به روضهها هم برایم خیلی سخت بود. احساس خسارت و بیتوفیقی کردم. پلهها را بالا آمدم. نوزادم داشت گریه میکرد و خواهرش داشت با هر ترفندی که میتوانست ساکتش میکرد، اما طفلی نهتنها موفق نشد بلکه خسته شد و مستأصل. سریع نوزادم را در بغل گرفتم. حتماً تشنهاش بود. همینطور که در بغلم بود از آب جوشیده شده کتری توی شیشه شیرش ریختم. بغض گلویم را گرفته بود. یاد طفل شیرخوار کربلا افتادم. شیشه شیر را به سمت دهان نوزادم بردم. با همان جرعه اول آرام شد، اما حالا این من بودم که بیقرار شده بودم. به درجه روی شیشه شیر نگاه کردم. فقط ۲۰ میلیلیتر آب یک نوزاد ششماهه را سیراب میکرد. همین فکر اشکم را درآورد.
آرام خودم را پشت یکی از کابینتها پنهان کردم و نالهام را خفه کردم که بچههایم نترسند. ناگهان صدای شکستن چیزی به گوشم رسید و بعدش هم صدای گریه دختر پنج سالهام. همانطور که اشکهایم را پاک میکردم، خودم را به او رساندم تا خردهشیشههایی را که در پایش رفته بود دربیاورم. اشکهایش را که دیدم دوباره قلبم مچاله شد. باز دلم رفت همانجا که باید میرفت. زیر آفتاب سوزان عصر کربلا. کنار دخترکی که هنگام فرار از دشمن، خار در پاهای کوچکش رفته بود و عمه را صدا میزد. و عمهای که نمیدانست کدامیک از بچهها را دریابد. خار از پای این یکی بکشد یا آتش دامن آن یکی را خاموش کند. خود را در مقابل تازیانهها سپرِ این یکی کند یا گریه آن یکی را آرام کند. به خودم آمدم، غروب شده بود و خانه، تاریک. چشمهایم میسوختند.
که گفته که من روضه خانگی ندارم؟!
هر لحظه میتواند برای من روضهای مجسم باشد. دیگر حس خسران یا بیتوفیقی نداشتم. این بچهها میتوانند روضههای سوزناکی برایم بخوانند و مرا به فیض برسانند. بلند شدم و زیر کتری را روشن کردم. حالا وقت چایِ بعد از روضه بود.
مجله آشنا، شماره ۲۳۸، صفحه ۱۰.