شهيدي با دو مزار , شهيد رمضان! , شهيد بي‌نام و نشان , شهيدمحمدعلي قاسمي , شهيد محمدعلي باقري

شهيدي با دو مزار , شهيد رمضان! , شهيد بي‌نام و نشان , شهيدمحمدعلي قاسمي , شهيد محمدعلي باقري

شهيدي با دو مزار
شب ميلاد مولا علي (ع) در كنار سنگر نشسته بود و قرآن مي‌خواند، مؤذن سنگر اطلاعات عمليات بود، و فرمانده‌ي يك تيم اطلاعاتي. چند دقيقه بيشتر به اذان نمانده بود كه خمپاره‌اي در آغوشش گرفت.
برادر شهيد «سيد مهرداد نعيمي» دو مزار ساخته‌اند، يكي در محور مقدم طلائيه و ديگر در زادگاهش صومعه‌سرا، كه هر مزار، بخشي از بدنش را به يادگار در خويش مي‌فشارد.
من پاره‌هاي گوشت و حتي موهاي جو گندمي سيد را روز بعد از شهادتش در همان طلائيه ديدم؛ وقتي كه نصف سالم جسدش را شب پيش با خود به معراج برده بودند. دو _ سه روز بعد در وصيت‌نامه‌اش چنين خواندم: «خداوندا! از تو مي‌خواهم كه هنگام شهادت، پيكرام را هزاران تكه كني، تا هر تكه‌اي، تكه‌اي از گناهانم را با خود ببرد».
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ي 58
راوي : عبدالرضا رضايي ‌نيا

 

شهيد رمضان!
برادر بزرگ‌تر گفت: علي اين‌همه جبهه بودي، بس نيست!
مي‌داني مادر، چه‌قدر انتظار كشيد تا برگردي.
علي جواب داد، بايد بروم، من نمي‌توانم بمانم.
چند روز بعد، دخترم آمد، گفت: مادر، علي رفته!
گفتم: بدون خداحافظي با من، نمي‌ره….
رفتم دم در، كيفش را روي دوشش انداخته بود و روي پله‌ها ايستاده بود. كمي آجيل توي كيفش گذاشتم. اشك در چشمانم حلقه زد. هنوز بالاي پله‌ها ايستاده بود. سريع به اتاق برگشتم تا اشك مادرانه‌ام، مانع رفتنش نشود و مرددش نكند. وقتي از اتاق بيرون آمدم رفته بود.
رفت و پانزده ماه از او بي‌خبر مانديم. يقين پيدا كرديم كه علي ما هم جزو شهداي عمليات رمضان است. برايش مراسم ختم گرفتيم بي‌اين‌كه نشاني از پيكرش داشته باشيم. همان شب‌هاي مراسم علي بود كه خوابش را ديدم، كنار حوض نشسته بود.
گفتم: علي! تو نمرده‌اي؟
گفت: نه مادر! مي‌بيني كه زنده‌ام! پس چرا اين‌جا نشسته‌اي؟
گفت: آخه توي باتلاق افتاده بودم، آمدم اين‌جا دست و پايم را بشويم… سال ها گذشت، سال‌ها انتظار.
ماه رمضان بود، سالگرد عمليات رمضان و سالگرد علي. سيزده سال از آن روز گذشته بود خبر رسيد، بياييد پيكر علي در تفحص باتلاق‌هاي جنوب، به دست آمده است!
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ي 73
راوي : مادر شهيد علي هوشيار

 

شهيد بي‌نام و نشان
آخرين روزهاي تابستان 72 بود. گرما در «فكه» امان همه را بريده بود و سكوتي پر رمز و راز بر سراسر دشت حكم‌فرما بود. مدتي بود كه شهيد پيدا نكرده بوديم، انگار شهدا با همه‌ي ما قهر كرده بودند:
«آقا سيد» گفت: «اگر امروز شهيدي پيدا نشد، برويم در يك محور ديگر كار كنيم…». گفتم: «اگر شهدا بخواهند ما را صدا مي‌زنند…خب مي‌توانيم برويم روي تپه‌هاي 143 كار كنيم، توكل به خدا…!». بالاخره، دستگاه بيل مكانيكي را به محل مورد نظر انتقال داديم.
بچه‌ها در هر نقطه كه به نظر مشكوك مي‌رسيد با ذكر صلوات شروع به بيل زدن مي‌كردند… در حين كار به جايي رسيديم كه به نظر مي‌رسيد قبلاً يك سنگر اجتماعي عراقي بوده. در حاشيه‌ي اين سنگر، تعدادي كلاه و وسايل انفرادي به چشم مي‌خورد. احتمال مي‌رفت در همين محل، تعدادي شهيد، مدفون باشند. بيل اول و دوم به زمين زده شده بود كه بيل سوم به يك جسم سفت و سنگين برخورد كرد. دقت كرديم، ديديم روي زمين بتون ريخته شده. كنجكاوانه و با كمك بچه‌ها، بتون‌ها را از زمين كنده و بلند كرديم. صحنه‌ي بسيار دردناكي بود!
پيكرهاي مطهر شهدا در حالي كه دست و پاهايشان با سيم تلفن به هم بسته شده بود، به روي هم انباشته شده بود.
ما تا وقت غروب توانستيم پيكر 50 شهيد را از آن محل بيرون بياوريم. همه‌ي آن شهدا با ملاحظه به شماره‌ي پلاكشان، شناسايي شدند. جز يك شهيد كه شايد هنوز هم بي هيچ نام و نشاني باقي مانده است.
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ي 40 و 39
راوي : برادر جانباز _ مرتضي شادکام

 

شهيدمحمدعلي قاسمي
براي اعزام بايد از روستا به خمين مي‌رفتند و از آن‌جا با بسيجيان ديگر راهي جبهه مي‌شدند، اما اين بار دلم نيامد كه تنها برود و همراهش تا خمين رفتم. وقتي كه مي‌خواست سوار اتوبوس بشود برگشت و گفت: بابا يك عكس رنگي در عكاسي انداختم آن را بگيريد كه بعداً به دردتان مي‌خورد. آن روز نفهميدم منظور «علي محمد» را اما وقتي كه خبر عروجش آمد پي به دل پاكش بردم.
هركه را اسرار حق آموختند
مهر كردند و دهانش دوختند
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ي 59
راوي : پدر شهيد

 

شهيد محمدعلي باقري
مهربان بود و مؤدب و بسيار خوش‌برخورد. اهل حجب و حيا بود. حتي در شوخي‌هايش هم حيا داشت. وقتي كه خبر شهادتش را دادند، مشتاقانه براي زيارت پيكرش رفتم. خواستم پيشاني‌اش را ببوسم، اما با پيكر بي‌سرش روبرو شدم. خم شدم قلبش را بوسيدم، ديدم بدنش سوخته است. گفتم: بابا تو كه هيچ‌گاه دل من را اين‌گونه نمي‌شكستي!
بعد كه وصيت‌نامه‌اش را خواندم، ديدم در وصيت‌نامه‌اش نحوه‌ي شهادتش را نوشته و اشاره كرده بود كه با بدني سوزان و بي‌سر به ديدار خدا مي‌روم.
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ي 61
راوي : پدر شهيد

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید