شهید کربلایی
قبل از عملیات بدر غلامرضا جلو من و مادرش، بدنش را برهنه کرد و گفت: نگاه کنید! دیگر این جسم را نخواهید دید. همانطور شد و در عملیات بدر مفقود گردید.
دوازده سال در انتظار بودم و با هر زنگ به سمت در میدویدم تا اگر او برگشته باشد، اولین کسی باشم که او را میبینم. تا اینکه یک روز خبر بازگشت او را دادند. فقط یک جمچمه از شهید برگشته بود که مادرش از طریق دندان، فرزند را شناخت.
در نزد ما رسم است که بعد از دفن، سه روز قبر به صورت خاکی باشد. مردم در تشییع جنازهی او باشکوه شرکت کردند. «شبی در خواب دیدم که چند اسب سوار آمدند و شروع به حفر قبر کردند، گفتم: چه کار میکنید؟ گفتند: مأمور هستیم او را به کربلا ببریم، گفتم من دوازده سال منتظر بودم، چرا او را آوردید؟
گفتند: مأموریت داریم و یک فرد نورانی را نشان من دادند. عرض کردم: آقا! این فرزند من است. فرمود: باید به کربلا برود. او را آوردیم تا تو آرام بگیری و بعد او را ببریم.» یکباره از خواب بیدار شدم. با هماهنگی و اجازه، نبش قبر صورت گرفت، اما خبری از جمجمهی غلامرضا نبود و او در جرگهی عاشوراییان در کربلا مأوا گزید.
منبع :کتاب راه ناتمام صفحه ی ۴۹
راوی : حاج احمد زمانیان _ پدر شهید
ضمانت باب الحوائج
در کودکی مبتلا به مرض لاعلاجی شدم، تا اینکه حالم وخیم شد و آثار مرگ بر من ظاهر گردید. مادرم در حسینیهی خانه فریاد میزد:«یا موسیبنجعفر، یا بابالحوائج! آیا معجزات و کرامات شما منحصر در حرم شماست؟ آیا میتوانید به هند بیایید و کودک مرا که در حال مرگ است شفا دهید»
در همان لحظه پدرم در عالم رؤیا مردی بلند بالا را دید که به سراغ من میآید. پرسید: «شما کیستی؟» پاسخ داد: «ملک الموت هستم، آمدهام این کودک را با خود ببرم.» پدر گفت: «مگر صدای مادرش را نمیشنوی، این بچه در ضمانت باب الحوائج است.» اما ملک الموت فرمان مرگ مرا در دست داشت.
پدر در عالم رؤیا فریاد زد: «یا موسیبنجعفر (ع) به فریادم برس» در همان لحظه فردی نورانی بین تخت من و ملک الموت قرار گرفت. حضرت عزرائیل با دیدن آن مرد نورانی سلام کرد، مرد پرسید: «برای چه آمدهای؟» ملک الموت عرض کرد: «برای گرفتن جان کودک» مرد سبزپوش فرمود: «برگرد من از خدای متعال برای او عمر اضافی گرفتهام».
بعد از این رؤیا پدر و مادر به سراغ من آمدند در حالیکه من میخندیدم.
منبع :کتاب کرامات علما
راوی : آیت الله جزایری
شهید رحیم شیرویه
باباجان این نامه را در تنهایی شب مینویسم. شبی خواب دیدم که ما سه نفریم و داریم جنازهای را حمل میکنیم. تن همهی ما سپید بود و جنازهی نورانی، اتاق تاریک ما را روشن کرده بود. جنازه را خوب نگاه کردم و بوسیدم.
کسی کنارم بود، از او پرسیدم: «آن کسی که آن طرف ایستاده و نورانی است را میشناسی؟» پاسخ داد: «او امام موسی بن جعفر (ع) است»
نمیدانم چرا از خودش نامش را نپرسیدم. هنگام بستن سر تابوت آن شخص یا امام (ع) به من فرمودند: «این جنازه، جنازهی توست» یکباره از خواب پریدم. یقین پیدا کردم شهید خواهم شد. باباجان! در کوچکی یک نفر به من نوید داد که پایان زندگی تو ۱۷ سالگی است و الآن ۱۷ سال دارم و منتظر رایحهی بهشتی هستم.
65/۱۲/۱۰ (شهید رحیم شیرویه)
منبع :مجله ی سبزسرخ شماره ی ۳۲ صفحه ی ۳
عبدالمجید صدف ساز(۲)
یک هفته قبل از عملیات فتحالمبین من و برادرم و خواهرم در منزل بودیم که مجید (۱) با تبسم خاصی که بر لب داشت به مادرم گفت: «من مثل علیاکبر امام حسین (ع) شهید میشوم، بعد دستش را روی سرش گذاشت و ادامه داد، تیر عراقیها به سر و چشمم میخورد، مادر مرا ببخش که این حرف را میزنم، ولی به خاطر وضعیتی که سر و صورت من پیدا میکند، دوست ندارم در غسالخانه بالای سر من حاضر باشی و مرا در این وضعیت ببینی.»
بعد از مادرم خواست تا او را حلال کند، مادرم نیز گفت: «از همین حالا تو را حلال میکنم و به گریه افتاد» روز بعد با مجید به «بهشت علی» رفتیم تا او بر سر مزار دوست شهیدش محمد افخم فاتحهای بخواند.
به من وصیت کرد او را در کنار دوستش به خاک بسپاریم. آنجا نیز قبری خالی بود که روی آن را با ورقهی حلبی پوشانده بودند. مجید ورقه را برداشت و به دقت درون آن را نگاه کرد، و بعد حرفش را تکرار و تأکید کرد و سرانجام وعدهی او در عملیات فتحالمبین محقق شد و در دشت عباس در تپهی چشمه یک ، یک گلولهی کالیبر ۷۵ تیربار به چشم راست او خورد و از پشت سرش خارج شد و او به آرزوی دیرینهاش رسید و در کنار مزار دوست شهیدش به خاک سپرده شد.
1- پاسدار شهید عبدالمجید صدفساز در سال ۱۳۴۲ در دزفول متولد شد، پس از پیروزی انقلاب به عضویت سپاه درآمد و با آغاز جنگ تحمیلی به جبههها عزیمت کرد و در عملیات فتحالمبین به فیض شهادت نایل آمد.
منبع :کتاب لحظه های آسمانی
راوی : برادر شهید
شهید محمدحسین حکیمیان
برای رفتن به جبهه پیشم آمد و از من خداحافظی کرد. رفت و پس از مدتی از جبهه بازگشت و هنوز چند روزی نشده بود که قصد عزیمت نمود. پدرش در بیمارستان بود و به علت قرار داشتنش در بخش مراقبتهای ویژه موفق به ملاقات با او نشد و صبر نکرد و گفت: «چون امدادگر هستم باید برگردم» و به جبهه رفت و پس از مدتی تنها ساکش برگشت و از خودش خبری نبود.
روزها و ماهها پشت سر هم میگذشت و هیچ خبری از او نبود. مادر محمدحسین خیلی دل نگران بود برایش آش نذری میپخت، به شهرهای مختلف هم رفت تا از آزادگان در مورد پسرش سؤال کند و هیچکس، هیچ خبری از او نداشت.
اوضاع به همین منوال سپری میشد، تا اینکه یک شب در خواب دیدم چند زن که لباس مشکی به تن کردهاند به سراغم آمدند و گفتند: «به مادر محمدحسین بگو اینقدر بی تابی نکند، کار از دست ما خارج شده است.»
من نیز ماجرا را برای او گفتم و از آن روز مادرش آرام شد و به من گفت: «حتماً پسرم شهید شده است که چنین خوابی دیدهاید» و به انتظار نشست تا چند سال بعد که باقیماندهی پیکرش را آوردند.
منبع :کتاب کرامات شهدا جلد ۱ صفحه ی ۱۰۴