پرش به محتوای اصلی
امروز: یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵ | کانال‌های رسمی: ایتا بله روبیکا آی‌گپ سروش

شهيد كربلايي , ضمانت باب ‌الحوائج , شهيد رحيم شيرويه , عبدالمجيد صدف ساز(2) , شهيد محمدحسين حكيميان

شهيد كربلايي , ضمانت باب ‌الحوائج , شهيد رحيم شيرويه , عبدالمجيد صدف ساز(2) , شهيد محمدحسين حكيميان

شهيد كربلايي
قبل از عمليات بدر غلام‌رضا جلو من و مادرش، بدنش را برهنه كرد و گفت: نگاه كنيد! ديگر اين جسم را نخواهيد ديد. همان‌طور شد و در عمليات بدر مفقود گرديد.
دوازده سال در انتظار بودم و با هر زنگ به سمت در مي‌دويدم تا اگر او برگشته باشد، اولين كسي باشم كه او را مي‌بينم. تا اين‌كه يك روز خبر بازگشت او را دادند. فقط يك جمچمه از شهيد برگشته بود كه مادرش از طريق دندان، فرزند را شناخت.
در نزد ما رسم است كه بعد از دفن، سه روز قبر به صورت خاكي باشد. مردم در تشييع جنازه‌ي او باشكوه شركت كردند. «شبي در خواب ديدم كه چند اسب سوار آمدند و شروع به حفر قبر كردند، گفتم: چه كار مي‌كنيد؟ گفتند: مأمور هستيم او را به كربلا ببريم، گفتم من دوازده سال منتظر بودم، چرا او را آورديد؟
گفتند: مأموريت داريم و يك فرد نوراني را نشان من دادند. عرض كردم: آقا! اين فرزند من است. فرمود: بايد به كربلا برود. او را آورديم تا تو آرام بگيري و بعد او را ببريم.» يك‌باره از خواب بيدار شدم. با هماهنگي و اجازه، نبش قبر صورت گرفت، اما خبري از جمجمه‌ي غلام‌رضا نبود و او در جرگه‌ي عاشوراييان در كربلا مأوا گزيد.
منبع :كتاب راه ناتمام صفحه ي 49
راوي : حاج احمد زمانيان _ پدر شهيد

 

ضمانت باب ‌الحوائج
در كودكي مبتلا به مرض لاعلاجي شدم، تا اين‌كه حالم وخيم شد و آثار مرگ بر من ظاهر گرديد. مادرم در حسينيه‌ي خانه فرياد مي‌زد:«يا موسي‌بن‌جعفر، يا باب‌الحوائج! آيا معجزات و كرامات شما منحصر در حرم شماست؟ آيا مي‌توانيد به هند بياييد و كودك مرا كه در حال مرگ است شفا دهيد»
در همان لحظه پدرم در عالم رؤيا مردي بلند بالا را ديد كه به سراغ من مي‌آيد. پرسيد: «شما كيستي؟» پاسخ داد: «ملك الموت هستم، آمده‌ام اين كودك را با خود ببرم.» پدر گفت: «مگر صداي مادرش را نمي‌شنوي،‌ اين بچه در ضمانت باب الحوائج است.» اما ملك الموت فرمان مرگ مرا در دست داشت.
پدر در عالم رؤيا فرياد زد: «يا موسي‌بن‌جعفر (ع) به فريادم برس» در همان لحظه فردي نوراني بين تخت من و ملك الموت قرار گرفت. حضرت عزرائيل با ديدن آن مرد نوراني سلام كرد، مرد پرسيد: «براي چه آمده‌اي؟» ملك الموت عرض كرد: «براي گرفتن جان كودك» مرد سبزپوش فرمود: «برگرد من از خداي متعال براي او عمر اضافي گرفته‌ام».
بعد از اين رؤيا پدر و مادر به سراغ من آمدند در حالي‌كه من مي‌خنديدم.
منبع :كتاب كرامات علما
راوي : آيت الله جزايري

 

شهيد رحيم شيرويه
باباجان اين نامه را در تنهايي شب مي‌نويسم. شبي خواب ديدم كه ما سه نفريم و داريم جنازه‌اي را حمل مي‌كنيم. تن همه‌ي ما سپيد بود و جنازه‌ي نوراني، اتاق تاريك ما را روشن كرده بود. جنازه را خوب نگاه كردم و بوسيدم.
كسي كنارم بود، از او پرسيدم: «آن كسي كه آن طرف ايستاده و نوراني است را مي‌شناسي؟» پاسخ داد: «او امام موسي بن جعفر (ع) است»
نمي‌دانم چرا از خودش نامش را نپرسيدم. هنگام بستن سر تابوت آن شخص يا امام (ع) به من فرمودند: «اين جنازه، جنازه‌ي توست» يك‌باره از خواب پريدم. يقين پيدا كردم شهيد خواهم شد. باباجان! در كوچكي يك نفر به من نويد داد كه پايان زندگي تو 17 سالگي است و الآن 17 سال دارم و منتظر رايحه‌ي بهشتي هستم.
65/12/10 (شهيد رحيم شيرويه)
منبع :مجله‌ ي سبزسرخ شماره ي 32 صفحه ي 3

 

عبدالمجيد صدف ساز(2)
يك هفته قبل از عمليات فتح‌المبين من و برادرم و خواهرم در منزل بوديم كه مجيد (1) با تبسم خاصي كه بر لب داشت به مادرم گفت: «من مثل علي‌اكبر امام حسين (ع) شهيد مي‌شوم، بعد دستش را روي سرش گذاشت و ادامه داد، تير عراقي‌ها به سر و چشمم مي‌خورد، مادر مرا ببخش كه اين حرف را مي‌زنم، ولي به خاطر وضعيتي كه سر و صورت من پيدا مي‌كند، دوست ندارم در غسال‌خانه بالاي سر من حاضر باشي و مرا در اين وضعيت ببيني.»
بعد از مادرم خواست تا او را حلال كند، مادرم نيز گفت: «از همين حالا تو را حلال مي‌كنم و به گريه افتاد» روز بعد با مجيد به «بهشت علي» رفتيم تا او بر سر مزار دوست شهيدش محمد افخم فاتحه‌اي بخواند.
به من وصيت كرد او را در كنار دوستش به خاك بسپاريم. آن‌جا نيز قبري خالي بود كه روي آن را با ورقه‌ي حلبي پوشانده بودند. مجيد ورقه را برداشت و به دقت درون آن را نگاه كرد، و بعد حرفش را تكرار و تأكيد كرد و سرانجام وعده‌ي او در عمليات فتح‌المبين محقق شد و در دشت عباس در تپه‌ي چشمه يك ، يك گلوله‌ي كاليبر 75 تيربار به چشم راست او خورد و از پشت سرش خارج شد و او به آرزوي ديرينه‌اش رسيد و در كنار مزار دوست شهيدش به خاك سپرده شد.
1- پاسدار شهيد عبدالمجيد صدف‌ساز در سال 1342 در دزفول متولد شد، پس از پيروزي انقلاب به عضويت سپاه درآمد و با آغاز جنگ تحميلي به جبهه‌ها عزيمت كرد و در عمليات فتح‌المبين به فيض شهادت نايل آمد.
منبع :كتاب لحظه ‌هاي آسماني
راوي : برادر شهيد

 

شهيد محمدحسين حكيميان
براي رفتن به جبهه پيشم آمد و از من خداحافظي كرد. رفت و پس از مدتي از جبهه بازگشت و هنوز چند روزي نشده بود كه قصد عزيمت نمود. پدرش در بيمارستان بود و به علت قرار داشتنش در بخش مراقبت‌هاي ويژه موفق به ملاقات با او نشد و صبر نكرد و گفت: «چون امدادگر هستم بايد برگردم» و به جبهه رفت و پس از مدتي تنها ساكش برگشت و از خودش خبري نبود.
روزها و ماه‌ها پشت سر هم مي‌گذشت و هيچ خبري از او نبود. مادر محمدحسين خيلي دل نگران بود برايش آش نذري مي‌پخت، به شهرهاي مختلف هم رفت تا از آزادگان در مورد پسرش سؤال كند و هيچ‌كس، هيچ خبري از او نداشت.
اوضاع به همين منوال سپري مي‌شد، تا اين‌كه يك شب در خواب ديدم چند زن كه لباس مشكي به تن كرده‌اند به سراغم آمدند و گفتند: «به مادر محمدحسين بگو اين‌قدر بي تابي نكند، كار از دست ما خارج شده است.»
من نيز ماجرا را براي او گفتم و از آن روز مادرش آرام شد و به من گفت: «حتماً پسرم شهيد شده است كه چنين خوابي ديده‌ايد» و به انتظار نشست تا چند سال بعد كه باقي‌مانده‌ي پيكرش را آوردند.
منبع :كتاب كرامات شهدا جلد 1 صفحه ي 104

 

این نوشته را منتشر کنید:

دیدگاه خود را بنویسید