عریضه 8

عریضه 8

نامه‏اى به «موعود»  
  مهدى رمضانى متين – قم
 مدّتهاست كه منتظرِ آمدنت هستيم. مى‏بينى چقدر انتظار مى‏كشيم! امّا تو در بينِ ما نيستى! امّا نه مادر مى‏گويد: آقا در بينِ ما هست و اين ما هستيم كه نمى‏توانيم ايشان را درك كنيم، چون ما بنده‏هاى گنهكارى هستيم. اصلاً خانه ما بدونِ حضورِ تو جورِ ديگرى شده، گلهاى باغچه خانه‏مان پژمرده‏اند و شكوفه‏اى ندارند و… تو گفته‏اى كه: خواهى آمد و من سالهاست كه منتظرِ حضورت هستم. هر روز به استقبالِ روزى كه خواهى آمد، غروب‏ها مى‏روم روىِ ايوان خانه‏مان. روىِ چهارپايه سفيدم مى‏نشينم تا وقتى آمدى مانندِ شبنمى بر گلبرگِ وجودت باشم؛ سر در آغوشِ مباركت بگذارم و با ديده‏هاى پُراشك، از درددلهايم برايت بگويم.
 آقا جان! ديگر بزرگ شده‏ام، امّا هنوز تو نيامده‏اى. دوست دارم وقتى قرار شد كه بيايى همه چيز را فرا گرفته باشم تا تو را بهتر بشناسم، آنگاه جزو يارانِ منتظرت باشم.
 …در خانه‏مان تنهاى تنهايم و اين يادِ توست كه مرا از تنهايى درمى‏آورد. ما همه‏مان يعنى بابا و مامان، خودم و برادرم هِزارجور حرف داريم كه با تو مى‏گوييم و تو فقط از آن سوى مهتاب و از پشتِ ابرهاى سفيد به ما لبخند مى‏زنى. وقتى مادر براى آمدنت اشك مى‏ريزد تو صحبتهايش را مى‏شنوى. اين را مادر به من گفته.
 امروز، جمعه است. پدر مى‏گويد: جمعه اختصاص به آقا و مولايمان دارد و من هم به اُميد آنكه در اين روز بيايى جورِ ديگرى مى‏شوم. دلم را مهربانتر مى‏كنم، براى اين كار از مادر، محبّت را قرض مى‏گيرم و قلبم را قاب تا از خوشحالى نپرد! دست و صورتم را هم مى‏شويم، موهايم را شانه مى‏كنم، لباس مرتّبى مى‏پوشم و جيب‏هاى شلوارم را از گل‏ياس پُر مى‏كنم. تو دوست دارى كه ما اينگونه باشيم. باغچه‏ها را تميز مى‏كنم و حياطِ خانه را آب و جارو، پنجره‏هاى خسته‏مان را هم دلدارى مى‏دهم و گلدانهاى كُهنه را از زيرزمين مى‏آورم، داخلشان شمعدانى مى‏كارم و مى‏گذارم لبِ پنجره‏ها، روى هر كدام از پله‏هايمان را گلدانهاى ياس مى‏گذارم و دست به دعا برمى‏دارم!
 شب شده است امّا هنوز تو نيامده‏اى. باران شروع به باريدن كرده است و لباسهايم را خيس كرده. پنجره‏ها دوباره گريه‏شان مى‏گيرد و گلهاى باغچه به‏هم‏مى‏خورند. پدر، چراغها را روشن مى‏كند و من پنجره‏ها را مى‏بندم و مى‏روم روى ايوان، روى چهارپايه سفيدم مى‏نشينم.
 چقدر حياطِ خانه‏مان، روزهاى جمعه و شب‏هاى بارانى‏اش زيبا مى‏شود و اصلاً جمعه‏ها زيباست! گرماى وجودم با گرماى سوزهاى گريه مادر چقدر دلچسبند و من تصميم مى‏گيرم كه از اين به بعد، در نمازهايم بيشتر صدايت كنم تا زودتر بيايى و جمعه‏ها اين قدر انتظارت را نكشم.
 مى‏خواهم مثل تو شوم، مى‏دانم كه نمى‏شود امّا من تصميمِ خودم را گرفته‏ام. پس زودتر بيا.
 
 
 درد دل با محبوب
  انسيه طبقى – خوى
 اى مولا و سرور ما! وقتى كبوتران سبكبالى را مى‏بينم كه در سرزمين مقدّس طوى شلمچه بر بالاى نخلهاى بى‏سر امّا نستوه، آشيانه‏اى از گل‏ياس دارند غبطه مى‏خورم؛ به آن كبوترى كه فرق سرش جداست يا آن كه پهلوشكسته است، به آن كبوترى كه جگرش از زهر پاره‏پاره، است به كبوترى كه پروبالش قطعه‏قطعه است و جاى زخم‏هاو زخم روى زخم‏هاو جاى پاى سم‏اسبها بر روى پيكر مطهّرش به اندازه آيات قرآن است. به او كه دانست كه را بشناسد، عمرش را در يافتن چه صرف كند، گوهر درونى‏اش را چگونه حافظ بوده و آن را بپروراند و در اين راه از كه بايد مدد بجويد و او شناخت و به نداى حسين دلش كه سرمى‏داد «هل من ناصر ينصرني؛ كيست كه مرا يارى كند» لبّيك گفت و با زلالى اشك، دلى را مصفّا ساخت كه هر روز پنج‏بار با كمال افتخار دربارگاه دوست لطيفانه هنگامه قنوت آن را با دستهاى نيازمندش تقديم به مهربانش مى‏نمود. و از او طلب وصال مى‏كرد تا  آنكه با نداى (يا أيَّتُها النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي إلى ربّك راضيةً مَّرْضِيَة فادْخُلي في عِبَادِي وادْخُلي جَنَّتي) براى آنكه مرگ با عزّت را به زندگى با ذلّت نفروشد. سرخ‏فام گلگونه معطّر از گلاب عشق به حسين و احباب‏الحسين جام وصال را از دست سرورش نوشيد اينان هر روز به ما مى‏گويند:
به ما گفتند بايد رفت رفتيم               شما مانديد بعد از ما چه كرديد
 اى عزيز ما، يوسف زهرا؛ شكوه‏هايم را از ظلم به نفسم بشنو و مرهمى از ايمان و اخلاص بر آن بگذار كه بارگاهت شفاخانه و نگاهت درمانست.
 آقا جان وقتى به وجود، افكار، اعمال و نيّات خود مى‏انديشم مى‏بينم كه متأسّفانه تا بحال درپويشِ زندگى‏ام؛ در بيابان دنيوى‏ام؛ رقص فريبنده سراب را در پيش چشمان خويش باور نكرده‏ام؛ مايه حيات را نجسته‏ام، بلكه دل درگرو هوس نهاده‏ام.
 اى عزيز دل ما، آنقدر اين وجود آلوده گشته كه از ابراز گناه در پيش بارگاه مطهّر مهربانتر از پدر و مادر، خجالت مى‏كشم، شرم دارم از اينكه به او كه هميشه خير و صلاحم را مى‏خواهد بگويم خوشبختى‏ام را و زندگى زيبايم را در نافرمانى او جسته‏ام.
 آقا جان! شكر كه زمانى بر اين عيب بزرگ خويش كه همان آلودگى به گناه و سبك‏انگاشتن گناه است آگاه شدم كه كار از كار نگذشته است وبهارى در پيش است، بهار دلها، ضيافتى در پيش است، مهمانى خدا و خدا اين سفره پربركتش را درپيش‏روى همه بندگانش مى‏گسترد.
 آقا جان! تو امام مايى، نور چشم مايى، تو تأويل جاء الحقّى، تو بقيّةاللّهى، تمام افتخار ما اينست كه مولايى چون تو داريم، تويى كه هستى عالم وجود بر محور تو مى‏چرخد. تو دادرس همه مستضعفان عالمى، چه آنان كه نفس خود را ضعيف و ظلم به نفس كرده‏اند و چه آنان كه در دنيا ضعيف انگاشته شده‏اند.
 مولاى ما! نفس مسيحاى تو شفاست.
 بحمد اللّه والمنّه ز راه رأفت و رحمت
درِ ديگر نمى‏جويم ره ديگر نمى‏دانم
 عزيز دل زهرا، دست توسّل به سوى تو دراز مى‏كنم تا ان‏شاءاللّه براى ورود به بهارى سبز، بهار قرآن آماده شوم و از ضيافت الهى در كسب فضايل انسانى مستفيض گردم و اين محقّق نخواهد شد مگر اينكه غبار آينه دل و فكرم و آلودگى گناه از صفحه شفّاف ضميرم را با توبه‏اى خاشعانه و آگاهانه و با اشكى به زلالى باران رحمت حق پاك گردانم كه تا رذايل است فضايل رشد نخواهد كرد. تا ان‏شاءاللّه در روز محشر، محضر آقا اباعبداللّه‏عليه السلام  كه به خاطر احياى اسلام و تسليم در برابر فرامين حق و محو ريشه‏هاى فساد و خودبينى و نفس‏پرستى و زنده ساختن روح زلال توبه و روح لطيف لحظات سوز و اشك و انابه در پيشگاه خداى تبارك و تعالى و پاكى و طهارت دلها از رذايل گناه و آراستن آن به فضايل اخلاق و ايجاد زمينه براى اين اهداف قطعه‏قطعه شد و رأس مطهّرش بر بالاى نيزه‏ها گشت، سرافكنده نباشم، آقا جان آرزويم اين است كه به كلام اميرالمؤمنين‏عليه السلام  عمل كنم؛ يعنى بگذارم و بگذرم، ببينم و دل‏نبندم، چشم بيندازم و دل‏نبازم كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت و آنقدر نور اخلاص در دلم روشنى‏بخش باشد كه صوت قرآن تو را كه از غروب خون رنگ‏بقيع به گوش مى‏رسد با گوش جان بشنوم و عاشقانه بگويم:
 چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن        
  به رخت نظاره كردن سخن خدا شنيدن
 
 
 جمعه حضور   اهواز  
 مهدى جان!
 روز را با يادت شب مى‏كنم و هر شب منتظرت هستم. در تاريكى شب‏هاى ظلمانى، منتظر شنيدن صداى گامهايت درپس كوچه‏هاى انتظار هستم. آرى من منتظر او هستم كه خود نيز منتظر است.
 قريب  1165 سال است كه شيعيان، اين مظلومان هميشه تاريخ، انتظار آمدن لحظه‏اى را مى‏كشند، انتظار آن لحظه كه عطر و بوى خوش محمّدى‏صلّى اللّه عليه و آله سراسر جهان را يكبار ديگر معطر كند. انتظار آن لحظه‏اى كه خاطره مظلوميّت زهرا و على و فرزندانشان را در خود نهفته دارد. انتظار لحظه‏اى كه در آن طنين: «أين الطالب بدم المقتول بكربلاء» زمين و آسمان را فرامى‏گيرد.
 در آن لحظه نوگل نرگس و اميد شيعه از راه مى‏آيد. از سفرى دور، به دورى قرنهاى طولانى، كوله‏بار سفر «انتظار» را زمين نهاده و از درون آن، سبزى و طراوت و عدل و عدالت را كه ارمغان سفر براى منتظران چشم به راه است بيرون مى‏آورد. مى‏دانم خود او نيز منتظر آن لحظه است، لحظه‏اى كه در زمين و آسمان بانگ: «أين المضطرّ الّذي يجاب إذا دعى» طنين‏انداز شود. منتظر لحظه‏اى كه تكيه به ديوار كعبه داده و بانگ برآورد: «أنا بقيّةاللّه، (بقية اللّه خيرٌ لكم إن كنتم مؤمنين)»، منتظر لحظه‏اى كه وعده حق تحقق پذيرد و «جاء الحق وزهق الباطل» تحقق يابد. منتظر لحظه‏اى كه مستضعفان به امر خداوند وارثان زمين شوند و پرچم «سبز آل‏محمّدصلّى اللّه عليه و آله» در سراسر گيتى به اهتزاز در آيد.
 در پس اين قرنها چشمانم به در دوخته شده است و منتظر آمدنت هستم.
 هر صبح جمعه سراغت را از باد صبا مى‏گيرم، نشانى از كوى آشناى تو مى‏پرسم، اما باد صبا چون هميشه پاسخى ندارد. آه كه غروب جمعه چه دل‏گير است، چشمهاى ابرى منتظران هواى باريدن دارد. هفته‏اى ديگر نيز بى‏گل روى مولا سپرى شد، چه سخت و طاقت‏فرساست: «عزيزٌ علىّ أن أرى الخلق ولاترى ولاأسمع لك حسيسا ولانجوى».
 همه شب منتظرت هستم تا اگر شبى گذرت به كوچه دل‏مان افتاد واز روى كرم، گوشه چشمى به كوچه تاريك دل ما كردى و آن را از نور خود منوّر ساختى، در خواب غفلت فرو نرفته باشم.
 شبها را به اين اميد روز مى‏كنم و روزها را به اين اميد شب كه تو بيايى. بيايى و دلهاى زخم‏خورده‏مان را مرهم گذارى.
 ديگر روزهاى هفته برايم معنا ندارد، تنها به جمعه مى‏انديشم، اى كاش هر روز جمعه بود و جمعه‏اى معطر نزديك جمعه «موعود»، جمعه‏اى پر از عطر اقاقى‏ها، جمعه‏اى به عطر خوش محمّدى [صلّى اللّه عليه و آله] ، جمعه‏اى سرخ و حسينى  [عليه السلام] ، جمعه‏اى سفيد به پاكى دل منتظران عاشق و جمعه‏اى سبز به سبزى «جمعه حضور».
 
 
 انتظار خورشيد  
   مريم عقلايى – زينب عباسى
درديست انتظار كه درمان آن تويى                 اين درد تلخ بى تو مداوا نمى‏شود
 سلام بر تو كه اميد آسمان‏هاى غريبى و پناه قلب‏هاى بى‏پناه!
 از پشت پنجره‏هاى سوخته و آفتاب‏خورده به آن سوى كرانه‏هاى نيلگون خيره شده‏ام و به تو فكر مى‏كنم. تويى كه از هزاران عشق و اميد والاترى. تويى كه آموزگار دشتستان عشقى. تويى كه رمز رسيدن به اوج خدايى. تويى كه شهدى به شيرينى يك دعايى و دفترچه خاطرات صبايى. تويى كه بر زخم سرخ شقايق دوايى و بر آلاله دل شفايى. تويى كه تفسيرى از قامت سبزه‏هايى و تويى كه معشوقى و باصفايى. بى‏صبرانه در انتظارت نشسته‏ايم تا بيايى و با دستان ابراهيم‏گونه‏ات بتهاى زور و تزوير را در بتكده نوين بشرى درهم‏كوبى و ننگها و نيرنگها را از جامعه بزدايى. اى سفير ثانيه‏هاى عبور: بيا و سوار بر صاعقه‏ها، كوچه‏باغ ديده‏هايمان را چراغانى كن. بيا و به ما  بياموز كه چگونه فضاى دستانمان را پناه نسترن‏هاى غريب كنيم و به ما بياموز كه چگونه مرهم زخم‏هاى پرستو باشيم و دلمان را سنگ‏صبور بلبل كنيم. بيا و به ما بياموز كه چگونه تكه‏اى از سرزمين عشق را ميان گامهاى قنارى‏ها قسمت كنيم و چگونه با محبّت خانه بسازيم و يك اتاقش را به ياس‏هاى خوشبو دهيم. ما سرشار از حسّى غريبيم كه: خواهى آمد. تو كه آدينه‏اى سبزپوشى و مظهر امّيد نيلوفران خاكى.
 گوش كن! گوش كن صداى العطش خاك را، كوير تشنه است. گوش كن صداى دلهاى خسته را، عاشقان منتظرند.
 نگاه كن! نگاه كن و ببين كه ذوالجناح عدالت تنهاست. كجاست ذوالفقار كه هنوز هم دشمنان از برق نگاهش به خود مى‏پيچند. تو را به جان هر چه عاشق توست قسم! قدم بگذار روى كوچه‏هاى قلب ويرانمان. ما در حسرت ديدار چشمانت روبه پايانيم.
 خدا  كند  كه  بدانى  چقدر  محتاج‏ست            نگاه  خسته  من  به  دعاى  چشمانت
 چه مى‏شود كه صدايم كنى به لهجه موج           به لحن نقره‏اى و بى‏صداى چشمانت
برگرد و غيبتت را به پايان بر!
 تا نيايى بغضِ فضا برطرف نمى‏شود. تو بى‏آنكه فكر غربت چشمان ما باشى، نمى‏دانيم چرا، تا كى، براى چه؟ ولى رفتى و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مى‏باريد!
 و بعد از رفتنت تا حال آسمان چشمانمان خيس باران شد.
 و بعد از رفتنت درياچه بغضى كرد.
  «ما همه در انتظاريم، در انتظار فرجت».
 
 
 سخنى با معشوق آسمانى
  زهرا قاسمى
 اى مهربان؛ بگذار تا در ميان ستاره‏هاى شب و تنهايى شب با تو سخنى داشته باشم؛ بگذار تا از درد جدائيت كه با غيبتت همه تكيه‏گاه مظلومان ازبين‏رفته بنالم؛ پيش از تو آب معنىِ دريا شدن نداشت ولى مى‏دانم كه با حضورت در ميان مردم هر قطره آب معنى يك دريا را مى‏دهد و حتى گياهانى كه با نبودنت اجازه زيبا شدن نداشتند ولى با تو گلستان مى‏شوند؛ اما افسوس كه بوى غيبتت به مشام تنهاييم مى‏رسد!
 اى آقاى من؛ شنيده‏ام كه با نماز خواندن شماست كه خورشيد جان مى‏گيرد و با هر نفس شماست كه روشنتر مى‏شود! آخر از حريم كدامين بهارى كه عاشقانت با شنيدن نامت به قامت سبزت مى‏ايستند و قلبهايشان را به سوى شما روانه مى‏سازند؛ من مى‏دانم كه دل شما مانند دريا پاك است، پس چرا اى سرور امّت، ظهورت را تجلّى نمى‏كنى؟! طوفانهاى دريا براى شما حباب است؛ پس آخر چرا ما را در اين سرزمين آفتاب، چشم‏انتظار گذاشته‏ايد؟! روييدن خورشيد از خاك، معناى وجود تو را مى‏دهد و بهار را در نام شما مى‏جويم. عزيز دلم! چه شبها و روزها كه نام تو را بر زبان جارى مى‏ساختم و به يادت هميشه دلم آهنگ انتظار را مى‏نوازد و با پاى برهنه در جاده‏هاى انتظار قدم برمى‏دارم.
 گلدسته‏هاى مسجد جمكران در خيال رسيدن نام زيبايت به گوششان در اوج آسمان دعا مى‏خوانند و گنبد جمكران در زير آسمان غم‏آلود دلهاى عاشقان چشم‏انتظار، كبوتر تو مى‏باشد! عاشقانى كه به مسجدجمكران مى‏آيند، سر بر ديوار جمكران مى‏گذارند و با چشمانى اشكبار تو را ياد مى‏كنند و با دل سوخته‏شان شما را صدا مى زنند. خوب مى‏دانم كه مرا نيازى به گفتن اين حرفهاى غمگين نيست، چرا كه شما در چشمهايتان روشنايى است كه اينها را مى‏بينيد. اى منتهاى مهربانى! هر روز جمعه عاشقان منتظر آمدنت هستند و ثانيه‏هارا به خاطر ديدنت مى‏شمارند؛ چرا كه همه هفته به اميد جمعه مى‏مانيم و هنگامى كه جمعه فرامى‏رسد زمين و زمان بوى تو را مى‏دهد؛ امّا غروب جمعه دلم را مى‏شكند و هنگامى كه جمعه مى‏رود دلم مى‏گيرد، چرا كه روزى كه وعده داده‏اى كه خواهم آمد بدون تو سپرى مى‏شود!
 اى محبوب دلها!
 تمام هستى‏ام را خاك قدمت مى‏كنم تا شايد نظرى به جاده دلم بيندازى -چرا كه تو آفتاب يقينى، كه اميد فرداها هستى، تو بهار رؤيايى كه مانند طراوت گل‏سرخ مى‏مانى و نرم و سبز و لطيفى تو معنى كلمات آسمانى- هستيى كه دستهايش براى آمدنت به زمين دعا  مى‏كند.
 اى تجسّم مهربانى!
 غيرت آفتاب و جلوه زيبايى ماه تو را توصيف مى‏كنند و نفس آب تو رامعنى مى‏كند و نبض خورشيد تو را وصف مى‏كند.خوب مى‏دانم كه تو مى‏آيى؛ آرى تو مى‏آيى همانطور كه وعده كرده‏اى و آنگاه است كه انتظار را از لغتنامه‏ها پاك خواهيم كرد.
 پس اى تمام زيبايى!
 بيا تا براى هميشه فريادرس عاشقان موعود باشى.

 ظهور خورشيد هدايت

   زهره كرمى
 سلامى به وسعت كوچ پرستوهاى عاشق به اميد بازگشت!
 دل را كلبه تو ساخته‏ام در حالى كه با گل‏هاى بهارى مزيّن است. در گوشه آن آيينه طلايى قلب را، كه اشعه‏هاى زرّين خورشيد، وجودم را ياقوت جلادهنده خود ساخته است جاى داده‏ام و فرشى از چمن كه تاروپود آن اميد و انتظار است بر پهناى آن گسترانده‏ام. در كنار آيينه دلم روبروى پنجره، شمع جانم را در شمعدانىِ قديمى كه گوشواره‏هاى زُمرّدگونِ استقبال بر گوش كرده است، قرار داده‏ام تا بيايى و با نور جلالت روشنش كنى و عطر مست‏كننده ياس را بر فضا پاشيده‏ام. دسته گلى از گل‏هاى خلوص را كه پروانگان چشم‏به‏راه با روبان قرمز رنگِ محبّت محكمش كرده‏اند، در گلدان بى‏قرارى گذاشته‏ام و پيچك‏ها، تاجى از عشق را بر سردر كلبه نصب كرده‏اند و بلبل، انگشتر فيروزه التماس را بر حلقه آويزان كرده و با چشمانى معصوم و با حالتى نزار مى‏گريد به اميد ديدار. به سروهاى سركش دلم صبر را آموختم تا تو بيايى. چشم در چشم، روبه‏رو، در انتظار، انتظارى محو از گل رخساره صبا تا بيايى و من شهرى از پيغام گيرم و سر تا پا لباس عزمِ بزم پوشم و بر پيشانى لبخند حك كنم سپيدى ياسمن را و بكارم نهالى سر تا پا شعف و جويبارى سرشار از مِىِ‏اَلَسْت. اى يوسف زهرا! اى خورشيد رخ‏بركشيده درپسِ ابرهاى سياه، اى سفركرده هجران‏گزيده، تا كِى تو همچنان در غيبت و ما اين‏چنان در هجران. اى عزيز! اى پيشواى محرومان، اى آخرين اميد، ديدگان جستجوگر ما بر دروازه سحرقامت تو را منتظر است.
 اى مهدى جان! اى رايت رسول خدا بر دوش، اى شمشير حيدر بركف، اى عصاى موسى در دست، اى خاتم سليمان در انگشت، اى شكوه عيسى را واجد، اى صبر ايّوب را صاحب، چه دشوار است كه سخنان همه را بشنويم و گوشهايمان از صداى دلنشين تو بى‏بهره ماند. اى قائم! اى يادگار خدا بر زمين، اى قرآن ناطق خدا، اى زاده ياسين و طاها، اى فرزند صراط مستقيم، اى تسلى زهرا، اى پورعسكرى، اى پايگاه مهر و محبّت و اى اسطوره ايثار، براى ديدنت از كدامين كوچه بيايم. آخر در انتظار مقدم پاكت نشسته‏ايم، دستمان گير و رُخ بنما و اين شب جور را به صبح پيروزى بدل نما. بيا كه ديرگاهى است كه پروانه، شوق بال‏زدن بر گِرد شمع را ندارد و پرستو لانه‏اش را پيشكش تاريكى‏ها نموده است. تيغ در دست من است و اميد در پنجه‏هاى تو گِره خورده، جام من از شراب مست ايمان تهى ا ست و ساغر تو گلگون، بيا كه سرمايه‏هايمان اندك است، بيا كه اكنون بر دوشهايمان بارى به سنگينى غروب‏هاى مكرّر است و خورشيد، انتظارى بى‏تاب براى طلوع دارد. آه! كه ديگر مرا ياراى چيدن گل انتظار از گلدان تنگ دلم نيست. جهان نثار قدومت باد. به  اميد   ظهور خورشيد              خدايا، رازها در پرده تا كى
ز غيبت، قلبها آزرده تا كى             كجايى اى گل زهرا كجايى
تو اى مهر آفرين، لطف خدايى
يا رَبّ الحسينِ بحقّ الحُسَيْن اِشْفِ صَدْرَ الحُسَيْنِ بِظُهُورِ الحُجَّة
 
 مهر فروزنده

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید