(( خاطرای از جانباز غلامغلی نسائی ))
دهم مهر ماه سال هزار و سیصد و شصت بود تازه مدرسه ها باز شده بودند و ما پشت میز کلاس سوم راهنمائی مشغول تحصیل بودیم از هر گوشه ای اخباری داغ از جنگ شنیده میشد اکنون که یک سال از جنگ میگذرد من در مدرسه و معلم در حال تدریس درس تعلمات دینی و من همینطور در خلوت دلم فرو رفته ام و ندائی که مدام در گوش و دل و جانم مرا میخواند. ناگهان فرو ریختم انگار کسی صدایم میکند و در گوشم دائم زمزمه میکند، غلامعلی اینجاچه میکنی مگر نمیدانی بر برادرانت در جبهه چه میگذرد.
مگر نمیدانی به حریم پاک و مقدس تو تجاوز کرده اند ناگهان چیزی در دور دست ذهنم را به مخاطره انداخت در سال های قبل از انقلاب شب های محرم نمیدانم ده سال شاید کمتر یا بیشتر سنم مهم نبود آنچیزی را که آن شب شنیده بودم در دل و جانم میجوشد و مرا میخواند درکودکیم فرو رفتم محرم و مسجد و روضه آقا امام حسین و من بر زانوی پدر و پدر بر سر و سینه میکوفت که حسین جان ای کاش آن روز ها ما نیز درکربلا دشت بلا دیده، آنجا در رکابت بودیم و میجنگیدیم و جان فشانی میکردیم. اکنون سال ها از آن واقعه میگذرد و زمان کربلا را بار دیگر پیش پای ما آورده است در افکار پریشان خود غوطه ور بودم که باز ندائی در دل و جانم زمزمه میکند، اینجا کربلاست من حسینم حالا اگر مردی این کرببلا و این هم من حسین. باز میشنوم بشتابید سوی من، من حسینم، غریب درین دشت بلا دیده خیمه ها آتش کشیده. خدایا بر من چه آمده اینجا کجاست. من کجا هستم. این تقدیر چقدر زیباست و چقدر تعین کننده برای انسان، که اگر خدا بخواهد واقعا انسان متحول میشود و من درین تحول حال خاصی پیدا کرده بودم. درچنین حال خاصی اصلا برایم مهم نبود که کسی حرف هایم را جدی نگیرد ناگهان از جا کنده شدم تند کیف و کتاب دفتر و قلمم را جمع کردم در همین حال دیدم معلم متوجه حالات منست و نگاهم میکند باز برایم مهم نبود، در لحظه تصمیم گرفتم همین تمام. من میروم.
این را طوری گفتم که هم بچه ها و هم معلم شنیدن، خیلی ها از جمله معلم زدن زیر خنده. آنها که از قبل روحیات انقلابیم را (از جمله شهید حاج صفری، شهید علیزاده) میشناختن، ازمن دفاع کردن و گفتن چیزی شده، گفتم نه، میخوام بروم جبهه. شهید حاج صفری انگار او هم شاید همین حالات من را داشته در دم حرفم را قطع کرد و گفت :آفرین منم میام . حالا وسط درس معلم با عصبانیت ازینکه کلاس را بهم ریخته ام شاکی میشود و میگوید : باشد زنگ تفریح، بعد برای رفتن حرف بزنید. یه مرتبه شهید علیزاده از جا کنده شد و از پشت میزش بیرون آمد و گفت چرا زنگ تفریح ،همین حالا منم میام. یحیی محمد احمد .. دو نفر دیگر با من همراه شدن یهو کلاس بهم ریخت. شدیم ده نفر با هم رفتیم ،کلاس تعطیل شد. خیلی ها آن روز تصمیم ما را از روی عقل ندانستن. از معلم و بعضی از بچه ها ولی گوشمان به این حرف ها بدهکار نبود. با پای دل رفتیم همین تمام. صبح روز دهم مهر ماه از طرف بسیج به اردوگاه رامسر اعزام شدیم. در چهل روز آموزش فشرده، رزمی آموختم که در فرهنگ بسیجی، جای تملق و چاپلوسی و نیرنگ و دوروئی و نفاق هیچ اثری ازین روحیات زشت نبود. هرچه بود خلوص و پاکی و یکرنگی، بدور از تعلق به دنیا و روز مرگی هایش. فرهنگ بسیجی برادری بود و ایثار و من توانستم در ادامه راهم این روحیه را حفظ کنم نه به شوق پیروزی و ترس از شکست، هیچ یک ازاین ها ما را به عرصه نبرد نکشانده بود. واژگانی ازین دست بهانه ای بود برای انسانی دیگر شدن و چنین نیز شد. پس از چهل روز آموزش فشرده رزمی، به جبهه کردستان اعزام شدیم. ابتدا به سنندج سپس سقز و بانه و گردنه خان. اینجا قتلگاه بچه بسیجی ها و رزمندگانی بود که گاه در کمین ضد انقلابیون قرار میگرفتند و نا امن ترین نقطه مابین سقز و بانه. در مقری در بانه مستقر شدیم پائیز بود و برف همه جا را پوشانده بود، زمستان سختی را پیش رو داشتیم و سخت ترینش این بود که صفوف دشمن و خودی بهم ریخته بود. هیچ نقطه روشنی نمایان نبود.کردستان با کوه های بلند و مرتفع، اما جنگ به عمق شهر کشیده شده بود، همه شهر در گیر جنگ بود، زبان مردم آن روز گلوله بود و آتش. چاره ای نبود وقتی حریف زبان گلوله را بر گزیده و تو ناچار بودی با زبان خودشان با آنها حرف بزنی. گلوله در برابر گلوله، دشمن از نیرو های بسیجی تصویری ساخته بود که آمده اند تا کردستان را از نقشه ایران بر دارند. خیانت بنی صدر و حضور گروهک ها در کردستان که خود را حامی دروغین مردم میدانستن مزید بر علت شده بود و ما را دشمن حقیقی خود میدانستن و فریب خوردگان را حامی شرف و ناموس خویش میپنداشتن. دشمن اصلی امریکا و صدام جای امنی در دور دست و سر سپردگانش ضد انقلابیون شهر و کوچه و خیابان را بهم ریخته بودند. آن روز ها ابزار کشتن ارزان بود و فراوان. حتی جان نیز ارزان بود.نایاب ترین کالا حقیقت بود و بس آنچنان حق و باطل به هم مخلوط شده بود که دیگر جائی برای اثبات حقانیت نبود. البته کم نبودند جونان مسلمان کردی که پیشمرگان کرد با بسیجیان همدل و همراه میشدن. اگر نبود شهید بزرگوار صیاد شیرازی و دیگر یاران با وفایش معلوم نبود چه بر سر مردم بی گناه کرد خواهد آمد. او بود که توانست با آن دلاوری هایش کردستان را به بهشتی مبدل کند و این ثمره پیروزی بود. در مقری مستقر بودیم که هیچ نقطه امنی نداشت هر روز و هر شب ما کمین بود و جنگی نا برابر شهر نا امن بود. پزشکان را میکشتن و معلمان را به اسارت می بردن. هنگامی که همه مردم در خوابی عمیق فرو رفته بودن، ما باید در گرو های ده نفره از شهر و روستا و خیابان ها محافظت میکردیم. شبی در حوالی جاده بانه سردشت در محاصره ضد انقلاب قرار گرفتیم، هوا سرد بود و برف وبوران آغاز شده بود و دشمن ما را گرفتار آتشی سنگین کرده بود. مدتی گذشت و هوا صاف و سرد شد. تا عمق استخوانت سرما نفوذ میکرد. در جابجائی در کمین ناگهان در گودال آبی فرو رفتیم، تمام تنم خیس آب شد، روی یخ را لگد کرده و در آب سرد فرو رفتم. از طرفی گرفتار آتش دشمن و از یک سو بدنی خیس.کم کم در نقطه ای قرار گرفته بودم که باید کوچکترین حرکتی نمیکردم زانو هایم یخ زد. درین وضع گروه باید در برابر کمین، دائم ازین سو به آن سو میخزید. زانو های یخ زده اند، قدرت حرکت را از من گرفته بود، هر لحظه آتش سنگین تر میشد درین لحظه حساس یکی از بچه ها در گوشم گفت: میخواهی زانویت را گرم کنم. دلم ریخت، گفتم: چگونه. اسلحه را روی زانویم گذاشت. گفت بزنم. بعد یکی دیگر گفت نه، نزن.بگذار…… بعد گفت: غلام بیا تورا آتش بزنیم تا همه گرم شویم. اما اینها فقط از سر شوخی بود تا هم وقت درین لحظه های دلهره اور بگذرد و هم تحمل این همه سرما کم شود. ناگهان پای یکی از بچه ها گلوله خورد. جا خوردم، تصورش را نمیکرد.م گفتم کاش توی پای من میخورد. کمین سختی خورده بودیم ، ولی به حول قوه الهی بچه ها توانستن دشمن را زمینگیر کنند ولی من نمیدانم دلم گرفته بود از غربت بود یا از….
در کردستان با همه سختی هایش عرصه نبردی سنگین را تجربه کردم و آنها که به شهادت رسیدن برایم تداعی گر این بود؛ که شهادت بر انسان تولدی دوباره است .
اشتراک گذاری این صفحه در :
بد نیست درباره ی لباس محرم بدانید!
۱۴۰۵/۰۳/۲۴
علت کاهش وزن ناخواسته چیست؟
۱۴۰۵/۰۳/۲۳
معرفی ۳۳ نوع دمنوش گیاهی
۱۴۰۵/۰۳/۲۲
نامگذاری فرزند
۱۴۰۵/۰۳/۲۱
جلوههای بهار در آیات قرآن و شعر بزرگان
۱۴۰۴/۱۲/۰۵
قهوه شیرین خانم روانشناس
۱۴۰۴/۱۰/۰۲
انتخاب کتاب مناسب برای کودکان
۱۴۰۴/۰۷/۱۰