پرش به محتوای اصلی
امروز: 30 شهریور 1405 | کانال‌های رسمی: ایتا بله روبیکا سروش

كتاب مقدس و پلوراليزم دينى

كتاب مقدس و پلوراليزم دينى

اشاره [1]
 
موضوع پلوراليزم دينى از جمله موضوعاتى است كه هماره توجه خيل كثيرى از انديشمندان را به خود جلب كرده است. هر يك از منظر الهياتى و فلسفى خاص خود به اين موضوع پرداخته و پاره اى از زواياى پنهان آن را آفتابى و هويدا ساخته اند. پلانتينگا براى يافتن پاسخى درخور ، روش كاملا تازه اى در پيش گرفته است. او به جاى طرح مباحث برون دينى، كتاب مقدسِ مورد توافق تمام مسيحيان و نيز يهوديان را مبناى كار خود قرار داده است، و با دقت مثال زدنى يكايك آيات را از نظر گذرانده است. او نخست آياتى را كه با بحث مرتبط تشخيص داده، فهرست و سپس خلاصه و تفسير آنها را ارائه كرده است.پلانتينگا معتقد است پس از اسارت و بازگشت يهوديان، كه يكى از رويدادهاى مهم و نقطه عطف در تاريخ عهد قديم به شمار مى آيد، برخى سؤالات مهم و جدى براى مردم يهودا مطرح شد كه حول محور رابطه آنان با پيروان ساير اديان دور مى زد. او آياتى از سفر پيدايش، عزرا، نحميا، روت، يونس، استر، بخش هايى از دانيال و اشعيا را در پاسخ به اين پرسش ها مى آورد و به همين ترتيب موضوع همه نگرى و خاصى نگرى را در عهد جديد دنبال مى كند.1. كتاب مقدس مسيحى
 
گاهى به مسيحيت به عنوان «دين داراى كتاب» اشاره مى شود. اين عنوان از اين واقعيت نشأت گرفته است كه يكى از منابع اساسى اى كه گنجنيه تفكر و عمل مسيحيت است، نامش را از كلمه يونانى biblion يا biblia به معنى «كتاب» و يا به طور دقيق تر «طومار» گرفته است. البته منبع مورد بحث كتاب مقدس است. كتاب مقدس به «نوشته مقدس» نيز مشهور است كه ريشه در كلمه لاتينى “scriptura” به معناى «نوشتن» دارد و نظر به اين كه متن، حاوى كلمات انسانى اى است كه در پى آشكار ساختن وحى و اراده ـ يا كلمه ـ خدايند، از كتاب يا نوشته مقدس تحت عنوان «كلمه خدا» نيز سخن به ميان مى آيد. افزون بر اين، به خود كلمه خدا به اشكال مختلف در كتاب مقدس اشاره شده است: علاوه بر كلمه اى كه خدا به هنگام خلقت جهان بر زبان رانده است و پيامبرانى كه كلمه پروردگار را به قوم عهد تذكر دادند، در مقدمه انجيل يوحنا به تجسد كلمه خدا در عيساى ناصرى تصريح شده است. از آنجايى كه كتاب مقدس هويتِ خداى تثليثى را، كه به عيسا مسيح خدا ـ انسان شناخت شده است، نقل مى كند، سنت مسيحى معمولا متن كتاب مقدس را من حيث المجموع كلمه خدا مى داند.
به هر حال آنچه امروزه كتاب مقدس ناميده مى شود، در اصل مجموعه اى از سنت هاى شفاهى و منابع مكتوبى است كه طى دوره اى از زمان گردآورى شده و تاريخ مسيحيت اوليه آن را معتبر و حجت شناخته است; به عبارت ديگر، برخى از نوشته ها «قانونى» اعلام شدند (canonical از كلمه يونانى kanon به معناى «قاعده» يا «معيار» گرفته شده است); بعدها اين دسته از نوشته ها به عنوان «مجموعه قانونى يا نسخه رسمى» مشخص شدند. مسيحيان دوره آباء (100ـ500 م) نخست كتاب مقدس عبرى يا تَنَخ را به عنوان مجموعه قانونى پذيرفتند. اين مجموعه شامل سه بخش معروف به شريعت يا تورات، كتب انبيا و نوشته هاى مقدس است، مسيحيان اوليه علاوه بر اين نوشته هاى رسيده از گذشته كه عمدتاً به زبان عبرى نوشته شده بودند، چندين نوشته اختصاصى خود را كه به زبان يونانى نوشته شده بود، از جمله گزارش هاى زندگى و فعاليت دينى عيسى كه «اناجيل» خوانده مى شود، نامه هاى رسولان (به ويژه پولس قديس)، و برخى مكتوبات ديگر را به متون قانونى خود اضافه كردند. سرانجام مجموعه متون قانونى مسيحى متشكل از دو بخش مورد توجه قرار گرفت: كتاب مقدس عبرى كه به «عهد عتيق» تغيير نام يافت و اناجيل، نامه ها و چند نوشته ديگر، كه مجموعاً بر همان قياس «عهد جديد» ناميده شدند. دسته سومى از نوشته ها نيز كه وضعيتى تقريباً مبهم دارند، در تَنَخِ عبرى نيامده اند، اما در ترجمه يونانى آن كه به «هفتادى» معروف است و نيز در ترجمه لاتينى كل كتاب مقدس (اعم از عهد قديم و جديد) كه «وولگات» ناميده مى شود وجود دارند. به اين نوشته با تعابير مختلفى نظير مجموعه قانونى ثانى يا اپوكريفا اشاره مى شود. مسيحيت كاتوليك رومى و مسيحيت ارتدكس شرقى (با پاره اى جرح و تعديل) آن را معتبر مى دانند، ولى مسيحيت پروتستان آن را فاقد اعتبار مى داند.
طبيعى است كه اختلاف سنت هاى مختلف مسيحى در تفسير متون قانونى با برداشت هاى متفاوت از حجيت و اعتبار كتاب مقدس در ارتباط است. تمام سنت هاى مسيحى، بنا به تصريح خود متن كتاب مقدس ـ كه در سياق و چارچوبى قانونى ملحوظ شده (تيموتاؤس دوم 3:16) ـ اذعان مى كنند كه كتاب مقدس به هر طريق امرى الهامى است. اين كه چگونه آنها از ادعاى كتاب مقدس به برداشت هاى برون دينى در باره وثاقت و اعتبار كتاب مقدس رسيدند، خواه چنين وثاقت و اعتبارى هم ارز وثاقت و اعتبار سنت توصيف شود (چنانكه در مورد كاتوليك اين گونه است) يا تنها منبع قابل اعتماد و حتى خطاناپذير دانسته شود (آن گونه كه مى توان در مورد آيين پروتستان صادق دانست)، موضوع الهياتى پيچيده اى است كه بهتر است بحث از آن را به سنت هاى خاص و نيز مباحث مربوط به وحدت كليسايى واگذار كنيم.
نكته اى كه در مقطع كنونى بايد متذكر شد، اين است كه همه سنت هاى مسيحى اعتبار و حجيت كتاب مقدس و نيز ضرورت تفسير كتاب مقدس را، به منظور شناخت و فهم خدا، جهان و بشريت ـ و به طريق اولى براى به عهده گرفتن كار الهياتى ـ تصديق مى كنند. از اين رو، گستره متن كتاب مقدس را من حيث المجموع ـ روايت هايى از فعل خلقت، هبوط، نجات و خلق دوباره ـ بايد تلاش هاى الهيدانان به حساب آورد كه درصدد فهم متون خاصى اند كه به مسئله يا موضوع خاصى مى پردازند. اما موضوع مورد بحث يعنى موضوع يا مسئله اى را كه به پلوراليزم دينى مربوط مى شود، مى توان به طريق زير بيان كرد. با فرض اين كه يك تجلى الوهى خاص، نوع ويژه اى از رابطه الوهى ـ بشرى را كه به نجات منتهى مى شود امكان پذير مى سازد، چگونه مسيحيان به وجود نوعى تعصب دينى به ظاهر جهانى مى انديشند كه اَشكالِ متعددى به خود مى گيرد و غالباً در غفلت آشكار از انكشاف الوهى خاصى كه در كتاب مقدس گزارش شده است مجال ظهور مى يابد؟
نخست متون مهم و اصلى كتاب مقدس فهرست مى شوند، به گونه اى كه مى توان بدون هر گونه دخالت يا اظهارنظر من، به آنها مراجعه كرد. ترتيب متون به همان ترتيبى است كه در نسخه قانونى «حداقلى» كتاب مقدس آمده است ـ يعنى كتاب هاى مقدسى كه همه مسيحيان قبول دارند: عهد عتيق، بدون مجموعه قانونى ثانى يا كتاب هاى اپوكريفايى، و عهد جديد.(1) سپس خلاصه و تفسير اين متون ارائه مى شود كه در آن پيشينه مسيحى و الهياتى تفسير آنها به طور گسترده لحاظ شده است. بنابراين، اين مختصر تابع ترتيب «روايى» و گاه «تدوينى» اين متون است. يعنى ترتيب رويدادها آن گونه كه در كليتِ متن گزارش شده، و گاه زمان نگارش اين متون خاص در نظر گرفته مى شود. خواننده مى تواند ترتيب فوق الذكر را تغيير دهد يا به طور كلى از خلاصه و تأملات تفسيرى صرف نظر كند.2. متون كتاب مقدس
 
عهد قديم
پيدايش، 1ـ3; 6:1ـ8; 9:1ـ18; 11:1ـ9; 27ـ32; 12:1ـ9; 15; 17:5
خروج، 3:19ـ20
تثنيه، 4ـ6
روت
اول پادشاهان، 18
عزرا، 4:3ـ1; 9ـ10:17
نحميا، 4:15ـ23; 7:61ـ65; 9; 10:28ـ29; 13:1ـ3; 7ـ23; 30ـ31
استر، 2ـ5:8; 7ـ8
مزامير، 1، 14
امثال، 9:1ـ4
صحيفه اشعياى نبى، 31:40ـ45; 56ـ47; 60
دانيال نبى، 1; 3; 6
عاموس نبى، 1ـ3:8; 5:18ـ27; 9:11ـ15
يونس
عهد جديد
متى 1; 2:1ـ15; 5:17; 1ـ6:10; 21:33ـ46; 28
لوقا، 1ـ2:20; 3:6; 10:21ـ25; 14:16ـ24; 24:5ـ47
يوحنا، 1; 6ـ3; 10:30; 12:50ـ44; 34:5ـ12; 15: 12; 14; 17; 19; 20:1ـ30
اعمال رسولان 1ـ2; 3:4ـ11; 22; 8:11ـ26; 26; 13:38ـ49; 14; 15:17
روميان 3ـ1; 11ـ8
قرنتيان اول 13
قرنتيان دوم 4:6ـ4
غلاطيان 1:9ـ1; 2:15ـ3:29
فيليپيان 2:1ـ13
كولسيان 1:15ـ23
تيموتاوس اول 2:1ـ7
اول يوحنا 3:4ـ11; 21
مكاشفه يوحنا 2ـ213. خلاصه و تفسير
 
در كتاب مقدس خود واژه «دين»، كه از religio لاتينى گرفته شده، به كار نرفته است، هر چند به نحوى تقريباً غيرمستقيم، غيرسيستماتيك و محتوايى به مفهوم و واقعيت دين پرداخته شده است. در اين سياق، دين همچون رابطه ميان يك شخص (يا اشخاص) و يك موجود متفاوت عينى و نيرومندى فرض مى شود كه مى خواهد اطاعت شود و راه حلى براى معضلات انسانى ارائه مى كند.
فصل نخست كتاب عهد عتيق و تمام حكايات كتاب مقدس كه با اين كلمات شروع مى شود: « در آغاز… خدا آسمان ها و زمين را آفريد» (پيدايش 1:1ـ2:3) به نظر مى رسد مى خواهد تصورى از خدا ارائه كند كه با تفكر خاور نزديك باستان درباره اصل و منشأ جهان هماهنگ نيست. خداى كتاب مقدس، عمل خلقت را بدون آن كه نظيرى در تجربه روزمره انسان داشته باشد محقق مى سازد: خدا مى گويد و آن موجود موجود مى شود.(2) از اين رو ، عمل خلقت نظامى متمايز از خدا برقرار مى سازد; به عبارت ديگر ، بر طبق كتاب مقدس خالق و خلقت هرگز با يكديگر خلط نمى شوند. آنگاه در ادامه باب نخست سفر پيدايش مى گويد: واقعيت مخلوق نه تنها متمايز از خداست، كه با «هر نوع ديگرى» تفاوت ذاتى دارد (12:1ـ11;24ـ25). واقعيت مخلوق در كتاب مقدس خير خوانده شده و به عنوان بخشى از طرح خدا براى خلقت، به تفاوت و تنوع گسترده در خلقت نيز خير گفته مى شود.
باب نخست سفر پيدايش بالاترين دستاورد كُل خلقت را بيان مى كند: با ايجاد نوع بشر كه به صورت خدا خلق شده است. مفسران كتاب مقدس و عالمان الهيات در مورد معناى صورت خدا بسيار بحث كرده اند. اين مفهوم بايد حداقل با هدف و غايت نوع انسان ارتباط پيدا كند يعنى انسان در ارتباط با خدا و دوستى با او پا به عرصه وجود گذاشت. اما صورت خدا مبيّن چيزى بيش از ارتباط است; اين مفهوم متضمن شباهت، بازتاب و تطابق ميان خالق و مخلوق است. از آنجايى كه خدا صورت مادى در خلقت ندارد ، از انسان خواسته مى شود تا نمايانگر خدا باشد و مسئولانه و حكيمانه خلقت را بسط دهد و بر آن مواظبت و حكمرانى نمايد. صورت خدا را همه انسان ها با خود دارند، و از اين رو تمام انسان ها نزد خدا شأن بنيادى يكسانى دارند.
ديدگاه كيهانى باب اول و نيز آيات اول تا سوم باب دوم سفر پيدايش درباره خلقت با ديدگاه انسانى مربوط به خلقت كه به روشنى در باب دوم آيه چهارم تا بيست و پنجم بيان شده پايان مى پذيرد، و حاوى پيام كليدى براى فهم كتاب مقدس، مسيحيت و البته دين است و به خواننده اين مطلب يادآور مى شود كه تمام خلقت با توجه به لوازم ذيل، منشأ و خاستگاه خود را در خدا مى يابد: خدا متمايز از خلقت است و تنها او شايسته پرستش است (يعنى هيچ چيزى در خلقت نبايد پرستيده شود); خلقت خير است و در اين عرصه است كه انسان ها بايد به وجود بيايند و به عنوان موجوداتى متجسد شكوفا شوند; و هيچ مخلوقى به طور اصلاح ناپذير شر نيست. همچنين مى توان متذكر شد كه خدا خواستار رابطه صادقانه و دوستى با انسان و نيز شكوفايى كل خلقت است. كافى است كتاب مقدس را بگشاييم تا ببينيم كه اين مضامين خاص نگر (رابطه صادقانه با خداى حقيقى واحد) و همه نگر (توجه خدا به تمام خلقت و آرزوى سعادت همه) كه باب هاى آغازين اين كتاب مقدس حكايت از آن دارد، بارها تكرار مى شوند.
خدا انسان را به منظور فرمان بردارى و لبيك عاشقانه، آزاد و مسئوليت پذير خلق كرد. متن كتاب مقدس در باب سوم سفر پيدايش نقل مى كند كه آدم و حوا در اين خصوص در پيشگاه خدا قصور كردند. آدم و حوا با رعايت نكردن محدوديت هايى كه در خلقت وضع شده بود، سعى كردند با نافرمانى شبيه خدا شوند، و بدين وسيله انسانيت را به ورطه گناه و ارتباط اجبارى و تصنعى با خدا، با انسان ها و بقيه واقعيات مخلوق افكندند. هماهنگى خدا ـ انسان به بيگانگى ناموزون تبديل شد. صورت خدا، گرچه به هيچوجه محو نگرديد، امّا كدر شد و زنگار گرفت و حال نيازمند تجديد حيات است. اما خدا با وفادار ماندن به خلقتِ نيكو پيوسته خواهان دوستى و رابطه با انسان است، و لذا وعده داد كه خطاها را بى اثر و خنثى كند. تفكر مسيحى آيه پانزدهم باب سوم را شاهدى بر اين برداشت مى داند، يعنى اين آيه را به معنايى نجات بخش (و حتى مسيح شناسانه) تفسير مى كند: يعنى نجات سرانجام فراخواهد رسيد (نگاه كنيد به روميان 8:19ـ23) و سقوط در گناه، آخرين چيز نيست.
ابتلاى به گناه كه در باب هاى اول سفر پيدايش توصيف شده، ظاهراً مدت زيادى مثل يك سقوط آزاد ادامه مى يابد، زيرا در باب ششم سفر پيدايش عبارتى است كه مى گويد خدا از اين كه جهان را خلق كرده ناراحت است و تأسف مى خورد و به ويرانى جهان مى انديشد (نگاه كنيد به آيه 6ـ7). اما نوح نظر لطف خدا را جلب مى كند و به وسيله او خلايق نجات مى يابند. خداوند بعد از طوفان، با مخلوقات خود عهد كلى بست كه جهان را ديگر به اين شكل مجازات نكند. نوح نظير آدم كه قبل از او بوده و پيامبرانى كه بعد از او آمده اند، نماينده آرمانى و جالب توجه انسانيت است; يعنى، ارتباط خدا با كل نوع بشر كاملا تأمين مى شود. در سفر پيدايش، آيات 11ـ12، خدا با فراخواندن ابراهيم، نقشه احياى خلقت را در پيش گرفت تا ملت بزرگى پديد آورد كه نور و بركت براى تمام زمين باشند (نگاه كنيد به پيدايش، 2:3ـ12). همان طور كه در باب پانزدهم سفر پيدايش آمده، خدا عهدى كه با ابراهيم بست اين بود كه نقشه كلى او مى بايست از طريق يك قوم خاص اجرا شود. تعارض بين همه نگرى و خاص نگرى يك بار ديگر در اين جا نمايان مى شود. اما در اين جا اين نكته را بايد متذكر شد كه ابراهيم و ذريه او نمايندگان جديد انسانيت شدند. (به ابرام ، نام جديد ابراهيم، يعنى نيا و پدر امت هاى بسيار، داده شد، نگاه كنيد به پيدايش، 17:5. اين همان خاندانى است كه روزى يك منجى از آن ظهور خواهد كرد.) نكته آموزنده اين است كه به نسب و دودمان ابراهيم تا عيسى، در همان آيه نخست عهد جديد در متى، اشاره شده است.
طبق روايت كتاب مقدس، كه از پيدايش تا خروج ادامه يافته، خواننده از اسارت اخلاف ابراهيم در مصر و پاسخ خدا به فريادهاى آنان براى رهايى آگاه مى شود. باب سوم خروج تجلى خدا بر موسى را به صورت بوته اى مشتعل گزارش مى كند. موسايى كه لحظه پيش، شبانِ آسوده خاطر گوسفندان بود، لحظه بعد وظيفه خطير و بسيار مهمى به عهده گرفت، يعنى رهبر رهايى بزرگ اسرائيلى ها از مصر شد. اين قوم بايد مالك سرزمينى شوند كه مدت ها قبل وعده آن داده شده بود. بعد از خروج غم انگيز آنان از مصر، بلكه قبل از به تصرف درآوردن سرزمين موعود، خدا با آنان در كوه سينا عهد بست و اراده الهى را براى زندگى انسان بر آنان منكشف ساخت. در دكالوگ (ده فرمان) و دستورهاى مربوط به اطاعت از عهد، آن گونه كه هم در خروج 19ـ20 و هم در تثنيه 5ـ6 آمده است، به اسرائيلى ها يادآورى شد كه خداى حقيقى و يگانه، كه خود را با نام يهوه بر موسى متجلى ساخت، وجود دارد، و يهوه خواهان وفادارى و سرسپارى به عهد و ميثاق است: اسرائيل خدايان ديگرى ندارد (نگاه كنيد به تثنيه، 5:6ـ11 و 6:14; و نيز نگاه كنيد به تثنيه 4:5ـ8، 19). به نمايندگان انسانيت چيزى گفته شد كه اهميت عام و جهانى داشت. خدايى كه خلق كرد، وعده نجات و رستگارى داد و قوم را از بردگى رهانيد و سرزمين موعود را به آنان بخشيد، خداى حقيقى و يگانه خدايى است كه شايسته ستايش و پرستش است (نگاه كنيد به تثنيه، 6:4); قدرت اين خدا فوق قدرت تمام خدايان ديگر است; اين خدا خواهان ارتباطى صادقانه و رو به افزايش است.
غفلت قوم اسرائيل و گرايش به پذيرفتن خدايان ديگر بعد از تصرف سرزمين موعود با هشدار پيامبران مواجه شد. گاهى اوقات اين هشدارها با توبيخ غم انگيز الهى به شكل هاى نمايش قدرت، دوچندان مى شود. مثلا مواجهه مشهور يهوه ـ بعل در كوه كرمل در كتاب اول پادشاهان باب هجدهم كه منجر به اعتراف بنى اسرائيل به شأن الوهى منحصر به فرد يهوه شد (آيه 39) گاهى اين هشدارها با حكم قاطع و جدى درباره خطاهاى غم انگيز، غيرانسانى و از نظر الهى آشكار همه ملت ها، اعم از اسرائيلى ها و غيراسرائيلى ها، آنگونه كه در عاموس 1ـ2 آمده است، پيوند مى خورند. اين قوم برگزيده غالباً نسبت به كلمه الهى كه پيامبران بدان تكلم مى كردند بسيار بى اعتنا بودند; پيامبران نسبت به مكافات هشدار مى دادند و عدالت خدا را در كنار رحمت الهى خاطرنشان مى كردند، و قوم برگزيده اين هشدارها را به سخره گرفتند و از روى حماقت پاسخ دادند و سرانجام به اسارت ديگرى تن دردادند (نگاه كنيد به عاموس 3:1ـ8; 5:18ـ27; 9:11ـ15). مزامير و كتاب امثال عهد عتيق با اظهار تأسف از حماقت و نادانى بنى اسرائيل و دفاع از حكمت و خرد اظهار داشتند كه آن نادان ها خدايى را كه خالق آسمان ها و زمين است انكار مى كنند يا نسبت به او جهل دارند، در حالى كه ترس از يهوه سرآغاز معرفت و حكمت واقعى است (نگاه كنيد به مزامير 1:14; امثال 1ـ9:4).
بعد از تقسيم پادشاهى بنى اسرائيل در قرن دهم قبل از ميلاد، حكومت هاى شمالى و جنوبى، در قرن هاى هشتم و ششم توسط آشورى ها و بابلى ها به ترتيب سقوط كردند. حكومت شمالى هرگز هويت خود را بازنيافت. مردم حكومت جنوبى پس از تبعيد در نيمه دوم قرن ششم قبل از ميلاد اجازه بازگشت به وطن پيدا كردند. مردم يهودا پس از تبعيد و بازگشت، كه يكى از رويدادهاى مهم و نقطه عطف در تاريخ عهد قديم به شمار مى آيد ، مجبور شدند برخى سؤالات مهم و جدى را بپرسند: اگر ما قوم برگزيده ايم و يهوه خداى قادر مطلق است، پس چرا ملت هاى روى زمين به ظاهر هر كارى كه مايلند انجام مى دهند؟ ما بايد با اين ملت ها چه كار كنيم؟ آنها چگونه در طرح خدا براى جهان جا مى گيرند؟ كتاب هاى مختلف عهد قديم، كه در دوره پس از تبعيد تدوين شده اند ـ از جمله عزرا، نحميا، روت، يونس، استر، بخش هايى از دانيال و بخش هايى از اشعيا ـ پاسخ هاى متنوعى به اين سؤال ها مى دهند.(3) براى اين كه اين مجموعه از ديدگاه هاى به ظاهر پراكنده معنادار گردد، برخى موارد قابل توجه بايد بررسى شود تا ببينيم كه آيا مى توان مطالب آنها را به طور منسجم و متلائمى تلفيق و تركيب كرد يا نه.
در اين مجال، كار بررسى را با كتاب عزرا و نحميا شروع مى كنيم. توصيف ذيل، توصيف قوى و خوبى است: قوم بنى اسرائيل به كندى راه بازگشت به زادگاهشان را به رغم ويرانى شهر و معبد اصلى شان در پيش گرفتند. آنها در حالى كه يك چشم به وظيفه جارى خود داشتند و با چشم ديگر مراقب و نگران مهاجمان آينده بودند، (نگاه كنيد به نحميا، 4:15ـ23) كار بازسازى شهر و معبدشان را شروع كردند. اين عبارت تلويحاً مى گويد اين قوم مى خواستند بيگانگان را پس برانند. در واقع، بازسازى ديوارهاى شهر را مى توان همچون نماد محافظت از هويت خويش در مقابل جهان غيريهودى دانست. بنابراين هويت يهودى و وفادارى آن، امورى سرنوشت ساز بودند. عزرا 4:1ـ3 نشان مى دهد كه حتى آنهايى كه ادعاى پرستش خدا را به همان طريق داشتند كه مردم يهودا او را مى پرستيدند هيچ نقشى در كمك به بازسازى هيكل (معبد) نداشتند. نحميا، 5:7ـ61، در بحث نَسَب شناسى و تبارنامه كسانى كه از بابل برگشتند اشاره مى كند كه آنهايى كه نتوانستند نژاد واقعى اسرائيلى خود را اثبات كنند، به شيوه هايى از عضويت در سلسله اسرائيل محروم شدند (نگاه كنيد به نحميا، 9:1ـ4; 13:1ـ3). عزرا و نحميا نيز ممنوعيت هر نوع ازدواج فاميلى را شرح مى دهند (نگاه كنيد به عزرا، 9ـ10:17، نحميا، 13:7ـ23). گزارش بازگشت مردم يهودا به اورشليم در روايت دوباره عزرا از داستان وفادارى خداوند به قوم يهود به اوج خود مى رسد و ارتباط صادقانه و برخاسته از عهد و ميثاق اين قوم تجديد مى گردد. (نگاه كنيد به نحميا، 9:6ـ38; 10:28ـ39) و با اين كلمات نحميا پايان مى يابد: «پس من ايشان را از هر چيز بيگانه طاهر ساختم… اى خداى من، مرا به نيكويى بياد آور» (نحميا، 13:1ـ30). بدين ترتيب، اين امت ها مى بايست پس رانده شوند و خدا، فقط خداى يهودا باشد. اين موضوع ظاهراً پيام اصلى عزرا و نحميا است.
اين رويكرد از رويكرد كتاب روت بسيار متفاوت است. روت موآبى بعد از آن كه نعومى تصميم گرفت از موآب به يهودا برگردد، مادرشوهر يهودى اش نعومى را ترك نكرد. و گفت: «هر جا كه روى، مى آيم و هر جايى كه منزل كنى منزل مى كنم. قوم تو قوم من و خداى تو خداى من خواهد بود» (روت 1:16). روت مادر شوهرش را تا بيت لحم همراهى كرد; جايى را كه بوعز فاميلِ شوهر نعومى بلندنظرانه براى روت در نظر گرفت و او را «آزاد» ساخت، به گونه اى كه او و روت ازدواج كردند. پسرشان، عوبيد، پدربزرگ داود از كار درآمد كه از او خاندان عيساى منجى پديد آمد. بدين ترتيب، كتاب روت با در نظر گرفتن ملت هاى روى زمين ، تصويرى بسيار متفاوت از آنچه كه در عزرا و نحميا ارائه شده، ترسيم مى كند: يك غيراسرائيلى مادامى كه خدا و شريعت اسرائيل را مى پذيرد، مى توان او را در جمع مؤمنان جاى داد، حتى تا جايى كه ـ اگر از منظر تفكر مسيحى به اين موضوع نگاه شود ـ چنين شخصى نقش مهمى در تاريخ نجات ايفا مى كند (نگاه كنيد به متى 1:5).
تصوير ارائه شده در كتاب يونس از ملت هاى روى زمين حتى موردى قوى تر از كتاب روت براى همه نگرى و جهان شمولى ارائه مى كند. در مخالفت آشكار با ديدگاهى كه مى گويد يهوه تنها خداى اسرائيل است، كتاب يونس داستان سفر بدفرجام پيامبر به ترشيش را، براى فرار از وظيفه اى كه كلمه خدا بر دوش او نهاده بود، گزارش مى كند: «برخيز و به نينوا شهر بزرگ برو و بر آن ندا كن، زيرا شرارت ايشان به حضور من برآمده است» (يونس 1:2). اين عبارت نشان مى دهد كه خداى اسرائيلى ها خطاها و گناهان ملت هاىِ حتى خارج از مرزهاى اسرائيل را متذكر مى شود و آنان را مجازات مى كند. يونس درباره اين شرايط و اوضاع و احوال ناخرسند است ، و در نتيجه تلاش مى كند دعوت خدا را پنهان كند و آن را حرمت ننهد. بعد از آن كه يونس در سفر به ترشيش به دريا انداخته شد ، رحمت خدا به او نشان داده مى شود. از اين رو، براى موعظه به نينوا مى رود، و موعظه اش پشيمانى و توبه مردم نينوا را به دنبال دارد. واكنش مهربانانه خداوند به اين توبه موجب مى شود تا يونسِ پيامبر عصبانى و ناراحت شود، او گمان مى كرد رفتار نوعاً دلسوزانه خدا پيش گويى او در باره نابودى نينوا را باطل كرده است. در حالى كه او غمناك نشسته است و منتظر است ببيند چه بر سر اين شهر بزرگ و ساكنان آن مى آيد، ناگهان بوته كدويى مى رويد و براى او سايبانى مى سازد تا او را از گرماى آفتاب در امان دارد. اما درست همان موقع، بوته كدو به سرعت پژمرده مى شود و از بين مى رود، و يونس از ناپايدارى آن و نيز وضع مصيبت بار خود تأسف مى خورد. آنگاه كلمات صريح و كوبنده كتاب يونس، كه خدا به آن پيامبر گفته است مى آيد: «دل تو براى كدو بسوخت كه براى آن زحمت نكشيدى و آن را نمو ندادى كه در يك شب به وجود آمد و در يك شب ضايع گرديد و آيا دل من به جهت نينوا شهر بزرگ نسوزد كه در آن بيشتر از صد و بيست هزار كس مى باشند كه ميان دست راست و چپ تشخيص نتوانند داد و نيز بهايم بسيار» (يونس 4:10ـ11). عبارت پرسشى كه در پايان كتاب يونس مى آيد ، مبين اين نكته است كه خدا خالق، داور و منجى تمام زمين است، نه فقط اسرائيل. بنابراين، خدا سزاوار است كه به فكر تمام خلايق از جمله كودكان و حيوانات باشد.
اما كتاب هاى ديگرى مربوط به دوره پس از تبعيد وجود دارند كه مى توانند مورد توجه قرار گيرند. در استر، زنى يهودى كه قوانين پاكدامنى يهودى را مراعات نمى كند، در يك دربار غيريهودى زندگى مى كند، اما كاملا به قومش وفادار مى ماند و به رغم امكان خطر شخصى از آنان دفاع مى كند و آنان را نجات مى دهد (نگاه كنيد به استر 2ـ5:8; 7ـ8). در دانيال از يهوديانى سخن به ميان مى آيد كه در جهان غيريهودى زندگى مى كنند و قوانين يهودى را با دقت زياد و به خوبى مراعات مى نمايند (نگاه كنيد به 1:3;6). در اشعيا اشاراتى هست مبنى بر اين كه همه مردم روى زمين تحت داورى قرار مى گيرند; اما مى توانند به خداى واحد حقيقى روى آورند و به واسطه قوم برگزيده خدا نجات يابند (نگاه كنيد به 31; 5ـ40; 56ـ57; 60).چگونه مى توان ديدگاه هاى فوق را كه در عهد عتيق درباره ملت ها آمده با هم سازگار كرد؟ به طور قطع بايد اين موضوع را با توجه به اطلاعات موجود در زمينه خلقت شروع كرد. اگر لازمه تصور كتاب مقدس از خلقت اين است كه خدا منشأ همه موجودات است، خدا به عنوان را بايد تنها خداى (يعنى خالق و منجى) تمام جهان، از جمله اين اقوام و ملل دانست. همين ايده در كتاب يونس ابراز شده است. اما خدا براى اين كه به خطايى توجه كند كه با سقوط آدمى در گناه در كار خلقت پيدا شده، قوم خاصى را كه بناست به شيوه خاصى زندگى كنند و بناست كه نور و الگوى همه زمينيان باشند برمى گزيند. مى توان گفت اين حقيقت در كتاب هاى عزرا و نحميا بيان مى شود. در واقع، آنها به شرط اين كه به شيوه اى زندگى كنند كه آن شيوه يهوه را، آن گونه كه بر بنى اسرائيل متجلى شد، به رسميت بشناسد و تصديق كند و به اراده الهى احترام بگذارد، همگى، صرف نظر از قبيله يا زبان، در جمع مؤمنان پذيرفته مى شوند. همين مطلب نكته اصلى كتاب روت است. بنابراين رويكردهاى فوق به اقوام جهان كه در كتاب هاى پيش گفته بحث شده، تا جايى كه آنها جنبه هاى مختلف يك حقيقت فراگير بزرگ را بيان مى كنند متضاد نيستند، بلكه مكمل يك ديگرند; يعنى محبت خدا به جهان، كه در زندگى و خدمت دينى عيساى ناصرى به عميق ترين وجه ظهور يافته است.
عهد جديد داستان حضور وحيانى و ويژه خداى عهد قديم به صورت انسان را در شخص عيسى ـ يا آنچه بعداً كليساى مسيحى تجسد شخص دوم از تثليث مقدس تلقى كرد ـ و نيز داستان طرح آشكار الهى براى نجات جهان را نقل مى كند. كاملا واضح است كه عهد جديد، تولد، زندگى و مرگ عيسى را داراى اهميت تاريخى ـ جهانى، يعنى اهميت جهان شمول، مى داند. نه تنها عشق خدا به خلقت در تجسد و فديه مسيح متجلى مى شود، بلكه خود ذات خداى مسيحى عميقاً در واقعه تجسد خدا در مسيح منكشف مى شود. خدايى كه در آغاز خلق كرد و ابراهيم را نور ملت ها خواند، اكنون جسم انسانى به خود گرفته و در ميان مردم روى زمين مى زيد. همان طور كه به وقت خود، بررسى متون خاصى از عهد جديد نشان خواهد داد، يهوديان قرن اول و كليساى نوپاى مسيحى اين پيام عيسى را كه يهودى ها و مسيحى ها هيچ كدام مالك انحصارى خدا نيستند. يعنى درست همان طور كه يهودى ها در دوران قديم وسيله برگزيده خدا براى هدايت ملت ها بودند، همين طور در شريعت جديد نيز كليسا همان وسيله برگزيده است. به واسطه يهوديان ، نجات غيريهوديان امكان پذير شد; به واسطه مسيحيت، نجات براى جهانيان، از جمله يهوديان، به ارمغان آورده مى شود.
عهد جديد همچون عهد قديم تنش هايى را نشان مى دهد كه لازمه پرداختن به موضوعات مربوط به همه نگرى و خاص نگرى، يعنى شمول گرايى و انحصارگرايى است. انجيل متى در اين خصوص آموزنده است، زيرا مسئله دريافت كنندگان مورد نظر پيام عيسى را برجسته مى كند. بيشتر انجيل متى نشان مى دهد كه ملكوت آسمان كه جديداً مطرح شده واقعيتى براى يهوديان است نه براى غيريهوديان. لذا حيات عيسى را استمرار عهد قديم مى داند. همان گونه كه در بالا ذكر شد، انجيل متى از همان ابتدا درصدد اثبات سلسله نسب و شجره نامه ابراهيمى و داودى عيسى، نظير آنچه كتاب روت در برداشت، برمى آيد (نگاه كنيد به متى باب 1). عيسى به عنوان اسرائيل جديد، تاريخ اين ملت را از سر مى گيرد، مانند خوانده شدن از مصر (2:13ـ15) و انتخاب دوازده حوارى و شاگرد را (10:1ـ4)، درست همان طور كه اسرائيل از مصر رهايى يافتند و متشكل از دوازده قبيله شدند. عيسى روشن مى سازد كه او نيامده است تا تورات يا صحف پيامبران را باطل سازد، بلكه آمده است تا آنها را تمام كند (15:17). بر اين اساس تمام انجيل متى حاوى اشاره هايى به تحقق پيش گويى هاى عهد قديم راجع به عيسى است. انجيل متى بر يهودى بودن پيام عيسى تأكيد مى كند و وظيفه اى را كه عيسى به شاگردانش محول كرد مبنى بر اين كه در خدمت گوسفندان گم شده اسرائيل باشيد و نه بيگانگان (سامريان) ، نقل مى كند (10:5ـ6). اشاره هاى پيش گويانه در باره طرد عيسى از سوى يهوديان و پيامدهاى آن در متى به ويژه در دو جا ثبت شده است: اول ملاقات مجوسيان (رويدادى كه فقط در متى گزارش شده است) كه دالِ بر اين است كه آنانى كه خارج از اسرائيل بودند مى دانستند عيسى كيست در حالى كه عالمان داخل اسرائيل نمى دانستند (متى 2:1ـ12); و دوم تمثيل باغبانانِ بدذات، كه كاهنان و فريسى هاى بزرگ با اين تمثيل دريافتند كه خدا در مورد اسرائيل داورى كرده و ملكوت خدا به ديگران عطا شده است (21:32ـ46). اما با وجود اين روند و گرايش عمومى، پايان گزارش انجيل متى از زندگى و رسالت عيسى به نوعى شگفت انگيز است. پس از مصلوب شدن عيسى، پسر خدا دوباره از مرگ برمى خيزد. اگر گزارش هاى مربوط به شكافته شدن پرده معبد و زمين لرزه ها شاگردان را تكان نداد و به تحرك وانداشت، مشاهده عيساى برخاسته و واگذارى مسؤوليت تكان دهنده و عظيم به آنان يقيناً مى بايست چنين كند، زيرا در باب بيست و هشتم، حواريون و رسولانى كه تا آن هنگام تلاششان را فقط بر اسرائيل متمركز كرده بودند، موظف به انجام رسالت ذيل كرد: «پس رفته همه امت ها را شاگرد سازيد و ايشان را به اسم اب و ابن و روح القدس تعميد دهيد و ايشان را تعليم دهيد كه همه امورى را كه به شما حكم كرده ام حفظ كنند و اينك من هر روزه تا انقضاى عالم همراه شما مى باشم» (28:19ـ20). در اين جا پيام مسيحى به طرزى تكان دهنده و به وضوح بيان مى شود: واقعه مسيح، تاريخ بشريت را تغيير داده است و از آن به بعد تمام مردم روى زمين بايد بشنوند و اطاعت كنند. شاگردان بايد به رسولان تبديل گردند و به مسيحيت فرمان و دستور تبليغ داده شده است.
تأمل بر موضوعات درهم تنيده خاص نگرى و همه نگرى در انجيل يوحنا نيز نمود مى يابد. باب اول آن به روشى كيهانى شروع مى شود كه يادآور باب اول سفر پيدايش است: در آغاز، كلمه (لوگوس) بود. خدا كه در ابتدا از طريق كلمه خلق كرد اكنون جسم گشته است. كلمه متجسد، يعنى پسر، پدر را مى شناساند (1:18). اما جهان عاجز بود از اين كه اين حقايق را بشناسد. انجيل يوحنا در ادامه از فقره غالباً مكرر، اما شايد نامفهومى اين نكته را خاطرنشان مى سازد كه به رغم اين بى بصيرتى عالَم كيهانى، حقيقت ذيل نتيجه مى شود: زيرا خدا جهان را آن قدر محبت نمود كه پسر يگانه خود را داد تا هر كه به او ايمان آورد هلاك نگردد، بلكه حيات جاودانى يابد. زيرا خدا پسر خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داورى كند، بلكه تا به وسيله او جهان نجات يابد» (3:16ـ17). به جهان محبوب خدا و نه فقط يهوديان امكان نجات اهدا شده است، اما جهان از شناخت فردى كه براى انجام اين رسالت فرستاده شد، عاجز مانده است. تو گويى انجيل يوحنا درصدد است در باب بعدى، كه برخورد و مواجهه عيسى با زن سامرى نقل مى شود، اين موضوع را درباره محبت الهى و نجات كاملا تفهيم كند. عيسى به طور آموزنده اى وقت زيادى را به صحبت با آن زن اختصاص داد و اخبار و اطلاعات خوبى را به او ـ يعنى يك سامرى و كسى كه «يهوديان با او هيچ معاشرتى ندارند» ـ منتقل كرد (4:9): «ساعتى مى آيد كه نه در اين كوه و نه در اورشليم پدر را پرستش خواهيد كرد. شما آنچه را نمى دانيد مى پرستيد، اما ما آنچه را مى دانيم عبادت مى كنيم، زيرا نجات از يهود است. ليكن ساعتى مى آيد، بلكه همين حالا ، كه در آن پرستندگان حقيقى پدر را به روح و راستى پرستش خواهند كرد ، زيرا كه پدر مثل اين پرستندگان خود را طالب است» (4:21ـ23). اين متن در اينجا كمى با كلمات بازى مى كند: پدر پرستيده خواهد شد اما نه در اورشليم (يك مكان) ، بلكه در روح و حقيقت (نوعى وضع و حال) ، زيرا اين همان چيزى است كه پدر مى خواهد، همان طور كه پسر نيز نشان داده است (4:8ـ34).
قصور عيسى در تعليم و عمل مطابق با انحصارگرايى يهودى آن روزگار، اغلب مقامات رسمى يهودى را خشمگين ساخت. آنان در پى آن بودند تا نفوذ و تأثير او را محدود سازند و سرانجام او را بكشند. عيسى نه فقط قوانين يهودى را نقض و بدعت شمول گرايى را تبليغ كرد، بلكه خود را با خدا يكى انگاشت. آنچه پدر مى خواهد پسر مى خواهد; پدر به آنكه مى خواهد حيات مى بخشد، پسر نيز همين طور (نگاه كنيد به 5:19ـ29). تمام آن چيزى كه لازم است تا مدعى حيات جديد شويم، اعتقاد و باور به پسرى است كه از جانب خدا فرستاده شده است (نگاه كنيد به 6:27ـ40); (و نيز نگاه كنيد به 12:44ـ50). اين رابطه صميمى ميان پدر و پسر، كه به شدت براى گوش هاى مراجع يهودى آزاردهنده ، انزجارآميز و نفرت برانگيز بود ، در انجيل يوحنا صراحت هر چه بيشتر پيدا مى كند ، آنجا كه مى گويد: «پدر و من يكى هستيم» (10:30). اين گفته بعداً توسط عيسى بسط يافت آنگاه كه او حواريون را توصيه مى كرد تا يك ديگر را دوست داشته باشند تا آنها دوست داشته شوند (13:34ـ35; و نيز نگاه كنيد به 15:12). او توضيح مى دهد كه او بايد مكانى را براى كسانى كه او را دوست دارند مهيا كند. عيسى در پاسخ به يك سؤال درصدد توضيح راهى برمى آيد كه به اين مكان مى انجامد. وى مى گويد: «من راه و راستى و حيات هستم. هيچ كس نزد پدر به جز به وسيله من نمى آيد. اگر مرا بشناسيد پدر مرا نيز خواهيد شناخت و بعد از اين او را مى شناسيد و او را ديده ايد» (14:6ـ7). هنگامى كه فيليپس درخواست ديدن پدر را كرد ، عيسى تا حدودى با تندى پاسخ داد «اى فيليپس در اين مدت با شما بوده ام آيا مرا نشناخته اى، مرا تصديق كنيد كه من در پدر هستم و پدر در من است» (14:9ـ11).
عيسى با مشاهده اين كه فعاليت تبليغى اش رو به اتمام است، خود را آماده مرگ مى كند تا كسانى كه پدر را دوست دارند بتوانند زندگى داشته باشند. او براى حواريون و براى كسانى كه او را مى شناسند ، دعا مى كند نه براى تمام جهان (17:9). عيسى بعداً براى جهانيان دعا مى كند: «تا شايد باور كنند كه تو مرا فرستاده اى» (17:21). عيسى در حالى كه تسليم مرگ شده بود، دستگير مى شود و در مسير جلجتا مورد هتاكى و اهانت قرار مى گيرد. يكى از طنزهاى كتاب مقدس آن است كه پيلاطس عيسى را «انسان» معرفى مى كند (19:5) تا خواننده از طريق اين نوع معرفى، در حالى كه فقره مذكور را در سبك و سياقى قانونى و شرعى تفسير مى كند، مطلب ذيل را از آن فهم كند: انسان نمونه، صورت حقيقى خدا است (نگاه كنيد به قرنتيان دوم، 4:4; كولسيان 1:15). عيسى بعد از آن كه به صليب كشيده شد، از مرگ برمى خيزد و بر حواريون آشكار مى شود، به گونه اى كه آنان مى توانند باور كنند. نويسنده انجيل يوحنا به خوانندگان (جالب اين كه نه هويت خواننده بالقوه توصيف مى شود و نه حدودى براى خوانندگان قايل مى شود) يادآور مى شود كه نشانه ها و اعمال عيسى ثبت مى شوند: «تا ايمان آوريد كه عيسى مسيح و پسر خدا است و تا ايمان آورده به اسم او حيات يابيد» (20:31).
موضوع شمول نگرى و همه نگر بودن انجيل و يا به عبارت ديگر اختصاص نيافتن آن به يهوديان به قدر كافى در انجيل لوقا بيان مى شود. فرشتگانى كه تولد عيسى را به چوپانان اعلام كردند گفتند بشارتى خوش براى همه مردم خواهد آمد (لوقا 2:10). موعظه يوحناى تعميددهنده حاكى از آن است كه نجات براى همه مردم جهان به تحقق خواهد پيوست (3:6). در قصه ضيافت بزرگ، بسيارى از كسانى كه دعوت شده بودند تهى دست بودند. بعداً تعداد بسيار گسترده اى از بيچارگان را دعوت كرد (14:16ـ24). علاوه بر اشاراتى كه به قلمرو گسترده نجات شده است، انجيل لوقا همچنين توجه و شفقت نسبت به ستمديدگان، محرومان و بى خانمان ها را نشان مى دهد. مريم مى گويد كه خدا مستضعفان و فروتنان را سربلند كرده است (1:48ـ53). قصه سامرى مهربان، كه تنها در لوقا گزارش شده است، نيز از اين حيث آموزنده است (10:25ـ37). عيسى، اين آدمِ ابوالبشرِ دوم، پس از اتمامِ خدمت زمينى خود، كه در آن امتحان آدم را تكرار كرده و از سر مى گذراند، تسليم مرگ مى شود و سر به صليب مى سپارد و روح خود را به آسمان مى برد. لوقا نظير متى انجيل خود را با مسيحى به پايان مى برد كه از مردگان برخاسته و مأموريت يافته است. «آنگاه ذهنشان را باز كرد تا كتاب مقدس را درك كنند، و به آنان گفت: چنين مكتوب است كه مسيح موعود بايد رنج و زحمت كشد و روز سوم از مردگان برخيزد و از اورشليم شروع كرده موعظه به توبه و آمرزش گناهان در همه امت ها به نام او كرده شود» (24:7ـ45). اين پيام به اندازه كافى روشن به نظر مى رسد. گرچه رويداد خاصى كه معطوف به نجات است ـ يعنى تجسد پسر خدا ـ رويدادى است كه در دسترس همگان است.
بعد از رستاخيز و عروج پسرى كه آمد تا محبت الهى را به همه جهانيان اعلام كند، كليساى مسيحى نوظهور و تازه پاگرفته موظف شد تا اين رسالت الهى را در جهان و براى جهانيان ايفا كند. كتاب اعمال رسولان داستانى را كه در لوقا شروع شده بود(4) پى مى گيرد و ريزش و فوران روح خداى سه گانه بر كليسا را حكايت مى كند، در نتيجه مردم دين دار جهان از هر قوم و ملتى مى توانستند آثار بزرگ خدا را به زبان هاى خاص خودشان بشنوند. پطرس در موعظه اش در باب دوم اعمال رسولان نشان مى دهد كه روح خدا بر همه انسان ها سرازير مى شود، و هر كس خداوند را به كمك بطلبد، نجات خواهد يافت (2:17ـ21). در پاسخ به اين سؤال كه «ما چه كنيم؟» (2:37) پطرس گفت: «توبه كنيد و هر يك از شما به اسم عيسى مسيح به جهت آمرزش گناهان تعميد گيريد و عطاى روح القدس را خواهيد يافت، زيرا اين وعده است براى شما و فرزندان شما و همه آنانى كه دورند يعنى هر كه خداوند خداى ما را بخواند» (2:9ـ28; نگاه كنيد به 8:8 ـ 35).
موضوع خاص نگرى و همه نگرى كه كليساى عهد جديد بايد با آن كنار مى آمد، در كتاب اعمال رسولان وضوح بيشترى مى يابد. در موعظه پطرس كه در باب سوم اعمال رسولان گزارش شده است، اين نكته بازگو مى شود كه همه اقوام زمين بايد از طريق اخلاف ابراهيم متبرك شوند (3:25)، اخلافى كه اين منجى سرانجام از ميان آنان آمده است. پطرس بعد از دستگيرى، با قاطعيت از خاص گرايى دفاع مى كند: «در هيچ كس غير از او نجات نيست، زيرا اسمى ديگر زير آسمان به مردم عطا نشده كه بدان بايد ما نجات يابيم» (4:12). برداشت پطرس از قلمرو گسترده پيام مسيحى و ضرورت توسعه آن (نگاه كنيد به 4:20) با رؤيا و خوابى پرورانده شده بود كه در آن به او فرمان داده شده بود كه غذاى ناپاك بخورد. پطرس در تعبير اين خواب مى گويد: «در حقيقت يافته ام كه خدا را نظر به ظاهر نيست، بلكه از هر امتى هر كه از او ترسد و عمل نيكو كند نزد او مقبول گردد» (10:5ـ34).
موضوع قلمرو رهايى ممكن است به تدريج به ذهن پطرس، رهبر كليساى اورشليم، رسيده باشد، اما اين امر بى درنگ به ذهن فرستاده ويژه به سوى غيريهوديان، يعنى به ذهن پولس، رسيد (نگاه كنيد به اعمال رسولان 9:15; 13:47ـ48). در كتاب اعمال رسولان به اهل «طريقت» (نگاه كنيد به 9:2) يا «مسيحيان» (نگاه كنيد به 11:26) گفته مى شود كه خدا هرگز در هيچ جا خودش را بدون حجت نمى گذارد. خدا قبلا به انسان ها اجازه داد تا در طريق خاص خودشان بروند، اما رويداد مسيح اكنون تمام نوع بشر را در وضعيت اساساً جديدى قرار داده است (14:14ـ17). درون مايه حجت و دليل جهان شمول الوهى، به روشنى از سوى پولس در اعمال رسولان 14:17 و نيز در سخنانش در كوه مرّيخ (17:16ـ34) بيان مى شود. پولس يك نوع تعصب دينى فراگير و مراسم دينى از جمله پرستش خداى ناشناخته را متذكر مى شود. پولس با مغتنم شمردن فرصت، متذكر مى شود كه آنچه ناشناخته بود اكنون به عنوان خدايى كه آسمان ها و زمين را خلق كرد و در عيساى ناصرى متجسد شد، متجلى شده است. عصر جاهليت كه مردم از خدا تصورى همچون بتى ساخته شده از طلا يا نقره داشتند، به سر آمده است: همه بايد توبه كنند، زيرا روز داورى فرا مى رسد; عيسى از ميان مردگان برخاسته است و دوباره باز خواهد آمد. (پولس به خاطر اين سخن مورد تمسخر يونانى ها قرار گرفت). يكى از موضوعات مهم پولس، واقعيتِ خدا آگاهى همگانى است كه مردم را به سوى خدا رهنمون مى شود، اما واقعيتى است كه به هر حال ناقص است: پس نوعى انكشاف الوهى خاص لازم است تا از طريق آن به طور يكسان نجات به يهودى ها و غيريهودى ها اعطا شود (نگاه كنيد به اعمال رسولان 13:38ـ49; كولسيان 1:15ـ20). نجات بر اعمال و اطاعت از شريعت استوار نيست، بلكه بر انجيل فيض و ايمان به عيسى مسيح مبتنى است (38:13ـ49; كولسيان 15:1ـ20). برداشت پولس از انجيل با وضوح بسيار در روميان به خصوص باب اول آن آمده است. او هرگز به رم نرفت، و طى نامه اى ديدگاه كلى اش را توضيح داد. پولس در باب نخست، بعد از سلام و تحيّت به كليساى روم (1:1ـ7) و دعاى شكرگزارى (1:8ـ15)، به بيان درون مايه نامه اش مى پردازد: «انجيل… كه قدرت خدا است براى نجات هر كس كه ايمان آورد، ابتدا به يهوديان اعلام مى شد و سپس يونانى ها، زيرا در آن عدالت خدا مكشوف مى شود، وآن فقط از طريق ايمان است; همان طور كه دركتاب آسمانى مكتوب است كه عادل به ايمان زيست خواهد نمود» (1:16ـ17). او سپس بى درنگ به جايگاه عمومى انسان نزد خدا عطف توجه مى كند (1:18ـ32). اين پيام در باره «معرفت» طبيعى و همگانى از خدا يا انكشاف و تجلى عام (1:18ـ32) دو نوع از چنين تجلى و انكشافى را بيان مى كند: درونى و بيرونى. مسئله اين است كه انسان ها با تصديق و اعتراف به خدا مخالفت مىورزند، و همواره با خلط خالق و مخلوق به خداى غلط مى رسند. از اين رو، آنان علاوه بر تجلى عام خدا در خلقت به تجلى خاص (يعنى تجسد) نياز دارند.پولس در ادامه در رساله به روميان، بعد از اشاره به حس اخلاقى عمومى در انسان ها كه توأم با حس عمومى دينى است، و اين خود مستلزم عدم عذر و بهانه انسان در پيشگاه خدا است، گناه و قصور يهودى ها نزد خدا (2:2ـ17:8) و علاوه بر آن گناه و قصور همه انسان ها را خاطرنشان مى سازد. بنابراين، همه گناهكارند و نمى توانند خود را بيامرزند و نجات دهند (3:9ـ20). لذا پولس موضوع اصلى خود ـ آمرزيدگى به وسيله فيض از طريق ايمان (3:21ـ31) ـ را بازگو مى كند و بعد در باب هاى 9 تا 11 مسئله هويت قوم برگزيده خدا، يعنى خاصان را مطرح مى كند (نگاه كنيد به خصوص به 9:10ـ30ـ4; 10:14ـ18; 11; نيز نگاه كنيد به اعمال رسولان 13:45ـ47). به نظر پولس لازمه برگزيدگى، مشغول شدن به مراقبت از گوسفندان و بزها نيست، بلكه موظف بودن به خدمت در هيئت هاى تبليغى براى خدا در جهان است كه اين خود مستلزم گواهى دادن، تحمّل رنج و محبت است.
برخى از مهم ترين مطالب در خصوص جايگاه دين، در اواخر كتاب مقدس اظهار مى شود. اول اين كه، در تيموتاؤس اول 2:1ـ7 دو گزاره كليدى كتاب مقدس راجع به خاص نگرى و همه نگرى مورد تأكيد قرار مى گيرد: خداى واحد حقيقى خواهان نجات تمام انسان هاست; اين خدا از طريق يك واسطه يعنى عيسى مسيح شناخته مى شود. دوم اين كه، موعظه پولس راجع به محبت كه در باب 13 اول قرنتيان گزارش شده است، بر اهميت محبت در زندگى مسيحى تأكيد مى كند (همچنين نگاه كنيد به فيليپيان 2:1ـ13). به محوريت محبت براى الهيات مسيحى حتى به شكل قوى ترى در اول يوحنا 4:8ـ9 اشاره مى شود، همان جايى كه به طور مطلق مى گويد كه خدا محبت (agape)است. اين فراز از انجيل براى برداشت مسيحى و كتاب مقدسى از خدا و در نتيجه براى نظريه مسيحى تثليث، آن گونه كه از سوى كليساى مابعد پاپى به روشنى بيان شده، محورى است. مجموعه قانونى كتاب مقدس با نكته اى فرجام شناختى در كتاب مكاشفه به پايان مى رسد. در آن جا انجام تاريخ پيش بينى مى شود. اين فراز از كتاب مقدس در كتاب مكاشفه در حالى كه به مباحثى نظير اعمال خلقت، هبوط و رهايى مى پردازد، آسمان و زمين جديد و نيز پايان رنج و مرگ را پيش بينى مى كند (21:8). مجموعه قانونى كتاب مقدس با اين كلمات به پايان مى رسد: «يقيناً به زودى مى آيم. آمين. بيا اى خداوند عيسى. فيض خداوند ما عيسى مسيح با همه شما باد. آمين» (22:20ـ21).
به عنوان نتيجه موقتى، تذكر چند نكته در اين جا ضرورى است. نخست آن كه مطابق با اين عبارت از كتاب مقدس، خدايى وجود دارد كه تمام واقعيت مخلوق از او سرچشمه مى گيرد و در خلقت و تاريخ و بى شك در تجسد تجلى كرده است. اين متن از كتاب مقدس، داستان غم انگيز تجلى و مواجهه الوهى ـ بشرى را بيان مى كند. خدا عميقاً و از سر محبت به تمام بشريت، اعم از متدين و غيرمتدين، تعلق خاطر و توجه دارد، حتى نسبت به تجسد و مرگ شرم آور و ننگين (فديه). بعدها سنت مسيحى از ميان ساير تعاليم، اين نوع انكشاف و تجلى خدا را كه بر كتاب مقدس مبتنى است در آموزه تثليث خود بيان كرد. در اين آموزه اذعان مى شود كه خدا اجتماعى متعالى و وحدت يافته از سه شخص مهربان است كه در انجمن مقدس و كامل ساكن اند و برآنند تا بشر را در هماهنگى عقلانى و عالى زندگى الوهى وارد كنند.
در ثانى، كتاب مقدس بر ارتباط ناگسستنى انسان با اين خدا تأكيد مى كند. اما انسان در اين وضعيت بينابين و جداافتاده همواره از اين رابطه آگاه نيست: آدميان، نيكو آفريده مى شوند، اما هبوط مى كنند; با خدا در ارتباطند، اما از او جدايند; مطلوب خدا، و در عين حال مسكن و مأواى خدايند; كورمال كورمال به طرف خدا مى رود، ولى در مقابل او طغيان و سركشى مى كند; هبوط كرده است، اما بر طريق نجات است. دين بيانگر اين واقعيت اجتناب ناپذير است. دين، به مثابه نوعى تلاش انسانى براى پرداختن به مسائل هستى، پاسخى به اين رابطه الوهى است. بنابراين نكته عميقاً درستى در باره دين وجود دارد، براى اين كه خدا در آن دخيل است; اما اين پاسخ همواره نيازمند تعديل و اصلاح است، و اين هنگامى است كه قضيه برعكس باشد، يعنى پاسخ از سوى خدا باشد، زيرا انسان تمايل به سركشى و طغيان دارد، و تمايل دارد كه خدا را به صورت خودش بسازد. نوع بشر نيازمند بازسازى و نوسازى ـ در واقع بازآفرينى و احيا ـ است. از اين رو، وحى و تجلى نقش اصلاحى و تعديلى براى دين دارد; و در نتيجه دين را بايد در پرتو وحى و تجلى فهميد نه بالعكس. بنابراين، دين واقعيتى است فراهم آمده از انسان و خلقت; از اين رو مسئله اصلى درباره دين عبارت از درستى (حقانيت) يا به بيراهه رفتن (عدم حقانيت) آن است.
سوم آن كه رويكرد كتاب مقدس به دين حقيقى، نيايش سرايانه است: حمد و ثنا از آن خدايى است كه تجلى كرده است; انسان ها بايد با شرافتمندى و حق شناسى و با فروتنى، با ايمان، اميد و محبت به آن پاسخ دهند.
چهارم آنكه، رويكرد كتاب مقدس به دينِ باطل در مجموع طردى و نكوهش گرانه است: يك خدا وجود دارد كه به طور عام در خلقت و به طور خاص در تجسد تجلى كرده است، همو كه خواهان دوستى و سرسپارى (از كلمه لاتينى fides به معناى ايمان) است و در مورد بى دينى يا دين باطل به نحو سلبى داورى مى كند، اما مهربان و بخشنده و منجى عالم كيهانى است.پنجم آن كه با تأمل بر تأكيدات اساسى و محورى متون كتاب مقدس، تلقى و رويكرد خواننده كتاب مقدس به دين نبايد يك سويه و جانبدارانه باشد، بدين معنا كه بايد به طور هم زمان حقايق به ظاهر متعارض را به رسميت شناخت. گرچه نظر كتاب مقدس در مقابل دينِ باطل منفى است (اما بدون اين كه مطلقاً طردى باشد)، بايد تصديق كرد كه توجه خدا به خلقت و طرح نجات بخشى ـ رفع و جبران خطا، يعنى راه حل مسئله ـ به كل جهان معطوف است. به عبارت ديگر، هم لحظه اى عام و كلى و هم لحظه اى خاص وجود دارد كه بايد هر دو را در متن كتاب مقدس در نظر گرفت: يعنى قلمرو عام توجه الوهى كه حتى خواست خدا براى نجات همگان را شامل مى شود; و انكشاف يا تجلى خاص و مسيح شناسانه اى كه شناخت خدا، رابطه واقعى الوهى ـ بشرى، و نجات را ممكن مى سازد. اين دو لحظه را به ترتيب مى توان لحظه هاى آفرينشى ـ عام و انكشافى ـ خاص ناميد. اين دو لحظه به طريق ذيل به هم مرتبط اند: توجه عام الوهى براى آفرينش، در عمل شورانگيز انكشاف يا تجلى خاص يعنى تجلى مسيح شناسانه ظهور مى يابد; و انكشاف يا تجلى خاص و فديهوار خدا در مسيح داراى نتايج عام است، يعنى نجات همه جهان را ممكن مى سازد.
خطوط كلى نگرش كتاب مقدس به دين كه بالا ذكر آن رفت، به كار دو هدف عمده مى آيد. نخست آن كه خلاصه اى تفسيرى از محتواى يك منبع الهياتى مهم را فراهم مى آورد. دوم آن كه زمينه اى براى درك و فهم تفسيرهاى متفاوت سنت مسيحى از درون مايه هاى محورى كتاب مقدس فراهم مى سازد ـ نظير اساس و بنيانى كه آن سنت، بيانات الهياتى خود راجع به ارتباطش با سنت هاى ديگر را بر آن مبنا مى سازد. براى اين كار بايد به دنبال فهم آن بيانات و روش ها بود، و اين نوشتار نيز معطوف به آن است.
يادداشت ها
 
1. اين معيار حداقلى در محتوا با قاعده پروتستان ها يكى است.
2. البته ترجمه هاى بسيارى از كتاب مقدس به زبان انگليسى وجود دارد. معمولا به خواننده توصيه مى شود كه ترجمه اى را بيابد كه دو معيار ترجمه ممتاز و خوب را رعايت مى كند: صحت و قابل فهم بودن. با اين كه ترجمه هاى زيادى ممكن است اين دو معيار را داشته باشند، نسخه معيار و اصلاح شده جديد را مى توان با اطمينان توصيه كرد. نقل قول هايى كه از اين پيش از متن كتاب مقدس مى آيد. از اين ترجمه گرفته شده است. گرچه در اين جا اين نسخه انگليسى از كتاب مقدس توصيه شده است، بايد تأكيد كرد كه گاهى مقايسه ترجمه ها نتايج روشنگرى به بار مى آورد. خواننده بر همين اساس تشويق مى شود مطالعه تطبيقى عبارات كليدى را بر عهده بگيرد و كتب مرجع موجود براى مطالعه كتاب مقدس ـ نظير كشف الآيات، تفاسير، كتب لغت و دايرة المعارف ها و نظاير آن ـ را به كار گيرد.
3. تفكر مسيحى در تفسير باب اول سفر پيدايش، به شواهد و قراينى براى ايده خلق از عدم دست مى يابد. استدلال اين است كه خلقت، از عدم پديد آمد و شكل گرفت. نه از جوهر الهى و يا از ماده ازلى; زيرا بر حسب تعريف، هيچ ماده اى به موازات خداى مطلق و يگانه ازلى نمى توانست وجود داشته باشد. از اين رو، خلقت از عدم به وجود آمد.
4. عزرا و نحميا مطمئناً مربوط به دوره بعد از تبعيدند. ساير كتاب هايى كه ذكر شد، به احتمال قوى مربوط به دوره پس از تبعيدند. گرچه تحقيقات كتاب مقدسى همواره در چنين موضوعات تاريخى ترديد مى كند. وضعيت تاريخى اين متون، نكته محورى اى نيست كه در اين جا مورد توجه قرار گيرد، بلكه جوهر الهياتى آن ها مورد بحث است. به هر حال درنهايت، پژوهش تاريخى، ابعاد الاهياتى اين متون را روشن مى سازد، چنين پژوهشى بعد مفيدى به بحث فعلى مى افزايد.
من مرهون همكارم كن پميكلا هستم به خاطر اين كه مسئله اقوام و ملل را در دومين هيكل يهوديت اوليه و اهميت آن براى تأملات الهياتى درباره دين را خاطرنشان كرد.
5. در تحقيق كتاب مقدس به طور گسترده اين نكته مفروض گرفته شده است كه لوقا و اعمال رسولان نويسنده واحدى دارند.
[1]. اين مقاله ترجمه اى است از:
Richard J. Plantinga, “The Bible and Religious Pluralism”, Plantinga (ed), Christianity and Plurality, Black Well, 1999, PP. 11-25.نويسنده: ريچارد جى. پلانتينگا ؛ رضا گندمى نصرآبادى

این نوشته را منتشر کنید:

admin

نویسندهٔ پایگاه آموزش evented-edu

مشاهدهٔ پروفایل و نوشته‌ها

دیدگاه خود را بنویسید