مادر درست گفته بود

مادر درست گفته بود

حکایت شفاهی

بچه‌های تفحص دنبال سه شهید بودند که بعد از یک هفته جست‌وجو آن‌ها را پیدا کردیم. بدن‌ها را داخل پارچه‌های سفید گذاشتیم و آوردیم مقر تا شناسایی شوند. به پدر و مادرهایشان اطلاع داده بودند که فرزندانشان شناسایی شده‌اند. مادری آمده بود و طوری ناله می‌زد که تابه‌حال در عمرم ندیده بودم. دخترش می‌گفت «مادرم از ۲۵ سال گذشته که فرزندش مفقود شده، حالش همین‌طور است.»

بعد رفت داخل اتاق مقابل سه شهید ایستاد. به بچه‌ها گفتم با ایشان کاری نداشته باشید تا رفتم دوربین بیاورم؛ این مادر، یکی از شهدا را بغل کرد و دوید سمت مسجد، به بچه‌ها گفتم بگذارید ببرد.

برای شهید نماز خواند و شروع کرد با او صحبت کردن؛ دل‌تنگی‌های ۲۵ ساله‌اش را به او گفت: از تنهایی‌های خودش، از این‌که پدرش فوت کرده، خواهر و برادرانش ازدواج کردند و از این‌که چه سختی‌هایی که نکشیدند و این‌که شما را به ما می‌خواستند بفروشند به یک‌میلیون و دو میلیون تومان. می‌آمدند به ما می‌گفتند ماشین می‌خواهید، خانه می‌خواهید یا زمین!

این مادر بعد از شش ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما. هنوز ما اطلاع دقیقی از هویت سه شهید نداشتیم. به او گفتم «مادر! چه‌طوری فهمیدید، این بچه شماست؟!» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره ۲۵ سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم.»

صبح روز بعد وقت نماز، مادر به رحمت خدا رفت. زمانی که ما بعد از فوت مادرش رفتیم کار شناسایی را انجام دادیم، پلاکش را در قفسه سینه‌اش پیدا کردیم و تا اطلاعات را وارد رایانه کردیم، دیدیم مادر درست گفته بود.

راوی: س. موسوی، مسئول گروه تفحص شلمچه

مجله آشنا، شماره ۲۱۹، صفحه ۳۵

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید