فرحناز ایوبی
چند سال پیش که از محرم مینوشتم دلم هوای روضههای همسایه کوچه بغل را میکرد؛ حاجخانم روزهای کودکی که همه را برای شام نگه میداشت. همان روضههایی که چادر نماز به سر قبل از اذان مغرب حاضری میزدیم تا هم نماز مغرب را به جماعت بخوانیم هم کنار منبر، روی پتوهای ملحفه شده جایی برای خودمان بگیریم! با آنکه یکسری از حرفهای روحانیون مجلس قد سن و سال ما نبود، اما آنجا را دوست داشتیم، حال و هوای روضهها را دوست داشتیم تا آن سالی که برای رسیدن به عمود آخر پا گذاشتیم در جاده، محرم نیامده دلم در صفر است! حالا محرم نیامده دلم در اربعین است. حالا اسم محرم که میآید روضههای حاجخانم گره میخورند به حسرت همان یکباری که سفر روزیمان شد؛ پای پیاده، میان یک عالمه آدم از همه جا، ولی چه اهمیت دارد وقتی دل و نگاهت جای دیگری است؟ اصلاً یک چیزهایی هست که نمیشود نوشت، نمیشود مستند کرد، نمیتوانی نقل کنی. مثلاً وقتی توی این برنامههای مستند اربعین میبینی پسرک گوجههای باغچه را میچیند و میشوید و در راه به انتظار زوار مینشیند. وقتی دیوارهای آجری، خانههای محقر، دستهای خالی آماده میشوند به خدمت و…
مینگرم اما نمیفهمم کسی که محتاج نان شب است چرا باید جلوی زوار را بگیرد و التماس کند «مبیت، مبیت» یعنی بیا شب را در خانه ما استراحت کن، دوشت را بگیر، لباست را بشوی و صبح دوباره راهی شو؟!
اما یک چیزی هست، یک چیزی توی وجودت که از همان روضههای حاجخانم شکل گرفته، اینکه محرم مدار زندگی فرق دارد. محرم، مرور مردانگی است، مرور استقامت و معرفت است، محرم سنگ محک ماندن و رفتن است. قرار است ببینی چقدر میتوانی از این دلبستگیها دل بکنی، از برنامههای سفت و سخت و منظم از پیش تعیین شده و یا از استراحتت یا حتی از این گوشی خانهخراب کن چقدر میتوانی جدا شوی و خودت را بچپانی توی یکی از این روضههای دلی، قصههای تاریخ را گوش کنی و به خودت محک بزنی که فرحناز کجای این زندگی ایستادهای؟ چقدر مسلمانی و چقدر ادعای مسلمانی داری؟
بعد وسط همه مرخصیهای نداشته، وسط همه برنامههای از قبل چیده شده هوای رفتن برت میدارد، تشنه یک جرعه نگاه میشوی، تشنه قدمهایی که به عشق برمیداری. آنجا میفهمی چرا شیعههای عراق همه داشتهها و نداشتههایشان را کف دست میگیرند برای زوار، وقتی آنجا یادت میرود نهایت هنرت برای پیادهروی چند ساعت بوده است. همه هنرت برای تحمل گرما نیمساعت. آنجا اما گره خوردهای به عشقی بیپایان.
مجله آشنا، شماره ۲۳۸، صفحه ۱۱.