پرش به محتوای اصلی
امروز: پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵ | کانال‌های رسمی: ایتا بله روبیکا آی‌گپ سروش

مسلمان شدن عبدالله يماني بر اثر مناظره با هشام

مسلمان شدن عبدالله يماني بر اثر مناظره با هشام

خداشناسي و قدرت خدا

هشام بن حَكم از شاگردان زبردست و هوشمند امام صادق ـ عليه السّلام ـ بود، روزي يكي از منكران خدا به نام «عبدالله دَيصاني» با هشام ملاقات كرد و پرسيد 
آيا تو خدا داري؟ 
هشام آري. 
عبدالله آيا خداي تو قادر است؟ 
هشام آري، هم توانا است و هم بر همه چيز مسلّط است. 
عبدالله آيا خداي تو مي‌تواند همه دنيا را در ميان تخم مرغ بگنجاند، بي‌آن‌كه دنيا كوچك شود، و درون تخم‌مرغ، وسيع گردد؟ 
هشام براي پاسخ به اين سؤال به من مهلت بده 
عبدالله يك سال به تو مهلت مي‌دهم. 
هشام، سوار شد و به حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ رسيد، و عرض كرد «اي فرزند رسول خدا، عبدالله دَيصاني نزد من آمد و سؤالي از من كرد كه براي پاسخ به آن، تكيه‌گاهي جز خدا و شما كسي نيست». 
امام او چه سؤالي كرد؟ 
هشام او گفت، آيا خدا قدرت دارد كه دنيا با آن وسعت را در درون تخم مرغ قرار دهد، بي‌آن‌كه دنيا را كوچك كند و تخم مرغ را بزرگ نمايد؟ 
امام اي هشام! تو داراي چند حسّ هستي؟ 
هشام داري پنج حسّ هستم (بينائي، چشائي، شنوائي، بويائي و بساوائي (لامسه)) 
امام كدام يك از اين پنج حسّ، كوچك‌تر است؟ 
هشام حسّ بينائي. 
امام اندازه وسيله بينائي (عدسي چشم) چقدر است؟ 
هشام به اندازه يك عدس، يا كوچك‌تر از آن است. 
امام اي هشام! جلو و بالاي سرت را نگاه كن، به من بگو چه مي‌بيني؟ 
هشام نگاه كرد و گفت «آسمان، زمين، خانه‌ها، كاخ‌ها، بيابان‌ها، كوه‌ها و نهرها را مي‌نگرم». 
امام خدائي كه قادر است همه آن‌چه را با آن‌همه وسعت كه مي‌بيني، در ميان عدسي چشم تو قرار دهد، مي‌تواند همه جهان را در درون تخم‌مرغ قرار دهد، بي‌آن‌كه جهان كوچك گردد و تخم مرغ بزرگ شود. در اين هنگام، هشام خم شد و دست و پاي امام صادق ـ عليه السّلام ـ را بوسيد، و گفت «اي پسر رسول خدا! همين پاسخ براي من بس است». 
هشام به خانه خود بازگشت، فرداي آن روز عبدالله نزد هشام آمد و گفت من براي عرض سلام آمده‌ام نه براي گرفتن جواب آن سؤال. 
هشام گفت اگر جواب آن سؤال را مي‌خواهي، اين است جواب آن (سپس جواب امام را براي او بيان كرد) 
عبدالله ديصاني (تصميم گرفت شخصاً به حضور امام صادق ـ عليه السّلام ـ برسد و سؤالاتي را مطرح كند) به خانه امام صادق ـ عليه السّلام ـ رهسپار شد و اجازه ورود طلبيد، به او اجازه داده شد، او به محضر آن حضرت رسيد و نشست و گفت «اي جعفر بن محمّد! مرا به معبودم راهنمائي كن. 
امام نامت چيست؟ 
عبدالله، بيرون رفت، نامش را نگفت، دوستانش با او گفتند چرا نامت را نگفتي. 
او جواب داد اگر نامم را كه عبدالله (بنده خدا) است مي‌گفتم، از من مي‌پرسيد آن‌كه تو بنده او هستي كيست؟ 
دوستان عبدالله گفتند نزد امام برگرد و بگو «مرا به معبودم راهنمايي كن و از نامم مپرس». 
عبدالله بازگشت و به امام صادق ـ عليه السّلام ـ عرض كرد «مرا به معبودم راهنمائي كن و از نامم مپرس». 
امام اشاره به جايي كرد و فرمود در آن‌جا بنشين. 
عبدالله نشست، در همين هنگام، يكي از كودكان امام كه تخم‌مرغي در دست داشت، و با آن بازي مي‌كرد، به آن‌جا آمد، امام به كودك فرمود «آن تخم مرغ را به من بده» كودك، تخم‌مرغ را به امام داد. 
امام، آن را به‌دست گرفت و به عبدالله رو كرد و فرمود «اي دَيصاني! اين تخم را نگاه كن كه سنگري پوشيده است، داراي 
1ـ پوست كلفتي است. 
2ـ زير پوست كلفت، پوست نازكي قرار داد. 
3ـ زير آن پوست نازك، (مانند) نقره‌اي است روان (سفيده) 
4ـ سپس طلائي است آب شده (زرده) كه نه طلاي آب شده با آن نقره روان بياميزد، و نه آن نقره روان با آن طلاي روان مخلوط گردد، و به همين وضع باقي است، نه سامان دهنده‌اي از ميان آن بيرون آمده كه بگوييد من آن را آن‌گونه ساخته‌ام، و نه تباه كننده‌اي از بيرون به درونش رفته، كه بگويد من آن را تباه ساختم، و روشن نيست كه براي توليد فرزند نر، درست شده يا براي توليد فرزند ماده، ناگاه پس از مدّتي شكافته مي‌شود و پرنده‌اي مانند طاووس رنگارنگ، از آن بيرون مي‌آيد، آيا به نظر تو چنين تشكيلات (ظريفي) داراي تدبير كننده‌اي نيست؟ 
عبدالله ديصاني در برابر اين سؤال، مدّتي سر به زير افكند، سپس (در حالي كه نور ايمان بر قلبش تابيده بود)سر بلند كرد و گفت «گواهي مي‌دهم كه معبودي جز خداي يكتا نيست و او يكتا و بي‌همتا است، و گواهي مي‌دهم كه محمّد ـ صلّي الله عليه و آله ـ بنده و رسول خدا است، و تو امام و حجّت از طرف خدا بر مردم هستي، و من از عقيده باطل و كرده خود توبه كردم و پشيمان هستم».[1]
——————————————————————————–
[1] ـ اصول كافي، ج 1، ص 79 و 80.  
 

این نوشته را منتشر کنید:

دیدگاه خود را بنویسید