بحث دربارهی «رابطه اسلام و غرب» قطع نظر از پیشفرضهای مدرنیستی، با بحث دربارهی «رابطهی اسلام» و شرق» هیچ تفاوتی ندارد. به تعبیر دیگر، اگر از افق دید اسلام بخواهیم به موضوع شرق و غرب بنگریم؛ این موضوعات مدخلیتی در برقراری ارتباط میان انسان و اسلام ندارد. آئین اسلام، نه یک دین عربی است و نه دین شرقی غربی تا از رابطهی آن با غرب بحث شود. خطابات قرآنی معطوف به ذات و روح انسان است. در هیچ جایی از کتاب آسمانی، انسان مقید به قیدی و موصوف به وصف خاصی دعوت به اسلام نشده تا بحث از رابطهی اسلام با انسان غیرموصوف به آن صفت پیش آید. مواجههی اسلام با انسان مطلق است، اعم از اینکه شرقی یا غربی باشد، اسلام پاسخی الهی به یک حس ذاتی است که در سرشت آدمیان نهفته است و آن حس خداجویی و خداخواهی است. در هیچ نقطهای از کرهی خاکی نمیتوان انسانی را سراغ گرفت که ولو برای یک مرتبه، خدا برای او مسأله نشده باشد. پس رابطهی اسلام با انسان خیلی عمیقتر و بنیادیتر از وصف شرقی و غربی بودن اوست. رابطهی اسلام با انسان پیش از آن است که شرقی و غربی بودن او ملاحظه شود.بنابراین از افق اسلامی انسان به طور مطلق مورد خطاب واقع شده است. برای همین است که اسلام توانسته است تمام مرزهای جغرافیایی، نژادی، زبانی، فرهنگی، اجتماعی و تاریخی را پشت سر گذاشته به درون جانهای آدمی نفوذ نماید. درک تمام مسلمانان جهان از خطابات قرآنی و دعوت به اسلام همین گونه بوده که ایمان آوردهاند؛ یعنی همه مسلمانان خطابات قرآنی و دعوت به اسلام را به طور مطلق برداشت کردهاند که اسلام آوردند. ما این نوع رابطهی میان اسلام و انسان را «رابطهی وجدانی» یا «رابطهی آزاد» مینامیم. در این نوع رابطه، انسان با تمام سرمایههای ذاتی خود، بدون هر گونه وصف و قیدی که برای خود یا طرف مقابل قائل است، به طور مستقیم با اسلام مواجهه میشود. او در این رابطهی وجدانی یا آزاد با اسلام ممکن است ایمان بیاورد یا نیاورد. اما گاه این رابطه آزاد و وجدانی نبوده که مقید و وصفی است. یعنی رابطه میان انسان و اسلام با ملاحظهی قید و وصفی در انسان یا اسلام مورد بحث قرار میگیرد. در این صورت رابطه مستقیم نخواهد بود بلکه با ارتباط با ملاحظه آن قید و وصف برقرار میگردد.
ما ممکن است که اسلام را به وصف زمانی (اسلام تاریخی) یا جغرافیایی (اسلام جزیرهالعرب) یا به وصف زبانی و نژادی (اسلام عربی) ملاحظه نموده و با عنایت به ملحوظ با اسلام رابطه برقرار کنیم و یا ممکن است با ملاحظهی اتصاف خود به وصف زمانی (انسان مدرن) یا جغرافیایی (انسان غربی) و غیره، بخواهیم با اسلام ارتباط برقرار کنیم. در این صورت پرسش از رابطه با اسلام، با عنایت به همان وصف مورد علاقه طرح میشود. پس وقتی پرسش از «رابطهی اسلام و غرب» مطرح باشد، پرسش از رابطهی اسلام با انسان موصوف به وصف غربی بودن مورد نظر است. چنین انسانی نمیخواهد ورای وصف غربی بودنش رابطهی مستقیم و آزاد با اسلام برقرار نماید.
البته این مطلب بدان معنا نیست که رابطهی وصفی انسان را مؤمن نمیگرداند.
از میان متفکران غربی، افراد زیادی نظیر رنه گنون، تیتوس بورکهارت و روژه گارودی بودهاند که با اسلام به وصف غربی بودنشان ارتباط برقرار کرده در نهایت به رابطهای آزاد و مؤمنانه دست یافته و چه بسا مسلمانانی هم بودند که با وصف غربی دیدن خود با اسلام رابطه برقرار کردهاند و در نهایت از سوی اسلام روبرگرداندهاند.
بنابراین، پرسشهای این قسمت (رابطهی اسلام با غرب) ممکن است از همین باب باشد که اسلام با انسان به وصف غربی بودنش چگونه رابطهای دارد. در این صورت اولاً و بالذات، پرسش از رابطهی اسلام با آن وصف یا قید خواهد بود.
سکولاریزاسیون و غربزدگی : وحدت یا تشابه؟
بحث و بررسی دربارهی پدیدهی «سکولاریزاسیون» مجال واسعی را طلب میکند که در این گفتار جا ندارد. اما به طور کلی، سکولاریزاسیون به فرایند شکلگیری وضعیتی خاص برای جوامع بشری نسبت به اشیاء و موجودات اشاره دارد.
در مقام ترجمهی این واژهی اروپایی، معادلسازیهای مختلفی پیشنهاد شده که هر کدام جنبههای خاصی از لوازم مفهوم سکولاریزاسیون دلالت دارد. معادلهایی مانند فرایند دنیوی شدن، عقلانی شدن، عرفی شدن، عادی شدن، نهادینه شدن، امروزی شدن، این جهانی و زمانی شدن ؛ یعنی انسان در اثر سلسلهای از عملیات فکری و عملی به برقراری رابطه ای نسبی با موجودات عالم (خدا، طبیعت، جامعه و فرد و تاریخ) می پردازد که جوهرهی این نسبتِ جدید بر دنیویت، گونهی خاصی از عقلانیت، عرفی شدن، زمانی و عصری شدن استوار است.اروپائیان، سکولاریزاسیون را به همین معنایی که بیان شد تفسیر کردهاند. همان گونه که ملاحظه میشود در این معانی، مفهوم غربی شدن نهفته نیست تا چه رسد به اینکه بر معنای غربزدگی دلالت کند. مراد آنان از سکولاریزاسیون این نیست که میخواهند فرایندی از غربی شدن را محقق نمایند. بلکه عقیدهشان بر آن است که میخواهند مراتب به روز بودن و امروزی بودن و دنیوی شدن را سپری کنند. اما جوامع غیراروپایی که تجربهی سکولاریزاسیون ذاتی آنها نبوده و در فضای بیرون با این تجربه روبهرو و به آن علاقمند شدند؛ اینگونه از جوامع بشری، سکولاریزاسیون را به معنای فرایند غربی شدن گرفتند. یعنی علاقمندان به پدیدههای سکولار برای تفهیم جوامع غیراروپایی خود از واژهی غرب و غربی استفاده کردند تا فرهنگ و تمدن مطلوبشان را به طور عینی نشان دهند. لذا در ذهن آنان سکولاریزاسیون مترادف با غربی شدن اخذ گردید. آنان در مقام تفسیر معنای مدرن شدن و متجدد شدن اینگونه بیان داشتند که مانند غربیها دولت مدرن تأسیس نماییم، حزب تشکیل دهیم، روزنامه چاپ نماییم، آموزش و پرورش جدید داشته باشیم، صنعت وارد کنیم.
حال چنین تلقی از سکولاریزاسیون در نزد تجددخواهان ایرانی پیامدهای خاصی داشت که برایند آن مدرن شدن و سکولار شدن به معنایی که خود غربیها اراده میکنند، نبود. زیرا متجددین ایرانی نمادهای عینی مدرنیته (خط، زبان، ساختمانها، پوشاک، حرکات و سکنات قابل رؤیت، مصنوعات مادی و غیره) را نشانه رفتند. بدین ترتیب، اندیشه و ذهنیت انسان غربی که عقبه و سرچشمهی عینیتهای غربی بود، از چشم متجدد ایرانی و به تبع او از چشم ایرانیان پنهان ماند. این پوشیدگی باعث آن شد که جامعهی ایرانی با ذات و جوهر مدرنیته ارتباط نزدیک برقرار نکند. برای همین است که تجددطلبان ایرانی در عصر پهلوی ترجمهی اندیشهی مدرن را چندان جدی نگرفتند. اما بعد از انقلاب اسلامی (۱۳۵۷) آنان تا اندازهای به نقص بزرگشان پی بردند. تا قبل از انقلاب اسلامی کتاب «سیر حکمت در اروپا» اثر محمدعلی فروغی مهمترین منبع آگاهی از فلسفه و اندیشهی مدرن به شمار میآمد. به علاوه، عینی دیدن و نشان خارجی دادن مدرنیته باعث تلقی وارداتی بودن تجدد در ذهن ایرانیان گردید. انسان غربی، مدرنیته را یک پدیدهی عینی و بیرونی تلقی نمیکرد تا به مثابهی یک شیء وارداتی با آن برخورد نماید. بلکه مدرنیته از درون خود میجوشید. لذا خود را منبع جوشش و زایش مدرنیته میدانست، نه چیزی بیرون از خود، اما تجددخواه ایرانی همواره مدرنیته را واقعیتی بیرون از خود تلقی کرده است. برداشت او این است که منبع و سرچشمهی جوشش مدرنیته چیزی بیرون از من ایرانی است و باید اندیشهی مدرن از طریق ترجمه وارد کنیم. پیامد چنین تلقی از مدرنیته آن است که همواره تجدد غربی به مثابهی یک پدیدهی وارداتی تلقی شود. بنابراین، برایند پوشیدگی اندیشه مدرن و تلقی وارداتی بودن مدرنیته آن است که تجددطلب ایرانی همواره جامعهی ایرانی را به دنبال خود به کوچه پس کوچههایی میکشاند که سر از جوهر مدرنیته درنمیآورد و در نتیجه تاکنون سکولاریزاسیون در ایران عقیم مانده است.
بسیاری از غربگرایان ایرانی سرمست از این بودند که دولت مدرنی به نام پهلوی تأسیس شده که میتواند با اقتدار تمام موانع غربی شدن را از سر راه بردارد. آنان اقدامات دولت جدید را جزئی از برنامهی سکولاریزاسیون به شمار میآورند. اما به تدریج با به ثمر رسیدن اینگونه اقدامات و آشکار شدن نتایج آن در دهههای سی و چهل گروه اندکی از روشنفکران دلسوخته و وطنخواه مانند سید فخرالدین شادمان ۱ و جلال آل احمد۲ پی به اشکال اساسی سکولاریزاسیون ایرانی بردند. برداشت آنان از برنامهی مدرن سازی در ایران آن بود که چنین اقداماتی سر از غربزدگی درمیآورد. لذا به زعم آنان سکولاریزاسیون در ایران مترادف با غربزدگی است و نه حتی غربی شدن. اما بسیاری از غربگرایان ایرانی هیچ التفاتی به اینگونه هشدارهای روشنفکران دردمند نکردند و در برابر سانسور دولتی از خود عکسالعملی نشان ندادند. بلکه برخی از روشنفکران در همان زمان (دههی چهل) بر این باور بودند که به هر حال «غربزدگی» جزئی از سرنوشت تاریخی ما بوده است و از این جهت کسی را نمیتوان ملامت کرد. اگرچه توجه دادن به ماهیت غربزدگی یک «هوشیاری تاریخی» جسورانه و شجاعانه است.۳
بنابراین، در پاسخ به پرسش مذکور میتوان چنین گفت که «سکولایزاسیون» در غرب هیچگاه به معنای «غربزدگی» نبوده است؛ یعنی غربیان هرگز در صدد غربزدگی نبودند. اما سکولاریزاسیون در جوامع غیرغربی مانند ایران فرایندی را سپری کرد که از دید برخی روشنفکران ایرانی، مترادف با غربزدگی تلقی و تفسیر شد. آنچه که از سکولاریزاسیون در ایران عینیت پیدا کرد، غربزدگی بود نه غربیسازی، تا چه رسد به مدرن شد.
نتایج و تبعات مواجهه متفاوت و ناهمزمان مسلمانان و مسیحیان با تمدن مدرن
در یک پاسخ کلی میتوان گفت که ظاهر امر آن است که مسیحیان زودتر از مسلمانان به مرحلهی رشد و ترقی علمی و تکنولوژیکی رسیدهاند، بر خلاف مسلمانان که هنوز در مرحلهی گذار به سر میبرند. نتیجه آنکه امروزه مسیحیان جزو کشورهای پیشرفتهاند و مسلمانان در زمرهی کشورهای توسعهنیافته میباشند. لیکن حقیقت امر بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که در تحلیل اولیه خود را نشان میدهد. باطن قضیه آن است که مسیحیت خیلی زودتر از اسلام در معرض تصرف اندیشهی مدرن قرارگرفت. از آنجا که جوهرهی تصرف مدرن در دنیویت و این جهانی شدن (سکولاریزاسیون) است، لاجرم مسیحیان خیلی زودتر از مسلمانان سیر دنیوی شدن را سپری کردند. بدین ترتیب، مسیحیت که یک دین وحیانی و حامل پیام اخروی بود، به یک دین این جهانی عاری از پیامهای اخروی تأثیرگذار تبدیل گشت. به عبارت دیگر، مسیحیت با پشت سر نهادن فرایندهای این جهانی شدن، به تدریج ساحت قدسی و معنوی خود را از دست داده است. جدیترین پیامد این فرایند، بحران قدسیت در دین مسیحیت و به تبع آن بحران معنویت در مسیحیان است. مسیحیت هنگامی به مثابهی دین الهی تلقی میشود که جوهره و ساحت قدسی خود را از دست نداده باشد، زیرا خداوند سبحان مقدس و پاک و منزه از زخارف مادی و دنیوی است. بدین ترتیب چگونه میتوان دین دنیوی شده را به خداوند متعال نسبت داد؟ دین خداوند مصون از هر گونه پلیدیها و آلودگیهای دنیوی است. دین دنیوی شده پیامهای معنویاش را به تدریج از دست میدهد. زیرا چنین دینی معطوف به دنیاست و اگر هم دعوت به آخرت کند، پردازش آن را جدی نمیگیرند. در نتیجه مسیحیان، پیرو قداستزدایی از دین با بحران معنویت مواجه شدهاند. زیرا مفسران مدرن از پی تجربهی دینیشان هیچ پیامی از عالم قدسی برای مسیحیان عصر جدید به ارمغان نمیآورند.اگرچه موج مدرنیته دیر یا زود به مرزهای جهان اسلام میرسید؛ اما تجربه مواجهه مسیحیان با این موج برای اندیشمندان مسلمان عبرتآموز بوده است. بسیاری از آنان با درک عمق مسأله قدسیزدایی از دین کوشیدند در برابر این موج ویرانگر مقاومت نمایند. هماکنون، از شرق تا غرب جهان اسلام، نظریهها و راهبردهای مختلفی برای مواجههی صحیح با تمدن مدرن مطرح است. برخی از این الگوها موفق بوده است و برخی دیگر نافرجام باقی ماندهاند. الگوی «ولایت مطلقهی فقیه» که به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی عینیت پیدا کرده است، تاکنون در برابر تهاجم غرب به گونهای موفقیتآمیز مقاومت نموده است. تفاوت اساسی مواجه مسیحیان و مسلمانان با تمدن مدرن در آن است که مسیحیان در اثر این مواجهه دچار آگاهی کاذب شدند. زیرا دنیوی شدن مسیحیان، هویت دینی آنان را میستاند و شخصیت غیردینی را جایگزین آن میکند. در نتیجه مسیحیان سکولار تصور میکنند که دینی میاندیشند و دینی عمل میکنند. حال آنکه در واقع غیردینی میاندیشند. اما مسلمانان در اثر این مواجهه ـ به ویژه با عنایت به تجربهی مسیحیان ـ در حال کسب آگاهی صادقاند. توجه آنان به احیای شخصیت دینی و اسلامیشان حکایت از این آگاهی صادق دارد. چه بسا مسلمانان در آن روزی که به حد مطلوب از آگاهی صادق نایل گشتند؛ مجدداً همچون گذشته (تمدن اسلامی) طلایهدار علم و دانش گردند.
پینوشتها:
1ـ سید فخرالدین شادمان، تسخیر تهران فرنگی، نشر گام نو، چاپ جدید، ۱۳۸۲، (چاپ قدیم ۱۳۲۶).
2ـ جلال آل احمد، غربزدگی.
3ـ داریوش آشوری، ما و مدرنیست (مقالهی دوم)، انتشارت صراط، چاپ اول، ۱۳۷۶.
نویسنده : داود مهدویزادگان
مسیحیان و مسلمانان

- آذر 29, 1393
- 00:00
- No Comments
- تعداد بازدید 98 نفر
- برچسب ها : اسلام و غرب, جغرافيايي، نژادي, فرقه های سری, مسلمانان, مسيحيان, مسیحیت
اشتراک گذاری این صفحه در :

اذان و اقامه نوزاد
۱۴۰۴/۰۱/۱۶
ويژگيهاي دوران نوجواني
۱۴۰۴/۰۱/۱۵
آیا زدن کودکان کار درستیه ؟
۱۴۰۴/۰۱/۱۴
عقیقه نوزاد
۱۴۰۴/۰۱/۱۳
از زندگی تا شهادت سید حسن نصرالله
۱۴۰۳/۰۹/۱۲
مفهوم «کوثر» در قرآن و ارتباط آن با شخصیت حضرت زهرا (س) چیست؟
۱۴۰۳/۰۸/۳۰
رعایت حریم خصوصی دیگران در قرآن، احادیث و آثار امام
۱۴۰۳/۰۸/۱۶