نظریات فلاسفه در مورد رابطه روح و بدن۲

نظریات فلاسفه در مورد رابطه روح و بدن2

نظریه چهارم: یگانگى روح و بدن :
صدر المتألهین شیرازى در زمینه ارتباط روح و بدن، به دیدگاهى نو دست یافته است که در تاریخ تفکر اسلامى بسیار بدیع و با اهمیت است.

وى بر اساس حرکت جوهرى ارتباط روح و بدن را بیان کرده است و در این زمینه به نتایج مهمى درباره روح دست یافته است که به آن مى پردازیم:

الف: جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء

صدرالمتألهین معتقد است روح پیش از جسم وجود نداشته است و اینگونه نیست که قبل از تعلق و ارتباط با بدن، فعلیت داشته و سپس به بدن تعلق یافته باشد. روح به وسیله حرکت جوهرى ماده تکون یافته است و هرچند خاصیت و اثر ماده نیست، اما کمال جوهرى ماده است؛ بنابراین مبدأ پیدایش روح، ماده جسمانى است. بر اساس حرکت جوهرى، ماده بدنى این استعداد را دارد که در دامان خود موجودى بپروراند که مراحل وجودى را از ضعف به کمال طى نماید. بنابراین استعداد و آمادگى بدنى و حرکت در جوهر از شرایط وجود روح است و روح در ضمن جوهر بودن با بدن وابستگى حقیقى دارد. معناى جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء بودن روح این است که رابطه روح و جسم، رابطه اى بنیادین، عمیق و در اصل هستى است. خلاصه اینکه؛ ماده جسمانى، در ذات و جوهر خود کامل شده و داراى درجه اى از وجود مى شود که به حسب آن درجه، غیرمادى و غیرجسمانى است و آثار و خواص روحى از قبیل اندیشه، اراده و حالات روحى دیگر، مربوط به آن درجه از وجود است.

وى مى گوید: وقتى در قرآن تدبر مى نمودم، آیه دوازدهم سوره مؤمنون را به دقت مطالعه کردم، متوجه شدم خداوند پس از بیان مراحل پیدایش مادى انسان (نطفه، علقه، مضغه، عظام و لحم و تکمیل بدن) مى فرماید: ثم انشاناه خلقا آخر… یعنى همین ماده بدنى را آفرینش دیگرى کرد. به فعلیتى جدید درآوردیم. پس ارتباط روح و جسم، بنیادین و در آغاز پیدایش و اصل هستى بوده است.

ب: هویت روح وابسته به بدن است

ارتباط روح و بدن رابطه خارجى عرضى نیست؛ بلکه نحوه وجود روح و نفسیت آن به این است که با بدن ارتباط دارد. روح موجودى جوهرى است که در هویتش ارتباط با بدن وجود دارد و بر او عارض نشده است. پس ارتباط روح و جسم، ارتباط زاید بر ذات نیست؛ بلکه در محور وجود و ذات روح، ارتباط با بدن نهفته است.

ج: اشتداد جوهرى، تکامل است نه تجافى

برخى مى پندارند وقتى ماده بدنى در اشتداد خود و در حرکت و تغییر جوهرى خود، به مرحله اى مى رسد که تجرد داشته، ماده تبدیل به وجود برتر مى شود، باید از ماده کاسته شود. صدرالمتألهین در جواب این پندار مى گوید: موجود مادى و موجود مجرد دو حقیقت متباین نیستند، بلکه صدر و ذیل یک حقیقت هستند؛ موجود مجرد صدرنشین است و موجود مادى در ذیل جاى دارد. بر این اساس دگرگونى و حرکت از ماده شروع مى شود تا به مرحله اى برسد که تجرد نفسانى پیدا کند. خلاصه اینکه: اگر تجافى اى در کار بود، قطعاً مى بایست از ماده کاسته شود ولى این حالت، ترقى و تکامل و اشتداد وجود است.

د: انسان نوع الانواع نیست

با توجه به اشتداد و دگرگونى در وجود و حرکت جوهرى، روح انسان پس از تعلق به بدن – چون از نظر فعل، مادى است و تجرد تام ندارد و از این جهت نیز به جسم نیازمند است – در حرکت وجودى نیز تداوم پیدا مى کند. اینجاست که هویت روح و تکامل و انحطاط او در گرو اعمال و رفتار انسان است و روح وامدار روش، منش، ملکات و خصلت هاست. ممکن است این روح به سوى خوى حیوانى حرکت کند و ممکن است به سوى فرشته خویى هدایت شود (تا خود انسان چه بخواهد). براى روح انسان مراتب بسیارى وجود دارد که بالاترین آنها از آن انبیا و اولیاست. براساس نظریه افلاطون، رابطه روح و جسم سطحى است و این دو به طور کلى از هم بیگانه هستند. چون روح پیش از بدن موجود بوده و فعلیت تام داشته است، بنابراین هم قدیم بوده است و هم بالفعل؛ ولى بدن امرى حادث و جسمانى است و این دو هیچ ارتباطى با یکدیگر ندارند.

نتیجه دیدگاه ارسطو و مشائیان هم این است که: روح پیش از بدن وجود نداشته و پیدایى آن به حدوث بدن است و ارتباط این دو بر اساس ارتباط صورت و ماده توجیه مى شود. البته ارتباط روح و بدن در اصل هستى ارتباطى یکطرفه است و هنگامى که بدن آماده روح پذیرى مى شود، روح از عالم بالا حادث شده و به بدن تعلق مى گیرد. شیخ اشراق نیز روح را حادث به حدوث بدن مى داند، ولى ارتباط این دو را بر اساس حب و شوق توجیه مى کند و مى گوید: همانگونه که بدن به مدبر نیاز دارد و به مدبر خود شوق دارد و ابزار کمال خود را مى جوید، بنابراین ارتباط روح و بدن ارتباطى دو طرفه است. بر اساس دو رأى اخیر، نوعى ارتباط واقعى میان روح و بدن به اثبات رسید و دوگانگى روح و بدن آنگونه که در رأى افلاطون به چشم مى خورد – در آنها منتفى شد، ولى باز هم به جنبه یگانگى روح و بدن و ارتباط وثیق و عمیق آنها توجه نشده است.

بر اساس نظریه صدرالمتألهین ارتباط روح و بدن، ارتباطى متقابل، ژرف و در اصل هستى است. در این نظریه، دیگر سخن از تعلق روح به بدن و فعلیت روح پیش از بدن نیست؛ بلکه ماده در ذات خود و جوهریت خود اشتداد پیدا مى کند، پیش مى رود و به درجه اى از وجود مى رسد که به حسب آن درجه، غیرمادى و غیرجسمانى است و آثار خواص روحى مربوط به آن درجه است. بنابراین، سخن از یگانگى روح و بدن است. در نظریه ملاصدرا این نکته قابل تأمل است که حرکت جوهرى و اشتداد و تکامل ماده، حقایقى غیرقابل انکار هستند؛ اما باید دانست که ماده جسمانى، در ذات و جوهره وجودى خود متکامل مى شود، اشتداد وجود پیدا مى کند و آن چنان پیش مى رود که از نظر خصوصیات فیزیولوژیکى، از اندام گیاه و حیوان کاملتر و معتدلتر مى شود و به جایى مى رسد که شایستگى افاضه نفس ناطقه و روح پذیرى را پیدا مى کند و در تکامل و اشتداد وجودى، به جایى مى رسد که تناسبى بین روح مجرد و بدن جسمانى لطیف و معتدل پدید مى آید و بر این اساس ارتباط واقعى این دو و تناسب وجودى این دو کاملاً توجیه پذیر است .

دیدگاه‌ خود را بنویسید

اشتراک گذاری این صفحه در :
ما را در رسانه های اجتماعی دنبال کنید
به بالا بروید